اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
هفت ساله کار میکنم، یه لطفا ته جمله رو نتونستم یاد این جماعت بدم.
شرکت قبلی دعا دعا میکردیم پنج بشه بزنیم بیرون، الان دیدم ساعت پنج و ربعه و من هنوز نشستم. فرق و میبینی؟ الله الله
به اون نقطه ای از موی بلند رسیدم که اگه یه ذره دیگه صبر کنم بلند میشه ولی هر روز فکر میکنم خب الان میرم دوباره کوتاهش می‌کنم.
۱۶ آذر بود.
دیدم تو خواب فقط دارم داد میزنم. چه کاریه؟ بیدار شدم.
گفتنش سختمه، نمیشه به جاش گازت بگیرم؟
خبر بد برای گوش‌هام. کیس هندزفیری‌مو گم کردم.
امروز اون روزیه که اکبر عبدی میتونه با لهجه ترکی بهم بگه: سه روز دیگه تولدته نه؟؟؟ و من با لحن لوس بهاره رهنما بگم: بله عمو جون...
چرا من در خونه رو باز کردم ریز احمد نیست بهم بگه خسته نباشی عزیزم؟
اگه کارد وردارم بزنم بهش ببینم کیک نیست چی؟
سه هفته پیش با همین لباس نشسته بودم تو همین کافه داشتم به دوستم می‌گفتم یعنی میشه من بیام این شرکت؟ حالا دوباره با همون لباس اومدم نشستم همین جا و کارمند اون شرکتم. زندگی چیز عجیبیه!
امشب کابوس نبینم لطفا. مرسی!
هیچی نیست هیچی نیست. نفس عمیق بکش. تموم میشه!
یعنی اینایی که من حس میکنم مال منه، واقعا مال منه؟
Forwarded from متَّکی به خود
دلم نمی‌خواد به موجودی کارتم فکر کنم.
از سوپر برای خودم شمع خریدم و گذاشت تو ته دیگ سیزمینی لوبیاپلو. لوبیاپلو رو کردم کیک تولد و عالللی بود.
جز لحظه‌های قشنگ پایان سی‌ودو سالگی بود.
یه خودشیفته همیشه به محل جنایت برمیگرده.
"بذار برسم خونه برات پادکست میشم میرم تو گوشات."
یه جایی وسط غذا درست کردن یهو فکر کردم اگر دوربین اونور سالن باشه و ازمون فیلم بگیره چی میبینه؟
آدمای قشنگ زندگیم که دورمیز نشستن و دارن حرف می‌زنن و من و پسره که داریم تو آشپزخونه راجع به بهتر کردن غذا با اضافه کردن ادویه درست صحبت میکنیم.
نکته اینجاست که هیچکس دیشب هیچ تولید محتوایی از هیچی نکرد و من از دورهمی تولد سی‌ودو سالگیم به قول آنا حتی یه عکس ندارم یادمون بیاد لااقل اینوقت چی پوشیده بودیم.
اون لحظه ولی خیلی قشنگ بود.
همه دیشب ثبت نشدنی قشنگ بود و من داره از دستم این ماهی‌های خوشبختی سر می خوره دوباره تو رودخونه.
خیلی وقت اینجوری نبود. اصلا فکر کنم هیچوقت اینجوری نبودم. اصلا هیچ وقت هیچ‌چیز اینجوری نبود.
پودر سیر زدیم ولی بازم نیاز به تلاش بیشتر داشت. و با این وجود بازم بهم گفت بهم افتخار میکنه. بخاطر چی؟ ادویه؟ غذا؟ دورهمی تولد؟ سه سال سکوت؟ پاکسازی دو سال سم؟ اون لحظه لب ساحل بوشهر؟ یا اون اتفاق ۱۸ تیر؟
من همه اینا رو اومدم تا تو آشپرخونه خونم خوراک نخود داغ و بهش بدم امتحان کنه و اون بگه یه چیزیش غالبه یه چیزیش کمه و همزمان دستشو بذاره پشتم که غوز نکنم؟ لابد دیگه. لابد.
داشتم پیاده‌روی می‌کردم یهو دیدم خیابون پر مرگ بر شد. خوشم اومد.
من چجوری داشتم این مدت زندگی میکردم واقعا؟