قبلا و زیاد یادم نیست. انگار یه سکانس از زندگی و داشتن نشون میدادن، یهو کات میشه و بدون هیچ توضیحی میافتیم تو یه داستان دیگه. و همش این شکلیم که خب این وسط چی شد؟؟ چه اتفاقی افتاد؟؟؟ ما داشتیم پرواز میکردیم، چرا یهو رو زمین چشامونو باز کردیم؟
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
ولی خودمونیم من یه زمانی فکر میکردم اگه اون من و دوست نداشته باشه و نخواد هیچ کس دیگه نمیخواد. اشتباه میکردم. خیلی اشتباه میکردم.
اونجایی که میفهمی مثل اطرافیانت زندگی نمیکنی و اشتباهات خودت و میکنی و مسئولیت خودت و خودت میپذیری، ببین اینقد خفن و قشنگه. انگار بالای یه قله ایستادی تماشا میکنی کجا وایسادی و عشششق میکنی. ببین. عشششششق میکنی.
باگ هستیه که یه آدمیزاد نمیتونه به آدمیزاد بغل دستیش بگه بابا این موقعیتی که توشی و منم بودم. و وقتی میخوام کمکت کنم لج نکن. دست منو بگیر. یه دو دقیقه خودت و بسپر. بهتر میشی. ولی نه. ما کله شقیم و باید هفتاد بار خودمون زمین بخوریم و دست هیچ کسی که بهتر از ما بلده رو نگیریم تا خودمون تجربه کنیم. به خدا همین دست دراز کردن و کمک رسوندن دیگران وقتی خودت حال نگه داشتن خودت و نداریه که زندگی اسون میکنه.
همیشه متهم شدم به مرفه بی درد بودن ولی خب دردای خودمو داشتم. درد من از دست دادن عزیز و بیماری نزدیکان و عشق سفر کرده و پا و دست نداشته و بی خونه بودن و اینا نبوده. ولی خب درد من که بود. فکر میکنید اخرش که برسه یکی نمیاد ازتون بپرسه خب شما که هشتاد سال زندگی کردی، تونستی درد و بفهمی؟؟ و خب زندگی همین همه ی چیزاییه که تجربه میکنی. من مادرم مریض نبود که درگیر بیماریش باشم ولی مادرم یه زن مدیر مدبر کله گنده بود که درگیر عقایدش بودم. من پدرم دست بزن نداشت ولی تو جوونی یه اشتباهی کرد و تا همین الان خودش و همه ما تاوان اشتباهشو داریم میدیم. من زمین زیر پام نلرزید و همه خانوادمو ازم نگرفت ولی 5 شهریور 81 تو انباری خونه مادرجون پاهام شده بود منارجمبون و دستام یخ زده بود و میلرزیدم و با خودم میگفتم من الان میمیرم. من نمیفهمم آدما کجای مختصات زندگیشون به این نتیجه میرسن که دنیا یه دایره کوچیک دور خودشونه.
انتی بیوتیک و با قهوه خوردم و الان معدم داره با تعجب بهم نگاه میکنه و آهنگ یک خنده کن ای گل پخش میکنه.
دیشب دوست راه دورم بهم گفت سیودو دقیقه حرف زدیم!
گفتم خب؟
گفت من با دوست دخترم اینقد حرف نمیزنم.
منم گفتم:
That's why i am not your girlfriend.
گفتم خب؟
گفت من با دوست دخترم اینقد حرف نمیزنم.
منم گفتم:
That's why i am not your girlfriend.
آقا اگه با همکارات تو محیط کار دوست شدی، باید بگی تو همکار منی یا دوست منی؟ چون هم اینه هم اون. بعد همزمان هم اون نیست هم اون هست.
میگیری چی میگم؟
میگیری چی میگم؟
حال ندارم برم تره بار. سر کوچه استا. حالشو ندارم. من هی میگم این خونه مرد میخواد.
اشکهای قرمز
ببین، امروز هر چی بشه زنده میمونی. هرچی. زنده میمونی.
تا اینجا اکیه همه چی...