مجموعه پست های ورق زدنی
از "ناتمامیت عقل" تا "زوال عقل"
نقد الهیات شکاکیت و استبداد فرموله سازی
اینستاگرام لرن کست
از "ناتمامیت عقل" تا "زوال عقل"
نقد الهیات شکاکیت و استبداد فرموله سازی
اینستاگرام لرن کست
👍13💯4👎2
🗽Liberty Moral
کانت گفت این در واقع ذهن هست که تجربه رو وحدت میبخشه و توضیح میده خارج از ذهن ما فقط یک سری داده خام حسی پراکنده داریم.
یکی از نقطههای آغازینِ جدال بزرگ در فلسفهٔ شناخت، تصویر کانتی از رابطهٔ ذهن و واقعیت است. کانت معتقد بود آنچه ما «میشناسیم» حاصلِ دادههای خام حسی نیست؛ بلکه این دادهها در قالبهایی پیشینی—زمان، مکان و مقولات فاهمه—سازمان مییابند و به صورت «جهان تجربهشده» به ما عرضه میشوند. در این نگاه، ذهن نه چون آینهای منفعل، بلکه چون سازوکاری ساختاردهنده عمل میکند. نتیجه این است که آنچه ما با آن سروکار داریم «جهان برای ما»ست، نه «واقعیت فینفسه».
این تفسیر، در سطح پدیدارشناختی جذاب و حتی ضروری است؛ اما لغزش از آنجا آغاز میشود که قالبهای ذهنی، از ابزارهای تنظیم تجربه، به «شرط امکان خودِ حقیقت» ارتقا داده شوند. اگر ذهن، ساختار تجربه را تعیین میکند، آیا حقیقت چیزی جز محصول دستگاه مفهومی ماست؟ این مرحله همان جایی است که تمایز حیاتی «کشف» و «ابداع» کمرنگ میشود. رئالیستها دقیقاً بر همین نقطه دست میگذارند: حقیقت، پیش از هرگونه فرضیهٔ ذهنی و مستقل از هر نظام مفهومی، وجود دارد؛ ذهن ما نه معمار آن، بلکه کاشف آن است.
در این زمینه، کارِ کورت گودل معنایی فراتر از ریاضیات پیدا میکند. قضایای ناتمامیتِ او نشان میدهند که در هر نظام صوریِ کافیقدرتمند—حتی در ریاضیات، منسجمترین دستگاه شناختی بشر—گزارههایی وجود دارند که «صادقاند» اما «قابل اثبات» نیستند. این فاصلهٔ ساختاری میان «صدق» و «اثبات» پیامد فلسفی روشنی دارد: حقیقت به نظامهای نمادین و ذهنی ما مشروط نیست؛ حقیقت پیشاپیش وجود دارد و دستگاههای شناختی ما تنها میتوانند بخشی از آن را ثبت یا کشف کنند. گودل، ناخواسته، تیر خلاصی به هر نوع ساختگرایی معرفتی میزند: هیچ ذهنیتی، هیچ زبان و منطقی، نمیتواند حقیقت را «بسازد»، زیرا حقیقت همیشه فراتر از ابزارهای شناختیِ ما امتداد دارد.
پس اگر ذهن در تنظیم تجربه نقش دارد، این نقش بههیچوجه به معنای نقشآفرینی در هستیِ خودِ حقیقت نیست. شناخت انسانی، پروژهای برای ساختن جهان نیست؛ تلاش بیوقفهای برای تطبیق ذهن با جهانی است که مستقل از ما وجود دارد. جهان برای آنکه «باشد»، به ما نیازی ندارد؛ این ما هستیم که باید با فروتنی معرفتی، فهم خود را گامبهگام با آن هماهنگ کنیم.
این تصویر، به شکلی طبیعی با اصل بنیادین عینیتگرایی آین رند همسو میشود؛ اصلی که آن را با اصطلاح «تقدم وجود بر آگاهی» بیان میکند. عینیتگرایی تصریح میکند که واقعیت مستقل است و آگاهی انسان ابزاری برای تشخیص و شناسایی آن، نه نیرویی برای تعیین یا خلقش. از این منظر، نتیجهٔ گودل نه فقط با این اصل ناسازگار نیست، بلکه صورتبندی ریاضیِ آن را تقویت میکند: اگر حقیقت همیشه بیش از ظرفیت هر دستگاه مفهومی است، پس حقیقت تابع ذهن ما نیست، و آگاهی نمیتواند نقش آفرینندهٔ هستی را به خود نسبت دهد.
در اینجا ممکن است سوءتفاهمی پدید آید: اگر هیچ نظام صوریای کامل نیست، آیا این ناتمامیت به معنای ناتوانی عقل و فروپاشی امید به شناخت نیست؟ پاسخ، هم از سوی عینیتگرایی و هم از سوی گودل منفی است. عینیتگرایی هرگز ادعای «دانای کل بودن» ندارد، بلکه بر «کارآمدی و کفایت عقل» تأکید میکند. عقل انسان خطاناپذیر و نامحدود نیست، اما ابزاری واقعی و مؤثر برای کشف واقعیت است. گودل نیز ناتمامیت را نه به معنای «ناشناختنی بودن حقیقت»، بلکه به معنای «بینهایت بودن حقیقت» معرفی میکند. دانش انسانی بسته و نهایی نمیشود، اما همواره میتواند گستردهتر شود؛ این ناتمامیت راه شناخت را نمیبندد، بلکه آن را دائماً باز و پویا نگه میدارد.
از همین رو است که ناتمامیت گودل ضربهای قاطع به عقلگرایی افراطی دکارتی و کانتی نیز محسوب میشود—آن پروژهای که میکوشید جهان را تماماً از اصول ذهنی و پیشینی استخراج کند. گودل ثابت میکند هیچ سیستم بستهای، هرچقدر دقیق، توان محصور کردن حقیقت را ندارد. برای رسیدن به حقیقت باید از چارچوبها بیرون رفت و به خود واقعیت رجوع کرد. منطق و مفاهیم ذهنی ابزارند، اما موضوع و مادهٔ شناخت را واقعیت فراهم میکند.
در نهایت، جمعبندی چنین است: ذهن نقش دارد، اما نه نقش سازندهٔ جهان؛ نقش سازماندهندهٔ تجربه دارد. حقیقت مستقل است، پیشینی است، و بزرگتر از هر نظام فکری است. شناخت انسانی نه پروژهای خلاق، بلکه فرایندی کشفگرانه و بیانتهاست. و ناتمامیت گودل—برخلاف آنچه نسبیگرایان از آن برداشت میکنند—نه نشانهٔ ضعف عقل، بلکه گواهی است بر استقلال و عظمت حقیقت.
به این ترتیب، اصل عینیتگرایی بیش از پیش روشن میشود:
واقعیت به ذهن ما شکل نمیدهد؛ ذهن ما تلاش میکند خود را با واقعیت شکل دهد.
@Learn_Cast
این تفسیر، در سطح پدیدارشناختی جذاب و حتی ضروری است؛ اما لغزش از آنجا آغاز میشود که قالبهای ذهنی، از ابزارهای تنظیم تجربه، به «شرط امکان خودِ حقیقت» ارتقا داده شوند. اگر ذهن، ساختار تجربه را تعیین میکند، آیا حقیقت چیزی جز محصول دستگاه مفهومی ماست؟ این مرحله همان جایی است که تمایز حیاتی «کشف» و «ابداع» کمرنگ میشود. رئالیستها دقیقاً بر همین نقطه دست میگذارند: حقیقت، پیش از هرگونه فرضیهٔ ذهنی و مستقل از هر نظام مفهومی، وجود دارد؛ ذهن ما نه معمار آن، بلکه کاشف آن است.
در این زمینه، کارِ کورت گودل معنایی فراتر از ریاضیات پیدا میکند. قضایای ناتمامیتِ او نشان میدهند که در هر نظام صوریِ کافیقدرتمند—حتی در ریاضیات، منسجمترین دستگاه شناختی بشر—گزارههایی وجود دارند که «صادقاند» اما «قابل اثبات» نیستند. این فاصلهٔ ساختاری میان «صدق» و «اثبات» پیامد فلسفی روشنی دارد: حقیقت به نظامهای نمادین و ذهنی ما مشروط نیست؛ حقیقت پیشاپیش وجود دارد و دستگاههای شناختی ما تنها میتوانند بخشی از آن را ثبت یا کشف کنند. گودل، ناخواسته، تیر خلاصی به هر نوع ساختگرایی معرفتی میزند: هیچ ذهنیتی، هیچ زبان و منطقی، نمیتواند حقیقت را «بسازد»، زیرا حقیقت همیشه فراتر از ابزارهای شناختیِ ما امتداد دارد.
پس اگر ذهن در تنظیم تجربه نقش دارد، این نقش بههیچوجه به معنای نقشآفرینی در هستیِ خودِ حقیقت نیست. شناخت انسانی، پروژهای برای ساختن جهان نیست؛ تلاش بیوقفهای برای تطبیق ذهن با جهانی است که مستقل از ما وجود دارد. جهان برای آنکه «باشد»، به ما نیازی ندارد؛ این ما هستیم که باید با فروتنی معرفتی، فهم خود را گامبهگام با آن هماهنگ کنیم.
این تصویر، به شکلی طبیعی با اصل بنیادین عینیتگرایی آین رند همسو میشود؛ اصلی که آن را با اصطلاح «تقدم وجود بر آگاهی» بیان میکند. عینیتگرایی تصریح میکند که واقعیت مستقل است و آگاهی انسان ابزاری برای تشخیص و شناسایی آن، نه نیرویی برای تعیین یا خلقش. از این منظر، نتیجهٔ گودل نه فقط با این اصل ناسازگار نیست، بلکه صورتبندی ریاضیِ آن را تقویت میکند: اگر حقیقت همیشه بیش از ظرفیت هر دستگاه مفهومی است، پس حقیقت تابع ذهن ما نیست، و آگاهی نمیتواند نقش آفرینندهٔ هستی را به خود نسبت دهد.
در اینجا ممکن است سوءتفاهمی پدید آید: اگر هیچ نظام صوریای کامل نیست، آیا این ناتمامیت به معنای ناتوانی عقل و فروپاشی امید به شناخت نیست؟ پاسخ، هم از سوی عینیتگرایی و هم از سوی گودل منفی است. عینیتگرایی هرگز ادعای «دانای کل بودن» ندارد، بلکه بر «کارآمدی و کفایت عقل» تأکید میکند. عقل انسان خطاناپذیر و نامحدود نیست، اما ابزاری واقعی و مؤثر برای کشف واقعیت است. گودل نیز ناتمامیت را نه به معنای «ناشناختنی بودن حقیقت»، بلکه به معنای «بینهایت بودن حقیقت» معرفی میکند. دانش انسانی بسته و نهایی نمیشود، اما همواره میتواند گستردهتر شود؛ این ناتمامیت راه شناخت را نمیبندد، بلکه آن را دائماً باز و پویا نگه میدارد.
از همین رو است که ناتمامیت گودل ضربهای قاطع به عقلگرایی افراطی دکارتی و کانتی نیز محسوب میشود—آن پروژهای که میکوشید جهان را تماماً از اصول ذهنی و پیشینی استخراج کند. گودل ثابت میکند هیچ سیستم بستهای، هرچقدر دقیق، توان محصور کردن حقیقت را ندارد. برای رسیدن به حقیقت باید از چارچوبها بیرون رفت و به خود واقعیت رجوع کرد. منطق و مفاهیم ذهنی ابزارند، اما موضوع و مادهٔ شناخت را واقعیت فراهم میکند.
در نهایت، جمعبندی چنین است: ذهن نقش دارد، اما نه نقش سازندهٔ جهان؛ نقش سازماندهندهٔ تجربه دارد. حقیقت مستقل است، پیشینی است، و بزرگتر از هر نظام فکری است. شناخت انسانی نه پروژهای خلاق، بلکه فرایندی کشفگرانه و بیانتهاست. و ناتمامیت گودل—برخلاف آنچه نسبیگرایان از آن برداشت میکنند—نه نشانهٔ ضعف عقل، بلکه گواهی است بر استقلال و عظمت حقیقت.
به این ترتیب، اصل عینیتگرایی بیش از پیش روشن میشود:
واقعیت به ذهن ما شکل نمیدهد؛ ذهن ما تلاش میکند خود را با واقعیت شکل دهد.
@Learn_Cast
👍4👎3
خود مارکس اواخر زندگیش فهمیده بود چی گفته بوده مارکسیست نبوده
منتها هنوز مارکسیست داریم!
میگیم خود مارکس بعضی حرفای خودشو قبول نداشته میگن مرحوم گوه خورد، ما باید انقلاب انترناسیونال مارکسیستی لنینیستی انجام بدیم، جوگیرید، تو این جوگیر بودنتون یه ۶۰ - ۷۰ سالم اون وسط زندگی میکنید :)))
جدیدا هرچی هم نمیتونن جواب بدن یه برچسب راست افراطی میزنن کلا بحثو تموم میکنن
مارکس حتی علمی هم حرف نمیزد!
@Learn_Cast
منتها هنوز مارکسیست داریم!
میگیم خود مارکس بعضی حرفای خودشو قبول نداشته میگن مرحوم گوه خورد، ما باید انقلاب انترناسیونال مارکسیستی لنینیستی انجام بدیم، جوگیرید، تو این جوگیر بودنتون یه ۶۰ - ۷۰ سالم اون وسط زندگی میکنید :)))
جدیدا هرچی هم نمیتونن جواب بدن یه برچسب راست افراطی میزنن کلا بحثو تموم میکنن
مارکس حتی علمی هم حرف نمیزد!
@Learn_Cast
👍46❤13😁1🤣1
همه ما در مدرسه یک داستان خطی و شیرین یاد گرفتیم: «بشر از دوران تاریک و استبدادیِ ارباب-رعیتی شروع کرد، به پادشاهیهای مطلق رسید و در نهایت با ظهور دموکراسی، به اوج آزادی و تمدن دست یافت.» . اما هانس-هرمان هوپه در این اثر جنجالی، ترمز دستیِ این قطار را میکشد و میگوید: «دروغ است! تاریخِ دولت، داستانِ پیشرفت نیست؛ داستانِ سقوط است.».
در این فایل صوتی/متنی، هوپه با جراحی دقیقِ تاریخ و اقتصاد، نشان میدهد که چطور ما از یک "نظم طبیعی" به سمت یک "غارت همگانی" حرکت کردهایم. اگر فکر میکنید دموکراسی یعنی "حکومت مردم بر مردم"، آماده باشید تا تمام باورهایتان زیر و رو شود.
#جزئی_نگر
قسمت سوم
@Learn_cast
در این فایل صوتی/متنی، هوپه با جراحی دقیقِ تاریخ و اقتصاد، نشان میدهد که چطور ما از یک "نظم طبیعی" به سمت یک "غارت همگانی" حرکت کردهایم. اگر فکر میکنید دموکراسی یعنی "حکومت مردم بر مردم"، آماده باشید تا تمام باورهایتان زیر و رو شود.
#جزئی_نگر
قسمت سوم
@Learn_cast
💯8❤4👍4
آقا این سایت ما زودتر راه بیوفته کتابارو ترجمهشو بذاریم، از دهن داره میوفته :)
❤26🔥5😍3
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
یا حضرت عباس این چی بود دیدم! 🫨
نوشته:
از کتاب «سوسیالیسمِ» میزس ــ میزس در اینجا داره از اُتو باوِر، شاخصترین مارکسیست اتریشی، نقل قول میکنه. اصل حرف در سال ۱۳۰۲ گفته شده و نقلقول در سال ۱۳۱۰ شده! ۱۳۱۰! هنوز چند دهه مونده بود تا این حرفا!
پانوشت: ترکستان در اینجا منظور آسیای میانهست.
@Garajetadayoni | گاراژ
نوشته:
برای همین مارکسیسم به آسانی میتواند با مجاهدت اسلامی متحد شود. اُتو باوِرِ مارکسیست با افتخار میگوید: «در ترکستان و آذرباریجان مجسمههای مارکس روبرو مساجد قرار دارد و در ایران وقتی مُلایی میخواهد اعلام جهاد علیه امپریالیسم اروپا کند، نقلقولهای مارکس را با آیات قرآن میآمیزد».
از کتاب «سوسیالیسمِ» میزس ــ میزس در اینجا داره از اُتو باوِر، شاخصترین مارکسیست اتریشی، نقل قول میکنه. اصل حرف در سال ۱۳۰۲ گفته شده و نقلقول در سال ۱۳۱۰ شده! ۱۳۱۰! هنوز چند دهه مونده بود تا این حرفا!
پانوشت: ترکستان در اینجا منظور آسیای میانهست.
@Garajetadayoni | گاراژ
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍37❤5🗿2
برای درک عمق فاجعه CBDC (ارز دیجیتال بانک مرکزی)، باید ابتدا یک مرزِ پُررنگ بین «پول دیجیتالِ فعلی» و «CBDC» بکشیم. بسیاری تصور میکنند چون همین حالا هم با اپلیکیشنهای بانکی کارت میکشند، اتفاق جدیدی نیفتاده است؛ اما حقیقت این است که CBDC نه یک «پول جدید»، بلکه یک «ابزار نظارتی و کنترلیِ مطلق» است.
در ادامه، ابعاد این فاجعه را به زبانی ساده و منسجم بررسی میکنیم:
۱. پایان حریم خصوصی: کیف پولی از جنس شیشه
در سیستم فعلی، وقتی شما پول نقد خرج میکنید، هیچکس نمیداند آن را کجا صرف کردهاید. حتی در خریدهای کارتی، بانک مرکزی به صورت لحظهای و مستقیم سرکشی نمیکند. اما CBDC یعنی بانک مرکزی مستقیماً در کیف پول شما حضور دارد.
* عمق فاجعه: دولت و بانک مرکزی دقیقاً میبینند شما چه کتابی میخرید، به کدام خیریه کمک میکنید، چه دارویی مصرف میکنید و یا حتی در کدام کافه با چه کسی نشستهاید. این یعنی مرگِ کاملِ گمنامی در اقتصاد.
@Learn_Cast
در ادامه، ابعاد این فاجعه را به زبانی ساده و منسجم بررسی میکنیم:
۱. پایان حریم خصوصی: کیف پولی از جنس شیشه
در سیستم فعلی، وقتی شما پول نقد خرج میکنید، هیچکس نمیداند آن را کجا صرف کردهاید. حتی در خریدهای کارتی، بانک مرکزی به صورت لحظهای و مستقیم سرکشی نمیکند. اما CBDC یعنی بانک مرکزی مستقیماً در کیف پول شما حضور دارد.
* عمق فاجعه: دولت و بانک مرکزی دقیقاً میبینند شما چه کتابی میخرید، به کدام خیریه کمک میکنید، چه دارویی مصرف میکنید و یا حتی در کدام کافه با چه کسی نشستهاید. این یعنی مرگِ کاملِ گمنامی در اقتصاد.
@Learn_Cast
❤32👍12👎1
۲. پولِ «برنامهپذیر»: وقتی پول برای شما تصمیم میگیرد!
ترسناکترین ویژگی CBDC، «برنامهپذیری» (Programmability) است. یعنی بانک مرکزی میتواند برای پولی که در جیب شماست، «شرط» بگذارد.
* تاریخ انقضا: دولت میتواند بگوید این پول فقط تا پایان ماه اعتبار دارد تا شما را مجبور به خرج کردن و تحریک تقاضا کند (نابود کردن پسانداز).
* محدودیت مصرف: اگر برچسب «کربن» یا «سلامت» روی پول بخورد، ممکن است هنگام خرید گوشت قرمز یا بنزین، کارت شما پیام بدهد: «سهمیه این ماه شما تمام شده است».
۳. اهرم فشار سیاسی: کلیدِ خاموش و روشن کردنِ زندگی
در دنیای CBDC، اگر شما منتقد سیاستهای دولت باشید یا در یک تجمع اعتراضی شرکت کنید، دولت نیازی به دادگاه و پاسگاه ندارد.
* عمق فاجعه: با یک کلیک، دسترسی شما به داراییتان مسدود میشود. شما نه میتوانید نان بخرید، نه کرایه تاکسی بدهید و نه دارو تهیه کنید. این یعنی تبدیلِ «حقِ مالکیت» به یک «امتیازِ دولتی» که هر لحظه ممکن است لغو شود. چیزی شبیه به «سیستم اعتبار اجتماعی» چین، اما در ابعاد بسیار پیشرفتهتر.
۴. حذف بانکهای تجاری و رقابت
در سیستم CBDC، بانکهای خصوصی عملاً حذف یا به کارگزارانِ بیاختیارِ بانک مرکزی تبدیل میشوند. وقتی همه حسابها مستقیماً نزد بانک مرکزی باشد، رقابت بانکی از بین میرود.
* نتیجه: بانک مرکزی قدرت مطلق پیدا میکند تا نرخ بهره را حتی به اعداد منفی برساند. یعنی به جای اینکه به پسانداز شما سود تعلق بگیرد، هر ماه مبلغی از حسابتان بابت «نگهداری پول» کسر میشود و شما راه فراری (مثل برداشت پول نقد) نخواهید داشت.
۵. مهندسی اجتماعی و رفتاری
CBDC ابزاری برای «اصلاح رفتار مردم» از نگاه دولتهاست. آنها میتوانند با جریمهها و پاداشهای لحظهای دیجیتال، جامعه را به سمتی که میخواهند سوق دهند. پول دیگر وسیلهای برای مبادله نیست، بلکه «تِتر یا قلادهای دیجیتال» است که طول آن را بانک مرکزی تعیین میکند.
جمعبندی: از «پول» به «اجازهنامه»
فاجعه اصلی اینجاست که CBDC ماهیت پول را تغییر میدهد. پول در دست ما همیشه نماد «آزادی و انتخاب» بوده است؛ اما CBDC آن را به یک «اجازهنامه» تبدیل میکند. شما دیگر صاحب داراییتان نیستید، بلکه صرفاً اجازه دارید تحت شرایطی که قدرت مرکزی تعیین میکند، از آن استفاده کنید.
به زبان ساده: اگر پول نقد «آزادی» است، CBDC «کوپنهای دیجیتالی» است که زندانبان صادر میکند.
@Learn_Cast
ترسناکترین ویژگی CBDC، «برنامهپذیری» (Programmability) است. یعنی بانک مرکزی میتواند برای پولی که در جیب شماست، «شرط» بگذارد.
* تاریخ انقضا: دولت میتواند بگوید این پول فقط تا پایان ماه اعتبار دارد تا شما را مجبور به خرج کردن و تحریک تقاضا کند (نابود کردن پسانداز).
* محدودیت مصرف: اگر برچسب «کربن» یا «سلامت» روی پول بخورد، ممکن است هنگام خرید گوشت قرمز یا بنزین، کارت شما پیام بدهد: «سهمیه این ماه شما تمام شده است».
۳. اهرم فشار سیاسی: کلیدِ خاموش و روشن کردنِ زندگی
در دنیای CBDC، اگر شما منتقد سیاستهای دولت باشید یا در یک تجمع اعتراضی شرکت کنید، دولت نیازی به دادگاه و پاسگاه ندارد.
* عمق فاجعه: با یک کلیک، دسترسی شما به داراییتان مسدود میشود. شما نه میتوانید نان بخرید، نه کرایه تاکسی بدهید و نه دارو تهیه کنید. این یعنی تبدیلِ «حقِ مالکیت» به یک «امتیازِ دولتی» که هر لحظه ممکن است لغو شود. چیزی شبیه به «سیستم اعتبار اجتماعی» چین، اما در ابعاد بسیار پیشرفتهتر.
۴. حذف بانکهای تجاری و رقابت
در سیستم CBDC، بانکهای خصوصی عملاً حذف یا به کارگزارانِ بیاختیارِ بانک مرکزی تبدیل میشوند. وقتی همه حسابها مستقیماً نزد بانک مرکزی باشد، رقابت بانکی از بین میرود.
* نتیجه: بانک مرکزی قدرت مطلق پیدا میکند تا نرخ بهره را حتی به اعداد منفی برساند. یعنی به جای اینکه به پسانداز شما سود تعلق بگیرد، هر ماه مبلغی از حسابتان بابت «نگهداری پول» کسر میشود و شما راه فراری (مثل برداشت پول نقد) نخواهید داشت.
۵. مهندسی اجتماعی و رفتاری
CBDC ابزاری برای «اصلاح رفتار مردم» از نگاه دولتهاست. آنها میتوانند با جریمهها و پاداشهای لحظهای دیجیتال، جامعه را به سمتی که میخواهند سوق دهند. پول دیگر وسیلهای برای مبادله نیست، بلکه «تِتر یا قلادهای دیجیتال» است که طول آن را بانک مرکزی تعیین میکند.
جمعبندی: از «پول» به «اجازهنامه»
فاجعه اصلی اینجاست که CBDC ماهیت پول را تغییر میدهد. پول در دست ما همیشه نماد «آزادی و انتخاب» بوده است؛ اما CBDC آن را به یک «اجازهنامه» تبدیل میکند. شما دیگر صاحب داراییتان نیستید، بلکه صرفاً اجازه دارید تحت شرایطی که قدرت مرکزی تعیین میکند، از آن استفاده کنید.
به زبان ساده: اگر پول نقد «آزادی» است، CBDC «کوپنهای دیجیتالی» است که زندانبان صادر میکند.
@Learn_Cast
👍40❤5🔥2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حق مردم این نیست، مردم بدونید چه بلایی قراره سرتون بیارن!
انحصار پول دستشونه دارن بدبختمون میکنن، دیگه انحصار خرج کردنشم دستشون باشه رسما برده میشیم.
پس فردا سریعالقلم و نیلی و باقی به ظاهر اقتصاددانان اومدن از مزایای CBDC براتون گفتن بدونید چه آشی براتون پختن ...
@Learn_Cast
انحصار پول دستشونه دارن بدبختمون میکنن، دیگه انحصار خرج کردنشم دستشون باشه رسما برده میشیم.
پس فردا سریعالقلم و نیلی و باقی به ظاهر اقتصاددانان اومدن از مزایای CBDC براتون گفتن بدونید چه آشی براتون پختن ...
@Learn_Cast
❤42👍17🔥2💔1🗿1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یوسف مسعود حصیرچین خیلی بهتر و مفصل تر از من CBDC رو شرح داده
موضوع خیلی عمیق تر و وحشتناک تره ...
تماشا در یوتیوب
@Learn_Cast
موضوع خیلی عمیق تر و وحشتناک تره ...
تماشا در یوتیوب
@Learn_Cast
🔥32👍21❤3👎1
در ادامه، متنی بر نقد این مقاله خواهید خواند
اکوایران
افسانه هگل؛ درباره تز، آنتیتز، سنتز
در این نوشتار به تأسی از نوشته قبلی که در اکو ایران به انتشار رسید، قصد آن را دارم که به بررسی افسانه هگل بپردازم. یکی از دلایل کژ فهمیها از هگل از این افسانه ها نشأت میگیرد. مهمترین سویه از این کژ فهمیها از هگل سیطره مارکسیسم بر هگل است. این سیطره چنان…
❤9
بت شکنی مدرن:مقابله در برابر تطهیر هیولا
مغالطهی تفکیکِ «روش» از «ماهیت» در اندیشه هگل
متنی که در دفاع از هگل نگاشته شده، تلاشی است کلاسیک برای نجاتِ «پدرِ تمامیتخواهی مدرن» از طریقِ مقصر جلوه دادنِ شاگردان و شارحان. نویسنده با توسل به جزئیاتِ تاریخیِ کماهمیت (مانند اینکه چه کسی اولین بار واژگان تز-آنتیتز-سنتز را به کار برد) سعی دارد از اصلِ ماجرا طفره رود. این نوع استدلال، نوعی «سپربلا قرار دادنِ تاریخنگاری» است تا از پاسخگویی به ماهیتِ ویرانگرِ فلسفه هگل فرار کند.
در ادامه، سه محور اصلیِ این دفاعیه را زیر تیغِ نقدِ عقلانی و آزادیخواهانه میبریم:
یک؛ بازی با کلمات برای نجاتِ «دیالکتیکِ جنون»
متن با شور و شعف اعلام میکند که فرمول «تز-آنتیتز-سنتز» ابداعِ هگل نبوده و متعلق به یک استاد کانتی (شالیبائوس) است. پاسخ این است: چه اهمیتی دارد؟
مشکلِ فلسفه هگل، برچسبهایی نیست که روی مفاهیم میچسبانیم؛ مشکل، ماهیتِ ضدِ عقلانیِ خودِ دیالکتیک است. چه آن را «تز-آنتیتز» بنامید و چه «نفیِ در نفی»، هگل کسی است که به جنگِ «قانونِ اینهمانی» (Law of Identity) رفت. او در منطقِ خود مدعی شد که «تضاد» موتورِ محرکِ واقعیت است و «الف» میتواند در عینِ حال «غیرِ الف» باشد تا به حقیقتی بالاتر برسد.
اینکه فرمولبندیِ سادهسازانه را به گردنِ دیگران بیندازیم، این واقعیت را تغییر نمیدهد که هگل، واقعیتِ عینی (Objective Reality) را قربانیِ یک فرآیندِ ذهنی و سیال کرد. او با انحلالِ منطقِ ارسطویی (که پایه و اساسِ درکِ واقعیت است)، زیربنایِ تمامِ ایدئولوژیهایی را ساخت که بعدها ادعا کردند حقیقت، نسبی است و بسته به «دوران» یا «طبقه» تغییر میکند. این دفاعیه، تنها پوستهی ظاهری را نقد میکند تا زهرِ هستهی مرکزی را پنهان سازد.
دو؛ افسانهی «دولتِ ارگانیک» به مثابه سنگرِ آزادی
نویسنده ادعا میکند که مفهوم «دولت ارگانیک» هگل، سنگری در برابر توتالیتاریسم بوده و انگلس به همین دلیل به آن حمله کرده است. این ادعا، وارونهنماییِ کاملِ تاریخِ اندیشه است.
«دولت ارگانیک» دقیقاً همان بسترِ تئوریکی است که فاشیسم و کمونیسم بر آن بنا شدند. وقتی جامعه را به مثابه یک «ارگانیسم» یا «بدن» و افراد را به مثابه «سلولهای» این بدن در نظر میگیرید، عملاً حکمِ مرگِ «فردیت» را صادر کردهاید. در یک ارگانیسم، سلول به خودیِ خود حقِ حیات ندارد؛ ارزشِ آن تنها در خدمت به «کل» معنا مییابد.
دفاعیه متن مبنی بر اینکه «جهان ژرمنی» به معنای «پروس» نیست بلکه «تمدن غرب» است، یک ترفندِ معناییِ بیهوده است. مسئله جغرافیا نیست؛ مسئله «تقدسبخشی به قدرت» است. هگل دولت را (چه پروسی، چه غربی) تجلیِ «روح» و «خدا» میدانست. این عرفانیسازیِ قدرت، خطرناکترین سلاحی است که تاکنون به دستِ دیکتاتورها داده شده است. فرقی نمیکند نامش را «امپراتوری» بگذاریم یا «دولتِ مدرن»؛ هرگاه نهادی سیاسی را دارای «روح» و «ارادهای فراتر از افراد» دانستیم، راه را برای بردگیِ انسان هموار کردهایم.
سه؛ مارکس: فرزندِ خلف، نه فرزندِ ناخلف
متن سعی دارد مارکس را به عنوانِ کسی معرفی کند که هگل را تحریف کرده است («ماشین انتزاعی مرگبار»). اما حقیقتِ تلخ این است که مارکس، منطقیترین شاگردِ هگل بود. مارکس تنها کاری که کرد این بود که «روحِ سرگردانِ» هگل را از آسمانِ انتزاع به زمینِ اقتصاد آورد.
هگل میگفت تاریخ، جبرِ حرکتِ «روح» است؛ مارکس گفت تاریخ، جبرِ حرکتِ «ابزار تولید» است. هر دو در یک نقطه مشترکاند: نفیِ عاملیتِ فردی و آزادی اراده. هر دو معتقدند که تاریخ، سناریویی از پیش نوشته شده است که افراد صرفاً بازیگرانِ ناآگاهِ آن هستند. تلاش برای جدا کردنِ هگل از مارکس، مثلِ تلاش برای جدا کردنِ ریشه از میوه است. مارکسیسم، میوهی سمیِ درختی است که هگل با تبر زدن به ریشهی «عقلِ فردی» و «حقوقِ مالکیت»، آن را کاشت.
جمعبندی: خطرِ بازسازیِ بت
این متن، نمونهای از «آکادمیسمِ خنثی» است که با غرق شدن در جزئیاتِ کتابشناختی، از دیدنِ فیلِ در اتاق عاجز است. مهم نیست شالیبائوس چه گفت یا هگل اهلِ سوآب بود یا پروس. مهم این است که فلسفه هگل، خردِ انسان را در پایِ محرابِ «دولت» و «تاریخ» قربانی میکند.
تطهیر هگل به بهانهی اینکه «مارکسیستها او را بد فهمیدهاند»، تنها یک نتیجه دارد: بازگرداندنِ مشروعیت به فلسفهای که پدرِ معنویِ تمامِ اردوگاههای کار اجباری و دولتهای رفاهِ توتالیتر در قرن بیستم بود. دفاع از «دولت ارگانیک» هگل، دفاع از قفسی است که میلههایش با اورادِ فلسفی تزیین شده است. آزادیخواهان واقعی، نه نیازی به «تز و آنتیتز» دارند و نه نیازی به «دولتِ ارگانیک»؛ آنها تنها به «واقعیتِ عینی»، «منطقِ ارسطویی» و «حقوقِ طبیعیِ فرد» نیاز دارند—سه چیزی که هگل تمامِ عمرش را صرفِ تخریبِ آنها کرد.
مغالطهی تفکیکِ «روش» از «ماهیت» در اندیشه هگل
متنی که در دفاع از هگل نگاشته شده، تلاشی است کلاسیک برای نجاتِ «پدرِ تمامیتخواهی مدرن» از طریقِ مقصر جلوه دادنِ شاگردان و شارحان. نویسنده با توسل به جزئیاتِ تاریخیِ کماهمیت (مانند اینکه چه کسی اولین بار واژگان تز-آنتیتز-سنتز را به کار برد) سعی دارد از اصلِ ماجرا طفره رود. این نوع استدلال، نوعی «سپربلا قرار دادنِ تاریخنگاری» است تا از پاسخگویی به ماهیتِ ویرانگرِ فلسفه هگل فرار کند.
در ادامه، سه محور اصلیِ این دفاعیه را زیر تیغِ نقدِ عقلانی و آزادیخواهانه میبریم:
یک؛ بازی با کلمات برای نجاتِ «دیالکتیکِ جنون»
متن با شور و شعف اعلام میکند که فرمول «تز-آنتیتز-سنتز» ابداعِ هگل نبوده و متعلق به یک استاد کانتی (شالیبائوس) است. پاسخ این است: چه اهمیتی دارد؟
مشکلِ فلسفه هگل، برچسبهایی نیست که روی مفاهیم میچسبانیم؛ مشکل، ماهیتِ ضدِ عقلانیِ خودِ دیالکتیک است. چه آن را «تز-آنتیتز» بنامید و چه «نفیِ در نفی»، هگل کسی است که به جنگِ «قانونِ اینهمانی» (Law of Identity) رفت. او در منطقِ خود مدعی شد که «تضاد» موتورِ محرکِ واقعیت است و «الف» میتواند در عینِ حال «غیرِ الف» باشد تا به حقیقتی بالاتر برسد.
اینکه فرمولبندیِ سادهسازانه را به گردنِ دیگران بیندازیم، این واقعیت را تغییر نمیدهد که هگل، واقعیتِ عینی (Objective Reality) را قربانیِ یک فرآیندِ ذهنی و سیال کرد. او با انحلالِ منطقِ ارسطویی (که پایه و اساسِ درکِ واقعیت است)، زیربنایِ تمامِ ایدئولوژیهایی را ساخت که بعدها ادعا کردند حقیقت، نسبی است و بسته به «دوران» یا «طبقه» تغییر میکند. این دفاعیه، تنها پوستهی ظاهری را نقد میکند تا زهرِ هستهی مرکزی را پنهان سازد.
دو؛ افسانهی «دولتِ ارگانیک» به مثابه سنگرِ آزادی
نویسنده ادعا میکند که مفهوم «دولت ارگانیک» هگل، سنگری در برابر توتالیتاریسم بوده و انگلس به همین دلیل به آن حمله کرده است. این ادعا، وارونهنماییِ کاملِ تاریخِ اندیشه است.
«دولت ارگانیک» دقیقاً همان بسترِ تئوریکی است که فاشیسم و کمونیسم بر آن بنا شدند. وقتی جامعه را به مثابه یک «ارگانیسم» یا «بدن» و افراد را به مثابه «سلولهای» این بدن در نظر میگیرید، عملاً حکمِ مرگِ «فردیت» را صادر کردهاید. در یک ارگانیسم، سلول به خودیِ خود حقِ حیات ندارد؛ ارزشِ آن تنها در خدمت به «کل» معنا مییابد.
دفاعیه متن مبنی بر اینکه «جهان ژرمنی» به معنای «پروس» نیست بلکه «تمدن غرب» است، یک ترفندِ معناییِ بیهوده است. مسئله جغرافیا نیست؛ مسئله «تقدسبخشی به قدرت» است. هگل دولت را (چه پروسی، چه غربی) تجلیِ «روح» و «خدا» میدانست. این عرفانیسازیِ قدرت، خطرناکترین سلاحی است که تاکنون به دستِ دیکتاتورها داده شده است. فرقی نمیکند نامش را «امپراتوری» بگذاریم یا «دولتِ مدرن»؛ هرگاه نهادی سیاسی را دارای «روح» و «ارادهای فراتر از افراد» دانستیم، راه را برای بردگیِ انسان هموار کردهایم.
سه؛ مارکس: فرزندِ خلف، نه فرزندِ ناخلف
متن سعی دارد مارکس را به عنوانِ کسی معرفی کند که هگل را تحریف کرده است («ماشین انتزاعی مرگبار»). اما حقیقتِ تلخ این است که مارکس، منطقیترین شاگردِ هگل بود. مارکس تنها کاری که کرد این بود که «روحِ سرگردانِ» هگل را از آسمانِ انتزاع به زمینِ اقتصاد آورد.
هگل میگفت تاریخ، جبرِ حرکتِ «روح» است؛ مارکس گفت تاریخ، جبرِ حرکتِ «ابزار تولید» است. هر دو در یک نقطه مشترکاند: نفیِ عاملیتِ فردی و آزادی اراده. هر دو معتقدند که تاریخ، سناریویی از پیش نوشته شده است که افراد صرفاً بازیگرانِ ناآگاهِ آن هستند. تلاش برای جدا کردنِ هگل از مارکس، مثلِ تلاش برای جدا کردنِ ریشه از میوه است. مارکسیسم، میوهی سمیِ درختی است که هگل با تبر زدن به ریشهی «عقلِ فردی» و «حقوقِ مالکیت»، آن را کاشت.
جمعبندی: خطرِ بازسازیِ بت
این متن، نمونهای از «آکادمیسمِ خنثی» است که با غرق شدن در جزئیاتِ کتابشناختی، از دیدنِ فیلِ در اتاق عاجز است. مهم نیست شالیبائوس چه گفت یا هگل اهلِ سوآب بود یا پروس. مهم این است که فلسفه هگل، خردِ انسان را در پایِ محرابِ «دولت» و «تاریخ» قربانی میکند.
تطهیر هگل به بهانهی اینکه «مارکسیستها او را بد فهمیدهاند»، تنها یک نتیجه دارد: بازگرداندنِ مشروعیت به فلسفهای که پدرِ معنویِ تمامِ اردوگاههای کار اجباری و دولتهای رفاهِ توتالیتر در قرن بیستم بود. دفاع از «دولت ارگانیک» هگل، دفاع از قفسی است که میلههایش با اورادِ فلسفی تزیین شده است. آزادیخواهان واقعی، نه نیازی به «تز و آنتیتز» دارند و نه نیازی به «دولتِ ارگانیک»؛ آنها تنها به «واقعیتِ عینی»، «منطقِ ارسطویی» و «حقوقِ طبیعیِ فرد» نیاز دارند—سه چیزی که هگل تمامِ عمرش را صرفِ تخریبِ آنها کرد.
@Learn_Cast
❤16👍6