میگفت انقدر عاشقش بودم که یهشب بعد از اینکه کار نوشتنِ آخرین کتابم تموم شد، توی تخت دراز کشیدم کنارش و گفتم: «دلبر، من مینویسم ولی تو نخون.»
میگفت دلیلش رو پرسید ولی نمیدونستم چی بگم. بگم لحنم غم داره، نمیخوام اخمهات رو ببینم؟ کلماتم درد داره، نمیخوام زخمهات رو ببینم؟ بگم نمیدونم چرا انقدر روحم مریض شده؟ بگم اگر من رو خوندی ولی نشناختی بازم من رو دوست داشته باش؟
چی میگفتم بهش وقتی خودمم با نوشتن خودم رو میشناختم...
میگفت: «آخرِ راه نویسندهها، جنونه.»
میگفتم: «مگه میشه؟ اونا ظریفن، حساسن، هنرمندن، خوشخیالن و لطیفن.»
خندید بهم. انگار احمقانهترین جوک رو شنیده باشه و بعد گفت:
«شاید یهروز که نوشتی متوجه بشی میتونی چقدر درون آدمهای زیادی زندگی کنی که تو نیست. شاید انقدر درد حس کنی که حتی سهم تو نیست، یا انقدر تناسخ کنی داخل هر شخصیت که متوجه نشی عمر روحت چقدره ولی تمامش پیرت میکنه. جسم ثابت میمونه ولی شمارش سن روح؟ هیچوقت قرار نیست درکش کنی.»
حق با اون بود.
من هم باید جلوی خوندنت رو میگرفتم و میگفتم:
«من مینویسم ولی تو نخون قلب.»
میگفت دلیلش رو پرسید ولی نمیدونستم چی بگم. بگم لحنم غم داره، نمیخوام اخمهات رو ببینم؟ کلماتم درد داره، نمیخوام زخمهات رو ببینم؟ بگم نمیدونم چرا انقدر روحم مریض شده؟ بگم اگر من رو خوندی ولی نشناختی بازم من رو دوست داشته باش؟
چی میگفتم بهش وقتی خودمم با نوشتن خودم رو میشناختم...
میگفت: «آخرِ راه نویسندهها، جنونه.»
میگفتم: «مگه میشه؟ اونا ظریفن، حساسن، هنرمندن، خوشخیالن و لطیفن.»
خندید بهم. انگار احمقانهترین جوک رو شنیده باشه و بعد گفت:
«شاید یهروز که نوشتی متوجه بشی میتونی چقدر درون آدمهای زیادی زندگی کنی که تو نیست. شاید انقدر درد حس کنی که حتی سهم تو نیست، یا انقدر تناسخ کنی داخل هر شخصیت که متوجه نشی عمر روحت چقدره ولی تمامش پیرت میکنه. جسم ثابت میمونه ولی شمارش سن روح؟ هیچوقت قرار نیست درکش کنی.»
حق با اون بود.
من هم باید جلوی خوندنت رو میگرفتم و میگفتم:
«من مینویسم ولی تو نخون قلب.»
من حتی دلتنگِ خودمون میشم توی داستانهای دیگه. همونایی که ازش در سکوت حرف میزنیم. همونایی که برای ما هرچیزی هستن جز داستان. من دلتنگِ خودمون میشم با اسمهای متفاوت، آسمونِ شیشهایتر، سرنوشتِ قابل تغییر و کدهای زندگیِ از قبل تعیین شدهای که مدام شکسته میشه. از همونا که میگم نظم میخوام توی پلاتش دیده بشه ولی مدام بداهه نوشته میشه. منم دلم برای رد خودمون تنگ میشه. برای تمام احساساتی که جایی غیر از بدن خودمون، توی جسمی دیگه احساس و زندگیش کردیم. همراهش رشد کردیم و شبیه به یک ویروونه شدیم. منم دلتنگ خودمون میشم توی داستانهایی که فقط متعلق به خودمونه و کسی شبیهش رو نمیتونه خلق کنه. همون که به پایان هم برسه، تموم نمیشه.
منم دلم برای روح احساسات و افکارمون توی شخصیتهای دیگه تنگ میشه. دلم برای طوری که آزادانهتر لمست میکنم هم تنگ شده. من حتی دلم برای جنونی که از جنس ماست هم تنگ شده.
منم دلم برای روح احساسات و افکارمون توی شخصیتهای دیگه تنگ میشه. دلم برای طوری که آزادانهتر لمست میکنم هم تنگ شده. من حتی دلم برای جنونی که از جنس ماست هم تنگ شده.
«بهم لبخندت رو نشون بده؛ ازش یه تراژدی بزرگ مینویسم و آدما رو مجبور میکنم فراموش کنن طعم واقعی لبخند، چطوری بوده.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منروازکجایرفتنتترسوندی؟
توهیچوقتنبودی.
توهیچوقتنبودی.
«کسی که نیاز داری تو رو بفهمه، نمیفهمه؛ اما کسی که غریبهست و انتظار نداری درکت کنه، طوری تو رو درک میکنه که احساس میکنی سالهاست روح و احساساتت رو همراهت زندگی کرده پس یه شانس به همون غریبه میدی تا بهتر از آدمی که نیاز داشتی درکت کنه و نشد؛ درک کنه، ولی بهمرور و با گذشتن زمان، همون غریبه تبدیل میشه به آشنایی که دیگه درکت نمیکنه و این روند اونقدر ادامه داره که تو خستهای از نیازِ "درک شدن" و نرسیدن بهش، چون اولین کسی که باید ' تو' رو درک میکرد، 'خودت' بودی و متوجهش نشدی.»
- آدم خوبی بهنظر میرسه.
+ چرا؟ آدمای خوب نمیتونن کارای بد کنن؟
+ چرا؟ آدمای خوب نمیتونن کارای بد کنن؟
"In front of you love would be a bit of a word, that's all i know."