به اون نقطه ای از موی بلند رسیدم که اگه یه ذره دیگه صبر کنم بلند میشه ولی هر روز فکر میکنم خب الان میرم دوباره کوتاهش میکنم.
امروز اون روزیه که اکبر عبدی میتونه با لهجه ترکی بهم بگه: سه روز دیگه تولدته نه؟؟؟ و من با لحن لوس بهاره رهنما بگم: بله عمو جون...
سه هفته پیش با همین لباس نشسته بودم تو همین کافه داشتم به دوستم میگفتم یعنی میشه من بیام این شرکت؟ حالا دوباره با همون لباس اومدم نشستم همین جا و کارمند اون شرکتم. زندگی چیز عجیبیه!
از سوپر برای خودم شمع خریدم و گذاشت تو ته دیگ سیزمینی لوبیاپلو. لوبیاپلو رو کردم کیک تولد و عالللی بود.
جز لحظههای قشنگ پایان سیودو سالگی بود.
جز لحظههای قشنگ پایان سیودو سالگی بود.
یه جایی وسط غذا درست کردن یهو فکر کردم اگر دوربین اونور سالن باشه و ازمون فیلم بگیره چی میبینه؟
آدمای قشنگ زندگیم که دورمیز نشستن و دارن حرف میزنن و من و پسره که داریم تو آشپزخونه راجع به بهتر کردن غذا با اضافه کردن ادویه درست صحبت میکنیم.
نکته اینجاست که هیچکس دیشب هیچ تولید محتوایی از هیچی نکرد و من از دورهمی تولد سیودو سالگیم به قول آنا حتی یه عکس ندارم یادمون بیاد لااقل اینوقت چی پوشیده بودیم.
اون لحظه ولی خیلی قشنگ بود.
همه دیشب ثبت نشدنی قشنگ بود و من داره از دستم این ماهیهای خوشبختی سر می خوره دوباره تو رودخونه.
خیلی وقت اینجوری نبود. اصلا فکر کنم هیچوقت اینجوری نبودم. اصلا هیچ وقت هیچچیز اینجوری نبود.
پودر سیر زدیم ولی بازم نیاز به تلاش بیشتر داشت. و با این وجود بازم بهم گفت بهم افتخار میکنه. بخاطر چی؟ ادویه؟ غذا؟ دورهمی تولد؟ سه سال سکوت؟ پاکسازی دو سال سم؟ اون لحظه لب ساحل بوشهر؟ یا اون اتفاق ۱۸ تیر؟
من همه اینا رو اومدم تا تو آشپرخونه خونم خوراک نخود داغ و بهش بدم امتحان کنه و اون بگه یه چیزیش غالبه یه چیزیش کمه و همزمان دستشو بذاره پشتم که غوز نکنم؟ لابد دیگه. لابد.
آدمای قشنگ زندگیم که دورمیز نشستن و دارن حرف میزنن و من و پسره که داریم تو آشپزخونه راجع به بهتر کردن غذا با اضافه کردن ادویه درست صحبت میکنیم.
نکته اینجاست که هیچکس دیشب هیچ تولید محتوایی از هیچی نکرد و من از دورهمی تولد سیودو سالگیم به قول آنا حتی یه عکس ندارم یادمون بیاد لااقل اینوقت چی پوشیده بودیم.
اون لحظه ولی خیلی قشنگ بود.
همه دیشب ثبت نشدنی قشنگ بود و من داره از دستم این ماهیهای خوشبختی سر می خوره دوباره تو رودخونه.
خیلی وقت اینجوری نبود. اصلا فکر کنم هیچوقت اینجوری نبودم. اصلا هیچ وقت هیچچیز اینجوری نبود.
پودر سیر زدیم ولی بازم نیاز به تلاش بیشتر داشت. و با این وجود بازم بهم گفت بهم افتخار میکنه. بخاطر چی؟ ادویه؟ غذا؟ دورهمی تولد؟ سه سال سکوت؟ پاکسازی دو سال سم؟ اون لحظه لب ساحل بوشهر؟ یا اون اتفاق ۱۸ تیر؟
من همه اینا رو اومدم تا تو آشپرخونه خونم خوراک نخود داغ و بهش بدم امتحان کنه و اون بگه یه چیزیش غالبه یه چیزیش کمه و همزمان دستشو بذاره پشتم که غوز نکنم؟ لابد دیگه. لابد.