Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
مهسا روبه‌روم نشسته و قراره درس بخونیم و خوشحالم. امیدوارم این زندگی ما رو نکُشه!

پ.ن: بهش گفتم دلم تنگ شده، چند تا راهکار داد برای رفعش که بعد از ایمنی باید برم سراغشون و الان کمی انگیزه دارم.
امروز یکی از قشنگ‌ترین روزها و هواهای اصفهان بود و من نتونستم بین استرس برای قلب و ایمنی، ازش لذت ببرم. الان به خودم اومدم دیدم شب شده و نارنجی برگ‌ها و سرمه‌ایِ هوا دارن توی هم قاطی میشن. امیدوارم شما ازش لذت برده باشید. اگر نبردید هم وخزین برید لذت ببرید!
و یگانه رو در کتابخونه دیدم، بهم شکلات تلخ زیاد داد، روی میز کناریش دراز کشیدم و سرشو با غرهام خوردم و انرژی گرفتیم و من هنوز خوشبینم به این هفته.
چرا اینجا این همه می‌نویسم؟ چون همیشه بعد از روزهای سخت، یادم میره چطوری گذشتن؛ میخوام این دفعه یادم بمونه که همه‌ش زهر و تلخی نیست! لذا تحمل، میوت یا آرشیو بفرمایید.
امروز از ساعت ۴ که کیمیا بهم گفت: “یه خبر بد برات دارم.”، تا ساعت ۹ که کامیاب گفت: “نگران نباش، درست میشه!”، دچار PTSD ایرپ شدم، اشک توی چشمام حلقه زده بود و هر چی ایمنی می‌خوندم نمی‌فهمیدم. مهسا اومد جلوم نشست به درس خوندن و چون که حتا حضورش هم شفاست، حالم بهتر شد. ساعت ۷ رفتیم بیرون هوا بخوریم و وقتی نگهبان دانشگاه اصفهان (دقت بفرمایید که ما علوم پزشکی‌ایم و با دانشگاه اصفهان فرق داریم!) نذاشت بریم برج کبوتر و گفت برید توی محوطهٔ خودتون، رفتیم یکی از عجیب‌ترین جاهای دانشگاه و حالم خوب شد. حالم عجیب شد. چای خوردیم، حرف زدیم و وقتی برگشتیم کتابخونه توی دفترم نوشتم:
I’m coming back and I’m taking you with me.
حالا همه چیز آرومه، کامیاب گفت همه چیز درست میشه و من امیدوارم که فردا هم اون جای جادویی هنوز وجود داشته باشه!
خدایا مرسی ♥️
Forwarded from For Now I'm Winter
"خیلی خوب بود اگر میشد، ولی خب، نشد."
وی فردا امتحان داشت، چند فصل نخوانده بود، خسته شد از کتابخانه، آمد خانه استراحت بکند، رسید خانه، دید کتابش را در کتابخانه جا گذاشته.
إنَّ الإنسانَ لفی خُسر!
امروز با مهسا و شکیبا تصمیم گرفتیم از تدبیر تا دانشکده رو پیاده بریم و در راه جاهایی رو کشف کردیم که انقدر خوب بودن که قول دادیم به هیچ کس نگیم وجود دارن و فقط با افراد خاصی (برگ‌هام) بریم اونجاها و هیچ وقت تولد همکلاسی، برف شادی، پفک و نشانه‌های شمال بودن رو اون جا وارد نکنیم. امروز روز خیلی خوبی بود.
حرف راست از دوایت
بمونه از امشب.
دربارهٔ دیروز
I don’t like it when things are over and we have to say goodbye. I hate goodbyes.
Forwarded from . آن دیگری .
برنامه های ما الان میشه 'دارم میرم به تهران' پخش کردن و چمدون چیدن.
| ۱۳ دسامبر ۲۰۱۹ |
And I consider today as a grreat day!
(Yup, with two Rs!)
+آقا تو چه خوبی!
-صبر کن! حالا اولشه!
#conversations
Forwarded from . آن دیگری .
- After 2 years and 8 months?
- After 2 years and 8 months.
حالم بده، هفت ثانیه با مینا نشستیم وسط خیابون سرد و خالی دانشگاه و حالم بهتره.
چرا هفت ثانیه؟ چون ماشین اومد!
واقعا چرا؟
#conversations
امید نعمتی با دلبری تمام می‌خونه: من که اون برق نگات یادم نمیره! و من به برق نگاهش فکر می‌کنم و دلم گرم میشه.
استاد آناتومی عملی: شما دانشجوها هر کدومتون یه قِر و افاده‌ای واسه خودتون دارین!
پریناز: اتفاقا ما هم در مورد استادا همین نظرو داریم!