#الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی
#مسئولیت_پذیری
دیروز با دوستی ملاقات کردم که در کنکور انسانی ٩٨ شرکت کرده بود.
او قبلا لیسانس خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود و این بار می خواست برای رشته دیگری اقدام کند.
لابلای صحبت هایش گفت: "من اگر جای وزیر علوم بودم یک دستور صادر می کردم"، پرسیدم که چه دستوری؟
گفت: "تمام سالن پر بود از زباله هایی که کنکور دهندگان در حین آزمون تولید کرده بودند ، واقعا صحنه ناپسندی بود. با خودم فکر کردم این بچه ها شش سال در خانه و دوازده سال در مدرسه چطور پرورش یافتند که خودشان را مسئول زباله شان نمی دانند، به علاوه واقعا چنین افرادی چقدر مناسب آموزش عالی هستند؟ من اگر جای وزیر بودم دستور می دادم هر فردی که زباله اش را پس از آزمون جمع نکند، پاسخنامه اش باطل است".
شیوه پرورش خانوادگی و مدرسه ای ما بر اساس #الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی است.
این الگو می گوید وقتی با مسأله ای مواجه می شویم برای حل آن دو راه پیش روی ما است، اول اینکه یک نفر دیگر به جز خودمان مسأله را حل کند و دوم اینکه با توان درونی خودمان مسأله را حل کنیم. در هر دو حالت مسأله حل می شود اما به دلیل اینکه حل مسأله با توان درونی خودمان به دانش و مهارت نیاز دارد و یادگیری دانش و ایجاد مهارت با تأخیر همراه است و ما دوست داریم مسائل زودتر حل شود، اتفاق معمولی که می افتد، حل مسأله توسط دیگران است.
علاوه بر این، برای انجام مسأله با توان فردی، به توانایی حل مسأله نیاز داریم و حل مسأله ها توسط دیگران به مرور زمان توانایی حل مسأله توسط خودمان را کاهش می دهد، زیرا باعث می شود توانایی مورد نظر را یاد نگیریم.
برای مثال در خانه اگر دلمان طاقت زمین خوردن های کودکمان را نداشته باشیم و همیشه او را بغل کنیم، فرصت یادگیری راه رفتن را از او می گیریم، اگر در دوران دانش آموزی وسایل مدرسه فرزندمان را هر شب خودمان حاضر کنیم و در کیفش بگذاریم تا مبادا در مدرسه توبیخ شود، فرصت یادگیری مسئولیت نسبت به خود را از می گیریم. در مدرسه اگر همیشه از سؤال هایی امتحان بگیریم که فقط یک جواب مشخص دارد، فرصت پرورش تفکر واگرا و خلاق را مسدود کردیم و یا اگر همیشه ناظم باید وجود داشته باشد تا دعوا نشود و اگر دعوا شد، آن را فیصله دهد، بچه ها یادنمی گیرند چگونه تعارض های بین خودشان را حل کنند.
درباره این الگو یک اتفاق بدتر وجود دارد و آن این است که اگر در مورد فرزند یا دانش آموزمان، پیش از اینکه او از مسأله ایجاد شده ناراحت شود، اقدام به رفع مسأله کنیم، کم کم او مسئولیت خودش را نسبت به مسائل اطرافش از دست می دهد زیرا اصلا از آنها آگاه نمی شود که بخواهد حلش کند و همیشه انتظار برآورده شدن نیازها و رفع مشکلاتش را از اطرافیانش دارد.
شاید بی توجهی نسل آینده ساز کشورمان به زباله های خودشان در کنکور، طی سالیان متمادی در این الگو شکل گرفته است. شاید انقدر زباله های بچه ها را سرایدار جمع آوری کرده است، که آنها خودشان را مسئول جمع آوری زباله ای که تولید کرده اند نمی دانند.
این شیوه در طول زمان، انگیزه و توان درونی افراد را برای یادگیری و اقدام از بین می برد و نسلی ایجاد می کند که مسئولیت زندگی اش را بر گرده دیگران می بیند.
امیدوارم راه های برون رفت از این الگو را بطور جدی تری پیاده کنیم.
@SocialSystemsThinking
#مسئولیت_پذیری
دیروز با دوستی ملاقات کردم که در کنکور انسانی ٩٨ شرکت کرده بود.
او قبلا لیسانس خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود و این بار می خواست برای رشته دیگری اقدام کند.
لابلای صحبت هایش گفت: "من اگر جای وزیر علوم بودم یک دستور صادر می کردم"، پرسیدم که چه دستوری؟
گفت: "تمام سالن پر بود از زباله هایی که کنکور دهندگان در حین آزمون تولید کرده بودند ، واقعا صحنه ناپسندی بود. با خودم فکر کردم این بچه ها شش سال در خانه و دوازده سال در مدرسه چطور پرورش یافتند که خودشان را مسئول زباله شان نمی دانند، به علاوه واقعا چنین افرادی چقدر مناسب آموزش عالی هستند؟ من اگر جای وزیر بودم دستور می دادم هر فردی که زباله اش را پس از آزمون جمع نکند، پاسخنامه اش باطل است".
شیوه پرورش خانوادگی و مدرسه ای ما بر اساس #الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی است.
این الگو می گوید وقتی با مسأله ای مواجه می شویم برای حل آن دو راه پیش روی ما است، اول اینکه یک نفر دیگر به جز خودمان مسأله را حل کند و دوم اینکه با توان درونی خودمان مسأله را حل کنیم. در هر دو حالت مسأله حل می شود اما به دلیل اینکه حل مسأله با توان درونی خودمان به دانش و مهارت نیاز دارد و یادگیری دانش و ایجاد مهارت با تأخیر همراه است و ما دوست داریم مسائل زودتر حل شود، اتفاق معمولی که می افتد، حل مسأله توسط دیگران است.
علاوه بر این، برای انجام مسأله با توان فردی، به توانایی حل مسأله نیاز داریم و حل مسأله ها توسط دیگران به مرور زمان توانایی حل مسأله توسط خودمان را کاهش می دهد، زیرا باعث می شود توانایی مورد نظر را یاد نگیریم.
برای مثال در خانه اگر دلمان طاقت زمین خوردن های کودکمان را نداشته باشیم و همیشه او را بغل کنیم، فرصت یادگیری راه رفتن را از او می گیریم، اگر در دوران دانش آموزی وسایل مدرسه فرزندمان را هر شب خودمان حاضر کنیم و در کیفش بگذاریم تا مبادا در مدرسه توبیخ شود، فرصت یادگیری مسئولیت نسبت به خود را از می گیریم. در مدرسه اگر همیشه از سؤال هایی امتحان بگیریم که فقط یک جواب مشخص دارد، فرصت پرورش تفکر واگرا و خلاق را مسدود کردیم و یا اگر همیشه ناظم باید وجود داشته باشد تا دعوا نشود و اگر دعوا شد، آن را فیصله دهد، بچه ها یادنمی گیرند چگونه تعارض های بین خودشان را حل کنند.
درباره این الگو یک اتفاق بدتر وجود دارد و آن این است که اگر در مورد فرزند یا دانش آموزمان، پیش از اینکه او از مسأله ایجاد شده ناراحت شود، اقدام به رفع مسأله کنیم، کم کم او مسئولیت خودش را نسبت به مسائل اطرافش از دست می دهد زیرا اصلا از آنها آگاه نمی شود که بخواهد حلش کند و همیشه انتظار برآورده شدن نیازها و رفع مشکلاتش را از اطرافیانش دارد.
شاید بی توجهی نسل آینده ساز کشورمان به زباله های خودشان در کنکور، طی سالیان متمادی در این الگو شکل گرفته است. شاید انقدر زباله های بچه ها را سرایدار جمع آوری کرده است، که آنها خودشان را مسئول جمع آوری زباله ای که تولید کرده اند نمی دانند.
این شیوه در طول زمان، انگیزه و توان درونی افراد را برای یادگیری و اقدام از بین می برد و نسلی ایجاد می کند که مسئولیت زندگی اش را بر گرده دیگران می بیند.
امیدوارم راه های برون رفت از این الگو را بطور جدی تری پیاده کنیم.
@SocialSystemsThinking
Imam reza: One's friend is his wisdom, and his enemy is his ignorance.
Usul al- Kafi, V:01, P:11.
امام رضا(ع): دوست هر کس عقل او و دشمنش جهلش است.
اصول کافی، جلد یک، صفحه ١١.
@socialsystemsthinking
Usul al- Kafi, V:01, P:11.
امام رضا(ع): دوست هر کس عقل او و دشمنش جهلش است.
اصول کافی، جلد یک، صفحه ١١.
@socialsystemsthinking
Forwarded from 😷روانشناسی شرایط اضطراری 😷 (مینا نظری کمال)
#معرفی_کتاب
درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان
مدل #اردوگاه_سلامت_روان
ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش
یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل 20 سال کار مولفین در حوزه سوگ و داغدیدگی کودکان و نوجوانان است، ایده های خوبی به سمن های حوزه #روانشناسی_بحران و #جامعه_شناسی_بحران بدهد.
مترجمین:
#مینا_نظری_کمال
#کوروش_قنبری
#اسماعیل_مردانی_زاده
#صدیقه_گلی_پور
#مینو_میری
تابستان 1398
#نشر_آرویج
#موسسه_سلامت_روان_تات
Channel| @traumapsy
Website| www.minanazarikamal.ir
درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان
مدل #اردوگاه_سلامت_روان
ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش
یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل 20 سال کار مولفین در حوزه سوگ و داغدیدگی کودکان و نوجوانان است، ایده های خوبی به سمن های حوزه #روانشناسی_بحران و #جامعه_شناسی_بحران بدهد.
مترجمین:
#مینا_نظری_کمال
#کوروش_قنبری
#اسماعیل_مردانی_زاده
#صدیقه_گلی_پور
#مینو_میری
تابستان 1398
#نشر_آرویج
#موسسه_سلامت_روان_تات
Channel| @traumapsy
Website| www.minanazarikamal.ir
😷روانشناسی شرایط اضطراری 😷
#معرفی_کتاب درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان مدل #اردوگاه_سلامت_روان ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل…
با بروز حوادث و بلایای طبیعی چون سیل و زلزله آسیب ها و خسارت های زیادی به بار می آید. یکی از این آسیب ها از دست دادن نزدیکان است. کودکان و نوجوانان معمولا مواجهه دشوارتری با سوگواری در این شرایط دارند.
هدف این کتاب کمک به ایجاد کمپ های حمایتی برای کودکان و نوجوانان داغدیده در مناطق جغرافیایی مختلف و ارایه برنامه های مختلف و انجام ارزیابی های با کیفیت بالا از این برنامه ها است.
@socialsystemsthinking
هدف این کتاب کمک به ایجاد کمپ های حمایتی برای کودکان و نوجوانان داغدیده در مناطق جغرافیایی مختلف و ارایه برنامه های مختلف و انجام ارزیابی های با کیفیت بالا از این برنامه ها است.
@socialsystemsthinking
مجله رشد جوان برای انتخاب رشته، ویژه نامه ای تهیه کرده است. اگر دانش آموزی را می شناسید که برای انتخاب رشته به راهنمایی نیاز دارد، برایش ارسال کنید
امید که تمام فرزندان سرزمین مان انتخاب های آگاهانه، اصیل و مؤثر در مسیر زندگی داشته باشند
@socialsystemsthinking
امید که تمام فرزندان سرزمین مان انتخاب های آگاهانه، اصیل و مؤثر در مسیر زندگی داشته باشند
@socialsystemsthinking
عاشورای حسینی بر ارادتمندان حضرتشان تسلیت و تعزیت باد
@socialsystemsthinking
@socialsystemsthinking
#یک_داستان_ساده
شش ماه پیش با بردارزادهی شش سالهام به اسپایدرپارک رفته بودیم. در حین گشت و گذار در پارک، به یک فروشگاه اسباببازی رسیدیم و از آن بازدید کردیم. در فروشگاه دو اسباببازی انتخاب کرد. قیمت یکی مناسب بود و دیگری را میشد در بیرون فروشگاه با قیمت بهتری تهیه کرد. یکی از اسباببازیها را برایش خریدم و به او #قول دادم که دیگری را برایش خواهم خرید.
شش ماه از قولم گذشته بود. از یک سو اسباببازی را پیدا نکرده بودم و از سوی دیگر پیش خودم گفتم احتمالا #فراموش کرده است وگرنه به من یادآوری میکرد و بهتر است دیگر به فکر آن نباشم.
هفته گذشته در یک فروشگاه آن اسباببازی را دیدم. یاد قولم افتادم و خریداریاش کردم و به دیدار برادرزادهام رفتم. بمحض اینکه آن را در دستم دید بلند به مادرم و مادرش گفت: «من این را در اسپایدرپارک انتخاب کرده بودم و عمه به من قول داده بود آن را برایم میخرد، ممنونم عمه، این را خیلی دوست داشتم».
#شگفت زده شده بودم:
از اینکه قولم را یادش مانده بود و حتی یک کلمه یادآوری نکرده بود،
از اینکه #منتظر محقق شدن قولی بود که به او داده بودم،
از اینکه این وسیله را واقعا دوست داشت،
از اینکه بچهها در هر سن و سالی حرفهای ما را #باور میکنند و وقتی پای وعدهمان میایستیم #امنیت و #اطمینان_خاطر به آنها میبخشیم.
همچنین #خجالتزده شدم،
برای همه قولهایی که تابحال به اطرافیانم داده بودم اما جامه عمل به آنها نپوشانده بودم.
آن روز برای خرید این اسباببازی طوری از من تشکر کرد که در شش سال عمرش چنین تشکری نکرده بود.
در چهرهاش عمیق شدن یک باور به وضوح دیده میشد؛ اطرافیانم وقتی قول میدهند به آن عمل میکنند و میتوانم روی قولشان حساب کنم.
برادرزادهام یکی از بهترین #مربیهای من است. آن روز با بروز احساسش نسبت به اسباببازی، به من یادداد چقدر دیگران روی وعدهای که در قالب چند جمله به آنها میدهیم حساب باز میکنند و اگر خدای ناکرده آن را نادیده بگیریم یا خلافش عمل کنیم، چقدر به آنها و خودمان #آسیب وارد میکنیم. آسیب به آنها، سلب اطمینان خاطرشان به دیگران است و آسیب به خودمان، شکلگیری این تلقی در ذهن دیگران که ما قابل اطمینان نیستیم.
الان که فکر میکنم در پاره ای از موارد #خوش_قولی نکرده ام 😔 اما بطور معمول جزءافرادی نیستم که قول میدهند ولی عمل نمیکنند در عین حال در تعاملهایم با اطرافیانم فراوان مواردی است که تفسیرهای متعددی از حرفم میشود و فکر میکنم لازم است درباره #خطاهای_شناختی و #مدلهای_ذهنی بیشتر بخوانم و بدانم و عمل کنم.
@socialsystemsthinking
شش ماه پیش با بردارزادهی شش سالهام به اسپایدرپارک رفته بودیم. در حین گشت و گذار در پارک، به یک فروشگاه اسباببازی رسیدیم و از آن بازدید کردیم. در فروشگاه دو اسباببازی انتخاب کرد. قیمت یکی مناسب بود و دیگری را میشد در بیرون فروشگاه با قیمت بهتری تهیه کرد. یکی از اسباببازیها را برایش خریدم و به او #قول دادم که دیگری را برایش خواهم خرید.
شش ماه از قولم گذشته بود. از یک سو اسباببازی را پیدا نکرده بودم و از سوی دیگر پیش خودم گفتم احتمالا #فراموش کرده است وگرنه به من یادآوری میکرد و بهتر است دیگر به فکر آن نباشم.
هفته گذشته در یک فروشگاه آن اسباببازی را دیدم. یاد قولم افتادم و خریداریاش کردم و به دیدار برادرزادهام رفتم. بمحض اینکه آن را در دستم دید بلند به مادرم و مادرش گفت: «من این را در اسپایدرپارک انتخاب کرده بودم و عمه به من قول داده بود آن را برایم میخرد، ممنونم عمه، این را خیلی دوست داشتم».
#شگفت زده شده بودم:
از اینکه قولم را یادش مانده بود و حتی یک کلمه یادآوری نکرده بود،
از اینکه #منتظر محقق شدن قولی بود که به او داده بودم،
از اینکه این وسیله را واقعا دوست داشت،
از اینکه بچهها در هر سن و سالی حرفهای ما را #باور میکنند و وقتی پای وعدهمان میایستیم #امنیت و #اطمینان_خاطر به آنها میبخشیم.
همچنین #خجالتزده شدم،
برای همه قولهایی که تابحال به اطرافیانم داده بودم اما جامه عمل به آنها نپوشانده بودم.
آن روز برای خرید این اسباببازی طوری از من تشکر کرد که در شش سال عمرش چنین تشکری نکرده بود.
در چهرهاش عمیق شدن یک باور به وضوح دیده میشد؛ اطرافیانم وقتی قول میدهند به آن عمل میکنند و میتوانم روی قولشان حساب کنم.
برادرزادهام یکی از بهترین #مربیهای من است. آن روز با بروز احساسش نسبت به اسباببازی، به من یادداد چقدر دیگران روی وعدهای که در قالب چند جمله به آنها میدهیم حساب باز میکنند و اگر خدای ناکرده آن را نادیده بگیریم یا خلافش عمل کنیم، چقدر به آنها و خودمان #آسیب وارد میکنیم. آسیب به آنها، سلب اطمینان خاطرشان به دیگران است و آسیب به خودمان، شکلگیری این تلقی در ذهن دیگران که ما قابل اطمینان نیستیم.
الان که فکر میکنم در پاره ای از موارد #خوش_قولی نکرده ام 😔 اما بطور معمول جزءافرادی نیستم که قول میدهند ولی عمل نمیکنند در عین حال در تعاملهایم با اطرافیانم فراوان مواردی است که تفسیرهای متعددی از حرفم میشود و فکر میکنم لازم است درباره #خطاهای_شناختی و #مدلهای_ذهنی بیشتر بخوانم و بدانم و عمل کنم.
@socialsystemsthinking
Forwarded from روزهای زیبای زندگی
ماه مهر
فردا اولین روز #مدرسه است.
علی دبیرستان را تمام کرده و اولین سالی است که دیگر به مدرسه نمیرود.
برنامه ادامه تحصیل را هم برای سال آینده گذاشته است.
مهدی به کلاس نهم میرود و امسال هم در مدرسه روستای همسایه درس خواهد خواند.
کتابهایش را قبل از شروع سال تحصیلی مطالعه کرده و تمام تمرینها را انجام داده است.
طبیعتا مدرسه چیز جدیدی برایش نخواهد داشت و از معلمها انتظار نداریم که چیز بیشتری به او یاد دهند.
این نقطه ضعف روش فعلی اداره کلاس در آموزش و پرورش است که راه رشد را برای دانشآموزان میبندد و تنها راه خروجی آن را ورود به مدارس تیزهوشان قرار داده است.
با این حال تصمیم ما این بوده که فرزندانمان را به مدارس خاص نفرستیم و برای اطمینان از اینکه مسیر رشد مهدی باز میماند، کار زیادی باید انجام دهم.
فاطمه امسال به کلاس هفتم میرود.
بچههای کلاس هفتمی باید به مدرسه روستای همسایه بروند.
مدرسه دخترانه هم کنار مدرسه پسرانه قرار دارد.
اما مدرسه دخترانه مثل مدرسه پسرانه نوساز نیست و دخترها از این مساله خوشحال نیستند.
دخترها دوست داشتند به مدرسه شلوغ شهر بروند، اما خانوادهها تصمیم گرفتند بچهها را به مدرسه روستایی بفرستند و به نظر من هم تصمیم درستی گرفتند.
از همین حالا دخترها به فکر کارهایی هستند که میتوانند برای مدرسهشان انجام دهند تا جای بهتری برای حضور آنها باشد.
مریم امسال به کلاس سوم میرود و در روستای خودمان درس خواهد خواند.
سرویس بهداشتی مدرسه در حال ساخت است و حیاط مدرسه هم تسطیح شده.
برنامهای هم برای خرید آبخوری داریم.
شکر خدا سال گذشته بچهها مدرسه را خیلی خوب نگهداشتند و آثار کارهایی که سال گذشته در مدرسه انجام دادیم، هنوز باقی مانده.
ریحانه قرار بود پیش دبستانی برود.
اما کسی که قرار بود معلم پیشدبستانی شود، اعلام کرد که با تعداد کم دانشآموزان برایش صرفه ندارد و چند روز پیش انصراف داد.
فعلا دبستان روستا معلم پیشدبستانی ندارد و نمیدانیم به کجا خواهد رسید.
امروز اطلاع دادند که بستههای لوازم التحریر هم توسط بانک آینده ارسال شده و به امید خدا طی روزهای آینده ۸۱۰ بسته لوازم التحریر را بین مدارس روستایی توزیع خواهیم کرد.
هنوز یک دنیا کار نکرده باقیمانده و امیدوارم با کمک خدا و یاری مردم، امسال کارهای بیشتری برای مدارس انجام دهیم.
@ahakelan
فردا اولین روز #مدرسه است.
علی دبیرستان را تمام کرده و اولین سالی است که دیگر به مدرسه نمیرود.
برنامه ادامه تحصیل را هم برای سال آینده گذاشته است.
مهدی به کلاس نهم میرود و امسال هم در مدرسه روستای همسایه درس خواهد خواند.
کتابهایش را قبل از شروع سال تحصیلی مطالعه کرده و تمام تمرینها را انجام داده است.
طبیعتا مدرسه چیز جدیدی برایش نخواهد داشت و از معلمها انتظار نداریم که چیز بیشتری به او یاد دهند.
این نقطه ضعف روش فعلی اداره کلاس در آموزش و پرورش است که راه رشد را برای دانشآموزان میبندد و تنها راه خروجی آن را ورود به مدارس تیزهوشان قرار داده است.
با این حال تصمیم ما این بوده که فرزندانمان را به مدارس خاص نفرستیم و برای اطمینان از اینکه مسیر رشد مهدی باز میماند، کار زیادی باید انجام دهم.
فاطمه امسال به کلاس هفتم میرود.
بچههای کلاس هفتمی باید به مدرسه روستای همسایه بروند.
مدرسه دخترانه هم کنار مدرسه پسرانه قرار دارد.
اما مدرسه دخترانه مثل مدرسه پسرانه نوساز نیست و دخترها از این مساله خوشحال نیستند.
دخترها دوست داشتند به مدرسه شلوغ شهر بروند، اما خانوادهها تصمیم گرفتند بچهها را به مدرسه روستایی بفرستند و به نظر من هم تصمیم درستی گرفتند.
از همین حالا دخترها به فکر کارهایی هستند که میتوانند برای مدرسهشان انجام دهند تا جای بهتری برای حضور آنها باشد.
مریم امسال به کلاس سوم میرود و در روستای خودمان درس خواهد خواند.
سرویس بهداشتی مدرسه در حال ساخت است و حیاط مدرسه هم تسطیح شده.
برنامهای هم برای خرید آبخوری داریم.
شکر خدا سال گذشته بچهها مدرسه را خیلی خوب نگهداشتند و آثار کارهایی که سال گذشته در مدرسه انجام دادیم، هنوز باقی مانده.
ریحانه قرار بود پیش دبستانی برود.
اما کسی که قرار بود معلم پیشدبستانی شود، اعلام کرد که با تعداد کم دانشآموزان برایش صرفه ندارد و چند روز پیش انصراف داد.
فعلا دبستان روستا معلم پیشدبستانی ندارد و نمیدانیم به کجا خواهد رسید.
امروز اطلاع دادند که بستههای لوازم التحریر هم توسط بانک آینده ارسال شده و به امید خدا طی روزهای آینده ۸۱۰ بسته لوازم التحریر را بین مدارس روستایی توزیع خواهیم کرد.
هنوز یک دنیا کار نکرده باقیمانده و امیدوارم با کمک خدا و یاری مردم، امسال کارهای بیشتری برای مدارس انجام دهیم.
@ahakelan
به نام خدا
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
دیروز در یک گروه کاری، یکی از همکارانم پیام زیر را ارسال کرده بودند:
«سلام امروز تجربه جدیدی به دست آوردم به بچه ها گفتم خونه بکشید و آدم های که دوست دارید باهاتون زندگی کنند بکشید برای اولین بار تعدادی از بچه ها آدمی را نقاشی نکردند گفتم چرا گفتند دوست داریم #تنها زندگی کنیم».
سال گذشته در مدرسه با مشابه این تجربه روبرو شدم و بسیار ناراحتم کرد. برای اینکه در حد بضاعتم کاری بکنم با چند نفر از همکاران مشاورم گفت و گو کردم و چند تمرین عملی ذیل مبحث «#ارتباطات» طراحی کردم.
یکی از تمرینها این بود: امروز که به خانه رفتید وقتی #پدر از سر کار برگشتند، به استقبالشان بروید و بسته به اینکه صمیمیت تان با هم چقدر است، به ایشان کمی بیشتر از حد صمیمیت بین تان ابراز محبت کنید. مثلا اگر به استقبال پدر نمی روید، صرفا به استقبال شان بروید و سلام کنید. اگر این کار را می کنید، علاوه بر کار قبلی، به پدر دست هم بدهید. اگر هر سه کار قبلی را انجام می دهید، روی پدر را هم ببوسید، خلاصه یک هویی یک کار عجیب و غریب انجام ندهید که پدرتان گمان کند خدای نکرده مغزتان تکان خورده است 😉
یک کار دیگر هم ميتوانید انجام دهید که باعث می شود پدرتان خیلی خوشحال شود و در طول زمان رابطهاش با شما خیلی بهتر شود. آنهم اینکه پدر را با مضمون خاص ایشان صدا کنید؛ مثلا اینکه بگویید سلام به قوی ترین پدر دنیا یا سلام به صبورترین پدر دنیا. بعد به آنها تأکید کردم که این کار را با توجه به جَو خانوادگی تان انجام دهید و اگر جَو خانواده مناسب نیست ابتدا زمینه سازی کنید و گرنه ممکن است این کار خدای نکرده موجب تمسخر شود.
فردای آن روز درباره نتیجه تمرین از بچه ها پرسیدم. به جرأت میتوانم بگویم بیش از ۹۰ درصد بچهها از اجرای تمرین حس خوبی داشتند.
یادم هست یک نفرشان گفت: «خانم وقتی من با محبت بیشتری از قبل به استقبال پدرم رفتم پدرم همان دم در داشت از ذوق بیهوش میشد». دیگری گفت: «پدرم تا شب به طور خاصی هوای من را داشت». یک نفر گفت: «پدرم گفت که چقدر پول میخواهی؟» یک نفر هم گفت: «پدرم گفت که تو حالت خوب است؟».
بعد کارهای دیگری که به ذهنشان رسیده بود و انجام داده بودند را تعریف کردند و شادی در کلاس سرازیر شد. برایم جالب بود که اِبایی از
گفتن نداشتند.
1. من وقتی پدرم روی مبل نشست یک لیوان آب و یک ظرف میوه برای پدرم بردم و با هم میوه خوردیم. پدرم هم کمی با من حال و احوال کرد. چند وقتی بود حال و احوال نکرده بودیم.
2. کار پدر من خیلی سخت است. وقتی به خانه رسید کمی پایش را ماساژ دادم، پدرم اولش اجازه نمیداد اما با اصرار من اجازه داد و گفت که حسابی خستگیاش رفع شد و کلی برایم دعا کرد. واقعاً فکر نمیکردم یک ماساژ دادن انقدر خوشحالش کند.
3. وقتی پدرم کمی رفع خستگی کرد، من یک بازی آوردم و با هم بازی کردیم و کلی با هم خندیدیم.
4. من انقدر از توجه پدرم به خودم خوشحال شدم که حاضرم این کار را تا آخر عمرم انجام دهم.
این تمرین را پاک فراموش کرده بودم تا امروز صبح که همزمان با ساعت شروع مدرسه به پیادهروی رفتم و مشاهداتی داشتم.
رفتوآمد دانشآموزان با والدینشان، در ذهنم پیوندی میان نقل قول دیروز همکارم و تمرین #مهرورزی سال گذاشته ایجاد کرد.
• پدری را دیدم که وقتی با فرزندش مقابل در مدرسه رسید، بوسهای بر سر فرزندش زد، با او دست داد و از او خداحافظی کرد.
• پدر و مادرهایی را هم دیدم که بی هیچ مناسبت عاطفی از فرزندانشان جدا میشدند.
• یک برادر و خواهر دبستانی دیدم که دست هم را گرفته بودند و با هم به مدرسه میرفتند.
• مرد جوانی را دیدم که وقتی از آپارتمان بیرون آمد، سرش را رو به پنجره خانه برگرداند و برای همسر جوانش لبخندی زد و دست تکان داد.
• دختری را دیدم که برای مادرش که از بالکن خانه نظارهگر او بود دست تکان میداد و با یک چهره خندان میگفت: خداحافظ گل شمعدانی
• پدری را هم دیدم که وقتی برای بردن دخترش به مدرسه سوار ماشین شد یک قوطی پلاستیکی را که ظاهرا قوطی شیرکاکائو بود، بیرون انداخت. دخترش گفت: چرا دور انداختی من این را آب می کنم و در جیبم می گذارم و او در جواب دختر گفت: آشغال بود.
دختر با لحن آرامتری گفت: در مدرسه با دوستانم قرار گذاشتیم برای اینکه به محیط زیست آسیب کمتری بزنیم، از این قوطیها به جای لیوان یکبار مصرف استفاده میکنیم. پدر دوباره تکرار کرد که آشغال بود و رفتند.
از مشاهده آخرم واقعاً دلم گرفت.
ادامه دارد ...
@socialsystemsthinking
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
دیروز در یک گروه کاری، یکی از همکارانم پیام زیر را ارسال کرده بودند:
«سلام امروز تجربه جدیدی به دست آوردم به بچه ها گفتم خونه بکشید و آدم های که دوست دارید باهاتون زندگی کنند بکشید برای اولین بار تعدادی از بچه ها آدمی را نقاشی نکردند گفتم چرا گفتند دوست داریم #تنها زندگی کنیم».
سال گذشته در مدرسه با مشابه این تجربه روبرو شدم و بسیار ناراحتم کرد. برای اینکه در حد بضاعتم کاری بکنم با چند نفر از همکاران مشاورم گفت و گو کردم و چند تمرین عملی ذیل مبحث «#ارتباطات» طراحی کردم.
یکی از تمرینها این بود: امروز که به خانه رفتید وقتی #پدر از سر کار برگشتند، به استقبالشان بروید و بسته به اینکه صمیمیت تان با هم چقدر است، به ایشان کمی بیشتر از حد صمیمیت بین تان ابراز محبت کنید. مثلا اگر به استقبال پدر نمی روید، صرفا به استقبال شان بروید و سلام کنید. اگر این کار را می کنید، علاوه بر کار قبلی، به پدر دست هم بدهید. اگر هر سه کار قبلی را انجام می دهید، روی پدر را هم ببوسید، خلاصه یک هویی یک کار عجیب و غریب انجام ندهید که پدرتان گمان کند خدای نکرده مغزتان تکان خورده است 😉
یک کار دیگر هم ميتوانید انجام دهید که باعث می شود پدرتان خیلی خوشحال شود و در طول زمان رابطهاش با شما خیلی بهتر شود. آنهم اینکه پدر را با مضمون خاص ایشان صدا کنید؛ مثلا اینکه بگویید سلام به قوی ترین پدر دنیا یا سلام به صبورترین پدر دنیا. بعد به آنها تأکید کردم که این کار را با توجه به جَو خانوادگی تان انجام دهید و اگر جَو خانواده مناسب نیست ابتدا زمینه سازی کنید و گرنه ممکن است این کار خدای نکرده موجب تمسخر شود.
فردای آن روز درباره نتیجه تمرین از بچه ها پرسیدم. به جرأت میتوانم بگویم بیش از ۹۰ درصد بچهها از اجرای تمرین حس خوبی داشتند.
یادم هست یک نفرشان گفت: «خانم وقتی من با محبت بیشتری از قبل به استقبال پدرم رفتم پدرم همان دم در داشت از ذوق بیهوش میشد». دیگری گفت: «پدرم تا شب به طور خاصی هوای من را داشت». یک نفر گفت: «پدرم گفت که چقدر پول میخواهی؟» یک نفر هم گفت: «پدرم گفت که تو حالت خوب است؟».
بعد کارهای دیگری که به ذهنشان رسیده بود و انجام داده بودند را تعریف کردند و شادی در کلاس سرازیر شد. برایم جالب بود که اِبایی از
گفتن نداشتند.
1. من وقتی پدرم روی مبل نشست یک لیوان آب و یک ظرف میوه برای پدرم بردم و با هم میوه خوردیم. پدرم هم کمی با من حال و احوال کرد. چند وقتی بود حال و احوال نکرده بودیم.
2. کار پدر من خیلی سخت است. وقتی به خانه رسید کمی پایش را ماساژ دادم، پدرم اولش اجازه نمیداد اما با اصرار من اجازه داد و گفت که حسابی خستگیاش رفع شد و کلی برایم دعا کرد. واقعاً فکر نمیکردم یک ماساژ دادن انقدر خوشحالش کند.
3. وقتی پدرم کمی رفع خستگی کرد، من یک بازی آوردم و با هم بازی کردیم و کلی با هم خندیدیم.
4. من انقدر از توجه پدرم به خودم خوشحال شدم که حاضرم این کار را تا آخر عمرم انجام دهم.
این تمرین را پاک فراموش کرده بودم تا امروز صبح که همزمان با ساعت شروع مدرسه به پیادهروی رفتم و مشاهداتی داشتم.
رفتوآمد دانشآموزان با والدینشان، در ذهنم پیوندی میان نقل قول دیروز همکارم و تمرین #مهرورزی سال گذاشته ایجاد کرد.
• پدری را دیدم که وقتی با فرزندش مقابل در مدرسه رسید، بوسهای بر سر فرزندش زد، با او دست داد و از او خداحافظی کرد.
• پدر و مادرهایی را هم دیدم که بی هیچ مناسبت عاطفی از فرزندانشان جدا میشدند.
• یک برادر و خواهر دبستانی دیدم که دست هم را گرفته بودند و با هم به مدرسه میرفتند.
• مرد جوانی را دیدم که وقتی از آپارتمان بیرون آمد، سرش را رو به پنجره خانه برگرداند و برای همسر جوانش لبخندی زد و دست تکان داد.
• دختری را دیدم که برای مادرش که از بالکن خانه نظارهگر او بود دست تکان میداد و با یک چهره خندان میگفت: خداحافظ گل شمعدانی
• پدری را هم دیدم که وقتی برای بردن دخترش به مدرسه سوار ماشین شد یک قوطی پلاستیکی را که ظاهرا قوطی شیرکاکائو بود، بیرون انداخت. دخترش گفت: چرا دور انداختی من این را آب می کنم و در جیبم می گذارم و او در جواب دختر گفت: آشغال بود.
دختر با لحن آرامتری گفت: در مدرسه با دوستانم قرار گذاشتیم برای اینکه به محیط زیست آسیب کمتری بزنیم، از این قوطیها به جای لیوان یکبار مصرف استفاده میکنیم. پدر دوباره تکرار کرد که آشغال بود و رفتند.
از مشاهده آخرم واقعاً دلم گرفت.
ادامه دارد ...
@socialsystemsthinking
یک داستان ساده؛ مشاهدات یک روز عادی
ادامه ...
از مشاهده آخرم واقعا دلم گرفت.
پدر دختر حداقل میتوانست از او سؤال کند که چرا قوطی را نگه داشته و یا اگر خبر نداشت موضوع از چه قرار است و قوطی را دور انداخته بود، بعد از #گوش_دادن به حرفهای دخترش بابت اینکه قوطی برای دخترش مهم بوده و او نمیدانسته و آن را دورانداخته با دختر #همدلی کند. اما صرفا بر اساس #ذهنیت خودش که این قوطی زباله است، آن را داخل جوی آب پرت کرد و به توضیحهای دختر هم #توجهی نکرد.
با کارهای #کوچک و #پیوسته میتوانیم #ظرف #محبت و مهروزی را نزد هم پر و یا خالی کنیم.
پر کردن ظرف محبت و مهرورزی،
مثل مردی که شاید هر روز برای همسرش دست تکان میدهد. این یعنی تا وقتی به خانه برگردم به یادت هستم.
مثل مادری که شاید تا لحظه آخری که دخترکش از کوچه خارج شود با نگاهش او را دنبال میکند، این یعنی در خانه یک نفرمنتظر توست تا برگردی.
مثل فرزندی که با گرمی و اشتیاق هر روز به استقبال پدر میرود.
و خالی کردن ظرف، مثل عملکرد پدری که به قوطی دورریزی که دخترش برای آب استفاده میکند میگوید آشغال و انگار نمیکند که به او دارد میگوید نظرت اهمیت ندارد و برایم مهم نیست و درکت نمیکنم.
و چقدر غافل هستیم که کم شدنِ ارتفاع ظرف محبت و مهرورزی در خانواده نتیجهاش میشود اینکه فرزندمان یا همسرمان برای جبران کمبود محبت به سراغ منابع دیگری برود که دوستش نداریم و #پیامدهای ناخوشایندی دارد و شاید ناراحتکنندهترین پیامدش این باشد که بچهها دوست نداشته باشند با اعضای خانواده زندگی کنند و از #تنهایی لذت ببرند.
بیایید کمتر به هم #خشونت بورزیم. خشونت فقط سیلی زدن به صورت دیگری نیست. وقتی به احساس یا نیاز اطرافیانمان توجه نمیکنیم، مانند پدری که متوجه نشد قوطی دورریز چقدر برای دخترش مهم است و یا به #پیام کلامی یا غیرکلامی که از طرف همسر یا فرزندمان فرستاده میشود #بیتوجهی میکنیم، مثل این است که یک سیلی محکم به صورتشان زده ایم. اگر در آن لحظه صورت او را با X-Rey بررسی کنیم، اثر قرمزی مانده از دستمان را میتوانیم روی صورتش ببینیم.
بیایید بهتر به هم #گوش دهیم و احساسات و طرزفکرهای همدیگر را بیشتر #درک کنیم. شاید درک احساسات و افکار همدیگر در خانواده سبب شود ظرف تصوری که اطرافیانمان نسبت به اینکه ما چقدر دوستشان داریم و چقدر برایمان مهم هستند، پُر شود و هر وقت نگاهی به آن میاندازند با خودشان بگویند، میدانم برایت مهم هستم و مطمئنم که دوستم داری، تو هم برای من مهم هستی و من هم دوستت دارم و کنارت میمانم.
@socialsystemsthinking
ادامه ...
از مشاهده آخرم واقعا دلم گرفت.
پدر دختر حداقل میتوانست از او سؤال کند که چرا قوطی را نگه داشته و یا اگر خبر نداشت موضوع از چه قرار است و قوطی را دور انداخته بود، بعد از #گوش_دادن به حرفهای دخترش بابت اینکه قوطی برای دخترش مهم بوده و او نمیدانسته و آن را دورانداخته با دختر #همدلی کند. اما صرفا بر اساس #ذهنیت خودش که این قوطی زباله است، آن را داخل جوی آب پرت کرد و به توضیحهای دختر هم #توجهی نکرد.
با کارهای #کوچک و #پیوسته میتوانیم #ظرف #محبت و مهروزی را نزد هم پر و یا خالی کنیم.
پر کردن ظرف محبت و مهرورزی،
مثل مردی که شاید هر روز برای همسرش دست تکان میدهد. این یعنی تا وقتی به خانه برگردم به یادت هستم.
مثل مادری که شاید تا لحظه آخری که دخترکش از کوچه خارج شود با نگاهش او را دنبال میکند، این یعنی در خانه یک نفرمنتظر توست تا برگردی.
مثل فرزندی که با گرمی و اشتیاق هر روز به استقبال پدر میرود.
و خالی کردن ظرف، مثل عملکرد پدری که به قوطی دورریزی که دخترش برای آب استفاده میکند میگوید آشغال و انگار نمیکند که به او دارد میگوید نظرت اهمیت ندارد و برایم مهم نیست و درکت نمیکنم.
و چقدر غافل هستیم که کم شدنِ ارتفاع ظرف محبت و مهرورزی در خانواده نتیجهاش میشود اینکه فرزندمان یا همسرمان برای جبران کمبود محبت به سراغ منابع دیگری برود که دوستش نداریم و #پیامدهای ناخوشایندی دارد و شاید ناراحتکنندهترین پیامدش این باشد که بچهها دوست نداشته باشند با اعضای خانواده زندگی کنند و از #تنهایی لذت ببرند.
بیایید کمتر به هم #خشونت بورزیم. خشونت فقط سیلی زدن به صورت دیگری نیست. وقتی به احساس یا نیاز اطرافیانمان توجه نمیکنیم، مانند پدری که متوجه نشد قوطی دورریز چقدر برای دخترش مهم است و یا به #پیام کلامی یا غیرکلامی که از طرف همسر یا فرزندمان فرستاده میشود #بیتوجهی میکنیم، مثل این است که یک سیلی محکم به صورتشان زده ایم. اگر در آن لحظه صورت او را با X-Rey بررسی کنیم، اثر قرمزی مانده از دستمان را میتوانیم روی صورتش ببینیم.
بیایید بهتر به هم #گوش دهیم و احساسات و طرزفکرهای همدیگر را بیشتر #درک کنیم. شاید درک احساسات و افکار همدیگر در خانواده سبب شود ظرف تصوری که اطرافیانمان نسبت به اینکه ما چقدر دوستشان داریم و چقدر برایمان مهم هستند، پُر شود و هر وقت نگاهی به آن میاندازند با خودشان بگویند، میدانم برایت مهم هستم و مطمئنم که دوستم داری، تو هم برای من مهم هستی و من هم دوستت دارم و کنارت میمانم.
@socialsystemsthinking
Forwarded from مُستشار
ما معمولاً در موقعیتی که یکی از اطرافیانمان ناراحت است و گریه میکند، به او میگوییم: «گریه نکن٬ چیزی نیست»؛ در حالی که شاید چیزی باشد و گریه کردن هم لازم. این جملات، انگار #همدلی پختهتری است:
- من کنارتم.
- حق داری که ناراحت باشی.
- فک کنم خیلی موقعیت سختی باشه.
- میتونی دربارهش با من دردِ دل کنی.
- من بهت کمک میکنم تا درست بشه.
- این اتفاق واقعاً منصفانه نبوده.
- این ماجرا خیلی غمانگیز بوده.
- احتمالاً میخوای تنها باشی؛ با این حال من همین اطرافم که هر وقت خواستی با هم باشیم.
@mostashaar
- من کنارتم.
- حق داری که ناراحت باشی.
- فک کنم خیلی موقعیت سختی باشه.
- میتونی دربارهش با من دردِ دل کنی.
- من بهت کمک میکنم تا درست بشه.
- این اتفاق واقعاً منصفانه نبوده.
- این ماجرا خیلی غمانگیز بوده.
- احتمالاً میخوای تنها باشی؛ با این حال من همین اطرافم که هر وقت خواستی با هم باشیم.
@mostashaar
هشتم مهر ماه، روز بزرگداشت #مولوی
با پرهیز از #تشویق_بیرونی و #تنبیه_بیرونی در مدرسه، کلاس درس و خانه، زمینه رشد و پرورش #انگیزه_های_اصیل را در فرزندانمان تقویت کنیم.
@socialsystemsthinking
با پرهیز از #تشویق_بیرونی و #تنبیه_بیرونی در مدرسه، کلاس درس و خانه، زمینه رشد و پرورش #انگیزه_های_اصیل را در فرزندانمان تقویت کنیم.
@socialsystemsthinking
امروز روز جهانی #نابینایان است
داشتم پست مناسبی برای امروز تهیه می کردم که به این ویدئو درباره #کوررنگی و اثرات آن بر یادگیری رسیدم
نکات آن به عنوان یک معلم نظرم را جلب کرد
با شما هم به اشتراک میگذارم
پی نوشت: لینک متعلق به youtube است و فیلتر است و برای مشاهده باید از فیلترشکن استفاده کنید
http://www.colourblindawareness.org/about-us/colour-blind-awareness-day-2019/
@socialsystemsthinking
داشتم پست مناسبی برای امروز تهیه می کردم که به این ویدئو درباره #کوررنگی و اثرات آن بر یادگیری رسیدم
نکات آن به عنوان یک معلم نظرم را جلب کرد
با شما هم به اشتراک میگذارم
پی نوشت: لینک متعلق به youtube است و فیلتر است و برای مشاهده باید از فیلترشکن استفاده کنید
http://www.colourblindawareness.org/about-us/colour-blind-awareness-day-2019/
@socialsystemsthinking
Colour Blind Awareness
Colour Blind Awareness Day 2019 - Colour Blind Awareness
6th September 2019 WELCOME TO COLOUR BLIND AWARENESS DAY 2019! We need your help! This year for Colour Blind Awareness Day our focus is on boosting our ongoing #Iam1in12 and #1ineveryclassroom campaigns with a new animation video which aims to help children…
#یک_اتفاق_ساده
صبح داشتم پیادهروی میکردم.
در مسیر پیادهروی، ناگهان پایم روی زمین سُر خورد و فشار سنگینی به زانو و کمرم وارد شد.
فشار انقدر زیاد بود که اگر خودم را کنترل نکرده بودم حتما محکم به زمین میخوردم و آسیب جدی میدیدم.
زیر پایم را نگاه کردم.
یک پوست موز لِه شده زیر پایم بود.
من هر جا پوست موزی روی زمین ببینم خَم میشوم و آن را برمیدارم و به سطل میاندازم اما این یکی انقدر له شده بود که اصلاً آن را ندیدم. با زحمت فراوان جمعش کردم و دور انداختم.
ناخودآگاه یاد یکی از تصاویر کتابهای درسی دوره دبستانم افتادم؛تصویر مرد جوانی که پایش روی یک موز سُر خورده بود و در حال افتادن بود.
آموزش ابتدایی من به حدود ۲۷ سال پیش باز میگردد. ۲۷ سال زمان زیادی است و این یعنی اگر از ۲۷ سال پیش از نظر #حقوق_شهروندی این موضوع برای آموزش و پرورش اهمیت داشته باید تاکنون در بدنه جامعه #نهادینه شده باشد.
شاید یکی از دلایلش این است که به بچهها برای #حفظ_کردن و #نمره_گرفتن #آموزش میدهیم و #امتحان میگیریم و هنوز دغدغهی این را نداریم که در مدرسه #بستری از #یادگیری برای بچهها بسازیم که به زندگی واقعیشان مرتبط باشد.
پینوشت: امسال در مدرسه فعالیت نمیکنم. از ابتدای مهرماه تا کنون تعداد زیادی از دانشآموزانم پیام دادند که تمام سعیمان را میکنیم چیزهایی را که سال گذشته از پروژههای #شورای_دانشآموزی، #خودآگاهی و #انرژی یادگرفتیم، در خانه و مدرسه به کار ببندیم. پیام بچهها واقعاً خیلی خوشحالم کرد. در جملاتشان #انگیزه_درونی، #عزم و #جرأتورزی موج میزند. دو مورد اول #اهداف کلی من برای کلاسهای سال گذشته بود و همه فعالیتها را در راستای شکل گیری این مهارتها در وجود بچهها طراحی میکردم. اینها یعنی میتوانیم با کمی تغییر، کلاس درس بهتری بسازیم که در آن یادگیری برای حل مسائل واقعی زندگی اتفاق بیفتد.
@socialsystemsthinking
صبح داشتم پیادهروی میکردم.
در مسیر پیادهروی، ناگهان پایم روی زمین سُر خورد و فشار سنگینی به زانو و کمرم وارد شد.
فشار انقدر زیاد بود که اگر خودم را کنترل نکرده بودم حتما محکم به زمین میخوردم و آسیب جدی میدیدم.
زیر پایم را نگاه کردم.
یک پوست موز لِه شده زیر پایم بود.
من هر جا پوست موزی روی زمین ببینم خَم میشوم و آن را برمیدارم و به سطل میاندازم اما این یکی انقدر له شده بود که اصلاً آن را ندیدم. با زحمت فراوان جمعش کردم و دور انداختم.
ناخودآگاه یاد یکی از تصاویر کتابهای درسی دوره دبستانم افتادم؛تصویر مرد جوانی که پایش روی یک موز سُر خورده بود و در حال افتادن بود.
آموزش ابتدایی من به حدود ۲۷ سال پیش باز میگردد. ۲۷ سال زمان زیادی است و این یعنی اگر از ۲۷ سال پیش از نظر #حقوق_شهروندی این موضوع برای آموزش و پرورش اهمیت داشته باید تاکنون در بدنه جامعه #نهادینه شده باشد.
شاید یکی از دلایلش این است که به بچهها برای #حفظ_کردن و #نمره_گرفتن #آموزش میدهیم و #امتحان میگیریم و هنوز دغدغهی این را نداریم که در مدرسه #بستری از #یادگیری برای بچهها بسازیم که به زندگی واقعیشان مرتبط باشد.
پینوشت: امسال در مدرسه فعالیت نمیکنم. از ابتدای مهرماه تا کنون تعداد زیادی از دانشآموزانم پیام دادند که تمام سعیمان را میکنیم چیزهایی را که سال گذشته از پروژههای #شورای_دانشآموزی، #خودآگاهی و #انرژی یادگرفتیم، در خانه و مدرسه به کار ببندیم. پیام بچهها واقعاً خیلی خوشحالم کرد. در جملاتشان #انگیزه_درونی، #عزم و #جرأتورزی موج میزند. دو مورد اول #اهداف کلی من برای کلاسهای سال گذشته بود و همه فعالیتها را در راستای شکل گیری این مهارتها در وجود بچهها طراحی میکردم. اینها یعنی میتوانیم با کمی تغییر، کلاس درس بهتری بسازیم که در آن یادگیری برای حل مسائل واقعی زندگی اتفاق بیفتد.
@socialsystemsthinking
#معرفی #کتاب
بازیها و تمرینها
راهنمایی برای مدرسین و تسهیلگران کارگاهها و برنامههاهی گروهی مشارکت محور
نشر دایره
@socialsystemsthinking
بازیها و تمرینها
راهنمایی برای مدرسین و تسهیلگران کارگاهها و برنامههاهی گروهی مشارکت محور
نشر دایره
@socialsystemsthinking
#یک_تأمل_ساده
من آدم پُرخوری نیستم اما معمولاً داخل یخچال خانهی پدری خوراکیهای خاصی وجود دارد و از این جهت همیشه داخلِ یخچالِ برایم #جذاب بوده است.
از وقتی که ازدواج کردهام هر وقت به خانهی پدری میروم، بعد از سلام و احوالپرسی سراغی هم از یخچال میگیرم تا ببینم چه خوردنی #شگفتانگیزی در آن وجود دارد. این تقریباً #عادت من است و محال است آن را انجام ندهم.
چند روزی است که پدرومادرم به سفر رفتهاند و من دو بار برای آب دادن به گلدانها به خانهشان رفتم.
بار اول طبق روال معمول به سراغ یخچال رفتم و بعد به گلها آب دادم.
بار دوم ابتدا کمی کتاب خواندم و بعد به گلها آب دادم و ناگهان دیدم ظهر شده و من سراغ یخچال نرفتم 🤔
کمی که فکر کردم فهمیدم ذهنم از قبل دو چیز را میدانسته؛ اول اینکه داخل یخچال چیست و دوم اینکه در این چند روز به جز خودم فرد دیگری به این خانه نیامده که چیز جدیدی در یخچال گذاشته باشد و همین باعث شده من #ناخودآگاه به یخچال سر نزنم.
#دانستن_از_قبلِ این موضوع که داخل یخچال چه چیزهایی هست باعث شده بود #کنجکاوی و #اشتیاقِ از سرِ عادتِ من برای مراجعه به یخچال، پس از ورودم به خانه کاهش یابد.
تأمل روی این موضوع حواسم را به کلاسهای درس بُرد.
سال گذشته هر وقت وارد کلاس میشدم بیشتر بچهها با اشتیاق فراوان #منتظر بودند که الان قرار است چه اتفاق جذاب و هیجانانگیزی بیفتد.
در طول یک روز و برای یک موضوع درسی، با دانشآموزان چهار کلاس، درس داشتم و سر هر کلاس اتفاق متفاوتی میافتاد.
در طول سال تحصیلی هم، اشتیاق بچهها هم بیشتر وقتها بالا بود چون میدانستند قرار است در هر جلسه با یک چیز هیجانانگیزِ جدید روبرو شوند که از قبل نمیدانند چیست.
راستش خودم هم اینجوری بیشتر #خوشحال بودم. تجربههای تکراریِ اجرای یک فعالیت یا بازی، برایم یادگیری زیادی ایجاد نمیکرد و همین باعث میشد در طول هفته مشغول یادگیری و طراحی بازی و فعالیت باشم.
یک کتاب خوب در این زمینه که خیلی کمکم کرد کتاب بازیها و تمرینهای یونیسف بود که نشر دایره آن را چاپ کرده است.
امیدوارم جیبِ معلمیتان برای بچهها هر لحظه پُر باشد از خوردنیهای جذاب و هیجانانگیزی که از قبل نمیدانند چیست و باعث شود در هر دیدار مشتاقانه همراه #یادگیری شما باشند.
@socialsystemsthinking
من آدم پُرخوری نیستم اما معمولاً داخل یخچال خانهی پدری خوراکیهای خاصی وجود دارد و از این جهت همیشه داخلِ یخچالِ برایم #جذاب بوده است.
از وقتی که ازدواج کردهام هر وقت به خانهی پدری میروم، بعد از سلام و احوالپرسی سراغی هم از یخچال میگیرم تا ببینم چه خوردنی #شگفتانگیزی در آن وجود دارد. این تقریباً #عادت من است و محال است آن را انجام ندهم.
چند روزی است که پدرومادرم به سفر رفتهاند و من دو بار برای آب دادن به گلدانها به خانهشان رفتم.
بار اول طبق روال معمول به سراغ یخچال رفتم و بعد به گلها آب دادم.
بار دوم ابتدا کمی کتاب خواندم و بعد به گلها آب دادم و ناگهان دیدم ظهر شده و من سراغ یخچال نرفتم 🤔
کمی که فکر کردم فهمیدم ذهنم از قبل دو چیز را میدانسته؛ اول اینکه داخل یخچال چیست و دوم اینکه در این چند روز به جز خودم فرد دیگری به این خانه نیامده که چیز جدیدی در یخچال گذاشته باشد و همین باعث شده من #ناخودآگاه به یخچال سر نزنم.
#دانستن_از_قبلِ این موضوع که داخل یخچال چه چیزهایی هست باعث شده بود #کنجکاوی و #اشتیاقِ از سرِ عادتِ من برای مراجعه به یخچال، پس از ورودم به خانه کاهش یابد.
تأمل روی این موضوع حواسم را به کلاسهای درس بُرد.
سال گذشته هر وقت وارد کلاس میشدم بیشتر بچهها با اشتیاق فراوان #منتظر بودند که الان قرار است چه اتفاق جذاب و هیجانانگیزی بیفتد.
در طول یک روز و برای یک موضوع درسی، با دانشآموزان چهار کلاس، درس داشتم و سر هر کلاس اتفاق متفاوتی میافتاد.
در طول سال تحصیلی هم، اشتیاق بچهها هم بیشتر وقتها بالا بود چون میدانستند قرار است در هر جلسه با یک چیز هیجانانگیزِ جدید روبرو شوند که از قبل نمیدانند چیست.
راستش خودم هم اینجوری بیشتر #خوشحال بودم. تجربههای تکراریِ اجرای یک فعالیت یا بازی، برایم یادگیری زیادی ایجاد نمیکرد و همین باعث میشد در طول هفته مشغول یادگیری و طراحی بازی و فعالیت باشم.
یک کتاب خوب در این زمینه که خیلی کمکم کرد کتاب بازیها و تمرینهای یونیسف بود که نشر دایره آن را چاپ کرده است.
امیدوارم جیبِ معلمیتان برای بچهها هر لحظه پُر باشد از خوردنیهای جذاب و هیجانانگیزی که از قبل نمیدانند چیست و باعث شود در هر دیدار مشتاقانه همراه #یادگیری شما باشند.
@socialsystemsthinking
Forwarded from جریانـ
🔻حوادث ۲ ماه اخیر از دشوارترین روزهای تمام این سالها برای ما ایرانیان بود.
در شرایطی که دشواریها و سختیها کم نبود، تیر بلا از زمین و آسمان بارید، جان بسیاری از هموطنان عزیزمان را در رخدادهای گوناگون گرفت، مداخله و تهدید وقیحانه بیگانه خشمگینمان کرد، دلهره جنگ بر سرمان سایه افکند و ...
ضمن محکوم کردن آن قلدریها و جنگافروزیها و ضمن ادای احترام به همه جانباختگان حوادث اخیر و عرض تسلیت به بازماندگان و مردم ایران، امیدواریم در آیندهای نه چندان دور صلحی پایدار برای تمام مردم ایران و غرب آسیا، به دور از حضور دیگر کشورها فرا رسد و امیدواریم مردم ایران و کشورهای منطقه بتوانند با بهرهمندی از کرامت انسانی و حقوق شهروندی، در کنار یکدیگر با احترام، آزادی، امنیت، عدالت و دوستی زندگی کنند.
نهایتاً به خود و شما پیشنهاد میکنیم در این ایام که این میزان عزای مشترک بر سرمان ریخته به این نوشته اخیر شروین وکیلی عمل کنیم:
«پیشنهادم آن است که اگر به خاطر اختلاف نظر با کسی وارد بحث و کشمکش شده و احیاناً مهری را گسسته و پیوندی دوستانه را قطع کردهایم، پیامی و پوزشی بفرستیم و آنچه مخدوش شده را ترمیم کنیم.
آینده ایران و استحکام جامعهی ایرانی به بقا یا فنای یک نیروی بنیادین و دیرپا وابسته است، و آن مهر است. پیوندهای مهرآمیز ماست که در شرایط بحرانی پیشارویمان، ما را یکپارچه و نیرومند خواهد ساخت، یا اگر سست و ضعیف باشد، به انقراضمان خواهد انجامید.
مهر را بستاییم، و مهر را پاس داریم.»
#ايران
در «جریان» باشید.
@Jaryaann
در شرایطی که دشواریها و سختیها کم نبود، تیر بلا از زمین و آسمان بارید، جان بسیاری از هموطنان عزیزمان را در رخدادهای گوناگون گرفت، مداخله و تهدید وقیحانه بیگانه خشمگینمان کرد، دلهره جنگ بر سرمان سایه افکند و ...
ضمن محکوم کردن آن قلدریها و جنگافروزیها و ضمن ادای احترام به همه جانباختگان حوادث اخیر و عرض تسلیت به بازماندگان و مردم ایران، امیدواریم در آیندهای نه چندان دور صلحی پایدار برای تمام مردم ایران و غرب آسیا، به دور از حضور دیگر کشورها فرا رسد و امیدواریم مردم ایران و کشورهای منطقه بتوانند با بهرهمندی از کرامت انسانی و حقوق شهروندی، در کنار یکدیگر با احترام، آزادی، امنیت، عدالت و دوستی زندگی کنند.
نهایتاً به خود و شما پیشنهاد میکنیم در این ایام که این میزان عزای مشترک بر سرمان ریخته به این نوشته اخیر شروین وکیلی عمل کنیم:
«پیشنهادم آن است که اگر به خاطر اختلاف نظر با کسی وارد بحث و کشمکش شده و احیاناً مهری را گسسته و پیوندی دوستانه را قطع کردهایم، پیامی و پوزشی بفرستیم و آنچه مخدوش شده را ترمیم کنیم.
آینده ایران و استحکام جامعهی ایرانی به بقا یا فنای یک نیروی بنیادین و دیرپا وابسته است، و آن مهر است. پیوندهای مهرآمیز ماست که در شرایط بحرانی پیشارویمان، ما را یکپارچه و نیرومند خواهد ساخت، یا اگر سست و ضعیف باشد، به انقراضمان خواهد انجامید.
مهر را بستاییم، و مهر را پاس داریم.»
#ايران
در «جریان» باشید.
@Jaryaann