اون جایی که شاید مدتها فراموشش کرده باشم اما همیشه منتظرمه.
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
جایی که بدون قضاوت و بدون سرزنش فقط منو میپذیره. همونطور که هستم.(:
و خب آرامش چیزی نیست که از بیرون بهم داده بشه.
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
یه حالته که باید از درونم بجوشه، حتی وقتی همهچیز بیرون از من در حال فروپاشیه.
با یه نفس عمیق، با بستن چشمهام، با گفتن بی صدای این جمله:
"من با خودمم و همین برای شروع کافیه."
شاید فرار از حسهای بد راهحل نباشه.
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
شاید فقط باید بشینم کنارشون و نگاهشون کنم و بگم:
"باشه، فهمیدم هستین ولی خب من قویترم."
و اینطوری کمکم یاد میگیرم که حتی توی تاریکترین لحظههام وقتی هیچکس نیست من هنوز یه پناه دارم:
خودم.
خودم.
Rei
کدوم رؤیات هدر رفت، که زندگیت شد این؟
بیشتر از همه، رویای رسیدن به نداشتههام.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
چیزهایی که همیشه برام دور بودن، نه چون نمیخواستم، چون هیچوقت سهمم نبودن.
محبتی که باید میبود و نبود.
آغوشی که باید پناه میداد و نداد.
احساسی که باید جواب میگرفت و نگرفت.
دنیایی که باید باهام مهربونتر میبود ولی نبود.
هفت ماهه که طهران نرفتم و دیگه دارم از دلتنگی زیاد میمیرم، زجه میزنم، نمیتونم وای!
توی شرکتمون از پونزده نفر، ده تاشون اسمشون علیعه.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
نیروی جدید که میاد و میبینیم اسمش علی نیست خوشحال میشیم.
همچین حسی دارم که انگار نصفهشب توی یه کوچه تاریک و خلوت تنها راه میرم.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
نه مقصدی دارم، نه کسی منتظرمه.
فقط منم و فکرهایی که سنگینتر از شب شدن.
غربت همیشه یه جای دور نیست. گاهی تو دل خودت شروع میشه، وقتی حس میکنی هیچکس صداتو نمیشنوه و خودت هم دیگه خودتو نمیفهمی.
خسته بودن خیلی طبیعیه، مخصوصا وقتی بار زندگی سنگینه و حس میکنی تنها ایستادی.
جالب بود.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.
میگفت من یه برنامهنویسم، معلومه که برای کار میرم خونه برای استراحت میرم بیرون.
امروز انقدر کد زدم که نمیتونم تمرکز کنم و به چیز دیگهای فکر کنم چون کدهام تو سرم دارن میچرخن.