اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
Forwarded from ناپیرو
اگه بامزه نباشم دق می‌کنم.
میدونی تنها ذوقم چیه از این کار جدید؟ اینکه رو صندلیم چهارزانو بشینم و فضای کارم‌و خوشگلاسیون کنم. همین! هممممممین!
مشکلی با لکه‌های قدیمی لباسام ندارم. اینو صبح که داشتم لباس می‌پوشیدم فهمیدم. اون لکه‌ روی آستین پولیور قدیمی که عمو حمید بهم سوغاتی داد و روش نوشته waves و دوست دارم. حتی یادم نمیاد از کجا اومده ولی اصراری هم به پاک کردنش ندارم. بودنش هم مانع پوشیدنش نمیشه. میدونی، خودمم یه سری لکه دارم که وقتی دیدم آدما من‌و با دیدن اینا هنوز دوست دارن دیگه تلاشی برای پنهان کردنشون نکردم.
"Did I ever tell you the definition of insanity? It's doing the exact same thing over and over again and expecting different results. That. Is. Crazy."
هفت ساله کار میکنم، یه لطفا ته جمله رو نتونستم یاد این جماعت بدم.
شرکت قبلی دعا دعا میکردیم پنج بشه بزنیم بیرون، الان دیدم ساعت پنج و ربعه و من هنوز نشستم. فرق و میبینی؟ الله الله
به اون نقطه ای از موی بلند رسیدم که اگه یه ذره دیگه صبر کنم بلند میشه ولی هر روز فکر میکنم خب الان میرم دوباره کوتاهش می‌کنم.
۱۶ آذر بود.
دیدم تو خواب فقط دارم داد میزنم. چه کاریه؟ بیدار شدم.
گفتنش سختمه، نمیشه به جاش گازت بگیرم؟
خبر بد برای گوش‌هام. کیس هندزفیری‌مو گم کردم.
امروز اون روزیه که اکبر عبدی میتونه با لهجه ترکی بهم بگه: سه روز دیگه تولدته نه؟؟؟ و من با لحن لوس بهاره رهنما بگم: بله عمو جون...
چرا من در خونه رو باز کردم ریز احمد نیست بهم بگه خسته نباشی عزیزم؟
اگه کارد وردارم بزنم بهش ببینم کیک نیست چی؟
سه هفته پیش با همین لباس نشسته بودم تو همین کافه داشتم به دوستم می‌گفتم یعنی میشه من بیام این شرکت؟ حالا دوباره با همون لباس اومدم نشستم همین جا و کارمند اون شرکتم. زندگی چیز عجیبیه!
امشب کابوس نبینم لطفا. مرسی!
هیچی نیست هیچی نیست. نفس عمیق بکش. تموم میشه!
یعنی اینایی که من حس میکنم مال منه، واقعا مال منه؟
Forwarded from متَّکی به خود
دلم نمی‌خواد به موجودی کارتم فکر کنم.
از سوپر برای خودم شمع خریدم و گذاشت تو ته دیگ سیزمینی لوبیاپلو. لوبیاپلو رو کردم کیک تولد و عالللی بود.
جز لحظه‌های قشنگ پایان سی‌ودو سالگی بود.
یه خودشیفته همیشه به محل جنایت برمیگرده.