Forwarded from اینجا.
دوباره بلند شید. برای بار هزار و یکم خاک روی زانوهاتون رو تکون بدید و بلند شید چون رمزش ادامه دادنِ.
Forwarded from دوات
یه جا خوندم دلیل خوابآلودگی بعد بحران تلاش بدن برای برگشتن به روزمرهست. انقد به خودتون گیر ندین و اگه چوب کارفرما روی سرتون نیست بگیرین بخوابین.
بعد ماجرای جنگ، توانمو برای جمع و جور کردن احساسات بد توو مغزم از دست دادم.
دارم دست و پا میزنم که بتونم.
حتما خیلی هامون اینطوری شدیم، اما اینم میگذره.
دارم دست و پا میزنم که بتونم.
حتما خیلی هامون اینطوری شدیم، اما اینم میگذره.
Forwarded from دِژاوو
نمیدونم کلا زندگی سخته یا از همون اول به من سخت گرفته یا اصلا خودم بودم که سختش کرده! در هر صورت میدونم سخته واقعا.
اینکه مدام به خودم میگم تنهایی از پس همه چیز برمیام، یه جور غرور شیرینه که بهم انگیزه میده و یادم میندازه چقدر توانمندم.
Forwarded from -Memories- (Leilaa)
سرکار رفتن واقعا خوبه،سرت شلوغ میشه
دیگه به هر چرت و پرتی فکر نمیکنی جز پول درآوردن،حتی دیگه وقتم نداری برای پول خرج کردن،واقعا عالیه.
دیگه به هر چرت و پرتی فکر نمیکنی جز پول درآوردن،حتی دیگه وقتم نداری برای پول خرج کردن،واقعا عالیه.
Forwarded from مُلتَهِبازاِلتِفاف.
درسته، تنهایی شرافمندتره، اما ذاتا برای زنده موندن گاهی باید گوشهای از نفسِ خندهی آدمها رو قرض گرفت، بدون اونها انگار واقعا اصلا نمیشه.
کاش اتاقم پنجره داشت تا بتونم ماه رو ببینم. شاید اون موقع یادم میاومد که این حسای غمگین فقط یه بخش از زندگی من هستن، نه همش. نگاهکردن به آسمون میتونست کمکم کنه یه کم از فکر و خیالام فاصله بگیرم و حس رهایی داشته باشم.
Forwarded from طوسی
اون لحظهای که با حال بد کنار میای خیلی خوبه. ولی باعث نمیشه رنج نکشی. فقط فشار عدم پذیرشو کم میکنه.
دخترک مو فرفری
واقعا به اینکه چند ساعت با نگین حرف بزنیم و انقدر بخندیم که نفسمون بند بیاد بعدشم طبق عادت همیشگیمون نصفه شب گشنمون بشه و بریم سراغ یخچال و غذا خوراکی بخوریم نیاز داشتم🫠 که خب! خداروشکر نیازم برطرف شد😌
منتظرم دوباره ببینمت و برای بار هزارم همینو تکرار کنیم(:
واقعا با بعضی آدما مثل تو، همه چی خوش میگذره حتی ساده ترین چیزا.
واقعا با بعضی آدما مثل تو، همه چی خوش میگذره حتی ساده ترین چیزا.
Forwarded from ufo
شیشهی عطر سیمیلیونی شکسته و ریخته تو کیفش و تبدیلش کرده به یه کیف خوشبوی سی میلیونی. به همین راحتی. همینهها. زندگی. چی میگم؟ نمیدونم.
بعضا توی شلوغترین لحظههای زندگی، درست همون وقتی که همه چیز باید عادی بهنظر برسه یه حس سنگین از راه میرسه
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
وقتی هیچکس نیست که بفهمه چی توی دلمه، وقتی حرف زدن خستهکننده میشه، وقتی حتی خودم هم از خودم دور میافتم باید کجا برم؟ به چی پناه ببرم؟