اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.7K subscribers
19 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
البته هنوز بوی عرق نشسته اقای بغل دستیم تو هواپیما تو دماغمه ولی خب اشکال نداره‌ اینجا خیلی قشنگه "دیگه".
یاد گرفتم چجوری با دیگران تو خونه خودشون زندگی کنم ولی یاد نگرفتم چطوری با دیگران تو خونه خودم زندگی کنم.
جرات ندارم به قیمتا نگاه کنم حتی.
بعد آهنگ سوم یه دختری داد زد:
I just called my ex-boyfriend
قد یک سال و چند ماهه خستم.
من یادش افتادم ولی یادش خیلی دور بود.
این رابطه پدر دختری سریال تاسیان دروغ محضه. بابای من هیچ‌وقت با من اینجوری حرف نزد هرچند که به چشم دنیا رفیق ترین بودیم و صمیمی‌ترین.
حالا از حق نگذریم مامان بابای من معنوی عالی عمل کردن ولی در مورد مسائل مالی با فرزندشون گند زدن. گند.
مستقل شدن افراطی پاسخ به ناامید شدن‌های مکرر است.
من راجع به احساساتم باید با کی حرف بزنم؟
اشک‌های قرمز
من راجع به احساساتم باید با کی حرف بزنم؟
اینقد نگفتم که به بدنم زده. وقتی گریه میکنم نمیدونم چرا. وقتی فیریز میشم نمیدونم چرا. وقتی نفس نمیتونم بکشم بدون دلیل نمیدونم چرا. وقتی صبحا بیدار میشم و فکم درد میکنه نمیدونم چرا. عصبانی میشم. ناراحت میشم. خوشحال میشم. غصه میخورم. حسرت دارم و همه اینا ولی هیچ کدوم هیچ راه خروجی نداره. یادمه یه زمانی فرهاد یه اهنگ میذاشت بعد میگفت تو این یک دقیقه و خورده ای خودتو خالی کن و من عموما تو سینمایی ترین حالت ممکن هر چی از دهنم در میومد و میگفتم و بعدش بغلم میکرد و میگفت خوب شد گفتی.
Forwarded from ادبیات چیست؟
پرویز اسلام‌پور شعری دارد که چند روزی می‌شود این قسمتش را مدام با خودم تکرار می‌کنم:
«باید از فسخ لاشه‌ی متمرد آموخت
خاک هرگز دعوت نمی‌کند
می‌پذیرد.»

و چقدر نیاز دارم به همچین پذیرشی، پذیرشی که انگار با خودش رهایی و آرامش دارد، برای منی که تبدیل شده‌ام به آن لاشه‌ی متمرد.

@whatisliterature
Forwarded from دِل
دل اگه زبون می‌فهمید که هی تنگ نمی‌شد.
من چون استاد شرطی سازی آدم‌هام، میخوام این لفظ "پروتئین" و تو مکالمه‌هامون جا بندازم.
نه که مثل قبل اتفاقی برای نوشتن نباشه. همیشه چیزی برای نوشتن هست. این منم که بی اهمیت از کنار همه چیز میگذره و اون چیزایی که بهشون اهمیت میدم مثل ماهی اینقد لیزه که از دستم سر میخوره و میره و نمیمونه توی دستم. بعضی وقتا میرم vannie رو میخونم و حتی یادم نمیاد این چیزایی که اینقد با کد و رمز و راز گفتم مربوط به چی بوده.چقدر بد واقعا..
از نظر روحی این روزا میخواستم تو سریال normal pepole زندگی کنم و ماریان باشم. البته خوندن کتابش بی تاثیر نیست.
مگه میشه آدم اینقد ندونه از زندگی چی میخواد؟؟
فکر میکردم دارم مدیریت میکنم، ولی اشتباه میکردم. الان مدیریت جواب نمیده. آدم باید به یه نقطه ای برسه که بدونه کی چشای طرف مقابل و از کاسه دربیاره، کی بگه ولش کن ارزشش و نداره. من الان سه سال رو مود ولش کن ارزشش و ندارم و خب نه.... باید پاره کنم.
صبح‌هایی که در حال دیدن یه خواب، از خواب بیدار میشم یه جوریم. مثلا الان من با زنگ در و هاپ آمور بیدار شدم ولی همچنان یه جاییم توی آلمان و وسط پمپ بنزین بودم که پرت شدم توی تهران.
در باب لباس‌ها در سفر:
اره. دیگه بحث لباس نیست. این دیگه هویت سفر شده.
خیلی خستم. هرچه زودتر باید به یه تخت مهربون برسم.