نشونهها به این دلیل برات نشونه میشن، چون میتونی چیز یا چیزهایی از جهانتو بهشون ربط بدی.
نمیدونم ماجرای شوخی "بزبزی" و کسی اینجا در جریانشه یا نه؟ ولی اگر کسی هست بهش این نوید و میدم که داریم به پایان دوران "بزبزی" نزدیک میشیم. میخوایم این سری واقعا تلاش کنیم کنارش بذاریم.
یادم بندازید راجع به استرس کارمندیم با تراپیستم روز سه شنبه ساعت هفت حرف بزنم.
Forwarded from متَّکی به خود
چرا هیچکس به این موضوع که مردای بریتیش خیلی جذابن اشاره نمیکنه؟
متَّکی به خود
چرا هیچکس به این موضوع که مردای بریتیش خیلی جذابن اشاره نمیکنه؟
شششششششش ااااا. هیچی نگو دست زیاد میشه..
داشتم قسمت آخر the last of us و میدیدم و روی دیوار یه جمله ای نوشته بود. پسر. دنیا واقعا جای عجیبیه و بله کلمات نجاتمون میدن.
Forwarded from منِ درحال تکامل (Negin)
فرقی نداره چقدر کار کنم و پول دربیارم، درنهایت باید تا آخر برج با یه تومن سر کنم.
اشکهای قرمز
از رختکن که خبری نیست. بریم "آدمیزاد" گوش کنیم.
خب مرسی همونقدر اذیت میکنه.
امروز تو جلسه کوچینگ، خانومه چندین بار ازم بخاطر گشاده بودنم در بیان مسائل، خوش صحبتیم و انرژی خوبم تشکر کرد.
دوستان اینجا باید یک صدا چی بگیم؟
آفرین
آلابا امینی، آلابا.
دوستان اینجا باید یک صدا چی بگیم؟
آفرین
آلابا امینی، آلابا.
هر بار اسمش میاد روی گوشیم انگار یه نفر از قصه ها بهم زنگ زده. نه نه اشتباه نکن بخاطر خودش نیست. ببینیش حتی شبیه شخصیت قصه ها هم نیست. ولی من هزار ساله فرهاد یروان صداش میکنم و تقریبا مطمئنم فقط برای من فرهاده. رابطه امون این شکلیه: هر بار اون میاد من نیستم. هروقت من میرم اون نیست. ارتباطمون ففقط تلفنه. اونم وقتی اون زنگ میزنه. دیشب گفت من از فکر اینکه اسم من میاد روی گوشیت هیجان زده میشم. و واقعا هم همینه. مهم نیست تو چه وضعیتیم. وقتی ببینم اون زنگ زده انگار یه تماس دارم از یه دنیای دیگه که خیلی وقته توش نیستم. برای جواب دادن به اون تلفن باید بشم یه ادمی که دیگه نیستم و شاید باورت نشه...میشم اون آدمی که سالهاست نیستم. انگار تلفنش یه پورتاله به جهانی که خیلی وقته ندارمش و دیگه نمیتونمم داشته باشمش. دیشب یه وقتایی سکوت میکردیم. ازم پرسید داری چی میخوری؟ گفتم پاستیل. خندید. ازم پرسید روی یخچالم چه نوشته هایی گذاشتم و چه مدل بستنی هایی تو فیریزر دارم. بخاطر همین کاراشه. باعث میشه معمولی نباشم. باعث میشه عادی نباشم. از راه دور یه کاری میکنه "بودن"م شبیه خود خودم باشه. اون خودی که دوست دارم و دیگه نیستم. نیستم تا وقتی که روی گوشیم میبینم فرهاد یروان ایز کالینگ.
یه آقای پیری نوک یه کوهی داشته برای زنی دعا میکرده. زن میگه برای دخترم دعا کن. مرد میگه اسم دخترت چیه؟ زن میگه: ارغوان. دعا کن خوشبخت بشه. مرد هم دست به آسمون دعا میکنه برای خوشبختی ارغوان و زن تمام مسیر برگشت و گریه میکنه. اطلاعی در دست نیست که اون ارغوان با دعا مرد و بارون و غروب و جنگل و طبیعت خوشبخت شد یا نه. ولی مورد داشتیم یه بار داشت به دوستش میگقت: یه وقتایی که حس میکنم یه چیزایی توی زندگیم اتفاق نمی افته نه بخاطر اینکه مال من نیست. برای اینکه دارم محافظت میشم. شاید خوشبختی همین بوده. من چه میدونم.
امروز باید واندر وومن باشم با یک ساعت و نیم خواب و یک فنجون قهوه و از پس تایمینگ شلوغ بر بیام ولی از نظر روحی دلم میخواد ویل گراهام باشم و اون غم لعنتی چشاش.