منِ درحال تکامل – Telegram
منِ درحال تکامل
335 subscribers
417 photos
104 videos
2 files
392 links
Download Telegram
یه نمیدونمِ بزرگ.
درسته، تنهایی شرافمند‌تره، اما ذاتا برای زنده موندن گاهی باید گوشه‌ای از نفسِ خنده‌ی آدم‌ها رو قرض گرفت، بدون اون‌ها انگار واقعا اصلا نمی‌شه.
کاش اتاقم پنجره داشت تا بتونم ماه رو ببینم. شاید اون موقع یادم می‌اومد که این حسای غمگین فقط یه بخش از زندگی‌ من هستن، نه همش. نگاه‌کردن به آسمون می‌تونست کمکم کنه یه کم از فکر و خیالام فاصله بگیرم و حس رهایی داشته باشم.
Forwarded from طوسی
اون لحظه‌ای که با حال بد کنار میای خیلی خوبه. ولی باعث نمیشه رنج نکشی. فقط فشار عدم پذیرشو کم میکنه.
Forwarded from ufo
شیشه‌ی عطر سی‌میلیونی شکسته و ریخته تو کیفش و تبدیلش کرده به یه کیف خوشبوی سی میلیونی. به همین راحتی. همینه‌ها. زندگی. چی میگم؟ نمی‌دونم.
بعضا توی شلوغ‌ترین لحظه‌های زندگی، درست همون وقتی که همه چیز باید عادی به‌نظر برسه یه حس سنگین از راه میرسه
یه بغض بی‌دلیل یه خستگی که با خواب هم درست نمیشه یه سؤال که بی‌صدا توی ذهنم میچرخه:
پناه من کجاست؟
وقتی هیچ‌کس نیست که بفهمه چی توی دلمه، وقتی حرف زدن خسته‌کننده میشه، وقتی حتی خودم هم از خودم دور می‌افتم باید کجا برم؟ به چی پناه ببرم؟
جوابشم همیشه هم ساده نیست اما کم‌کم یاد گرفتم که امن‌ترین پناه جایی بیرون از من نیست.
نه توی آغوش کسی نه توی اتاقی ساکت نه حتی توی دل طبیعت.
پناه واقعی، درون خودمه.
اون جایی که شاید مدت‌ها فراموشش کرده باشم اما همیشه منتظرمه.
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همون‌طور که هستم.(:
و خب آرامش چیزی نیست که از بیرون بهم داده بشه.
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همه‌چیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشم‌هام، با گفتن بی‌ صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
شاید فرار از حس‌های بد راه‌حل نباشه.
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قوی‌ترم."
و اینطوری کم‌کم یاد میگیرم که حتی توی تاریک‌ترین لحظه‌هام وقتی هیچ‌کس نیست من هنوز یه پناه دارم:
خودم.
Rei
کدوم رؤیات هدر رفت، که زندگیت شد این؟
بیشتر از همه، رویای رسیدن به نداشته‌هام.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچ‌وقت سهمم نبودن.
محبتی که باید می‌بود و نبود.
آغوشی که باید پناه می‌داد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربون‌تر میبود ولی نبود.
هفت ماهه که طهران نرفتم و دیگه دارم از دلتنگی زیاد میمیرم، زجه میزنم، نمیتونم وای!
توی شرکتمون از پونزده نفر، ده تاشون اسمشون علی‌عه.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
همچین حسی دارم که انگار نصفه‌شب توی یه کوچه تاریک و خلوت تنها راه میرم.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگین‌تر از شب شدن.

غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچ‌کس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.