«کسی که نیاز داری تو رو بفهمه، نمیفهمه؛ اما کسی که غریبهست و انتظار نداری درکت کنه، طوری تو رو درک میکنه که احساس میکنی سالهاست روح و احساساتت رو همراهت زندگی کرده پس یه شانس به همون غریبه میدی تا بهتر از آدمی که نیاز داشتی درکت کنه و نشد؛ درک کنه، ولی بهمرور و با گذشتن زمان، همون غریبه تبدیل میشه به آشنایی که دیگه درکت نمیکنه و این روند اونقدر ادامه داره که تو خستهای از نیازِ "درک شدن" و نرسیدن بهش، چون اولین کسی که باید ' تو' رو درک میکرد، 'خودت' بودی و متوجهش نشدی.»
- آدم خوبی بهنظر میرسه.
+ چرا؟ آدمای خوب نمیتونن کارای بد کنن؟
+ چرا؟ آدمای خوب نمیتونن کارای بد کنن؟
"In front of you love would be a bit of a word, that's all i know."
بـازمــانده
«تمامشون رو فراموش میکنم تا دوباره شانسش رو داشته باشی.»
«اما سوال من اینه، لیاقتش رو داری؟»
حسش شبیه به اینهکه انگار سالها ازش گذشته ولی تازهست. تموم نمیشه. آروم نمیشه. کم نمیشه. محو نمیشه، فراموش نمیشه. و توی تمام روند تازهست.