میدونی تنها ذوقم چیه از این کار جدید؟ اینکه رو صندلیم چهارزانو بشینم و فضای کارمو خوشگلاسیون کنم. همین! هممممممین!
مشکلی با لکههای قدیمی لباسام ندارم. اینو صبح که داشتم لباس میپوشیدم فهمیدم. اون لکه روی آستین پولیور قدیمی که عمو حمید بهم سوغاتی داد و روش نوشته waves و دوست دارم. حتی یادم نمیاد از کجا اومده ولی اصراری هم به پاک کردنش ندارم. بودنش هم مانع پوشیدنش نمیشه. میدونی، خودمم یه سری لکه دارم که وقتی دیدم آدما منو با دیدن اینا هنوز دوست دارن دیگه تلاشی برای پنهان کردنشون نکردم.
"Did I ever tell you the definition of insanity? It's doing the exact same thing over and over again and expecting different results. That. Is. Crazy."
شرکت قبلی دعا دعا میکردیم پنج بشه بزنیم بیرون، الان دیدم ساعت پنج و ربعه و من هنوز نشستم. فرق و میبینی؟ الله الله
به اون نقطه ای از موی بلند رسیدم که اگه یه ذره دیگه صبر کنم بلند میشه ولی هر روز فکر میکنم خب الان میرم دوباره کوتاهش میکنم.
امروز اون روزیه که اکبر عبدی میتونه با لهجه ترکی بهم بگه: سه روز دیگه تولدته نه؟؟؟ و من با لحن لوس بهاره رهنما بگم: بله عمو جون...
سه هفته پیش با همین لباس نشسته بودم تو همین کافه داشتم به دوستم میگفتم یعنی میشه من بیام این شرکت؟ حالا دوباره با همون لباس اومدم نشستم همین جا و کارمند اون شرکتم. زندگی چیز عجیبیه!
از سوپر برای خودم شمع خریدم و گذاشت تو ته دیگ سیزمینی لوبیاپلو. لوبیاپلو رو کردم کیک تولد و عالللی بود.
جز لحظههای قشنگ پایان سیودو سالگی بود.
جز لحظههای قشنگ پایان سیودو سالگی بود.