🗽Liberty Moral
قسمی ستیز مسخره با هر عرفانی بخاطر صرفا عرفان بودنش فارغ از محتواش به وجود آمده که تماما ناشی از جهل و عدم آگاهی کافیه آخه مرد حسابی، مومن چرا چرند میبافی؟
شناخت خداوند بر مدار قرآن: تمایز خالق از مخلوق و اثبات اراده الهی
اصل مبنایی: توصیف خدا تنها با کلام خدا
بر اساس منطق قرآن، هیچکس جز خداوند توانایی توصیف ذات او را ندارد و انسان تنها مجاز است خداوند را با نامهایی بخواند که او خود را با آنها معرفی کرده است.
«وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا ۖ وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ» (اعراف: ۱۸۰)
و برای خدا نامهای نیکوست؛ پس او را با آن نامها بخوانید و کسانی را که در نامهای او کژروی میکنند، رها کنید.
سه محور اصلی (یکی پنداشتن خدا با جهان، بیهودگی خلقت، و نفی کلام خدا) با استناد مستقیم به آیات بررسی میشود.
۱. جدایی کامل خالق از مخلوق (رد یکی بودن خدا و جهان)
نگاهی که خدا را همان جهان یا طبیعت بداند، در قرآن مردود است. قرآن با قاطعیت میان «آفریننده» و «آفریده» مرز میگذارد. خدا چیزی شبیه به مخلوقاتش (طبیعت) نیست و بر آنها احاطه دارد، نه اینکه خودِ آنها باشد.
خدا هیچ شبیه و مانندی در جهان ندارد:
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری: ۱۱)
هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.
(اگر خدا همان طبیعت بود، پس "مثل" اشیاء بود، در حالی که قرآن هرگونه شباهتی را نفی مطلق میکند.)
خدا خالق اشیاء است، نه خودِ اشیاء:
«ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ» (انعام: ۱۰۲)
این است خدا پروردگار شما؛ هیچ معبودی جز او نیست؛ آفرینندهی همه چیز است.
خداوند بینیاز است (نه زاییده شده و نه میزاید):
«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ» (اخلاص: ۳ و ۴)
نه زاده است و نه زاده شده، و هیچ همتایی ندارد.
(طبیعت زایش و تغییر دارد، اما خدای قرآن از چرخه طبیعت و ماده جداست.)
۲. خلقت بر اساس حق و حکمت (رد بیهودگی و بیهدفی)
این ادعا که خداوند هدفی ندارد و جهان صرفاً یک پدیده خودبهخودی است، در تضاد با آیات قرآن است. خداوند کار بیهوده (باطل) و بازی (لعب) نمیکند، بلکه خلقت «به حق» و دارای سرانجام است.
خلقت بازیچه و بدون هدف نیست:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا ۚ ذَٰلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» (ص: ۲۷)
و ما آسمان و زمین و آنچه را میان آنهاست به باطل و بیهوده نیافریدیم؛ این گمان کسانی است که کافر شدند.
خلقت عبث نیست و بازگشتی در کار است:
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» (مؤمنون: ۱۱۵)
آیا پنداشتهاید که شما را بیهوده آفریدهایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟
۳. خداوندِ دارای اراده و تکلم (رد خدای بیجان و ساکت)
خدای معرفی شده در قرآن، یک نیروی کور یا قانون خشک نیست. او خدایی است که اراده میکند، تصمیم میگیرد و مستقیماً سخن میگوید.
خداوند دارای اراده فعال است:
«إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ» (هود: ۱۰۷)
همانا پروردگارت هر چه را بخواهد، کاملاً انجام میدهد.
(خداوند مجبورِ قوانین نیست، بلکه آنچه را "اراده کند" انجام میدهد.)
خداوند حقیقتاً سخن میگوید:
«وَرَسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ ۚ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا» (نساء: ۱۶۴)
و پیامبرانی که پیش از این داستانشان را برایت گفتیم و آنان که داستانشان را نگفتیم؛ و خدا با موسی سخن گفت، سخن گفتنی [حقیقی و بیواسطه].
امر خداوند با کلام جاری میشود:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس: ۸۲)
فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: «موجود شو»، آن نیز بیدرنگ موجود میشود.
نتیجهگیری قرآنی
بر اساس آیات صریح فوق، خدای قرآن:
۱. مثل و مانندی ندارد (پس عینِ طبیعت و جهان نیست).
۲. حکیم است و به حق آفریده (پس کارش بدون غایت و هدف نیست).
۳. متکلم و مرید است (پس یک قانون صامت و بیاراده نیست).
هر توصیفی از خدا که با این سه اصل قرآنی در تضاد باشد، شناختِ خدای واقعی نیست، بلکه ساختن بتهای ذهنی است.
لازم به تاکید است هیچکدام از فلاسفه در آخر نمیتونن اثباتی برای حرفشون بیارن، پس اینکه بخواید ادعا کنید که من باید این صحبت ها رو اثبات کنم کاری عبث و بیهودهست!
اصل مبنایی: توصیف خدا تنها با کلام خدا
بر اساس منطق قرآن، هیچکس جز خداوند توانایی توصیف ذات او را ندارد و انسان تنها مجاز است خداوند را با نامهایی بخواند که او خود را با آنها معرفی کرده است.
«وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا ۖ وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ» (اعراف: ۱۸۰)
و برای خدا نامهای نیکوست؛ پس او را با آن نامها بخوانید و کسانی را که در نامهای او کژروی میکنند، رها کنید.
سه محور اصلی (یکی پنداشتن خدا با جهان، بیهودگی خلقت، و نفی کلام خدا) با استناد مستقیم به آیات بررسی میشود.
۱. جدایی کامل خالق از مخلوق (رد یکی بودن خدا و جهان)
نگاهی که خدا را همان جهان یا طبیعت بداند، در قرآن مردود است. قرآن با قاطعیت میان «آفریننده» و «آفریده» مرز میگذارد. خدا چیزی شبیه به مخلوقاتش (طبیعت) نیست و بر آنها احاطه دارد، نه اینکه خودِ آنها باشد.
خدا هیچ شبیه و مانندی در جهان ندارد:
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری: ۱۱)
هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.
(اگر خدا همان طبیعت بود، پس "مثل" اشیاء بود، در حالی که قرآن هرگونه شباهتی را نفی مطلق میکند.)
خدا خالق اشیاء است، نه خودِ اشیاء:
«ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ» (انعام: ۱۰۲)
این است خدا پروردگار شما؛ هیچ معبودی جز او نیست؛ آفرینندهی همه چیز است.
خداوند بینیاز است (نه زاییده شده و نه میزاید):
«لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ» (اخلاص: ۳ و ۴)
نه زاده است و نه زاده شده، و هیچ همتایی ندارد.
(طبیعت زایش و تغییر دارد، اما خدای قرآن از چرخه طبیعت و ماده جداست.)
۲. خلقت بر اساس حق و حکمت (رد بیهودگی و بیهدفی)
این ادعا که خداوند هدفی ندارد و جهان صرفاً یک پدیده خودبهخودی است، در تضاد با آیات قرآن است. خداوند کار بیهوده (باطل) و بازی (لعب) نمیکند، بلکه خلقت «به حق» و دارای سرانجام است.
خلقت بازیچه و بدون هدف نیست:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا ۚ ذَٰلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» (ص: ۲۷)
و ما آسمان و زمین و آنچه را میان آنهاست به باطل و بیهوده نیافریدیم؛ این گمان کسانی است که کافر شدند.
خلقت عبث نیست و بازگشتی در کار است:
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» (مؤمنون: ۱۱۵)
آیا پنداشتهاید که شما را بیهوده آفریدهایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟
۳. خداوندِ دارای اراده و تکلم (رد خدای بیجان و ساکت)
خدای معرفی شده در قرآن، یک نیروی کور یا قانون خشک نیست. او خدایی است که اراده میکند، تصمیم میگیرد و مستقیماً سخن میگوید.
خداوند دارای اراده فعال است:
«إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ» (هود: ۱۰۷)
همانا پروردگارت هر چه را بخواهد، کاملاً انجام میدهد.
(خداوند مجبورِ قوانین نیست، بلکه آنچه را "اراده کند" انجام میدهد.)
خداوند حقیقتاً سخن میگوید:
«وَرَسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ ۚ وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا» (نساء: ۱۶۴)
و پیامبرانی که پیش از این داستانشان را برایت گفتیم و آنان که داستانشان را نگفتیم؛ و خدا با موسی سخن گفت، سخن گفتنی [حقیقی و بیواسطه].
امر خداوند با کلام جاری میشود:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس: ۸۲)
فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: «موجود شو»، آن نیز بیدرنگ موجود میشود.
نتیجهگیری قرآنی
بر اساس آیات صریح فوق، خدای قرآن:
۱. مثل و مانندی ندارد (پس عینِ طبیعت و جهان نیست).
۲. حکیم است و به حق آفریده (پس کارش بدون غایت و هدف نیست).
۳. متکلم و مرید است (پس یک قانون صامت و بیاراده نیست).
هر توصیفی از خدا که با این سه اصل قرآنی در تضاد باشد، شناختِ خدای واقعی نیست، بلکه ساختن بتهای ذهنی است.
لازم به تاکید است هیچکدام از فلاسفه در آخر نمیتونن اثباتی برای حرفشون بیارن، پس اینکه بخواید ادعا کنید که من باید این صحبت ها رو اثبات کنم کاری عبث و بیهودهست!
👍20🤣10❤5👎3
بخندید، میخواید همه ریاکشنارو باز کنم همه رو هم بزنید؟
در این موضوعات من به قرآن استناد میکنم و از گفتنش ابایی ندارم
ولی به چرندیات عرفانی کوچک ترین "باوری" ندارم!
در این موضوعات من به قرآن استناد میکنم و از گفتنش ابایی ندارم
ولی به چرندیات عرفانی کوچک ترین "باوری" ندارم!
❤25👍11😁10
قبل از اینکه پدر جد اسپینوزا وجود داشته باشه فردوسی این ابیات رو سروده!
بعد "لیبرال محافظهکار" میاد از اسپینوزا حرف میزنه!
۱. به نامِ خداوندِ جان و خِرَد
۲. کزین برتر اندیشه برنگذَرَد
۳. خداوندِ نام و خداوندِ جای
۴. خداوندِ روزیدهِ رهنمای
۵. خداوندِ کیوان و گردان سپهر
۶. فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
۷. ز نام و نشان و گُمان برتر است
۸. نگارندهٔ برشده گوهر است
۹. به بینندگان آفریننده را
۱۰. نبینی، مرنجان دو بیننده را
۱۱. نه اندیشه یابد بدو راه باز
۱۲. نه دانش که آن جا نمانَد دراز
۱۳. خِرَد گر سخن برگزینَد همی
۱۴. همان را گزینَد که بیند همی
۱۵. ستودن نداند کس او را چُنان
۱۶. که او هست، لیکن به گفتارِ نان
(در چاپ خالقی، بیت ۱۷ این است:)
۱۷. به هستیش باید که خستو شوی
و زین پس، نیاری که جُستو شوی
۱۸. که او برتر از نام و از جایگاه
۱۹. سخن برگزیند بدو نیز راه
۲۰. پرستش به نزدیکِ او راست راه
۲۱. روان را فزونی دهد دستگاه
بعد "لیبرال محافظهکار" میاد از اسپینوزا حرف میزنه!
۱. به نامِ خداوندِ جان و خِرَد
۲. کزین برتر اندیشه برنگذَرَد
۳. خداوندِ نام و خداوندِ جای
۴. خداوندِ روزیدهِ رهنمای
۵. خداوندِ کیوان و گردان سپهر
۶. فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
۷. ز نام و نشان و گُمان برتر است
۸. نگارندهٔ برشده گوهر است
۹. به بینندگان آفریننده را
۱۰. نبینی، مرنجان دو بیننده را
۱۱. نه اندیشه یابد بدو راه باز
۱۲. نه دانش که آن جا نمانَد دراز
۱۳. خِرَد گر سخن برگزینَد همی
۱۴. همان را گزینَد که بیند همی
۱۵. ستودن نداند کس او را چُنان
۱۶. که او هست، لیکن به گفتارِ نان
(در چاپ خالقی، بیت ۱۷ این است:)
۱۷. به هستیش باید که خستو شوی
و زین پس، نیاری که جُستو شوی
۱۸. که او برتر از نام و از جایگاه
۱۹. سخن برگزیند بدو نیز راه
۲۰. پرستش به نزدیکِ او راست راه
۲۱. روان را فزونی دهد دستگاه
🔥14❤10
باروخ اسپینوزا در «رسالهٔ الهی-سیاسی» (Tractatus Theologico-Politicus)، استقرار مشروعیت سیاسی و قوامِ عدل مدنی را بر شالودهٔ «عقلانیت جمعی» و صیانت از کیان دولت (State) استوار میسازد. در هستیشناسی سیاسی او، که در آن «حق طبیعی» (Jus Naturale) با «قدرت واقعی» (Potentia) همارز انگاشته میشود، حاکم تا آنجا از مشروعیت برخوردار است که توانایی اعمال ارادهٔ جمعی را داشته باشد. در این پارادایم، قرارداد اجتماعی نه یک توافق میان افرادِ دارای حقوق ذاتی، بلکه نوعی تفویض قدرت برای گذار از وضعیت طبیعی به وضعیت مدنی است. اگرچه این رویکرد از منظر پراگماتیسمِ سیاسی و حفظ «ثبات مدینه» توجیهپذیر مینماید، اما از منظرِ «آزادی منفی» (Negative Liberty) و حقوق بنیادین سوژه، حاوی مخاطراتی هستیسوز است. هژمونی عقل جمعی به عنوان یگانه معیار مشروعیت، بسترِ استحالهی آزادی و مالکیت فردی را فراهم میآورد؛ بهگونهای که فردیتِ انسان، نه به عنوان یک غایت فینفسه، بلکه به مثابه ابزاری در خدمتِ ارگانیسمِ دولت بازتعریف میشود.
چالش بنیادین آنجاست که اسپینوزا آزادی را در انقیادِ «ضرورتِ عقلانی» تعریف میکند، نه به عنوان حقِ سلبناشدنیِ عدمِ مداخله در حریم فرد. در این منظومه فکری، آزادیِ سوژه تنها زمانی «موجّه» است که با برآیندِ نیروهای جمعی یا همان «مصلحت عمومی» همراستا باشد؛ قرائتی که عملاً آزادیِ وجودی را به اسارتِ دیکتاتوریِ عقلِ جمعی درمیآورد. مضاف بر این، آنچه به عنوان «حق قیام» در اندیشه او تفسیر میشود، نه یک «حقِ هنجاری» (Normative Right) برای صیانت از فرد، بلکه صرفاً یک «مکانیسمِ طبیعی» ناشی از کاهشِ قدرتِ حاکم است. به بیان دیگر، در این دستگاه فلسفی، هرگونه سرکوب یا تضییع حقوق فردی، مادامی که ذیلِ عنوانِ «حفظ نظم عقلانی» و با پشتوانهٔ قدرتِ اکثریت صورت پذیرد، از مشروعیتِ هستیشناختی برخوردار میگردد.
بنابراین، فلسفهٔ سیاسی اسپینوزا، علیرغم غنای عقلانیاش، از یک فقدانِ آنتولوژیک در به رسمیت شناختنِ «فردیت» رنج میبرد. مشروعیتِ اصیلِ سیاسی، نه در کرنش در برابرِ مصلحتِ جمعی، بلکه در تقدسبخشیِ مطلق به حریمِ خصوصی، مالکیت و آزادیِ کنشگریِ هر فرد نهفته است. جامعهٔ اخلاقی، جامعهای است که در آن هیچ «ارادهٔ عمومی» یا «قرارداد اجتماعی»، یارایِ نقضِ حقوق طبیعی انسان را نداشته باشد. آنچه اسپینوزا ارائه میدهد، نوعی محافظهکاریِ جمعگراست که در قربانگاهِ آن، آزادیِ رادیکال ذبح شده و امنیتِ جمعی بر استقلالِ فردی اولویتِ ماهوی مییابد؛ رویکردی که برای هر فلسفهٔ آزادیخواهانه، ناقص و غیرقابل اتکاست.
چالش بنیادین آنجاست که اسپینوزا آزادی را در انقیادِ «ضرورتِ عقلانی» تعریف میکند، نه به عنوان حقِ سلبناشدنیِ عدمِ مداخله در حریم فرد. در این منظومه فکری، آزادیِ سوژه تنها زمانی «موجّه» است که با برآیندِ نیروهای جمعی یا همان «مصلحت عمومی» همراستا باشد؛ قرائتی که عملاً آزادیِ وجودی را به اسارتِ دیکتاتوریِ عقلِ جمعی درمیآورد. مضاف بر این، آنچه به عنوان «حق قیام» در اندیشه او تفسیر میشود، نه یک «حقِ هنجاری» (Normative Right) برای صیانت از فرد، بلکه صرفاً یک «مکانیسمِ طبیعی» ناشی از کاهشِ قدرتِ حاکم است. به بیان دیگر، در این دستگاه فلسفی، هرگونه سرکوب یا تضییع حقوق فردی، مادامی که ذیلِ عنوانِ «حفظ نظم عقلانی» و با پشتوانهٔ قدرتِ اکثریت صورت پذیرد، از مشروعیتِ هستیشناختی برخوردار میگردد.
بنابراین، فلسفهٔ سیاسی اسپینوزا، علیرغم غنای عقلانیاش، از یک فقدانِ آنتولوژیک در به رسمیت شناختنِ «فردیت» رنج میبرد. مشروعیتِ اصیلِ سیاسی، نه در کرنش در برابرِ مصلحتِ جمعی، بلکه در تقدسبخشیِ مطلق به حریمِ خصوصی، مالکیت و آزادیِ کنشگریِ هر فرد نهفته است. جامعهٔ اخلاقی، جامعهای است که در آن هیچ «ارادهٔ عمومی» یا «قرارداد اجتماعی»، یارایِ نقضِ حقوق طبیعی انسان را نداشته باشد. آنچه اسپینوزا ارائه میدهد، نوعی محافظهکاریِ جمعگراست که در قربانگاهِ آن، آزادیِ رادیکال ذبح شده و امنیتِ جمعی بر استقلالِ فردی اولویتِ ماهوی مییابد؛ رویکردی که برای هر فلسفهٔ آزادیخواهانه، ناقص و غیرقابل اتکاست.
👍7❤2👎1
کلی پادکست نیمه کاره دارم، کاش وقت کنم خورد خورد منتشرشون کنم 😵💫
همه رو هم خودم دستی خروجی گرفتم، به Notebooklm ندادم پادکست آماده بگیرم
همه رو هم خودم دستی خروجی گرفتم، به Notebooklm ندادم پادکست آماده بگیرم
❤🔥19❤1
قتل تاریخ رو راستش میخواستم یخورده در شرایط ویژه تری منتشر کنم، متاسفانه نشد، فدای سر همهتون و اون عزیزی که نتونست، ارادتمند همهتونم، منتظرش باشید 😊
❤18❤🔥2
Self Ownership
BackWordz
گروه Backwordz یه بند آمریکاییه که سبکشون ترکیب رپکور و نیو متاله. اینا سال ۲۰۱۵ تو تگزاس جمع شدن دور هم. چیزی که حسابی متمایزشون میکنه، تکستها و فاز سیاسیشونه. برخلاف اکثر گروههای راک و رپ که معمولاً چپگرا هستن، اینا سفت و سخت چسبیدن به اصول لیبرتارینیسم و آنارکو-کاپیتالیسم.
اگه عشقِ اقتصاد آزاد و روتبارد و اینجور بحثای ضد توتالیتر هستی، Backwordz عملاً تنها گروهِ جدیدیه که اومده این مباحث سنگین رو قاطیِ موزیک متال و رپ کرده. حرفشون اینه که فرهنگ آزادیخواهی رو باید با هنر و موزیک جا انداخت، نه اینکه فقط محدودش کنیم به کتاب.
@Learn_Cast
اگه عشقِ اقتصاد آزاد و روتبارد و اینجور بحثای ضد توتالیتر هستی، Backwordz عملاً تنها گروهِ جدیدیه که اومده این مباحث سنگین رو قاطیِ موزیک متال و رپ کرده. حرفشون اینه که فرهنگ آزادیخواهی رو باید با هنر و موزیک جا انداخت، نه اینکه فقط محدودش کنیم به کتاب.
@Learn_Cast
❤11👍3🔥1
It's All Over But The Crying
The Ink Spots
اونایی هم آهنگ پیرمردی و بومری دوست دارن اینو گوش بدن
❤🔥6😁3👍2❤1
چنل آرشیو:
https://news.1rj.ru/str/location_gate
لطفا مشارکت خودتون رو داشته باشید، کسی نباید بتونه قسر در بره
https://news.1rj.ru/str/location_gate
لطفا مشارکت خودتون رو داشته باشید، کسی نباید بتونه قسر در بره
❤24👍3
اخلاق آزادی هم تموم شد.
(نزدیک به 14 ساعت شد، بفرستید برای دوستان و آشناهاتون و اونایی که صوتیبازن، خورد خورد بشینن گوش بدن)
(نزدیک به 14 ساعت شد، بفرستید برای دوستان و آشناهاتون و اونایی که صوتیبازن، خورد خورد بشینن گوش بدن)
💯19👍9❤🔥3❤1
در ادامه متنی برای نقد این مقاله خواهید خواند.
اکوایران
دولتِ فیلسوف آزادی
هگل، فیلسوف آلمانی، به صراحت بیان میدارد: “مالکیت نخستین تجسم آزادی است.” (Eigentum ist die erste Existenz der Freiheit.) (فلسفه حق، بند ۴۵). این بدان معناست که فرد با تملک اشیا و تعیین قلمرو خویش، اراده آزاد خود را در واقعیت بیرونی محقق میسازد.
👍4❤1
Learn Cast
در ادامه متنی برای نقد این مقاله خواهید خواند.
بت شکنی مدرن: "ایده اخلاقی" یا "باند تبهکار" ؟
دامِ هستیشناختی هگل
تقلیل مفهوم بنیادین مالکیت به سطح «حق انتزاعی» (Abstraktes Recht) در دستگاه فکری هگل، بیش از آنکه یک طبقهبندی پدیدارشناسانه باشد، چیزی است که میتوان آن را «دامِ بزرگ هگلی» نامید. موری روتبارد در اثر بنیادین خود، «اخلاق آزادی»، با به چالش کشیدن این رویکرد تقلیلگرا، استدلال میکند که آزادی و حق مالکیت، مفاهیمی دارای مراتب و درجات نیستند که بتوان آنها را به «انتزاعی» و «انضمامی» تفکیک کرد. از منظر هستیشناسیِ آزادی در اندیشه روتبارد، وضعیت انسان در یک دوگانه (Binary) قطعی تعریف میشود: فرد یا دارای «مالکیت خویشتن» (Self-ownership) است و در نتیجه آزاد است، و یا فاقد آن است که در این صورت در وضعیت «بردگی» قرار میگیرد. حد وسطی میان این دو وضعیت وجود ندارد.
توصیف مالکیت به مثابه امری «انتزاعی و محدود» در متن هگل، در واقع تمهیدی تئوریک برای مشروعیتبخشی به نقض آن است. هنگامی که فیلسوف، مالکیت خصوصی را صرفاً یک فرم «بیمحتوا» معرفی میکند، به صورت ضمنی این مجوز را صادر میکند که «محتوا» باید از منبعی بیرونی—یعنی اقتدار دولت—به آن تزریق شود. روتبارد به شدت در برابر این انگاره میایستد؛ او تصریح میکند که آزادی نیازمند هیچگونه «محتوای اجتماعی» یا «غایت اخلاقی» تحمیلی نیست. ذات آزادی در «سلبی بودن» آن است: «حقِ تنها ماندن» (The right to be left alone) و حق انحصاری بر «مبادلات داوطلبانه».
بنابراین، هر تلاشی برای بار کردنِ وظایف اجتماعی اجباری بر دوشِ فرد، تحت لوایِ «انضمامی کردنِ آزادی»، در حقیقت به معنای نابودیِ اصلِ آزادی است. در نقد روتباردی، واژهی «انتزاعی» در ادبیات هگل، اسم رمزی است برای بیاعتبار ساختن حقوق طبیعی و واقعی افراد؛ تاکتیکی زبانی که هدف نهایی آن، خلع سلاح اخلاقی فرد در برابرِ قدرتِ مطلقه و مداخلهگر دولت است. آزادیِ واقعی، هرگز انتزاعی نیست؛ بلکه ملموسترین واقعیتِ وجودِ انسانی است که تنها توسط تجاوزِ نهادینهشده (دولت) به مخاطره میافتد.
کاتالاکتیکِ صلح در برابر دیالکتیکِ نزاع
نقدِ افسانهی «تضاد منافع» در جامعه مدنی
تحلیل هگلی از جامعه مدنی به مثابه عرصهی «جنگ همه علیه همه» و تضادِ منافعِ ذاتی، از منظر اصول علم اقتصاد (بهویژه در پارادایم مکتب اتریش)، بر یک مغالطهی بنیادین استوار است. موری روتبارد با ردِ این انگاره، بر اصل «هماهنگی منافع» (Harmony of Interests) در بازار آزاد تأکید میورزد. برخلافِ تصورِ هگل، روابط در جامعه مدنی (بازار)، روابطی مبتنی بر نزاع نیستند، بلکه ماهیتی «همکارانه» دارند. در منطقِ کنشِ انسانی (Praxeology)، هر مبادلهی داوطلبانه یک بازی با «حاصلجمع مثبت» (Positive-sum game) است؛ بدین معنا که طرفین معامله، تنها زمانی وارد کنش مبادله میشوند که هر دو طرف، وضعیت پس از مبادله را مطلوبتر از وضعیت پیشین ارزیابی کنند. در این چارچوب، کسبِ ثروت نه از طریق غارت، بلکه صرفاً از طریقِ خدمت به دیگری و تأمینِ نیازهای او ممکن میشود.
روتبارد استدلال میکند که تضاد و تخاصم، نه ویژگیِ ذاتیِ بازار، بلکه محصولِ ورودِ عنصرِ «سیاست» به ساحتِ اقتصاد است. تضادِ منافعِ واقعی، دقیقاً در لحظهای شکل میگیرد که مکانیسمِ «ابزار سیاسی» (The Political Means)—یعنی استفاده از اجبار و زور—جایگزینِ «ابزار اقتصادی» (The Economic Means)—یعنی تولید و مبادله—میگردد. دولت، با مداخلهی قهری و بازتوزیعِ ثروت، جامعه را به دو طبقه متخاصم تقسیم میکند: «تولیدکنندگانِ مالیات» (Tax-payers) و «مصرفکنندگانِ مالیات» (Tax-consumers).
بنابراین، متنِ هگلی دچارِ یک «واژگونیِ علی-معلولی» شده است: جامعه مدنی در ذاتِ خود، شبکهای صلحآمیز از همکاریهای متقابل است و این دقیقاً نهادِ دولت است که با ایجادِ سیستمِ رانت و انحصار، مکانیسمِ صلحآمیزِ بازار را مختل کرده و جامعه را به عرصهی نزاع برای تصاحبِ منابعِ عمومی بدل میسازد. آن «هرجومرجی» که هگل دولت را دوایِ آن میداند، در واقع بیماریای است که خودِ دولت عاملِ شیوعِ آن است.
واسازیِ «اسطوره ضرورت»
نقدِ انحصارِ دولت در تولیدِ کالای امنیت
استدلالِ هگلی مبنی بر لزومِ مداخلهی یک نیروی «بیرونی» و «عمومی» برای استقرار نظم، مبتنی بر پیشفرضی اثباتنشده است که میتوان آن را «مغالطهی ضرورتِ انحصار» نامید. موری روتبارد در اثرِ «به سوی آزادی جدید»، با به چالش کشیدنِ تمایزِ ساختگی میانِ «کالاهای خصوصی» و «خدمات عمومی»، پرسشی رادیکال را مطرح میکند: بر چه مبنایی تصور میشود که مکانیسمِ بازار که کارآمدیِ خود را در تولیدِ کالاهای حیاتی همچون نان و پوشاک اثبات کرده است، در تولیدِ «امنیت» و «قضاوت» ناتوان است؟ اگر سپردنِ انحصارِ تولیدِ کفش به دولت، حاصلی جز قحطی، گرانی و اُفتِ کیفیت ندارد، چگونه میتوان انتظار داشت
دامِ هستیشناختی هگل
تقلیل مفهوم بنیادین مالکیت به سطح «حق انتزاعی» (Abstraktes Recht) در دستگاه فکری هگل، بیش از آنکه یک طبقهبندی پدیدارشناسانه باشد، چیزی است که میتوان آن را «دامِ بزرگ هگلی» نامید. موری روتبارد در اثر بنیادین خود، «اخلاق آزادی»، با به چالش کشیدن این رویکرد تقلیلگرا، استدلال میکند که آزادی و حق مالکیت، مفاهیمی دارای مراتب و درجات نیستند که بتوان آنها را به «انتزاعی» و «انضمامی» تفکیک کرد. از منظر هستیشناسیِ آزادی در اندیشه روتبارد، وضعیت انسان در یک دوگانه (Binary) قطعی تعریف میشود: فرد یا دارای «مالکیت خویشتن» (Self-ownership) است و در نتیجه آزاد است، و یا فاقد آن است که در این صورت در وضعیت «بردگی» قرار میگیرد. حد وسطی میان این دو وضعیت وجود ندارد.
توصیف مالکیت به مثابه امری «انتزاعی و محدود» در متن هگل، در واقع تمهیدی تئوریک برای مشروعیتبخشی به نقض آن است. هنگامی که فیلسوف، مالکیت خصوصی را صرفاً یک فرم «بیمحتوا» معرفی میکند، به صورت ضمنی این مجوز را صادر میکند که «محتوا» باید از منبعی بیرونی—یعنی اقتدار دولت—به آن تزریق شود. روتبارد به شدت در برابر این انگاره میایستد؛ او تصریح میکند که آزادی نیازمند هیچگونه «محتوای اجتماعی» یا «غایت اخلاقی» تحمیلی نیست. ذات آزادی در «سلبی بودن» آن است: «حقِ تنها ماندن» (The right to be left alone) و حق انحصاری بر «مبادلات داوطلبانه».
بنابراین، هر تلاشی برای بار کردنِ وظایف اجتماعی اجباری بر دوشِ فرد، تحت لوایِ «انضمامی کردنِ آزادی»، در حقیقت به معنای نابودیِ اصلِ آزادی است. در نقد روتباردی، واژهی «انتزاعی» در ادبیات هگل، اسم رمزی است برای بیاعتبار ساختن حقوق طبیعی و واقعی افراد؛ تاکتیکی زبانی که هدف نهایی آن، خلع سلاح اخلاقی فرد در برابرِ قدرتِ مطلقه و مداخلهگر دولت است. آزادیِ واقعی، هرگز انتزاعی نیست؛ بلکه ملموسترین واقعیتِ وجودِ انسانی است که تنها توسط تجاوزِ نهادینهشده (دولت) به مخاطره میافتد.
کاتالاکتیکِ صلح در برابر دیالکتیکِ نزاع
نقدِ افسانهی «تضاد منافع» در جامعه مدنی
تحلیل هگلی از جامعه مدنی به مثابه عرصهی «جنگ همه علیه همه» و تضادِ منافعِ ذاتی، از منظر اصول علم اقتصاد (بهویژه در پارادایم مکتب اتریش)، بر یک مغالطهی بنیادین استوار است. موری روتبارد با ردِ این انگاره، بر اصل «هماهنگی منافع» (Harmony of Interests) در بازار آزاد تأکید میورزد. برخلافِ تصورِ هگل، روابط در جامعه مدنی (بازار)، روابطی مبتنی بر نزاع نیستند، بلکه ماهیتی «همکارانه» دارند. در منطقِ کنشِ انسانی (Praxeology)، هر مبادلهی داوطلبانه یک بازی با «حاصلجمع مثبت» (Positive-sum game) است؛ بدین معنا که طرفین معامله، تنها زمانی وارد کنش مبادله میشوند که هر دو طرف، وضعیت پس از مبادله را مطلوبتر از وضعیت پیشین ارزیابی کنند. در این چارچوب، کسبِ ثروت نه از طریق غارت، بلکه صرفاً از طریقِ خدمت به دیگری و تأمینِ نیازهای او ممکن میشود.
روتبارد استدلال میکند که تضاد و تخاصم، نه ویژگیِ ذاتیِ بازار، بلکه محصولِ ورودِ عنصرِ «سیاست» به ساحتِ اقتصاد است. تضادِ منافعِ واقعی، دقیقاً در لحظهای شکل میگیرد که مکانیسمِ «ابزار سیاسی» (The Political Means)—یعنی استفاده از اجبار و زور—جایگزینِ «ابزار اقتصادی» (The Economic Means)—یعنی تولید و مبادله—میگردد. دولت، با مداخلهی قهری و بازتوزیعِ ثروت، جامعه را به دو طبقه متخاصم تقسیم میکند: «تولیدکنندگانِ مالیات» (Tax-payers) و «مصرفکنندگانِ مالیات» (Tax-consumers).
بنابراین، متنِ هگلی دچارِ یک «واژگونیِ علی-معلولی» شده است: جامعه مدنی در ذاتِ خود، شبکهای صلحآمیز از همکاریهای متقابل است و این دقیقاً نهادِ دولت است که با ایجادِ سیستمِ رانت و انحصار، مکانیسمِ صلحآمیزِ بازار را مختل کرده و جامعه را به عرصهی نزاع برای تصاحبِ منابعِ عمومی بدل میسازد. آن «هرجومرجی» که هگل دولت را دوایِ آن میداند، در واقع بیماریای است که خودِ دولت عاملِ شیوعِ آن است.
واسازیِ «اسطوره ضرورت»
نقدِ انحصارِ دولت در تولیدِ کالای امنیت
استدلالِ هگلی مبنی بر لزومِ مداخلهی یک نیروی «بیرونی» و «عمومی» برای استقرار نظم، مبتنی بر پیشفرضی اثباتنشده است که میتوان آن را «مغالطهی ضرورتِ انحصار» نامید. موری روتبارد در اثرِ «به سوی آزادی جدید»، با به چالش کشیدنِ تمایزِ ساختگی میانِ «کالاهای خصوصی» و «خدمات عمومی»، پرسشی رادیکال را مطرح میکند: بر چه مبنایی تصور میشود که مکانیسمِ بازار که کارآمدیِ خود را در تولیدِ کالاهای حیاتی همچون نان و پوشاک اثبات کرده است، در تولیدِ «امنیت» و «قضاوت» ناتوان است؟ اگر سپردنِ انحصارِ تولیدِ کفش به دولت، حاصلی جز قحطی، گرانی و اُفتِ کیفیت ندارد، چگونه میتوان انتظار داشت
👍5❤2
Learn Cast
در ادامه متنی برای نقد این مقاله خواهید خواند.
که انحصارِ دولت بر پیچیدهترین خدماتِ اجتماعی—یعنی قانون و امنیت—به نتایجی جز فساد و ناکارآمدی منجر نشود؟
از منظرِ روتبارد، امنیت و قضاوت، نه مفاهیمی متافیزیکی، بلکه «کالاهایی اقتصادی» هستند که تابعِ قوانینِ کمیابی و رقابتاند. تاریخِ حقوق، بهویژه تجربهی درخشانِ «قانونِ بازرگانان» (Lex Mercatoria) در قرون وسطی، گواهی تجربی بر این مدعاست که «نظمِ حقوقی» میتواند بهصورتِ درونزا (Endogenous)، غیردولتی و بر اساسِ مکانیسمهای جامعه مدنی و دادگاههای خصوصی شکل گیرد، بی آنکه نیازی به اهرمِ فشارِ دولت باشد.
بنابراین، ادعای متن مبنی بر ظهورِ نهادهای عمومی برای «جلوگیری از هرجومرج»، با یک پارادوکسِ تلخ مواجه است. روتبارد تصریح میکند که دولت، خود بزرگترین مولدِ بینظمی، جنگ و نقضِ سیستماتیکِ حقوقِ مالکیت (از طریق ابزارهایی چون مالیاتستانی و تورم) است. در تحلیلِ نهایی، واگذار کردنِ حفاظت از حقوقِ فردی به نهادی که موجودیتش وابسته به نقضِ همان حقوق است، استراتژیای عقلانی نیست؛ بلکه به تعبیرِ روتبارد، مصداقِ عینیِ «سپردنِ حفاظتِ گله به گرگ» است.
تبارشناسیِ خشونت و تقدمِ تولید بر غارت
واسازیِ تمثیلِ «سرزمین بیمرزها»
تمثیلِ «سرزمین بیمرزها» و ظهورِ دولت از دلِ یک «ندایِ جمعی» (قرارداد اجتماعی)، از منظرِ موری روتبارد، نه تنها یک سادهسازیِ رمانتیک، بلکه یک «جعلِ تاریخی و منطقی» است. این روایت، دو حقیقتِ بنیادین را وارونه جلوه میدهد: نخست عقلانیتِ کنشگرانِ اقتصادی و دوم، ماهیتِ انگلیِ دولت.
اولاً، فرضِ اینکه انسانها در وضعیتِ طبیعی (بدون دولت) فاقدِ درکِ عقلانی برای توافق و مبادلهاند، توهین به شعورِ انسان است. روتبارد استدلال میکند که «عقلانیتِ ابزاری» و منافعِ شخصی، خود قویترین ضامنِ رعایتِ حقوقِ مالکیت است. انسانها به حکمِ عقل درمییایند که تجارت (بازی با حاصلجمع مثبت) سودمندتر از جنگ (بازی با حاصلجمع منفی) است. بنابراین، نظمِ حقوقی، محصولِ جانبیِ و خودجوشِ تعاملاتِ بازار است، نه هدیهای از جانبِ لویاتان.
ثانیاً، و مهمتر از آن، روتبارد با ارجاع به «نظریه فتح» (Conquest Theory) فرانتس اوپنهایمر، تأکید میکند که دولتها هرگز از طریقِ «ندای ما» یا قراردادِ اجتماعی پدید نیامدهاند؛ بلکه نطفهی دولت همواره با «شمشیرِ فاتحان» و خشونتِ عریان بسته شده است. دولت، نهادی است که گروهی پیروز تأسیس میکنند تا گروهی مغلوب را بهصورت سیستماتیک استثمار کنند.
اما ویرانگرترین نقدِ روتبارد به این تمثیل، در تبیینِ «رابطهی وجودیِ ثروت و دولت» نهفته است. دولت به ماهو دولت، فاقدِ هرگونه مکانیزمِ درونزا برای خلقِ ارزش است. حیاتِ دولت تماماً وابسته به استخراجِ منابع از جامعه است، خواه از طریقِ مالیاتِ آشکار (خراج) و خواه از طریقِ مالیاتِ پنهان (تورم). یک اصلِ بدیهیِ اقتصادی میگوید: «تولید باید بر غارت تقدم داشته باشد.» (Production precedes Predation). برای اینکه دولت بتواند چیزی را بستاند (غارت کند)، ابتدا باید ثروتی توسطِ جامعه مدنی خلق شده باشد.
بنابراین، این ادعا که دولت پیششرطِ تمدن است، از اساس باطل است. این تمدن و انباشتِ سرمایه است که «میزبان» را برای ظهورِ «انگل» (دولت) فراهم میآورد. دولت خالقِ جامعه نیست، بلکه زائدهای است که بر بدنهی تولیدیِ جامعه سوار میشود. تمثیل هگلی سعی دارد القا کند که «بدون دولت، زندگی غیرممکن است»، اما تحلیلِ روتباردی نشان میدهد که دولت برای بقای خود محتاجِ جامعه است، در حالی که جامعه برای شکوفاییِ اخلاقی و اقتصادیِ خود، نیازمندِ رهایی از یوغِ دولت است.
الهیاتِ استبداد و بتپرستیِ مدرن
واسازیِ «رژه خدا» در اندیشه هگل
گزارهی مشهور هگلی مبنی بر اینکه «دولت، واقعیتِ ایدهی اخلاقی» و «رژهی خدا در جهان» است، از منظر موری روتبارد، نه یک استدلال فلسفی، بلکه خطرناکترین فرم از «میستیسیسمِ دولتی» (Statist Mysticism) و «شرکِ سیاسی» (Political Idolatry) محسوب میشود. روتبارد در مواجهه با این ادبیات، خشمگینترین نقدِ هستیشناسانه خود را ارائه میدهد و معتقد است که هگل با توسل به استعارههای الهیاتی، در پیِ «تطهیرِ متافیزیکی» یک نهادِ زمینی و قهری است.
روتبارد استدلال میکند که اطلاقِ صفاتی چون «ایده اخلاقی» به یک سازمانِ بوروکراتیک، توهین به ساحتِ اخلاق و دیانت است. چگونه میتوان نهادی را که مکانیزمِ بقای آن بر تهدید، حبس و مصادرهی اموال (مالیات) استوار است، تجلیِ امرِ قدسی دانست؟ از نگاه روتبارد، این گزارهها فاقدِ هرگونه محتوای منطقی یا استدلالیاند و صرفاً «بلاغتی افسونگرانه» (Seductive Rhetoric) هستند که کارکردی مشخص دارند: مقدسسازیِ جنایت.
از منظرِ روتبارد، امنیت و قضاوت، نه مفاهیمی متافیزیکی، بلکه «کالاهایی اقتصادی» هستند که تابعِ قوانینِ کمیابی و رقابتاند. تاریخِ حقوق، بهویژه تجربهی درخشانِ «قانونِ بازرگانان» (Lex Mercatoria) در قرون وسطی، گواهی تجربی بر این مدعاست که «نظمِ حقوقی» میتواند بهصورتِ درونزا (Endogenous)، غیردولتی و بر اساسِ مکانیسمهای جامعه مدنی و دادگاههای خصوصی شکل گیرد، بی آنکه نیازی به اهرمِ فشارِ دولت باشد.
بنابراین، ادعای متن مبنی بر ظهورِ نهادهای عمومی برای «جلوگیری از هرجومرج»، با یک پارادوکسِ تلخ مواجه است. روتبارد تصریح میکند که دولت، خود بزرگترین مولدِ بینظمی، جنگ و نقضِ سیستماتیکِ حقوقِ مالکیت (از طریق ابزارهایی چون مالیاتستانی و تورم) است. در تحلیلِ نهایی، واگذار کردنِ حفاظت از حقوقِ فردی به نهادی که موجودیتش وابسته به نقضِ همان حقوق است، استراتژیای عقلانی نیست؛ بلکه به تعبیرِ روتبارد، مصداقِ عینیِ «سپردنِ حفاظتِ گله به گرگ» است.
تبارشناسیِ خشونت و تقدمِ تولید بر غارت
واسازیِ تمثیلِ «سرزمین بیمرزها»
تمثیلِ «سرزمین بیمرزها» و ظهورِ دولت از دلِ یک «ندایِ جمعی» (قرارداد اجتماعی)، از منظرِ موری روتبارد، نه تنها یک سادهسازیِ رمانتیک، بلکه یک «جعلِ تاریخی و منطقی» است. این روایت، دو حقیقتِ بنیادین را وارونه جلوه میدهد: نخست عقلانیتِ کنشگرانِ اقتصادی و دوم، ماهیتِ انگلیِ دولت.
اولاً، فرضِ اینکه انسانها در وضعیتِ طبیعی (بدون دولت) فاقدِ درکِ عقلانی برای توافق و مبادلهاند، توهین به شعورِ انسان است. روتبارد استدلال میکند که «عقلانیتِ ابزاری» و منافعِ شخصی، خود قویترین ضامنِ رعایتِ حقوقِ مالکیت است. انسانها به حکمِ عقل درمییایند که تجارت (بازی با حاصلجمع مثبت) سودمندتر از جنگ (بازی با حاصلجمع منفی) است. بنابراین، نظمِ حقوقی، محصولِ جانبیِ و خودجوشِ تعاملاتِ بازار است، نه هدیهای از جانبِ لویاتان.
ثانیاً، و مهمتر از آن، روتبارد با ارجاع به «نظریه فتح» (Conquest Theory) فرانتس اوپنهایمر، تأکید میکند که دولتها هرگز از طریقِ «ندای ما» یا قراردادِ اجتماعی پدید نیامدهاند؛ بلکه نطفهی دولت همواره با «شمشیرِ فاتحان» و خشونتِ عریان بسته شده است. دولت، نهادی است که گروهی پیروز تأسیس میکنند تا گروهی مغلوب را بهصورت سیستماتیک استثمار کنند.
اما ویرانگرترین نقدِ روتبارد به این تمثیل، در تبیینِ «رابطهی وجودیِ ثروت و دولت» نهفته است. دولت به ماهو دولت، فاقدِ هرگونه مکانیزمِ درونزا برای خلقِ ارزش است. حیاتِ دولت تماماً وابسته به استخراجِ منابع از جامعه است، خواه از طریقِ مالیاتِ آشکار (خراج) و خواه از طریقِ مالیاتِ پنهان (تورم). یک اصلِ بدیهیِ اقتصادی میگوید: «تولید باید بر غارت تقدم داشته باشد.» (Production precedes Predation). برای اینکه دولت بتواند چیزی را بستاند (غارت کند)، ابتدا باید ثروتی توسطِ جامعه مدنی خلق شده باشد.
بنابراین، این ادعا که دولت پیششرطِ تمدن است، از اساس باطل است. این تمدن و انباشتِ سرمایه است که «میزبان» را برای ظهورِ «انگل» (دولت) فراهم میآورد. دولت خالقِ جامعه نیست، بلکه زائدهای است که بر بدنهی تولیدیِ جامعه سوار میشود. تمثیل هگلی سعی دارد القا کند که «بدون دولت، زندگی غیرممکن است»، اما تحلیلِ روتباردی نشان میدهد که دولت برای بقای خود محتاجِ جامعه است، در حالی که جامعه برای شکوفاییِ اخلاقی و اقتصادیِ خود، نیازمندِ رهایی از یوغِ دولت است.
الهیاتِ استبداد و بتپرستیِ مدرن
واسازیِ «رژه خدا» در اندیشه هگل
گزارهی مشهور هگلی مبنی بر اینکه «دولت، واقعیتِ ایدهی اخلاقی» و «رژهی خدا در جهان» است، از منظر موری روتبارد، نه یک استدلال فلسفی، بلکه خطرناکترین فرم از «میستیسیسمِ دولتی» (Statist Mysticism) و «شرکِ سیاسی» (Political Idolatry) محسوب میشود. روتبارد در مواجهه با این ادبیات، خشمگینترین نقدِ هستیشناسانه خود را ارائه میدهد و معتقد است که هگل با توسل به استعارههای الهیاتی، در پیِ «تطهیرِ متافیزیکی» یک نهادِ زمینی و قهری است.
روتبارد استدلال میکند که اطلاقِ صفاتی چون «ایده اخلاقی» به یک سازمانِ بوروکراتیک، توهین به ساحتِ اخلاق و دیانت است. چگونه میتوان نهادی را که مکانیزمِ بقای آن بر تهدید، حبس و مصادرهی اموال (مالیات) استوار است، تجلیِ امرِ قدسی دانست؟ از نگاه روتبارد، این گزارهها فاقدِ هرگونه محتوای منطقی یا استدلالیاند و صرفاً «بلاغتی افسونگرانه» (Seductive Rhetoric) هستند که کارکردی مشخص دارند: مقدسسازیِ جنایت.
👍5