Forwarded from طوسی
اون لحظهای که با حال بد کنار میای خیلی خوبه. ولی باعث نمیشه رنج نکشی. فقط فشار عدم پذیرشو کم میکنه.
دخترک مو فرفری
واقعا به اینکه چند ساعت با نگین حرف بزنیم و انقدر بخندیم که نفسمون بند بیاد بعدشم طبق عادت همیشگیمون نصفه شب گشنمون بشه و بریم سراغ یخچال و غذا خوراکی بخوریم نیاز داشتم🫠 که خب! خداروشکر نیازم برطرف شد😌
منتظرم دوباره ببینمت و برای بار هزارم همینو تکرار کنیم(:
واقعا با بعضی آدما مثل تو، همه چی خوش میگذره حتی ساده ترین چیزا.
واقعا با بعضی آدما مثل تو، همه چی خوش میگذره حتی ساده ترین چیزا.
Forwarded from ufo
شیشهی عطر سیمیلیونی شکسته و ریخته تو کیفش و تبدیلش کرده به یه کیف خوشبوی سی میلیونی. به همین راحتی. همینهها. زندگی. چی میگم؟ نمیدونم.
بعضا توی شلوغترین لحظههای زندگی، درست همون وقتی که همه چیز باید عادی بهنظر برسه یه حس سنگین از راه میرسه
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
وقتی هیچکس نیست که بفهمه چی توی دلمه، وقتی حرف زدن خستهکننده میشه، وقتی حتی خودم هم از خودم دور میافتم باید کجا برم؟ به چی پناه ببرم؟
جوابشم همیشه هم ساده نیست اما کمکم یاد گرفتم که امنترین پناه جایی بیرون از من نیست.
نه توی آغوش کسی نه توی اتاقی ساکت نه حتی توی دل طبیعت.
پناه واقعی، درون خودمه.
پناه واقعی، درون خودمه.
اون جایی که شاید مدتها فراموشش کرده باشم اما همیشه منتظرمه.
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
و خب آرامش چیزی نیست که از بیرون بهم داده بشه.
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
شاید فرار از حسهای بد راهحل نباشه.
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
و اینطوری کمکم یاد میگیرم که حتی توی تاریکترین لحظههام وقتی هیچکس نیست من هنوز یه پناه دارم:
خودم.
خودم.
Rei
کدوم رؤیات هدر رفت، که زندگیت شد این؟
بیشتر از همه، رویای رسیدن به نداشتههام.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
هفت ماهه که طهران نرفتم و دیگه دارم از دلتنگی زیاد میمیرم، زجه میزنم، نمیتونم وای!
توی شرکتمون از پونزده نفر، ده تاشون اسمشون علیعه.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
همچین حسی دارم که انگار نصفهشب توی یه کوچه تاریک و خلوت تنها راه میرم.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
خسته بودن خیلی طبیعیه، مخصوصا وقتی بار زندگی سنگینه و حس میکنی تنها ایستادی.
جالب بود.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.