𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍. – Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
150 subscribers
250 photos
62 videos
31 links
من فقط مسیح مجرم پشت بوسه یهودام.
Download Telegram
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
زن موقع برگشتن به اتاق خواب گفت + مواظب باش عزیزم اسلحه پره مرد که در تاریکی به پشتی تخت تکیه داده بود گفت - این اسلحه رو برای شوهرت گرفتی؟ + نه خیلی خطرناکه میخوام برای تو یه حرفه‌ای استخدام کنم - من چطورم؟ زن پوزخندی زد و لبه‌ی تخت نشست + بامزه بود اما کدوم…
+زِد! اگه اون رو میشناسی و احساس خطر نمیکنی یا بهش شک نداری، باید بگم انقدر ساده هستی که حتی تلاش نکرده هوشت رو در نظر بگیره و اگه احساس خطر کردی تازه وارد بازی با کسی شدی که دو سر باخته، مهم نیست چه واکنشی داشته باشی، تو هرکاری کنی اون می‌بره .
چون حتی دلایلی که باعث شدن به اون شک کنی هم از قبل تعیین شدست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو زیبایی لیام‌ِ‌من
مثل طعم یک بستنی خنک وسط تابستون گرم.
مثل بوی بارون روی خونه‌های کاهگلی
مثل صدای موج دریا صبح زود
مثل خنده‌ی یک نوزاد.
پیدا کردن تو شیرین‌ترین تجربه‌ی زندگیم بود جانم، کنارت زندگی‌ کردم، باهات بزرگ شدم، خندیدم و درد کشیدم.
تو همون نقطه ماه روشنی بودی که تو دل شب‌های تاریکم پیدا شدی و کشیده شدم طرفت و ماه زندگیم موندی.
تولدت مبارک زیباترین سان‌شاین(
:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زین مالیک یه تیکه ابر کوچولوعه که از آسمون خسته شده و اومده روی زمین تا بقیه رو خوشحال کنه(:
+ بعد اون شب که بدون خداحافظی گذاشتی رفتی
دیگه من هیچ وقت مثل سابق نشدم
همش یه حسرت ته دلم مونده که میگه کاش بیشتر بهت می‌گفتم دوست دارم
کاش زیادتر نگات میکردم.
این کاش رو دلم موندو موند انقدر که گاهی به خودم میگم بیام دیدنت یه احوالی بپرسم، که شاید اون تیکه‌ای که ازم برداشتی با خودت بردی رو بتونم به خودم برگردونم
راستش لحظه‌ای نیست که تو ذهنم نیای بعد اون اتفاق لعنتی که خیلی چیزا رو برام تموم کرد
دیگه مثل سابق نشدم
خیلی جاها کم آوردم،
خیلی وقتا شبا دلم میخواد تا خود صبح گریه‌کنم.
اونوقت که سبک شدم بشینم خودمو تو دود سیگار غرق کنم
همش به‌همه میگم کاش تو اون روز ، تو اونجا باهات آشنا نمی ‌شدم
ولی ته دلمم میدونم که آخرین اتفاق خوبی که برام افتاد دیدن تو بود.
بعدش هم می‌شینم یه گوشه برای ساعتها با خودم کلنجار میرم، که یکی بگه من کی‌ام...
اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن.
آنچه اهمیت دارد کشتار رخوتناکِ احساست است!
پس از آن دیگر چیزی تو را به واکنش نمی‌کشاند و در تمام لحظات در سکوت فقط نگاه می‌کنی.
+ما خاص نیستیم لیام، ما رومئو و ژولیت نبودیم که یک جهان ایستاده برعشق‌مان کف بکوبد، ما آن دو معشوقی نبودیم که همگان یک به یک نقل قصه‌یمان را برای یکدیگر بخوانند، ما دو آدم بودیم که یک‌روز برخلاف موج این جهان به حرکت در آمدیم و چشم به چشم هم دوختیم، تو زیبایی و من هم زیبایی‌هایت را دوست دارم و توهم میگویی که من از تبار سرزمین آفتاب آمده‌ام.
اما تا کی قرار است در یاد اندک افراد بمانیم؟
تا ابد؟ ابد واژه‌ایست که هیچ‌گاه قطعی نخواهد بود.
ما فراموش خواهیم شد زیرا کسی نبود که داستان مارا بنویسد.
+ این را مینویسم برای خورشید نورانی زندگی‌ام لیام، که برای من همانند معبودی است از جنس عشق برای پرستیدن
از تو دورم، سالهاست ندیدمت و در آغوشم نفشردمت و نمیدانم طعم لبهایت مانند گذشته به شیرینی عسل است یا به مست کنندگی شراب، یا گیسوان طلایی رنگت هنوزهم بوی وانیل ميدهند یا نه اما میدانم از همان لحظه ای باز که چشمانت را از نزدیک ببینم باز مسخ آن دو گوی قهوه ای میشوم.
Happy birthday to me.
Level 23🏷
تولد زین منه
تو چنین روزی آدم امنِ من پا رو این زمین گذاشته
کسی که تو هر شرایطی کنارم بوده
کسی که غم‌هارو برای من قابل تحمل کرده، کسی که همیشه به گلایه‌هام گوش داده و راز نگهدار من بوده
کسی که همیشه بهم عشق ورزیده و اهمیت داده درست مثل کاری که زین برای لیام می‌کرد
همیشه پایه‌ی‌ دیوونه‌ بازیا و شریک جرمم‌ بوده درست مثل رفاقتی که زین با لویی می‌کرد
همیشه ازم مراقبت کرده و حواسش بهم بوده درست مثل احساس مسئولیتی که زین در قبال نایل می‌کرد
و همیشه گوش شنوای من بوده و درکم کرده درست مثل کاری که زین برای هری می‌کرد
اون واقعا زینِ زندگیم‌ بوده
نمیدونم تارا هدیه‌ی‌ کدوم کار خوبمه‌ ولی فقط میخوام بهش بگم بی‌نهایت دوستت دارم و همیشه برای تو اینجام، همیشه و تو هر موقعیتی و چقدر خوبه که جایگاهی تو قلبِ مهربونت دارم.
"من همیشه میگفتم که جونمی تو،
ایندفعه ترکی میگم جانیم سنه‌
"
تولدت مبارک
جانیم.
Forwarded from 𝗪𝘆𝗯𝗶𝗲‘𝘀 𝗣𝗹𝗮𝗰𝗲 (𝖠𝗒𝖽𝖺)
۲۳ سال پیش، همچین روزی یه فرشته از قلب آسمون و یکی از طبقات بهشت به روی زمین فرستاده شد تا دنیای تاریکِ بشر ظالم و لا قید رو با وجود ارزشمندش روشن کنه.
انقدر زیبا و شیرین بود که خیلی زود همه عاشق خودش و شیطنتش شدند و مهرش به دل سیاه آدم ها نفوذ کرد.
گذشت و گذشت …
تا اینکه یه روز تابستونی، این فرشته ی زیبا با دختری غم زده و دل شکسته رو به رو شد و از اونجایی که طاقت دیدن ناراحتی کسی رو نداشت، مصرانه و البته کمی هم از روی کنجکاوی تصمیم گرفت با ورودش به زندگی اون دختر، دنیاش رو رنگارنگ و قلب تکه تکه شده اش رو ترمیم کنه و البته که دختر پری چهره، کارش رو خیلی خوب بلد بود.
بعد از گذشت یک سال و در روز تولد ۲۳ سالگیِ فرشته، در حالی که بعد از سختی های زیاد و اشک ریختن های مداوم، دوباره کنار هم قرار گرفته بودند، دختر کوچک تر که طبق معمول به آغوش فرشته چسبیده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:

«۲۳ سالت شد پیرمرد. تولدت مبارکمون.»

و بعد سریع سرش رو توی گردنش قایم کرد تا دختر بزرگ تر به خاطر لفظ «پیرمرد» دعواش نکنه.
فرشته ی زیبا در حالی که لب هاشو گاز میگرفت و تلاش میکرد لحن جدیش رو حفظ کنه،گفت :«دعوات نمیکنم بچه.
بیا بوست کنم میخوایم کیک بخوریم.»

اما همین که دختر کوچک تر سرش رو بالا آورد، حجم زیادی از خامه به صورتش مالیده شد.
در حالی که هاج و واج به خنده ی از ته دل فرشته نگاه میکرد، گفت: «میکشمت پیری.»
و کل خونه رو دنبالش دویید.

اون شب، خونه شاهد خنده های از ته دلشون بود و اون دو دعا میکردن تا همه چیز‌ همون طور بمونه.
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘲𝘶𝘪𝘦𝘵 𝘰𝘯𝘦𝘴. (sarevn)
دیر است، گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟… آه
این هم حکایتی ست
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
🌱✨️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو در آینه نگه کن که چه دل‌بری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد.
وسط قهوه خوردن، دیدم اونور خیابون وایستاده داره از دور نگاهم می کنه.‌
با کمی مکث لبخند زدم، وانمود کردم هنوز ندیدمش به دوستی که روبروم ایستاده بود چیزی گفتم و شانه هام رو تکون دادم ؛مثلا ما شادیم!
دروغ چرا اون لحظه گردنم سعی به بی خیالی داشت اما صورتم کار خودش رو می کرد!
پلکم تند ورق می زد و پای یک خاطره از او مات می ایستاد!
اون لحظه با خودم لج بودم لب هام حالت خنده داشت، ولی شکری که تو قهوه ریخته بودم مزه زهر میداد.
-لیام پین، ۱۰ فوریه
تولدت‌مبآرک،ستاره‌کوچولو.
𝖲𝗂𝗅𝗏𝖾𝗋𝖲𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍.
Photo
آخرین گلوله رو به تن سفید قربانی‌ش شلیک کرد.
کراوات‌ و دو دکمه اول پیراهن‌ش رو باز کرد؛ فنجان گرم قهوه رو بلند کرد و کمی ازش نوشید.
با دستمال آهسته عرق سرد صورتش رو پاک کرد و بعد خون پاشیده شده روی لوله تفنگ رو از روی اون تمیز کرد.

بالای سر قربانی‌ش ایستاد
دست‌ش رو لای موهای پسرک برد و پک عمیقی به سیگارش زد

+ ببریدش یجای دور افتاده جسدش رو بسوزونید

پسرک قربانی، درحال جون دادن بود، اما زِد!؟ قرار نبود اهمیتی بده، از قهوه‌ی گرم‌ش نوشید و دود سیگار از ریه‌هاش به پایین سر می‌خورد.

با صدای زنگ گوشی به خودش اومد و گوشی نوکیاش رو از توی جیبش درآورد

- بوی خون رو حس می‌کنم مرد،کارِت عالی بود
+ تازه بازی شروع شده پین،عجله نکن برای جشن گرفتن
!