و یگانه رو در کتابخونه دیدم، بهم شکلات تلخ زیاد داد، روی میز کناریش دراز کشیدم و سرشو با غرهام خوردم و انرژی گرفتیم و من هنوز خوشبینم به این هفته.
چرا اینجا این همه مینویسم؟ چون همیشه بعد از روزهای سخت، یادم میره چطوری گذشتن؛ میخوام این دفعه یادم بمونه که همهش زهر و تلخی نیست! لذا تحمل، میوت یا آرشیو بفرمایید.
امروز از ساعت ۴ که کیمیا بهم گفت: “یه خبر بد برات دارم.”، تا ساعت ۹ که کامیاب گفت: “نگران نباش، درست میشه!”، دچار PTSD ایرپ شدم، اشک توی چشمام حلقه زده بود و هر چی ایمنی میخوندم نمیفهمیدم. مهسا اومد جلوم نشست به درس خوندن و چون که حتا حضورش هم شفاست، حالم بهتر شد. ساعت ۷ رفتیم بیرون هوا بخوریم و وقتی نگهبان دانشگاه اصفهان (دقت بفرمایید که ما علوم پزشکیایم و با دانشگاه اصفهان فرق داریم!) نذاشت بریم برج کبوتر و گفت برید توی محوطهٔ خودتون، رفتیم یکی از عجیبترین جاهای دانشگاه و حالم خوب شد. حالم عجیب شد. چای خوردیم، حرف زدیم و وقتی برگشتیم کتابخونه توی دفترم نوشتم:
I’m coming back and I’m taking you with me.
حالا همه چیز آرومه، کامیاب گفت همه چیز درست میشه و من امیدوارم که فردا هم اون جای جادویی هنوز وجود داشته باشه!
خدایا مرسی ♥️
I’m coming back and I’m taking you with me.
حالا همه چیز آرومه، کامیاب گفت همه چیز درست میشه و من امیدوارم که فردا هم اون جای جادویی هنوز وجود داشته باشه!
خدایا مرسی ♥️
وی فردا امتحان داشت، چند فصل نخوانده بود، خسته شد از کتابخانه، آمد خانه استراحت بکند، رسید خانه، دید کتابش را در کتابخانه جا گذاشته.
إنَّ الإنسانَ لفی خُسر!
إنَّ الإنسانَ لفی خُسر!
امروز با مهسا و شکیبا تصمیم گرفتیم از تدبیر تا دانشکده رو پیاده بریم و در راه جاهایی رو کشف کردیم که انقدر خوب بودن که قول دادیم به هیچ کس نگیم وجود دارن و فقط با افراد خاصی (برگهام) بریم اونجاها و هیچ وقت تولد همکلاسی، برف شادی، پفک و نشانههای شمال بودن رو اون جا وارد نکنیم. امروز روز خیلی خوبی بود.
Forwarded from . آن دیگری .
برنامه های ما الان میشه 'دارم میرم به تهران' پخش کردن و چمدون چیدن.
| ۱۳ دسامبر ۲۰۱۹ |
| ۱۳ دسامبر ۲۰۱۹ |
Forwarded from . آن دیگری .
- After 2 years and 8 months?
- After 2 years and 8 months.
- After 2 years and 8 months.
حالم بده، هفت ثانیه با مینا نشستیم وسط خیابون سرد و خالی دانشگاه و حالم بهتره.
چرا هفت ثانیه؟ چون ماشین اومد!
چرا هفت ثانیه؟ چون ماشین اومد!
امید نعمتی با دلبری تمام میخونه: من که اون برق نگات یادم نمیره! و من به برق نگاهش فکر میکنم و دلم گرم میشه.
استاد آناتومی عملی: شما دانشجوها هر کدومتون یه قِر و افادهای واسه خودتون دارین!
پریناز: اتفاقا ما هم در مورد استادا همین نظرو داریم!
پریناز: اتفاقا ما هم در مورد استادا همین نظرو داریم!
Forwarded from Nefelibata 🍃🐳🦦
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منم میگم که اگه این دو دقیقه، شفافترین و راهگشاترین بیانیهی قرن نیست، در معنا کردن شفافیت و راهگشایی به بیراهه رفتیم :)))
Nefelibata 🍃🐳🦦
منم میگم که اگه این دو دقیقه، شفافترین و راهگشاترین بیانیهی قرن نیست، در معنا کردن شفافیت و راهگشایی به بیراهه رفتیم :)))
در باب این روزها، این هفتهها، در باب این پاییز عجیب!