مرزای من یه سری خطوط مواجن که هیچکس دقیقا نمیتونه تعیینشون کنه مگر اینکه زیر پا بذاردشون و مورد خشمم قرار بگیره.
هی فشار بدین، هی فشار بدین، هی فشار بدین؛ تحمل آدم که تموم میشه بگین “اعصاب نداریا!” .
مغز من بهجای خاطرات بد، خاطرات خوب رو پاک میکنه؛ خاطرات بد رو تبدیل به کابوس میکنه و بهصورت رندوم پخششون میکنه.
چه شبهایی که فکر میکردیم صبح نمیشن و ما رو میکُشن و نکشتن.
چه شبهایی که یادمون رفت چقدر سخت گذشتن.
ولی گذشتن!
گذشتن!
چه شبهایی که یادمون رفت چقدر سخت گذشتن.
ولی گذشتن!
گذشتن!
بیصبرانه منتظر اون قسمتم که بلاخره یه چیزی هم قسمت خوبش نصیبم بشه.
یا که اصلا برنامهای واسش نداری خدا جان؟ما همینطور برای همه مضحکه و درس عبرتیم تا لحظهی مرگ؟
یا که اصلا برنامهای واسش نداری خدا جان؟ما همینطور برای همه مضحکه و درس عبرتیم تا لحظهی مرگ؟
این روز رو یادت بمونه به عنوان روزی که فهمیدی چقدر نبودن آدمها میتونه بهتر از بودنشون باشه.
این لوزِر گفتنهای مهدیه توی مغزم اِکو میشه و تمام جهان رو پر میکنه و منو میبلعه و بازم تموم نمیشه.
راههای زیادی برای ابراز خوشحالیهام ندارم؛ همونطور که جهان هم راههای زیادی برای خوشحال کردنم نداره اما الان خوشحالم و میخوام اینو با همتون شِر کنم.
بیاین بغلم قشنگای من.
#TheBenefitOfTheDoubt
بیاین بغلم قشنگای من.
#TheBenefitOfTheDoubt
من خیلی از پستهامو وقتی مینویسم نمیفرستم؛ چون قبلش با یکی در حال صحبت بودم و طرف ممکنه به خودش بگیره و خودمم نمیدونم که چقدرشو با اونم چقدرشو کلی میگم؛ لذا یه سری غرهام تاریخ گذشتهست.
شما دوستان عزیزِ همه چیو به خود گیرْ استثنائا این یکیو به خودتون بگیرید و سعی کنید بفهمید که مرکز جهان نیستید.
شاید نفس کشیدن راحتتر شد.
شما دوستان عزیزِ همه چیو به خود گیرْ استثنائا این یکیو به خودتون بگیرید و سعی کنید بفهمید که مرکز جهان نیستید.
شاید نفس کشیدن راحتتر شد.