برای تنهایی پردیس هنرهای زیبا...
که هیچوقت در این سالها اینچنین در سکوت و سکون ندیده بودمش
@abitpsycho
که هیچوقت در این سالها اینچنین در سکوت و سکون ندیده بودمش
@abitpsycho
این که تصور میکنید من از آب و گل در اومدم خیلی اشتباهه.
درسته که از آب در اومدم ولی راستش بد تو گل موندم.
@abitpsycho
درسته که از آب در اومدم ولی راستش بد تو گل موندم.
@abitpsycho
👍1
Forwarded from تكرّر (Mohanna)
احساس میکنم ماه باید یه جایی همین نزدیکیها باشه ولی هر چی میگردم پیداش نمیکنم.
«گاف»
ما به گاه غریبی زاده شده ایم.
منزلگاهمان آرایشگاهی است از یادگاری های گذشته مان.
آزمایشگاهمان اما حجله گاهی ست، پناهگاه رویان های در حال ظهور.
ما گیر اقتاده ایم به گاه گذر.
گرد بر گرد گندابیست گسترده.
گمان گشایش گمراهی دیگریست.
گماشته ای نیست به نگهبانی.
گله ای نیست.
گناه گندم گریبانمان گرفته.
گرما گرانسنگی میکند.
بی گاه، بی گدار به آب میزنیم.
گرامیداشتهامان از برای گشتن ماه ها و سال هاست.
ما دنباله گردانی هرزه گردیم.
گاه برگزیدن نیست.
گره گشا گاشتنیست با گشتن.
@abitpsycho
ما به گاه غریبی زاده شده ایم.
منزلگاهمان آرایشگاهی است از یادگاری های گذشته مان.
آزمایشگاهمان اما حجله گاهی ست، پناهگاه رویان های در حال ظهور.
ما گیر اقتاده ایم به گاه گذر.
گرد بر گرد گندابیست گسترده.
گمان گشایش گمراهی دیگریست.
گماشته ای نیست به نگهبانی.
گله ای نیست.
گناه گندم گریبانمان گرفته.
گرما گرانسنگی میکند.
بی گاه، بی گدار به آب میزنیم.
گرامیداشتهامان از برای گشتن ماه ها و سال هاست.
ما دنباله گردانی هرزه گردیم.
گاه برگزیدن نیست.
گره گشا گاشتنیست با گشتن.
@abitpsycho
یه وقتی آدم به انجام یه چیزی فکر میکنه، اما کلی میگرده و واسه انجام ندادنش دلیل پیدا میکنه.
اما میدونید؟
آدم اشتباه میکنه.
@abitpsycho
اما میدونید؟
آدم اشتباه میکنه.
@abitpsycho
کاش خزش نکرده بودید و مینوشتم:
«در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد.
اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش امدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقي كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پبدا نكرده و تنها داروي فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله ي افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتي به جاي تسكين بر شدت درد مي افزايند...»
@abitpsycho
«در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته مي خورد و مي تراشد.
اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش امدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقي كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پبدا نكرده و تنها داروي فراموشي توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله ي افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتي به جاي تسكين بر شدت درد مي افزايند...»
@abitpsycho
«سندروم بی استفادگی»
هنوز دبیرستانی بودم که اولین شغل هایم را تجربه کردم.
جذابترینشان برایم کار کردن در مرکز مطالعات ادبیات کودک بود، اما از نقطه ای همه چیز تغییر کرد.
بعد از چند ماه به مرور متوجه شدم که حضورم در آن جا ضرورتی ندارد و نیازی هم به آن نیست. احساس بی استفاده بودن داشتم و این مسئله آن قدر عذابم میداد که نتوانستم ماندن را تحمل کنم و بی آن که درنگ کنم مرکز مطالعات را ترک کردم.
بعدها در تیم فوتسال پردیس هنرهای زیبا در زمانی که بعد از یک مسابقه حس کردم نیازی به بودنم در تیم نیست دیگر تمرین ها و مسابقه ها را نرفتم.
این مسئله بیشتر از آن که انتخابی باشد، از جبر نتوانستن تحمل بی استفادگیست.
مثل یک بیماری دردناک که از لحظه ای که متوجهش بشوی، تمام دردت شروع میشود.
حالا مدتیست که در تمام زندگیم این بی استفادگی را حس میکنم و در نقطه ای ایستاده ام که از هر سو، نیاز به حضورم را حس نمیکنم.
و این یک انتخاب نه، که یک سندروم، ناتوانی، بیماری یا هرچیزیست که حتی شاید نام هم نداشته باشد.
اما آدم را به ترک مجبور میکند. میخواهد محل کار باشد، یک تیم فوتبال باشد یک شهر، دنیا یا زندگی...
@abitpsycho
هنوز دبیرستانی بودم که اولین شغل هایم را تجربه کردم.
جذابترینشان برایم کار کردن در مرکز مطالعات ادبیات کودک بود، اما از نقطه ای همه چیز تغییر کرد.
بعد از چند ماه به مرور متوجه شدم که حضورم در آن جا ضرورتی ندارد و نیازی هم به آن نیست. احساس بی استفاده بودن داشتم و این مسئله آن قدر عذابم میداد که نتوانستم ماندن را تحمل کنم و بی آن که درنگ کنم مرکز مطالعات را ترک کردم.
بعدها در تیم فوتسال پردیس هنرهای زیبا در زمانی که بعد از یک مسابقه حس کردم نیازی به بودنم در تیم نیست دیگر تمرین ها و مسابقه ها را نرفتم.
این مسئله بیشتر از آن که انتخابی باشد، از جبر نتوانستن تحمل بی استفادگیست.
مثل یک بیماری دردناک که از لحظه ای که متوجهش بشوی، تمام دردت شروع میشود.
حالا مدتیست که در تمام زندگیم این بی استفادگی را حس میکنم و در نقطه ای ایستاده ام که از هر سو، نیاز به حضورم را حس نمیکنم.
و این یک انتخاب نه، که یک سندروم، ناتوانی، بیماری یا هرچیزیست که حتی شاید نام هم نداشته باشد.
اما آدم را به ترک مجبور میکند. میخواهد محل کار باشد، یک تیم فوتبال باشد یک شهر، دنیا یا زندگی...
@abitpsycho