بعضا توی شلوغترین لحظههای زندگی، درست همون وقتی که همه چیز باید عادی بهنظر برسه یه حس سنگین از راه میرسه
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
یه بغض بیدلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بیصدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
وقتی هیچکس نیست که بفهمه چی توی دلمه، وقتی حرف زدن خستهکننده میشه، وقتی حتی خودم هم از خودم دور میافتم باید کجا برم؟ به چی پناه ببرم؟
جوابشم همیشه هم ساده نیست اما کمکم یاد گرفتم که امنترین پناه جایی بیرون از من نیست.
نه توی آغوش کسی نه توی اتاقی ساکت نه حتی توی دل طبیعت.
پناه واقعی، درون خودمه.
پناه واقعی، درون خودمه.
اون جایی که شاید مدتها فراموشش کرده باشم اما همیشه منتظرمه.
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
و خب آرامش چیزی نیست که از بیرون بهم داده بشه.
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
شاید فرار از حسهای بد راهحل نباشه.
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
و اینطوری کمکم یاد میگیرم که حتی توی تاریکترین لحظههام وقتی هیچکس نیست من هنوز یه پناه دارم:
خودم.
خودم.
Rei
کدوم رؤیات هدر رفت، که زندگیت شد این؟
بیشتر از همه، رویای رسیدن به نداشتههام.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
هفت ماهه که طهران نرفتم و دیگه دارم از دلتنگی زیاد میمیرم، زجه میزنم، نمیتونم وای!
توی شرکتمون از پونزده نفر، ده تاشون اسمشون علیعه.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
همچین حسی دارم که انگار نصفهشب توی یه کوچه تاریک و خلوت تنها راه میرم.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
خسته بودن خیلی طبیعیه، مخصوصا وقتی بار زندگی سنگینه و حس میکنی تنها ایستادی.
جالب بود.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.