• یه پرونده آورده، توش نوشته درجه درد:۳
میگه: سه؟ آخه سه؟ من همین الان پنج تا درد میکنم! همین الان که هیچیم نیست!
• داشتیم میومدیم سمت در دانشگاه، نیلوفر یهو گفت: آخ قلبم! گفتم: چی شد؟ گفت: قلبم شکست، خیلی شکست!
•احساس میکنم کملطفی عظیمی بود که ترم پیش این همه راجعبه درد کم خوندیم. مگه قرار نیست دردا رو خوب کنیم؟ چرا اصلا واحد درد نداریم؟
میگه: سه؟ آخه سه؟ من همین الان پنج تا درد میکنم! همین الان که هیچیم نیست!
• داشتیم میومدیم سمت در دانشگاه، نیلوفر یهو گفت: آخ قلبم! گفتم: چی شد؟ گفت: قلبم شکست، خیلی شکست!
•احساس میکنم کملطفی عظیمی بود که ترم پیش این همه راجعبه درد کم خوندیم. مگه قرار نیست دردا رو خوب کنیم؟ چرا اصلا واحد درد نداریم؟
استاد تنفسمون باهامون مثل قاتلا رفتار میکنه و هر جلسه با حرفها و رفتارهاش دلمو میشکونه.
امیدوارم بقیهی آدما وقتی دستشون به مقصر اصلی دردهاشون نمیرسه نخوان از دانشجوهای همرشتهش انتقام بگیرند.
امیدوارم بقیهی آدما وقتی دستشون به مقصر اصلی دردهاشون نمیرسه نخوان از دانشجوهای همرشتهش انتقام بگیرند.
حوصله مزخرفات هیچ کس رو ندارم، بسّه انقدر خودمو گذاشتم جاشون و درکشون کردم؛ کاش چند وقت خودشونو بذارن جای من و خفه شن. فقط فاکین خفه شن.
-حنجره حذف نشد، من دیگه امیدی ندارم.
-من از اون وقت که فهمیدم حلق هست امیدمو به کل زندگی از دست دادم.
-منم از وقتی جنین قلبو نفهمیدم رها کردم دیگه!
{صحبتهای عصر چهارشنبهٔ بیست سالگی}
راضی نیستم. آبان لعنتی ازت متنفرم! قادرم ۳ ساعت پشت سر هم غر بزنم و غرهام الکی نباشن و متنفرم از این زندگی. از همه چیز متنفرم.
ولم کنین.
-من از اون وقت که فهمیدم حلق هست امیدمو به کل زندگی از دست دادم.
-منم از وقتی جنین قلبو نفهمیدم رها کردم دیگه!
{صحبتهای عصر چهارشنبهٔ بیست سالگی}
راضی نیستم. آبان لعنتی ازت متنفرم! قادرم ۳ ساعت پشت سر هم غر بزنم و غرهام الکی نباشن و متنفرم از این زندگی. از همه چیز متنفرم.
ولم کنین.
Forwarded from • رایمون
انواع مختلفی از بلوغ داریم. بلوغهای جسمی، فکری و ... اما به نظرم بنیادیترین بلوغ بعد از تجربهی خواسته نشدن، رخ میدهد. لحظهای که تو را نمیخواهد. نخواسته شدن، وجودیترین نوعِ شکست است. فروپاشی. بعد از آن، فردِ تنها سعی میکند کاری کند که حداقل خودش، خودش را عمیقن بخواهد.
از توییتر امین بزرگیان
از توییتر امین بزرگیان
باید خدا رو شکر کنم که اکثر اوقات حال بدیم توی خونه و دور از انسانهای غیر خانواده اتفاق میفته. از عصر تا حالا دارم پیام عذر خواهی میفرستم 🤦🏽♀️
Stuff
استاد تنفسمون باهامون مثل قاتلا رفتار میکنه و هر جلسه با حرفها و رفتارهاش دلمو میشکونه. امیدوارم بقیهی آدما وقتی دستشون به مقصر اصلی دردهاشون نمیرسه نخوان از دانشجوهای همرشتهش انتقام بگیرند.
ظهر وقت برگشتن از دانشگاه توی اسنپ داشتم یک مقاله میخوندم، رانندهی اسنپ ازم پرسید دانشجوی چه رشتهای ام، وقتی رشتهمو گفتم از جراحی قلب بچهش گفت و اشک ریخت و بغض کرد و من فقط پنج بار ازش پرسیدم الان حالشون چطوره؟ قصهشو تعریف کرد و من یه خط راجعبه بازتوانی قلب میخوندم، پنج دقیقه به حرفهاش گوش میدادم و کاملا آماده بودم که توی اتوبان از ماشینش بندازدم بیرون یا یه بلایی سرم بیاره توی یکی از فرعیها! داشتم جملههایی که باید بهش میگفتم تا نکشدم رو آماده میکردم و لایو لوکیشنم رو برای مامان فرستادم که بتونه جسدمو پیدا بکنه (اسپاین دراما کویین دیگه 🤦🏽♀️) و همزمان یادداشت برمیداشتم از مقاله، برای همگروهیهام که بعدا استفاده بکنند ازش، به حرفهای آقاهه گوش میدادم و منتظر بودم برسه به “همهتون مثل همید!”ش! اما حرفهاش که تموم شد فقط ترممو پرسید و پرسید که چند ترم دیگه “دکتر واقعی” میشم و پیادهم کرد و گفت: شما تلاش کنید اینطوری نشید!
هووف!
هووف!
پریا خانوم آیا مجبوری اینقدر وحشیانه برنامه بریزی که نتونی انجامش بدی و اعصابتو خرد کنی؟ آیا دیروز تا حالا معجزهای در تو رخ داده که وقتی دیروز نتونستی انجامش بدی دوباره امروز همون برنامه رو میریزی؟