Forwarded from ☺ دست به کار شو ☺
کمالگرایی؛
دیروز، اینجا، روستایی که اغلب برای تعطیلات میام، برای چند لحظه توجهم به قله کوه روستا جلب شد_بلندترین قله کوه این روستا از رشته کوههای کرکس_به علت رنگ سنگهاش اهالی بهش میگن "کمر سیاه".
بچه تر که بودم همیشه آرزو داشتم یک بار کمرسیاه رو فتح کنم. قبلا تو فامیل چند نفر انجام داده بودند. شدنی بود. اینجا، موقع تعطیلات، بالارفتن از کوهها برای من و بقیه تفریح محسوب میشد، کمرسیاه اما غول مرحله آخر بود. هروقت پای نوردیدنش میومد وسط من میگفتم"هنوز آمادگی ندارم".
چند باری برنامه ریختیم که بریم و روی کوه آرزومون پرچم موفقیت بذاریم اما من همیشه سازم مخالف بود. اون زمان میتونستم یه موفقیت دلنشین رو تو کارنامه شخصیم ثبت کنم، اما هیچوقت پاهام رو روی کمرسیاه نگذاشتم.
دیروز دیدم که چقدر از کوه و کوهنوردی دور شدم، حالا اگر بخوام هم نمیتونم و از عهده و توانم خارجه.
درواقع اون سالها بدنم آماده بود؛ شاید ۱۰ از ۱۰ نبودم اما حداقل آمادگیم ۵ یا ۶ بود. ۵ یا ۶ ام رو ندیدم و بجاش دنبال ۹ و ۱۰ بودم.
حالا دیگه فتح کمرسیاه هیچی جز یه آرزو نیست، آرزویی که باید براش از ۱ یا ۲ شروع کنم.
@dastbekarsho
#کمالگرایی #دوخت_و_دوز #طرح
دیروز، اینجا، روستایی که اغلب برای تعطیلات میام، برای چند لحظه توجهم به قله کوه روستا جلب شد_بلندترین قله کوه این روستا از رشته کوههای کرکس_به علت رنگ سنگهاش اهالی بهش میگن "کمر سیاه".
بچه تر که بودم همیشه آرزو داشتم یک بار کمرسیاه رو فتح کنم. قبلا تو فامیل چند نفر انجام داده بودند. شدنی بود. اینجا، موقع تعطیلات، بالارفتن از کوهها برای من و بقیه تفریح محسوب میشد، کمرسیاه اما غول مرحله آخر بود. هروقت پای نوردیدنش میومد وسط من میگفتم"هنوز آمادگی ندارم".
چند باری برنامه ریختیم که بریم و روی کوه آرزومون پرچم موفقیت بذاریم اما من همیشه سازم مخالف بود. اون زمان میتونستم یه موفقیت دلنشین رو تو کارنامه شخصیم ثبت کنم، اما هیچوقت پاهام رو روی کمرسیاه نگذاشتم.
دیروز دیدم که چقدر از کوه و کوهنوردی دور شدم، حالا اگر بخوام هم نمیتونم و از عهده و توانم خارجه.
درواقع اون سالها بدنم آماده بود؛ شاید ۱۰ از ۱۰ نبودم اما حداقل آمادگیم ۵ یا ۶ بود. ۵ یا ۶ ام رو ندیدم و بجاش دنبال ۹ و ۱۰ بودم.
حالا دیگه فتح کمرسیاه هیچی جز یه آرزو نیست، آرزویی که باید براش از ۱ یا ۲ شروع کنم.
@dastbekarsho
#کمالگرایی #دوخت_و_دوز #طرح
Forwarded from شبکه توسعه
🔳⭕️من آقای گاو هستم!
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
#الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی
#مسئولیت_پذیری
دیروز با دوستی ملاقات کردم که در کنکور انسانی ٩٨ شرکت کرده بود.
او قبلا لیسانس خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود و این بار می خواست برای رشته دیگری اقدام کند.
لابلای صحبت هایش گفت: "من اگر جای وزیر علوم بودم یک دستور صادر می کردم"، پرسیدم که چه دستوری؟
گفت: "تمام سالن پر بود از زباله هایی که کنکور دهندگان در حین آزمون تولید کرده بودند ، واقعا صحنه ناپسندی بود. با خودم فکر کردم این بچه ها شش سال در خانه و دوازده سال در مدرسه چطور پرورش یافتند که خودشان را مسئول زباله شان نمی دانند، به علاوه واقعا چنین افرادی چقدر مناسب آموزش عالی هستند؟ من اگر جای وزیر بودم دستور می دادم هر فردی که زباله اش را پس از آزمون جمع نکند، پاسخنامه اش باطل است".
شیوه پرورش خانوادگی و مدرسه ای ما بر اساس #الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی است.
این الگو می گوید وقتی با مسأله ای مواجه می شویم برای حل آن دو راه پیش روی ما است، اول اینکه یک نفر دیگر به جز خودمان مسأله را حل کند و دوم اینکه با توان درونی خودمان مسأله را حل کنیم. در هر دو حالت مسأله حل می شود اما به دلیل اینکه حل مسأله با توان درونی خودمان به دانش و مهارت نیاز دارد و یادگیری دانش و ایجاد مهارت با تأخیر همراه است و ما دوست داریم مسائل زودتر حل شود، اتفاق معمولی که می افتد، حل مسأله توسط دیگران است.
علاوه بر این، برای انجام مسأله با توان فردی، به توانایی حل مسأله نیاز داریم و حل مسأله ها توسط دیگران به مرور زمان توانایی حل مسأله توسط خودمان را کاهش می دهد، زیرا باعث می شود توانایی مورد نظر را یاد نگیریم.
برای مثال در خانه اگر دلمان طاقت زمین خوردن های کودکمان را نداشته باشیم و همیشه او را بغل کنیم، فرصت یادگیری راه رفتن را از او می گیریم، اگر در دوران دانش آموزی وسایل مدرسه فرزندمان را هر شب خودمان حاضر کنیم و در کیفش بگذاریم تا مبادا در مدرسه توبیخ شود، فرصت یادگیری مسئولیت نسبت به خود را از می گیریم. در مدرسه اگر همیشه از سؤال هایی امتحان بگیریم که فقط یک جواب مشخص دارد، فرصت پرورش تفکر واگرا و خلاق را مسدود کردیم و یا اگر همیشه ناظم باید وجود داشته باشد تا دعوا نشود و اگر دعوا شد، آن را فیصله دهد، بچه ها یادنمی گیرند چگونه تعارض های بین خودشان را حل کنند.
درباره این الگو یک اتفاق بدتر وجود دارد و آن این است که اگر در مورد فرزند یا دانش آموزمان، پیش از اینکه او از مسأله ایجاد شده ناراحت شود، اقدام به رفع مسأله کنیم، کم کم او مسئولیت خودش را نسبت به مسائل اطرافش از دست می دهد زیرا اصلا از آنها آگاه نمی شود که بخواهد حلش کند و همیشه انتظار برآورده شدن نیازها و رفع مشکلاتش را از اطرافیانش دارد.
شاید بی توجهی نسل آینده ساز کشورمان به زباله های خودشان در کنکور، طی سالیان متمادی در این الگو شکل گرفته است. شاید انقدر زباله های بچه ها را سرایدار جمع آوری کرده است، که آنها خودشان را مسئول جمع آوری زباله ای که تولید کرده اند نمی دانند.
این شیوه در طول زمان، انگیزه و توان درونی افراد را برای یادگیری و اقدام از بین می برد و نسلی ایجاد می کند که مسئولیت زندگی اش را بر گرده دیگران می بیند.
امیدوارم راه های برون رفت از این الگو را بطور جدی تری پیاده کنیم.
@SocialSystemsThinking
#مسئولیت_پذیری
دیروز با دوستی ملاقات کردم که در کنکور انسانی ٩٨ شرکت کرده بود.
او قبلا لیسانس خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود و این بار می خواست برای رشته دیگری اقدام کند.
لابلای صحبت هایش گفت: "من اگر جای وزیر علوم بودم یک دستور صادر می کردم"، پرسیدم که چه دستوری؟
گفت: "تمام سالن پر بود از زباله هایی که کنکور دهندگان در حین آزمون تولید کرده بودند ، واقعا صحنه ناپسندی بود. با خودم فکر کردم این بچه ها شش سال در خانه و دوازده سال در مدرسه چطور پرورش یافتند که خودشان را مسئول زباله شان نمی دانند، به علاوه واقعا چنین افرادی چقدر مناسب آموزش عالی هستند؟ من اگر جای وزیر بودم دستور می دادم هر فردی که زباله اش را پس از آزمون جمع نکند، پاسخنامه اش باطل است".
شیوه پرورش خانوادگی و مدرسه ای ما بر اساس #الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی است.
این الگو می گوید وقتی با مسأله ای مواجه می شویم برای حل آن دو راه پیش روی ما است، اول اینکه یک نفر دیگر به جز خودمان مسأله را حل کند و دوم اینکه با توان درونی خودمان مسأله را حل کنیم. در هر دو حالت مسأله حل می شود اما به دلیل اینکه حل مسأله با توان درونی خودمان به دانش و مهارت نیاز دارد و یادگیری دانش و ایجاد مهارت با تأخیر همراه است و ما دوست داریم مسائل زودتر حل شود، اتفاق معمولی که می افتد، حل مسأله توسط دیگران است.
علاوه بر این، برای انجام مسأله با توان فردی، به توانایی حل مسأله نیاز داریم و حل مسأله ها توسط دیگران به مرور زمان توانایی حل مسأله توسط خودمان را کاهش می دهد، زیرا باعث می شود توانایی مورد نظر را یاد نگیریم.
برای مثال در خانه اگر دلمان طاقت زمین خوردن های کودکمان را نداشته باشیم و همیشه او را بغل کنیم، فرصت یادگیری راه رفتن را از او می گیریم، اگر در دوران دانش آموزی وسایل مدرسه فرزندمان را هر شب خودمان حاضر کنیم و در کیفش بگذاریم تا مبادا در مدرسه توبیخ شود، فرصت یادگیری مسئولیت نسبت به خود را از می گیریم. در مدرسه اگر همیشه از سؤال هایی امتحان بگیریم که فقط یک جواب مشخص دارد، فرصت پرورش تفکر واگرا و خلاق را مسدود کردیم و یا اگر همیشه ناظم باید وجود داشته باشد تا دعوا نشود و اگر دعوا شد، آن را فیصله دهد، بچه ها یادنمی گیرند چگونه تعارض های بین خودشان را حل کنند.
درباره این الگو یک اتفاق بدتر وجود دارد و آن این است که اگر در مورد فرزند یا دانش آموزمان، پیش از اینکه او از مسأله ایجاد شده ناراحت شود، اقدام به رفع مسأله کنیم، کم کم او مسئولیت خودش را نسبت به مسائل اطرافش از دست می دهد زیرا اصلا از آنها آگاه نمی شود که بخواهد حلش کند و همیشه انتظار برآورده شدن نیازها و رفع مشکلاتش را از اطرافیانش دارد.
شاید بی توجهی نسل آینده ساز کشورمان به زباله های خودشان در کنکور، طی سالیان متمادی در این الگو شکل گرفته است. شاید انقدر زباله های بچه ها را سرایدار جمع آوری کرده است، که آنها خودشان را مسئول جمع آوری زباله ای که تولید کرده اند نمی دانند.
این شیوه در طول زمان، انگیزه و توان درونی افراد را برای یادگیری و اقدام از بین می برد و نسلی ایجاد می کند که مسئولیت زندگی اش را بر گرده دیگران می بیند.
امیدوارم راه های برون رفت از این الگو را بطور جدی تری پیاده کنیم.
@SocialSystemsThinking
Imam reza: One's friend is his wisdom, and his enemy is his ignorance.
Usul al- Kafi, V:01, P:11.
امام رضا(ع): دوست هر کس عقل او و دشمنش جهلش است.
اصول کافی، جلد یک، صفحه ١١.
@socialsystemsthinking
Usul al- Kafi, V:01, P:11.
امام رضا(ع): دوست هر کس عقل او و دشمنش جهلش است.
اصول کافی، جلد یک، صفحه ١١.
@socialsystemsthinking
Forwarded from 😷روانشناسی شرایط اضطراری 😷 (مینا نظری کمال)
#معرفی_کتاب
درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان
مدل #اردوگاه_سلامت_روان
ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش
یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل 20 سال کار مولفین در حوزه سوگ و داغدیدگی کودکان و نوجوانان است، ایده های خوبی به سمن های حوزه #روانشناسی_بحران و #جامعه_شناسی_بحران بدهد.
مترجمین:
#مینا_نظری_کمال
#کوروش_قنبری
#اسماعیل_مردانی_زاده
#صدیقه_گلی_پور
#مینو_میری
تابستان 1398
#نشر_آرویج
#موسسه_سلامت_روان_تات
Channel| @traumapsy
Website| www.minanazarikamal.ir
درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان
مدل #اردوگاه_سلامت_روان
ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش
یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل 20 سال کار مولفین در حوزه سوگ و داغدیدگی کودکان و نوجوانان است، ایده های خوبی به سمن های حوزه #روانشناسی_بحران و #جامعه_شناسی_بحران بدهد.
مترجمین:
#مینا_نظری_کمال
#کوروش_قنبری
#اسماعیل_مردانی_زاده
#صدیقه_گلی_پور
#مینو_میری
تابستان 1398
#نشر_آرویج
#موسسه_سلامت_روان_تات
Channel| @traumapsy
Website| www.minanazarikamal.ir
😷روانشناسی شرایط اضطراری 😷
#معرفی_کتاب درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان مدل #اردوگاه_سلامت_روان ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل…
با بروز حوادث و بلایای طبیعی چون سیل و زلزله آسیب ها و خسارت های زیادی به بار می آید. یکی از این آسیب ها از دست دادن نزدیکان است. کودکان و نوجوانان معمولا مواجهه دشوارتری با سوگواری در این شرایط دارند.
هدف این کتاب کمک به ایجاد کمپ های حمایتی برای کودکان و نوجوانان داغدیده در مناطق جغرافیایی مختلف و ارایه برنامه های مختلف و انجام ارزیابی های با کیفیت بالا از این برنامه ها است.
@socialsystemsthinking
هدف این کتاب کمک به ایجاد کمپ های حمایتی برای کودکان و نوجوانان داغدیده در مناطق جغرافیایی مختلف و ارایه برنامه های مختلف و انجام ارزیابی های با کیفیت بالا از این برنامه ها است.
@socialsystemsthinking
مجله رشد جوان برای انتخاب رشته، ویژه نامه ای تهیه کرده است. اگر دانش آموزی را می شناسید که برای انتخاب رشته به راهنمایی نیاز دارد، برایش ارسال کنید
امید که تمام فرزندان سرزمین مان انتخاب های آگاهانه، اصیل و مؤثر در مسیر زندگی داشته باشند
@socialsystemsthinking
امید که تمام فرزندان سرزمین مان انتخاب های آگاهانه، اصیل و مؤثر در مسیر زندگی داشته باشند
@socialsystemsthinking
عاشورای حسینی بر ارادتمندان حضرتشان تسلیت و تعزیت باد
@socialsystemsthinking
@socialsystemsthinking
#یک_داستان_ساده
شش ماه پیش با بردارزادهی شش سالهام به اسپایدرپارک رفته بودیم. در حین گشت و گذار در پارک، به یک فروشگاه اسباببازی رسیدیم و از آن بازدید کردیم. در فروشگاه دو اسباببازی انتخاب کرد. قیمت یکی مناسب بود و دیگری را میشد در بیرون فروشگاه با قیمت بهتری تهیه کرد. یکی از اسباببازیها را برایش خریدم و به او #قول دادم که دیگری را برایش خواهم خرید.
شش ماه از قولم گذشته بود. از یک سو اسباببازی را پیدا نکرده بودم و از سوی دیگر پیش خودم گفتم احتمالا #فراموش کرده است وگرنه به من یادآوری میکرد و بهتر است دیگر به فکر آن نباشم.
هفته گذشته در یک فروشگاه آن اسباببازی را دیدم. یاد قولم افتادم و خریداریاش کردم و به دیدار برادرزادهام رفتم. بمحض اینکه آن را در دستم دید بلند به مادرم و مادرش گفت: «من این را در اسپایدرپارک انتخاب کرده بودم و عمه به من قول داده بود آن را برایم میخرد، ممنونم عمه، این را خیلی دوست داشتم».
#شگفت زده شده بودم:
از اینکه قولم را یادش مانده بود و حتی یک کلمه یادآوری نکرده بود،
از اینکه #منتظر محقق شدن قولی بود که به او داده بودم،
از اینکه این وسیله را واقعا دوست داشت،
از اینکه بچهها در هر سن و سالی حرفهای ما را #باور میکنند و وقتی پای وعدهمان میایستیم #امنیت و #اطمینان_خاطر به آنها میبخشیم.
همچنین #خجالتزده شدم،
برای همه قولهایی که تابحال به اطرافیانم داده بودم اما جامه عمل به آنها نپوشانده بودم.
آن روز برای خرید این اسباببازی طوری از من تشکر کرد که در شش سال عمرش چنین تشکری نکرده بود.
در چهرهاش عمیق شدن یک باور به وضوح دیده میشد؛ اطرافیانم وقتی قول میدهند به آن عمل میکنند و میتوانم روی قولشان حساب کنم.
برادرزادهام یکی از بهترین #مربیهای من است. آن روز با بروز احساسش نسبت به اسباببازی، به من یادداد چقدر دیگران روی وعدهای که در قالب چند جمله به آنها میدهیم حساب باز میکنند و اگر خدای ناکرده آن را نادیده بگیریم یا خلافش عمل کنیم، چقدر به آنها و خودمان #آسیب وارد میکنیم. آسیب به آنها، سلب اطمینان خاطرشان به دیگران است و آسیب به خودمان، شکلگیری این تلقی در ذهن دیگران که ما قابل اطمینان نیستیم.
الان که فکر میکنم در پاره ای از موارد #خوش_قولی نکرده ام 😔 اما بطور معمول جزءافرادی نیستم که قول میدهند ولی عمل نمیکنند در عین حال در تعاملهایم با اطرافیانم فراوان مواردی است که تفسیرهای متعددی از حرفم میشود و فکر میکنم لازم است درباره #خطاهای_شناختی و #مدلهای_ذهنی بیشتر بخوانم و بدانم و عمل کنم.
@socialsystemsthinking
شش ماه پیش با بردارزادهی شش سالهام به اسپایدرپارک رفته بودیم. در حین گشت و گذار در پارک، به یک فروشگاه اسباببازی رسیدیم و از آن بازدید کردیم. در فروشگاه دو اسباببازی انتخاب کرد. قیمت یکی مناسب بود و دیگری را میشد در بیرون فروشگاه با قیمت بهتری تهیه کرد. یکی از اسباببازیها را برایش خریدم و به او #قول دادم که دیگری را برایش خواهم خرید.
شش ماه از قولم گذشته بود. از یک سو اسباببازی را پیدا نکرده بودم و از سوی دیگر پیش خودم گفتم احتمالا #فراموش کرده است وگرنه به من یادآوری میکرد و بهتر است دیگر به فکر آن نباشم.
هفته گذشته در یک فروشگاه آن اسباببازی را دیدم. یاد قولم افتادم و خریداریاش کردم و به دیدار برادرزادهام رفتم. بمحض اینکه آن را در دستم دید بلند به مادرم و مادرش گفت: «من این را در اسپایدرپارک انتخاب کرده بودم و عمه به من قول داده بود آن را برایم میخرد، ممنونم عمه، این را خیلی دوست داشتم».
#شگفت زده شده بودم:
از اینکه قولم را یادش مانده بود و حتی یک کلمه یادآوری نکرده بود،
از اینکه #منتظر محقق شدن قولی بود که به او داده بودم،
از اینکه این وسیله را واقعا دوست داشت،
از اینکه بچهها در هر سن و سالی حرفهای ما را #باور میکنند و وقتی پای وعدهمان میایستیم #امنیت و #اطمینان_خاطر به آنها میبخشیم.
همچنین #خجالتزده شدم،
برای همه قولهایی که تابحال به اطرافیانم داده بودم اما جامه عمل به آنها نپوشانده بودم.
آن روز برای خرید این اسباببازی طوری از من تشکر کرد که در شش سال عمرش چنین تشکری نکرده بود.
در چهرهاش عمیق شدن یک باور به وضوح دیده میشد؛ اطرافیانم وقتی قول میدهند به آن عمل میکنند و میتوانم روی قولشان حساب کنم.
برادرزادهام یکی از بهترین #مربیهای من است. آن روز با بروز احساسش نسبت به اسباببازی، به من یادداد چقدر دیگران روی وعدهای که در قالب چند جمله به آنها میدهیم حساب باز میکنند و اگر خدای ناکرده آن را نادیده بگیریم یا خلافش عمل کنیم، چقدر به آنها و خودمان #آسیب وارد میکنیم. آسیب به آنها، سلب اطمینان خاطرشان به دیگران است و آسیب به خودمان، شکلگیری این تلقی در ذهن دیگران که ما قابل اطمینان نیستیم.
الان که فکر میکنم در پاره ای از موارد #خوش_قولی نکرده ام 😔 اما بطور معمول جزءافرادی نیستم که قول میدهند ولی عمل نمیکنند در عین حال در تعاملهایم با اطرافیانم فراوان مواردی است که تفسیرهای متعددی از حرفم میشود و فکر میکنم لازم است درباره #خطاهای_شناختی و #مدلهای_ذهنی بیشتر بخوانم و بدانم و عمل کنم.
@socialsystemsthinking
Forwarded from روزهای زیبای زندگی
ماه مهر
فردا اولین روز #مدرسه است.
علی دبیرستان را تمام کرده و اولین سالی است که دیگر به مدرسه نمیرود.
برنامه ادامه تحصیل را هم برای سال آینده گذاشته است.
مهدی به کلاس نهم میرود و امسال هم در مدرسه روستای همسایه درس خواهد خواند.
کتابهایش را قبل از شروع سال تحصیلی مطالعه کرده و تمام تمرینها را انجام داده است.
طبیعتا مدرسه چیز جدیدی برایش نخواهد داشت و از معلمها انتظار نداریم که چیز بیشتری به او یاد دهند.
این نقطه ضعف روش فعلی اداره کلاس در آموزش و پرورش است که راه رشد را برای دانشآموزان میبندد و تنها راه خروجی آن را ورود به مدارس تیزهوشان قرار داده است.
با این حال تصمیم ما این بوده که فرزندانمان را به مدارس خاص نفرستیم و برای اطمینان از اینکه مسیر رشد مهدی باز میماند، کار زیادی باید انجام دهم.
فاطمه امسال به کلاس هفتم میرود.
بچههای کلاس هفتمی باید به مدرسه روستای همسایه بروند.
مدرسه دخترانه هم کنار مدرسه پسرانه قرار دارد.
اما مدرسه دخترانه مثل مدرسه پسرانه نوساز نیست و دخترها از این مساله خوشحال نیستند.
دخترها دوست داشتند به مدرسه شلوغ شهر بروند، اما خانوادهها تصمیم گرفتند بچهها را به مدرسه روستایی بفرستند و به نظر من هم تصمیم درستی گرفتند.
از همین حالا دخترها به فکر کارهایی هستند که میتوانند برای مدرسهشان انجام دهند تا جای بهتری برای حضور آنها باشد.
مریم امسال به کلاس سوم میرود و در روستای خودمان درس خواهد خواند.
سرویس بهداشتی مدرسه در حال ساخت است و حیاط مدرسه هم تسطیح شده.
برنامهای هم برای خرید آبخوری داریم.
شکر خدا سال گذشته بچهها مدرسه را خیلی خوب نگهداشتند و آثار کارهایی که سال گذشته در مدرسه انجام دادیم، هنوز باقی مانده.
ریحانه قرار بود پیش دبستانی برود.
اما کسی که قرار بود معلم پیشدبستانی شود، اعلام کرد که با تعداد کم دانشآموزان برایش صرفه ندارد و چند روز پیش انصراف داد.
فعلا دبستان روستا معلم پیشدبستانی ندارد و نمیدانیم به کجا خواهد رسید.
امروز اطلاع دادند که بستههای لوازم التحریر هم توسط بانک آینده ارسال شده و به امید خدا طی روزهای آینده ۸۱۰ بسته لوازم التحریر را بین مدارس روستایی توزیع خواهیم کرد.
هنوز یک دنیا کار نکرده باقیمانده و امیدوارم با کمک خدا و یاری مردم، امسال کارهای بیشتری برای مدارس انجام دهیم.
@ahakelan
فردا اولین روز #مدرسه است.
علی دبیرستان را تمام کرده و اولین سالی است که دیگر به مدرسه نمیرود.
برنامه ادامه تحصیل را هم برای سال آینده گذاشته است.
مهدی به کلاس نهم میرود و امسال هم در مدرسه روستای همسایه درس خواهد خواند.
کتابهایش را قبل از شروع سال تحصیلی مطالعه کرده و تمام تمرینها را انجام داده است.
طبیعتا مدرسه چیز جدیدی برایش نخواهد داشت و از معلمها انتظار نداریم که چیز بیشتری به او یاد دهند.
این نقطه ضعف روش فعلی اداره کلاس در آموزش و پرورش است که راه رشد را برای دانشآموزان میبندد و تنها راه خروجی آن را ورود به مدارس تیزهوشان قرار داده است.
با این حال تصمیم ما این بوده که فرزندانمان را به مدارس خاص نفرستیم و برای اطمینان از اینکه مسیر رشد مهدی باز میماند، کار زیادی باید انجام دهم.
فاطمه امسال به کلاس هفتم میرود.
بچههای کلاس هفتمی باید به مدرسه روستای همسایه بروند.
مدرسه دخترانه هم کنار مدرسه پسرانه قرار دارد.
اما مدرسه دخترانه مثل مدرسه پسرانه نوساز نیست و دخترها از این مساله خوشحال نیستند.
دخترها دوست داشتند به مدرسه شلوغ شهر بروند، اما خانوادهها تصمیم گرفتند بچهها را به مدرسه روستایی بفرستند و به نظر من هم تصمیم درستی گرفتند.
از همین حالا دخترها به فکر کارهایی هستند که میتوانند برای مدرسهشان انجام دهند تا جای بهتری برای حضور آنها باشد.
مریم امسال به کلاس سوم میرود و در روستای خودمان درس خواهد خواند.
سرویس بهداشتی مدرسه در حال ساخت است و حیاط مدرسه هم تسطیح شده.
برنامهای هم برای خرید آبخوری داریم.
شکر خدا سال گذشته بچهها مدرسه را خیلی خوب نگهداشتند و آثار کارهایی که سال گذشته در مدرسه انجام دادیم، هنوز باقی مانده.
ریحانه قرار بود پیش دبستانی برود.
اما کسی که قرار بود معلم پیشدبستانی شود، اعلام کرد که با تعداد کم دانشآموزان برایش صرفه ندارد و چند روز پیش انصراف داد.
فعلا دبستان روستا معلم پیشدبستانی ندارد و نمیدانیم به کجا خواهد رسید.
امروز اطلاع دادند که بستههای لوازم التحریر هم توسط بانک آینده ارسال شده و به امید خدا طی روزهای آینده ۸۱۰ بسته لوازم التحریر را بین مدارس روستایی توزیع خواهیم کرد.
هنوز یک دنیا کار نکرده باقیمانده و امیدوارم با کمک خدا و یاری مردم، امسال کارهای بیشتری برای مدارس انجام دهیم.
@ahakelan
به نام خدا
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
دیروز در یک گروه کاری، یکی از همکارانم پیام زیر را ارسال کرده بودند:
«سلام امروز تجربه جدیدی به دست آوردم به بچه ها گفتم خونه بکشید و آدم های که دوست دارید باهاتون زندگی کنند بکشید برای اولین بار تعدادی از بچه ها آدمی را نقاشی نکردند گفتم چرا گفتند دوست داریم #تنها زندگی کنیم».
سال گذشته در مدرسه با مشابه این تجربه روبرو شدم و بسیار ناراحتم کرد. برای اینکه در حد بضاعتم کاری بکنم با چند نفر از همکاران مشاورم گفت و گو کردم و چند تمرین عملی ذیل مبحث «#ارتباطات» طراحی کردم.
یکی از تمرینها این بود: امروز که به خانه رفتید وقتی #پدر از سر کار برگشتند، به استقبالشان بروید و بسته به اینکه صمیمیت تان با هم چقدر است، به ایشان کمی بیشتر از حد صمیمیت بین تان ابراز محبت کنید. مثلا اگر به استقبال پدر نمی روید، صرفا به استقبال شان بروید و سلام کنید. اگر این کار را می کنید، علاوه بر کار قبلی، به پدر دست هم بدهید. اگر هر سه کار قبلی را انجام می دهید، روی پدر را هم ببوسید، خلاصه یک هویی یک کار عجیب و غریب انجام ندهید که پدرتان گمان کند خدای نکرده مغزتان تکان خورده است 😉
یک کار دیگر هم ميتوانید انجام دهید که باعث می شود پدرتان خیلی خوشحال شود و در طول زمان رابطهاش با شما خیلی بهتر شود. آنهم اینکه پدر را با مضمون خاص ایشان صدا کنید؛ مثلا اینکه بگویید سلام به قوی ترین پدر دنیا یا سلام به صبورترین پدر دنیا. بعد به آنها تأکید کردم که این کار را با توجه به جَو خانوادگی تان انجام دهید و اگر جَو خانواده مناسب نیست ابتدا زمینه سازی کنید و گرنه ممکن است این کار خدای نکرده موجب تمسخر شود.
فردای آن روز درباره نتیجه تمرین از بچه ها پرسیدم. به جرأت میتوانم بگویم بیش از ۹۰ درصد بچهها از اجرای تمرین حس خوبی داشتند.
یادم هست یک نفرشان گفت: «خانم وقتی من با محبت بیشتری از قبل به استقبال پدرم رفتم پدرم همان دم در داشت از ذوق بیهوش میشد». دیگری گفت: «پدرم تا شب به طور خاصی هوای من را داشت». یک نفر گفت: «پدرم گفت که چقدر پول میخواهی؟» یک نفر هم گفت: «پدرم گفت که تو حالت خوب است؟».
بعد کارهای دیگری که به ذهنشان رسیده بود و انجام داده بودند را تعریف کردند و شادی در کلاس سرازیر شد. برایم جالب بود که اِبایی از
گفتن نداشتند.
1. من وقتی پدرم روی مبل نشست یک لیوان آب و یک ظرف میوه برای پدرم بردم و با هم میوه خوردیم. پدرم هم کمی با من حال و احوال کرد. چند وقتی بود حال و احوال نکرده بودیم.
2. کار پدر من خیلی سخت است. وقتی به خانه رسید کمی پایش را ماساژ دادم، پدرم اولش اجازه نمیداد اما با اصرار من اجازه داد و گفت که حسابی خستگیاش رفع شد و کلی برایم دعا کرد. واقعاً فکر نمیکردم یک ماساژ دادن انقدر خوشحالش کند.
3. وقتی پدرم کمی رفع خستگی کرد، من یک بازی آوردم و با هم بازی کردیم و کلی با هم خندیدیم.
4. من انقدر از توجه پدرم به خودم خوشحال شدم که حاضرم این کار را تا آخر عمرم انجام دهم.
این تمرین را پاک فراموش کرده بودم تا امروز صبح که همزمان با ساعت شروع مدرسه به پیادهروی رفتم و مشاهداتی داشتم.
رفتوآمد دانشآموزان با والدینشان، در ذهنم پیوندی میان نقل قول دیروز همکارم و تمرین #مهرورزی سال گذاشته ایجاد کرد.
• پدری را دیدم که وقتی با فرزندش مقابل در مدرسه رسید، بوسهای بر سر فرزندش زد، با او دست داد و از او خداحافظی کرد.
• پدر و مادرهایی را هم دیدم که بی هیچ مناسبت عاطفی از فرزندانشان جدا میشدند.
• یک برادر و خواهر دبستانی دیدم که دست هم را گرفته بودند و با هم به مدرسه میرفتند.
• مرد جوانی را دیدم که وقتی از آپارتمان بیرون آمد، سرش را رو به پنجره خانه برگرداند و برای همسر جوانش لبخندی زد و دست تکان داد.
• دختری را دیدم که برای مادرش که از بالکن خانه نظارهگر او بود دست تکان میداد و با یک چهره خندان میگفت: خداحافظ گل شمعدانی
• پدری را هم دیدم که وقتی برای بردن دخترش به مدرسه سوار ماشین شد یک قوطی پلاستیکی را که ظاهرا قوطی شیرکاکائو بود، بیرون انداخت. دخترش گفت: چرا دور انداختی من این را آب می کنم و در جیبم می گذارم و او در جواب دختر گفت: آشغال بود.
دختر با لحن آرامتری گفت: در مدرسه با دوستانم قرار گذاشتیم برای اینکه به محیط زیست آسیب کمتری بزنیم، از این قوطیها به جای لیوان یکبار مصرف استفاده میکنیم. پدر دوباره تکرار کرد که آشغال بود و رفتند.
از مشاهده آخرم واقعاً دلم گرفت.
ادامه دارد ...
@socialsystemsthinking
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
دیروز در یک گروه کاری، یکی از همکارانم پیام زیر را ارسال کرده بودند:
«سلام امروز تجربه جدیدی به دست آوردم به بچه ها گفتم خونه بکشید و آدم های که دوست دارید باهاتون زندگی کنند بکشید برای اولین بار تعدادی از بچه ها آدمی را نقاشی نکردند گفتم چرا گفتند دوست داریم #تنها زندگی کنیم».
سال گذشته در مدرسه با مشابه این تجربه روبرو شدم و بسیار ناراحتم کرد. برای اینکه در حد بضاعتم کاری بکنم با چند نفر از همکاران مشاورم گفت و گو کردم و چند تمرین عملی ذیل مبحث «#ارتباطات» طراحی کردم.
یکی از تمرینها این بود: امروز که به خانه رفتید وقتی #پدر از سر کار برگشتند، به استقبالشان بروید و بسته به اینکه صمیمیت تان با هم چقدر است، به ایشان کمی بیشتر از حد صمیمیت بین تان ابراز محبت کنید. مثلا اگر به استقبال پدر نمی روید، صرفا به استقبال شان بروید و سلام کنید. اگر این کار را می کنید، علاوه بر کار قبلی، به پدر دست هم بدهید. اگر هر سه کار قبلی را انجام می دهید، روی پدر را هم ببوسید، خلاصه یک هویی یک کار عجیب و غریب انجام ندهید که پدرتان گمان کند خدای نکرده مغزتان تکان خورده است 😉
یک کار دیگر هم ميتوانید انجام دهید که باعث می شود پدرتان خیلی خوشحال شود و در طول زمان رابطهاش با شما خیلی بهتر شود. آنهم اینکه پدر را با مضمون خاص ایشان صدا کنید؛ مثلا اینکه بگویید سلام به قوی ترین پدر دنیا یا سلام به صبورترین پدر دنیا. بعد به آنها تأکید کردم که این کار را با توجه به جَو خانوادگی تان انجام دهید و اگر جَو خانواده مناسب نیست ابتدا زمینه سازی کنید و گرنه ممکن است این کار خدای نکرده موجب تمسخر شود.
فردای آن روز درباره نتیجه تمرین از بچه ها پرسیدم. به جرأت میتوانم بگویم بیش از ۹۰ درصد بچهها از اجرای تمرین حس خوبی داشتند.
یادم هست یک نفرشان گفت: «خانم وقتی من با محبت بیشتری از قبل به استقبال پدرم رفتم پدرم همان دم در داشت از ذوق بیهوش میشد». دیگری گفت: «پدرم تا شب به طور خاصی هوای من را داشت». یک نفر گفت: «پدرم گفت که چقدر پول میخواهی؟» یک نفر هم گفت: «پدرم گفت که تو حالت خوب است؟».
بعد کارهای دیگری که به ذهنشان رسیده بود و انجام داده بودند را تعریف کردند و شادی در کلاس سرازیر شد. برایم جالب بود که اِبایی از
گفتن نداشتند.
1. من وقتی پدرم روی مبل نشست یک لیوان آب و یک ظرف میوه برای پدرم بردم و با هم میوه خوردیم. پدرم هم کمی با من حال و احوال کرد. چند وقتی بود حال و احوال نکرده بودیم.
2. کار پدر من خیلی سخت است. وقتی به خانه رسید کمی پایش را ماساژ دادم، پدرم اولش اجازه نمیداد اما با اصرار من اجازه داد و گفت که حسابی خستگیاش رفع شد و کلی برایم دعا کرد. واقعاً فکر نمیکردم یک ماساژ دادن انقدر خوشحالش کند.
3. وقتی پدرم کمی رفع خستگی کرد، من یک بازی آوردم و با هم بازی کردیم و کلی با هم خندیدیم.
4. من انقدر از توجه پدرم به خودم خوشحال شدم که حاضرم این کار را تا آخر عمرم انجام دهم.
این تمرین را پاک فراموش کرده بودم تا امروز صبح که همزمان با ساعت شروع مدرسه به پیادهروی رفتم و مشاهداتی داشتم.
رفتوآمد دانشآموزان با والدینشان، در ذهنم پیوندی میان نقل قول دیروز همکارم و تمرین #مهرورزی سال گذاشته ایجاد کرد.
• پدری را دیدم که وقتی با فرزندش مقابل در مدرسه رسید، بوسهای بر سر فرزندش زد، با او دست داد و از او خداحافظی کرد.
• پدر و مادرهایی را هم دیدم که بی هیچ مناسبت عاطفی از فرزندانشان جدا میشدند.
• یک برادر و خواهر دبستانی دیدم که دست هم را گرفته بودند و با هم به مدرسه میرفتند.
• مرد جوانی را دیدم که وقتی از آپارتمان بیرون آمد، سرش را رو به پنجره خانه برگرداند و برای همسر جوانش لبخندی زد و دست تکان داد.
• دختری را دیدم که برای مادرش که از بالکن خانه نظارهگر او بود دست تکان میداد و با یک چهره خندان میگفت: خداحافظ گل شمعدانی
• پدری را هم دیدم که وقتی برای بردن دخترش به مدرسه سوار ماشین شد یک قوطی پلاستیکی را که ظاهرا قوطی شیرکاکائو بود، بیرون انداخت. دخترش گفت: چرا دور انداختی من این را آب می کنم و در جیبم می گذارم و او در جواب دختر گفت: آشغال بود.
دختر با لحن آرامتری گفت: در مدرسه با دوستانم قرار گذاشتیم برای اینکه به محیط زیست آسیب کمتری بزنیم، از این قوطیها به جای لیوان یکبار مصرف استفاده میکنیم. پدر دوباره تکرار کرد که آشغال بود و رفتند.
از مشاهده آخرم واقعاً دلم گرفت.
ادامه دارد ...
@socialsystemsthinking
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
ادامه ...
از مشاهده آخرم واقعا دلم گرفت.
پدر دختر حداقل میتوانست از او سؤال کند که چرا قوطی را نگه داشته و یا اگر خبر نداشت موضوع از چه قرار است و قوطی را دور انداخته بود، بعد از #گوش_دادن به حرفهای دخترش بابت اینکه قوطی برای دخترش مهم بوده و او نمیدانسته و آن را دورانداخته با دختر #همدلی کند. اما صرفا بر اساس #ذهنیت خودش که این قوطی زباله است، آن را داخل جوی آب پرت کرد و به توضیحهای دختر هم #توجهی نکرد.
با کارهای #کوچک و #پیوسته میتوانیم #ظرف #محبت و مهروزی را نزد هم پر و یا خالی کنیم.
پر کردن ظرف محبت و مهرورزی،
مثل مردی که شاید هر روز برای همسرش دست تکان میدهد. این یعنی تا وقتی به خانه برگردم به یادت هستم.
مثل مادری که شاید تا لحظه آخری که دخترکش از کوچه خارج شود با نگاهش او را دنبال میکند، این یعنی در خانه یک نفرمنتظر توست تا برگردی.
مثل فرزندی که با گرمی و اشتیاق هر روز به استقبال پدر میرود.
و خالی کردن ظرف، مثل عملکرد پدری که به قوطی دورریزی که دخترش برای آب استفاده میکند میگوید آشغال و انگار نمیکند که به او دارد میگوید نظرت اهمیت ندارد و برایم مهم نیست و درکت نمیکنم.
و چقدر غافل هستیم که کم شدنِ ارتفاع ظرف محبت و مهرورزی در خانواده نتیجهاش میشود اینکه فرزندمان یا همسرمان برای جبران کمبود محبت به سراغ منابع دیگری برود که دوستش نداریم و #پیامدهای ناخوشایندی دارد و شاید ناراحتکنندهترین پیامدش این باشد که بچهها دوست نداشته باشند با اعضای خانواده زندگی کنند و از #تنهایی لذت ببرند.
بیایید کمتر به هم #خشونت بورزیم. خشونت فقط سیلی زدن به صورت دیگری نیست. وقتی به احساس یا نیاز اطرافیانمان توجه نمیکنیم، مانند پدری که متوجه نشد قوطی دورریز چقدر برای دخترش مهم است و یا به #پیام کلامی یا غیرکلامی که از طرف همسر یا فرزندمان فرستاده میشود #بیتوجهی میکنیم، مثل این است که یک سیلی محکم به صورتشان زده ایم. اگر در آن لحظه صورت او را با X-Rey بررسی کنیم، اثر قرمزی مانده از دستمان را میتوانیم روی صورتش ببینیم.
بیایید بهتر به هم #گوش دهیم و احساسات و طرزفکرهای همدیگر را بیشتر #درک کنیم. شاید درک احساسات و افکار همدیگر در خانواده سبب شود ظرف تصوری که اطرافیانمان نسبت به اینکه ما چقدر دوستشان داریم و چقدر برایمان مهم هستند، پُر شود و هر وقت نگاهی به آن میاندازند با خودشان بگویند، میدانم برایت مهم هستم و مطمئنم که دوستم داری، تو هم برای من مهم هستی و من هم دوستت دارم و کنارت میمانم.
@socialsystemsthinking
ادامه ...
از مشاهده آخرم واقعا دلم گرفت.
پدر دختر حداقل میتوانست از او سؤال کند که چرا قوطی را نگه داشته و یا اگر خبر نداشت موضوع از چه قرار است و قوطی را دور انداخته بود، بعد از #گوش_دادن به حرفهای دخترش بابت اینکه قوطی برای دخترش مهم بوده و او نمیدانسته و آن را دورانداخته با دختر #همدلی کند. اما صرفا بر اساس #ذهنیت خودش که این قوطی زباله است، آن را داخل جوی آب پرت کرد و به توضیحهای دختر هم #توجهی نکرد.
با کارهای #کوچک و #پیوسته میتوانیم #ظرف #محبت و مهروزی را نزد هم پر و یا خالی کنیم.
پر کردن ظرف محبت و مهرورزی،
مثل مردی که شاید هر روز برای همسرش دست تکان میدهد. این یعنی تا وقتی به خانه برگردم به یادت هستم.
مثل مادری که شاید تا لحظه آخری که دخترکش از کوچه خارج شود با نگاهش او را دنبال میکند، این یعنی در خانه یک نفرمنتظر توست تا برگردی.
مثل فرزندی که با گرمی و اشتیاق هر روز به استقبال پدر میرود.
و خالی کردن ظرف، مثل عملکرد پدری که به قوطی دورریزی که دخترش برای آب استفاده میکند میگوید آشغال و انگار نمیکند که به او دارد میگوید نظرت اهمیت ندارد و برایم مهم نیست و درکت نمیکنم.
و چقدر غافل هستیم که کم شدنِ ارتفاع ظرف محبت و مهرورزی در خانواده نتیجهاش میشود اینکه فرزندمان یا همسرمان برای جبران کمبود محبت به سراغ منابع دیگری برود که دوستش نداریم و #پیامدهای ناخوشایندی دارد و شاید ناراحتکنندهترین پیامدش این باشد که بچهها دوست نداشته باشند با اعضای خانواده زندگی کنند و از #تنهایی لذت ببرند.
بیایید کمتر به هم #خشونت بورزیم. خشونت فقط سیلی زدن به صورت دیگری نیست. وقتی به احساس یا نیاز اطرافیانمان توجه نمیکنیم، مانند پدری که متوجه نشد قوطی دورریز چقدر برای دخترش مهم است و یا به #پیام کلامی یا غیرکلامی که از طرف همسر یا فرزندمان فرستاده میشود #بیتوجهی میکنیم، مثل این است که یک سیلی محکم به صورتشان زده ایم. اگر در آن لحظه صورت او را با X-Rey بررسی کنیم، اثر قرمزی مانده از دستمان را میتوانیم روی صورتش ببینیم.
بیایید بهتر به هم #گوش دهیم و احساسات و طرزفکرهای همدیگر را بیشتر #درک کنیم. شاید درک احساسات و افکار همدیگر در خانواده سبب شود ظرف تصوری که اطرافیانمان نسبت به اینکه ما چقدر دوستشان داریم و چقدر برایمان مهم هستند، پُر شود و هر وقت نگاهی به آن میاندازند با خودشان بگویند، میدانم برایت مهم هستم و مطمئنم که دوستم داری، تو هم برای من مهم هستی و من هم دوستت دارم و کنارت میمانم.
@socialsystemsthinking
Forwarded from مُستشار
ما معمولاً در موقعیتی که یکی از اطرافیانمان ناراحت است و گریه میکند، به او میگوییم: «گریه نکن٬ چیزی نیست»؛ در حالی که شاید چیزی باشد و گریه کردن هم لازم. این جملات، انگار #همدلی پختهتری است:
- من کنارتم.
- حق داری که ناراحت باشی.
- فک کنم خیلی موقعیت سختی باشه.
- میتونی دربارهش با من دردِ دل کنی.
- من بهت کمک میکنم تا درست بشه.
- این اتفاق واقعاً منصفانه نبوده.
- این ماجرا خیلی غمانگیز بوده.
- احتمالاً میخوای تنها باشی؛ با این حال من همین اطرافم که هر وقت خواستی با هم باشیم.
@mostashaar
- من کنارتم.
- حق داری که ناراحت باشی.
- فک کنم خیلی موقعیت سختی باشه.
- میتونی دربارهش با من دردِ دل کنی.
- من بهت کمک میکنم تا درست بشه.
- این اتفاق واقعاً منصفانه نبوده.
- این ماجرا خیلی غمانگیز بوده.
- احتمالاً میخوای تنها باشی؛ با این حال من همین اطرافم که هر وقت خواستی با هم باشیم.
@mostashaar
هشتم مهر ماه، روز بزرگداشت #مولوی
با پرهیز از #تشویق_بیرونی و #تنبیه_بیرونی در مدرسه، کلاس درس و خانه، زمینه رشد و پرورش #انگیزه_های_اصیل را در فرزندانمان تقویت کنیم.
@socialsystemsthinking
با پرهیز از #تشویق_بیرونی و #تنبیه_بیرونی در مدرسه، کلاس درس و خانه، زمینه رشد و پرورش #انگیزه_های_اصیل را در فرزندانمان تقویت کنیم.
@socialsystemsthinking
امروز روز جهانی #نابینایان است
داشتم پست مناسبی برای امروز تهیه می کردم که به این ویدئو درباره #کوررنگی و اثرات آن بر یادگیری رسیدم
نکات آن به عنوان یک معلم نظرم را جلب کرد
با شما هم به اشتراک میگذارم
پی نوشت: لینک متعلق به youtube است و فیلتر است و برای مشاهده باید از فیلترشکن استفاده کنید
http://www.colourblindawareness.org/about-us/colour-blind-awareness-day-2019/
@socialsystemsthinking
داشتم پست مناسبی برای امروز تهیه می کردم که به این ویدئو درباره #کوررنگی و اثرات آن بر یادگیری رسیدم
نکات آن به عنوان یک معلم نظرم را جلب کرد
با شما هم به اشتراک میگذارم
پی نوشت: لینک متعلق به youtube است و فیلتر است و برای مشاهده باید از فیلترشکن استفاده کنید
http://www.colourblindawareness.org/about-us/colour-blind-awareness-day-2019/
@socialsystemsthinking
Colour Blind Awareness
Colour Blind Awareness Day 2019 - Colour Blind Awareness
6th September 2019 WELCOME TO COLOUR BLIND AWARENESS DAY 2019! We need your help! This year for Colour Blind Awareness Day our focus is on boosting our ongoing #Iam1in12 and #1ineveryclassroom campaigns with a new animation video which aims to help children…