الان فقط نیاز دارم که روی بلندی بیمارستان محبوبم بشینم و یکی کنارم بشینه که بتونه بدون معذب شدن، سکوت کنه و قهوهٔ عزیزمون رو بخوریم و هیچی نگیم و اون وسط هم اگر همو بغل کردیم چه بهتر.
امروز، اون لحظهای که چشمام روی میکروسکوپ فیکس شد و تونستم قرنیه و لنز رو ببینم، وارد core memoryم شد. بهشت بود. بهشت.
اگر حراست زنگ زد میگید برن کمیته انضباطی نامه بزنن. با تلفن پا نمیشید برید.
اگر رفتید و اتهامی وارد کردند میگید باید ثابت کنند. اونی که توی فیلمه اصلا شما نیستید. اون تایم شما اصلا کتابخونه/ سرکلاس/ خونه بودید. امضا خواستند؟ نمیدید. اقرار به جرم نکرده خواستند؟ نمیکنید. گوشی خواستند؟ نمیدید. زنگ بارون کردند؟ نایت مود و قرص خواب.
اگر رفتید و اتهامی وارد کردند میگید باید ثابت کنند. اونی که توی فیلمه اصلا شما نیستید. اون تایم شما اصلا کتابخونه/ سرکلاس/ خونه بودید. امضا خواستند؟ نمیدید. اقرار به جرم نکرده خواستند؟ نمیکنید. گوشی خواستند؟ نمیدید. زنگ بارون کردند؟ نایت مود و قرص خواب.
Forwarded from | Obliviate |
پس از هر گلوله باران، کور، دست بر تن درختان هر خیابان وطن باید گذاشت تا به خط بریل بخوانی
چه آرزوهای جوانی زخم شدهاند.
چه آرزوهای جوانی زخم شدهاند.
اصلا زندگی عادی رو نمیتونم. وقتی گرسنه یا تشنه میشم عصبانی میشم. وقتی میخوام لباس بپوشم لجم میگیره. اصلا انسان بودن و نفس کشیدن و اینها رو نمیتونم.