Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.1K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
عاشق ایران نبودن هم حکم اعتراض با درآوردن لباس رو داره‌. در مورد هر دو میترسن حساسیت ایجاد کنه!
شما قبل ازینکه شهروند ایران باشی انسانی. وظیفه نداری عاشق اینجا باشی. و اولویتت باید پیگیری حقوق انسانیت باشه، نه نجات وطن. البته ممکنه این طور تفسیر کنی که نجات وطن در گرو محترم شمرده شدن حقوق انسانی همه کسانی است که در اون زندگی می‌کنند. اما میتونه قضیه پیچیده‌تر بشه. ممکنه لازم بشه بعضی چیزها نابود بشن، تا انسان‌ها انسان بمونند. در داستان خضر، دقیقا چنین موقعیتی مثال زده میشه. که عمدن یک کشتی که توسط افراد ضعیف استفاده میشده رو سوراخ می‌کنه، چون یک دزد دریایی که دنبال تصرف کشتی‌ها بود پشت سرشون بود و با دیدن معیوب بودن این کشتی، ازش صرفنظر می‌کرد. اگه به خود اون افراد ضعیف می‌گفت اینا دنبال‌تون هستن و وقتی برسن همه‌تون رو گردن میزنند و کشتی‌تون رو هم میبرند، پس بیایید قبل ازینکه برسند خودتون کشتی رو خراب کنید، نه تنها قبول نمی‌کردند، بلکه ممکن بود دست و پاش رو ببندند و بندازنش تو آب. و احتمالا بعدش از خودشون تشکر هم می‌کردند که این عنصر رادیکال، افراطی، خشونت‌طلب، و بن‌لادن رو قبل ازینکه به دیگران آسیب بزنه حذف کردند!
البته داستان خضر درباره این بود که جامعه رو نمیشه اینطوری اداره کرد، و موسی نماد کسیه که اداره‌کننده‌ست، و برای همین هی سوال‌پیچش می‌کرد که علت این کارهای عجیبت چیه. چون اداره کننده‌ی مسئولیت‌پذیر باید پاسخگو باشه و برای پاسخگویی نیاز به جواب‌های صریح و معقول داره. خضر نماد دست خدا بود، که یه سری از کارها رو قبل از اینکه بشر بفهمه داستان چیه، انجام میده، و به کسی هم توضیح نمیده، و طبیعت کارش اینه که توضیح نده، چون هیچ احدی جنبه‌ش رو نخواهد داشت.
اما اصل موضوع، فارغ ازینکه کاراکترهای خضر و موسی چه کسانی هستند، بارها در دنیای واقعی تکرار شده. مولانا هم نسخه مشابهش رو با داستان مردی که هنگام خواب، مار وارد دهنش میشه، روایت می‌کنه، که اونجا هم آدمی تقریبا معادل خضر، در عقل کل بودن، میاد بدون اینکه توضیحی به طرف بده مجبورش می‌کنه که بالا بیاره، چون اگه بش می‌گفت که مار رفته تو شکمت، از وحشت قالب تهی می‌کرد و میمرد.
یه جاهایی لازمه وطن یک مقدار نابود بشه، تا بشه آدماش رو نجات داد. اما مسئله اینه که هیچ‌کس، هیچ‌کس رو انقدر دانا نمی‌دونه که این رو ازش قبول کنه. اگه الان بگیم کار به جایی خواهد رسید که همه اهالی یک کوچه رو بیارن بیرون و به همه‌شون تیر خلاص بزنند، تا فقط یک نفرشون که بش شک داشتند ولی نمی‌دونستند کیه، کشته بشه؛ میگن فیلم‌های سوریه رو زیاد نگاه کردی روی روحیه‌ت اثر منفی گذاشته!
نگاه‌شون ترکیبی است از «این چیزها تو فیلم‌های دارک‌وب پیدا میشه فقط»، و اینکه «شما کی باشی همچین پیش‌بینی بکنی؟». وضعیت وقتی بغرنج‌تر میشه که به این مسئله هم دقت کنیم که حتی کسی که الان به بقیه هشدار میده که وضع زشتی بوجود خواهد آمد هم، دقیقا نمی‌داند چه اتفاقاتی خواهد افتاد. چون قرار نیست همه‌چیز کپی اتفاقات سابقه‌دار باشه.

کسی اهمیت نخواهد داد، ولی دوست دارم یه جا ثبت بشه که در مهرماه ۱۴۰۱ نوشتم که کشتی ایران را باید هرچه سریعتر سوراخ کرد.
421
مبارزه خیابانی، هرچند آزاردهنده خوبیه، اما از جهاتی برای تشکیلات سرکوب لقمه راحت‌تری برای بلعیدنه. میشه این چند دلیل رو با آلترناتیوش، مثل خرابکاری، مقایسه کرد:

- تشکیلات سرکوب میتونه روی آمار عددی تظاهرکنندگان مانور بده. ولی تو خرابکاری، تعداد شرکت‌کنندگان مهم نیست، چون یک نفرش هم خیلیه.

- می‌تونند با استفاده از عدم مشارکت قشر خاصی یا مردم منطقه خاصی در تظاهرات، القای چند دستگی و تفرقه کنند‌. ولی تو خرابکاری معلوم نمیشه کی شرکت داره و کی نداره.

- برای تظاهرات میشه از قبل آماده شد، چون تظاهرکنندگان با هم هماهنگ می‌کنند و این هماهنگی رو میشه رصد کرد. ولی تو خرابکاری چیزی برای رصد کردن وجود نداره، و هر لحظه میتونه لحظه یک اتفاق باشه.

- با کاهش چرخش خبری تظاهرات، میشه براش از لحاظ تبلیغاتی نقطه پایانی اعلام کرد، و تشکیلات سرکوب با ادعای «جمع کردن» اوضاع ادعای پیروزی کنه. ولی تو خرابکاری معلوم نیست کی تموم بشه.

- تظاهرات خیابانی، بیشتر طرفداران رده پایین و ارزان‌قیمت حکومت رو درگیر می‌کنه، که خیلی‌هاشون رو می‌تونند از دهات، پشت کوه‌ها، زندان‌ها، و یا عراق تأمین کنند. ولی تو خرابکاری وابستگان باارزش حکومت درگیر میشن.

- در تظاهرات خیابانی باید از دولت‌های خارجی التماس کرد تا حمایت معنوی انجام بدن یا تحریم‌ها رو بیشتر کنند. ولی تو خرابکاری بدون اینکه از کسی درخواستی انجام بشه، سرمایه‌گذاری و تزریق پول از خارج، کاهش پیدا می‌کنه و یا حتی متوقف میشه.

- در تظاهرات خیابانی، قلدرپرستان با سرکوب مردم بی‌دفاع اعتماد بیشتری به استواری حکومت پیدا می‌کنند. ولی تو خرابکاری، هرروز یک خبر که نشون میده حکومت از پیشگیری یک اتفاق پرهزینه ناتوان بوده، منتشر میشه.

- طبیعت اعتراضات خیابانی اینه که معترض دائما در حال توضیح مطالبات خودش باشه، و عافیت‌طلبان می‌تونند به تکرار، عملی بودن تحقق این مطالبات رو رد کنند. ولی تو خرابکاری، مطالبه‌ رسمی وجود نداره، و پس توضیحی وجود نداره، و پس رد کردن هم موضوعیت نخواهد داشت. در نتیجه مجبور خواهند بود فقط تماشا کنند.
520
در مورد بعضی موضع‌گیری‌ها میشه تعمیم انجام داد، چون کار غلطی نخواهد بود. مثلا در مورد مواضع مبهم درباره داعش شیعی، لازم نیست تحقیق کنید که فرد از بقای نظام اوباش‌سالار منافعی داره یا نداره. میشه فرض کرد که داره و با خطای بسیار پایینی فرض درستی از آب در خواهد اومد. شخصا درباره افراد زیادی، که نمی‌شناختم، این فرض رو به کار بردم، و بعدتر دوستان که مجاورت محلی با خانواده یا ایلش دارند اشاره کرده‌اند که سهام فلان جا را دارد و بهمان جا ملک دارد و به نهاد ایکس وصل است و ازین قبیل.

مشابه این تعمیم رو در مورد صلح‌طلبان هم میشه استفاده کرد. با این تفاوت که در مورد این‌ها، گاهی حتی نیاز به حدسیات و فرضیات هم نیست. و نمونه آخرش، اظهارنظر ایلان ماسک درباره جنگ اوکراین و پیشنهادش برای «صلح» بود. مفاد این پیشنهاد و توجیهات و کامنت‌های پیرامونش که بعدن اضافه کرد، کپی کلمه به کلمه از کانال‌های تلگرامی روس که توسط ارتش‌های سایبری کرملین اداره میشن، بود؛ که فقط یکیش ایده مضحک تعیین تکلیف استان‌های اشغال‌شده با رفراندومه.
خود تجزیه با رفراندوم در مقام ایده، محل بحث و جدله. چون قلدری محلی مشروع‌تر از قلدری ملی نیست. آیا تجزیه‌طلبانی که رفراندوم رو راهگشای استقلال می‌دونند، بعدن با رفراندومی که یک تکه از خودشون رو به سرزمین اصلی برگردونه موافقت خواهند کرد؟ بهیچوجه. اون‌ها همین الانش دارند از مردان محلی خودشون به عنوان گوشت جلوی توپ استفاده می‌کنند. در واقع این رفراندوم‌ها روش بچه‌زرنگ‌ها برای غصب زمین بدون مصرف گلوله‌ست، نه برگرداندن قدرت به مردم عادی.
اما اینکه یک آمریکایی بیاد این راه حل رو در یک موقعیت جنگی پیشنهاد بده، آبزورد بودنش رو دو چندان می‌کنه. در آمریکایی که در صلح و آرامشه و دور از غوغای جهان، دو دوره‌ست انتخابات برگزار شده و هر دفعه و نوبتی، نیمی از جمعیت به این باور رسیده‌اند که طرف مقابل رأی دزدیده و تقلب کرده و نتایج مخدوشه و فلان و بهمان. یک‌بار هم که کار به اشغال ساختمان کنگره کشید. چطور میشه رفراندوم رو در منطقه‌ای که تحت بمباران و نسل‌کشی و شکنجه و تهدید و حتی شهرونددزدی! است، معتبر دونست و براساس اون نقشه سیاسی جدید ترسیم کرد؟

صلح‌ با قمه‌کش وقتی معنی داره که قمه‌ش رو بندازه. تا وقتی نندازه، هر صحبتی درباره صلح درباره صلح نیست. درباره تسلیمه. ازونجایی که توصیه به تسلیم به مردم مظلوم، وجهه بدی داره، از یک طرف اسمش رو به صلح تغییر میدن، و از طرف دیگه وانمود می‌کنند نگران گسترده‌تر شدن آتش جنگ و کشته شدن تعداد بیشتری از افراد هستند. در حالی که نه فقط با اتکاء به نظریه بازی‌‌ها، بلکه به استناد تجربیات نزدیک هم میشه فهمید که دقیقا برعکسش صحت داره‌. چون در سال ۲۰۱۴ با متجاوز برخورد خشن صورت نگرفت، امروز جرئت کرده که حیواناتش رو بفرسته که هر جنایتی که از توان‌شون بر می‌اومد انجام بدن.

مسئله صلح‌طلب، صلح نیست. مسئله‌ش کاهش تلفات انسانی هم نیست. مسئله‌ش برگشتن وضعیت تجارت دنیا به حالت نرماله. با برق گران، و خیلی گران، مطلوبیت ماشین برقی، به شدت افت می‌کنه. از طرفی برای ساخت باتری‌های لیتیوم، و حتی موتورها و مبدل‌های الکتریکی، نیاز به مواد معدنی خاص و نسبتا کمیابی است که در معادن روسیه فراوان‌تره. شبکه مافیایی الیگارشی روسیه تا الان پروسه مکیدن منابع طبیعی این کشور رو تسهیل کرده بود. حالا این مکش با موانع و دست‌اندازهای مواجه شده‌. این دلیل اینه که مهندس میلیاردر ناگهان ابراز نگرانی می‌کنه که «نکند کشته‌ها بیشتر شوند!».
258
همه حرکت‌های تشکیلات قلدرسالار، یک نسخه سیستماتیک داره، و یک نسخه ملموس. یک‌بار منابع کشور رو از زیر پات استخراج می‌کنه و به اشکال مختلف حیف و میل می‌کنه، در حالی که تو و مردم شهرت در فقر دست و پا میزنی؛ و یک بار هم در کنار انبار نمک، غذای فاقد نمک بت میده (حداقل ۳۰هزارنفر رو به همین شکل در این زندان کشتند). یک‌بار با انداختن کشور در گرداب تحریم و انزوای اقتصادی، جوانیت رو ازت می‌گیره، و یک بار به خود هواپیمایی که سوار میشی شلیک می‌کنه. یک‌بار ارزش دارایی‌هات رو به یک‌سوم کاهش میده، و یک‌بار یکی از پاهات رو با شلیک نزدیک ازت می‌گیره.
یکی از خوش‌خیالی‌های خطرناک مردم سوریه این بود که تصور می‌کردند جنایات سیستماتیک، حالت فیزیکی به خودشون نمی‌گیرند، یا اگه بگیرند نمادین خواهند بود، نه اینکه ابعاد وسیع بگیرند.
278
Anarchonomy
همه حرکت‌های تشکیلات قلدرسالار، یک نسخه سیستماتیک داره، و یک نسخه ملموس. یک‌بار منابع کشور رو از زیر پات استخراج می‌کنه و به اشکال مختلف حیف و میل می‌کنه، در حالی که تو و مردم شهرت در فقر دست و پا میزنی؛ و یک بار هم در کنار انبار نمک، غذای فاقد نمک بت میده…
حرکت‌های گله‌ای ریشه تکاملی دارند. وسط یک جمع بودن، شانس دریده شدن توسط گرگ رو پایین میاره. اما این همه‌جا جواب نمیده. اساس عافیت‌طلبی بر این فرض بنیان نهاده شده که اگر عضوی از جمعیتی باشیم که حاکم به آن جمعیت امان داده (در ازای تحمل قلدری‌ها)، از جنایات سیستماتیکش، و نمودهای فیزیکی اون در امان خواهیم ماند.
اما این برداشت جمعی همون جمعیته، نه برداشت قلدرها. در هر معامله‌ای، باید برداشت طرفین مشترک باشه، تا نتیجه غیرمنتظره بوجود نیاد. برداشت قلدرها اینه که «ما هیچ‌چیز به هیچ‌کس بدهکار نیستیم». و طبق همین برداشت عمل خواهد کرد. بنابراین خودش رو موظف نمیدونه از جمعیتی که با قلدری‌ها کنار اومده و همیشه سرش پایین بوده، حمایت کنه. اگه بشه این جمعیت رو هم مصرف کرد، مصرف خواهند شد. نمونه تازه و داغش قوانین جدید روسیه‌ست که در طی اون یک‌شبه و با یک امضاء از طرف پوتین، برای سربازی که خودش رو داوطلبانه تسلیم دشمن کنه ۱۰ سال حبس تعیین شد. که معنیش اینه که تویی که تا اکنون یک سر به زیر بودی و تسلیم اوامر بودی و حتی داوطلبانه برای ما جنگیدی، به حد نصاب «رعیت نیکو» نرسیدی، و باید الکی خود را به کشتن دادن هم بش اضافه کنی.

در شرایطی که قلدرسالاری و اوباش‌سالاری حکمفرماست، کشور زایش نخواهد داشت؛ پس همه فعالیت‌های اقتصادی به نسخه‌ای از غارت منابع تقلیل پیدا خواهند کرد. به این دلیل ساده که اگه راهزن هنری غیر از راهزنی داشت، از همون هنر پول درمی‌آورد، نه از راهزنی‌. محدود بودن منابع، و تلف شدن بخشی ازون در روند غارتگری، به این معنیه که در دراز مدت اون «قایق امان» که قلدرها می‌تونند ساپورتش کنند، کوچکتر و کوچکتر خواهد شد. تصور سر به زیرها اینه که ظرفیت مسافر اون قایق تغییر چندانی نداره، و برای همین امیدوارانه خودشون رو در کنار گله قرار میدن و تصور می‌کنند با این کار در امان خواهند بود. اما این فقط یک خیاله. بسیاری از مسکونشینان طبقه متوسط تازه الان می‌فهمند که چرا عده‌ای همون ماه فوریه بلیت گرفتند و رفتند.
272
آدم میتونه کارهایی رو برای مدت‌ها انجام بده که توشون خیلی هم خوب نیست. فکر نکنم چیزی باشه که نتونم تدریس کنم. با اینکه اصلا توش خوب نیستم. فقط و فقط یک مورد وجود داره که از قبل مطمئنم که در اون هیچ شانسی برای موفقیت ندارم، و اون حالی کردن این مسئله به طرف مقابله که زندانیه! این حتی مثل این نیست که بت بگن خبر فوت کسی رو به مادرش بدی‌. اون رو میشه تمرین کرد. سرچ نکردم تا الان ولی باید تو اینترنت آموزش‌هایی براش وجود داشته باشه. که خبر تراژیک رو چطور باید منتقل کرد. چون طرف هرچقدر هم خل‌بازی دربیاره از شنیدنش بعد از چند دقیقه به حالت نرمال برمیگرده. این کمی شبیه دادن خبر مثبت شدن تست سرطان به کسیه که ورزشکاره و فکر می‌کنه وقتی هرروز میتونه پونزده کیلومتر بدوعه، پس همه‌جاش داره درست کار می‌کنه. این خل‌بازی و جیغ و داد راه نمیندازه. این میخنده و مسخره‌ت می‌کنه. و متقاعد نمیشه، و فردا باز باید بش بگی، و پس فردا و پسون فردا. درگیر شدن با چنین کیسی، سخته.

اونایی که تو ایران زندگی می‌کنند هم چنین وضعیتی دارند، و هرچقدر بشون بگی شما زندانی هستید و دارید در بدترین زندان دنیا زندگی می‌کنید، می‌خندند.
542
چرا آمادگی‌تون برای رویارویی با واقعیت انقدر پله پله‌ست؟ نمیشه مستقیم به انتهای آمادگی برسید؟ راه نداره؟
اون چیزی که الان می‌شنوید، سال‌هاست برای کردها، و بلوچ‌ها اتفاق افتاده، و به دفعات بسیار. و چون رسانه نداشتند، و انگ تروریست و تجزیه‌طلب بشون خورده بود، یا شما هیچ‌وقت نشنیدی، یا شنیدی و خیلی راحت از کنارش گذشتی. الان کمی بت نزدیک‌تر شده‌.
کانالم رو کمی جستجو کنید می‌بینید که نوشته بودم شرایط مناطق مرزی که بشون گفته می‌شد محروم، در همه ابعاد به بقیه ایران سرایت خواهد کرد. از لحاظ محیط‌زیستی همه ایران خوزستانی خواهد شد، و از لحاظ خشونت سرکوب، همه ایران بلوچستانی، و از لحاظ وضع اقتصادی همه ایران، ایلامی.
یک روز رو برای غم، گریه، تلاطم ذهنی، صرف کنید. همون یک روز کافیه. از فرداش خودتون رو جمع کنید، و فاعل باشید‌.
642
تخمین زده میشه تا الان ۷۰۰ هزارنفر از مردم روسیه از کشور خارج شده‌اند. در مقیاس نقل مکان‌هایی که در دسته آوارگی قرار نمی‌گیرند این یک عدد نجومی محسوب میشه. وسعت سرزمینی این مزیت رو داره که کنترل در رفتن موقت یا دائم مردم رو برای حکومت مشکل می‌کنه.
اما این عدد نجومی، تنها نیم درصد کل جمعیت این کشوره.‌ مردم کشورهایی که در زندان هستند باید به این درک برسند که مهاجرت شاید یه راه حل فردی باشه، اما یک راه حل جمعی نیست. اکثریت مطلق مردم نمی‌تونند جایی برن. ۹۹ و نیم درصد بقیه مردم، باید خود زندان رو یه کاریش کنند.
494
ایرانی‌ها وقتی میخوان به دوره‌ای خیلی دور از تاریخ ایران اشاره کنند، که یعنی «نمی‌دونم دقیقا کِی ولی خیلی قدیم‌ها»، میگن عهد تیرکمون‌شاه!
از قبل از اختراع توپ تا دوره مادها، محدوده وسیعیه که میشه این عنوان رو در موردش به کار برد. از منظر ذهن ایرانی در این محدوده وسیع زمانی، چند واقعیت مشترک وجود داشته. اینکه هیچ ابزاری نداشتند یا خیلی کم بوده. اینکه لباس‌شون مثل گونی بود و فقط دوتا ازش داشتند.‌ اینکه همه‌ش مریض می‌شدند. اینکه همه‌ش داشتند توسط اقوام مهاجم کشته می‌شدند. و اینکه فرهنگ‌شون خیلی عقب‌افتاده بود! و این آخری مهمه.
وقتی تور لیدر توریست‌هایی که از محوطه تاریخی یزد یا اصفهان دیدن می‌کنند، بشون درباره بادگیرها ‌و بناهای خشتی میگه، که این ساختمان‌ها در تابستان خنک بودند و در زمستان گرم، یک وضعیت مضحک بوجود میاد. شنونده حالتی تقریبا نزدیک به هاج و واج پیدا می‌کنه، بدون اینکه سوالی درباره فرهنگ براش ایجاد بشه. همچنان ذهنیتش درباره عهد تیرکمون‌شاه همونه که از قبل داشت، اما در مورد معمار این بناها استثناء قائل میشه. گویی که دنیای اون معمار یک سیاهچال بوده، و این فرد نابغه، همچون یوسف در چاه منتظر بوده کاروانی عبور کنه و بکشدش بالا!
اصلا این سوال براش پیش نمیاد که چرا ایرانی امروز، که قرن‌ها جلوتره، اگر پنجره دوجداره آپارتمانش رو ببنده، هوا دم می‌‌کنه و آلوده میشه، و اگه باز بذاره از سرما و گرما کلافه میشه. و اگر پیش اومد، با همون منطق یوسفانه توضیحش میده. که معماران امروزی یوسف نیستند و گرنه اینطور نمی‌شد! به‌هیچ‌وجه این نتیجه رو نمی‌گیره که این چیزها به فرهنگ هم ربط دارند. چون در اون صورت باید بپذیره که ایرانی‌های امروز از لحاظ فرهنگی از ایرانی‌های چندقرن پیش، عقب‌ترند.
و همینه. ربط دارند. اینکه کار را باید درست انجام داد بخشی از یک فرهنگه. اینکه با تمام امکانات موجود زمانه، باید بنایی ساخت که تنفس داشته باشد، بخشی از یک فرهنگه. اینکه باید از چیزهایی فراتر از پول لذت برد، مثل ساختن تمدنی که بماند، بخشی از یک فرهنگه.
کره‌جنوبی یک کتابخانه تاریخی داره که کره‌ای‌ها مثل این که یک نیروگاه اتمی باشه ازش مراقبت می‌کنند، یا دوست دارند که اونطور ازش مراقبت کنند. در این کتابخانه الواح چوبی نگهداری میشه. متون مذهبی آیین بودایی روی این چوب‌ها حک شده‌اند، و قدمتی چندصدساله دارند‌. با توجه به حجم متن، میشه گفت بزرگترین حجم دیتای تاکنون مخدوش نشده، توسط این الواح چوبی به بشر منتقل شده. به خاطر اهمیت بالای این میراث استثنایی، یک‌بار رییس‌جمهور‌شون پیشنهاد داد الواح رو منتقل کنند به انباری امن در وسط کوهستان که از گزند آتش دور باشه. چون ساختمان فعلی کتابخانه از چوب ساخته شده و ملت کره خیلی میترسن دچار آتش‌سوزی بشه. بنای بتنی و مجهزی ساختند و تعدادی از الواح رو منتقل کردند به اونجا. چند هفته نگذشته بود که مشاهده شد روی تعدادی از الواح داره چیزی شبیه کپک ایجاد میشه. رطوبت داشت چوب رو‌ خراب می‌کرد. در عرض چندصدسال آخ نگفته بود. اما چندهفته در بنای مدرن موند و نزدیک بود به فنا بره. سراسیمه...

ادامه 🔻
238
...هرچی آورده بودند رو دوباره برگردوندند سرجاش. اونایی که بنای اصلی رو ساخته بودند، کف بنا رو طوری با لایه‌هایی از مواد مختلف، از جمله خاکستر، پوشونده بودند، که رطوبت هوا رو به طور کامل جذب میکرد و اجازه نمیداد روی چوب بنشینه. پنجره‌ها و دریچه‌ها هم در سایزهای حساب‌شده‌ای طراحی شده بود که هوا همیشه از یک طرف وارد و از طرف دیگه خارج می‌شد. که البته هنوز دلیل جایگیری بعضی ازین دریچه‌ها رو نمی‌دونند.

آیا مهندس کره‌ای نمیدونه رطوبت چیست؟ البته که میدونه. آیا نمیدونه تهویه چیست؟ البته که میدونه. این فرهنگشه که از فرهنگ کره‌ای‌های چندصدسال قبل، پسرفت داشته. این فرهنگ پسرفته امروزشه که باعث میشه با خودش بگه یه سنگر بتنی میسازیم، سپس چندتا فن و هزاران سنسور نصب می‌کنیم، بعد میگذاریم کامپیوتر بقیه کارها را انجام بدهد، و ماهی فلان میلیون دلار از مالیات‌دهندگان می‌گیریم که این تشکیلات به صورت مداوم فعال باشد.
و تمدن فقط درباره بناها، جاده‌ها، پل‌ها، مدرسه‌ها، عبادتگاه‌ها نیست‌. درباره تولید آدم هم، است. و شاید فقط درباره همین است. آدمی که تمدن فعلی شما داره تولید می‌کنه چه محصولی است؟ درگیر چه چیزهایی است؟ چه چیزهایی رو تحمل می‌کنه و چه چیزهایی رو تحمل نمی‌کنه؟

در عهد تیرکمون‌شاه، آنتی‌بیوتیک نبود، اما آدم جنگجو زیاد بود. آدم‌هایی که یک روز صبح پا میشدن و به زن و بچه‌شون می‌گفتن من میرم و خیلی بعیده که برگردم. برای آب آشامیدنی ممکن بود خیلی پیاده‌روی کنند، اما هرچیزی رو نمیخوردند. جامعه امروز شما چی ساخته؟ مهندس‌هایی که یا زود فرار می‌کنند، یا از مبارزه فقط شعرخوانی بلدند، یا عمله‌‌ی دستگاه سرکوبند و تجهیزات پروپاگاندا و سانسورش رو تعمیر نگهداری می‌کنند. که یعنی هرچیزی رو میخورند. چند مهندس در اطراف‌تون می‌شناسید که در یکی ازین سه دسته نگنجه؟ مسئله هیچ‌کدوم‌شون این نیست که نمی‌دونند رطوبت چیست و تهویه چطور کار می‌کند. اغلب‌شون خوب درس خوندن. نشانه‌ش هم اینکه وقتی بخوان فرار کنند، آن سوی آب مسیر همواری برای پیشرفت دارند. یه سری راه‌ها برای کسانی که فقط میخوان درس بخونند، سنگفرش شده.

ما نیاز به آدم‌های قدیم نداریم. ما به آدم‌هایی نیاز داریم که اگه از آدم‌های قدیم جلوتر نیستند، حداقل عقب‌تر نباشند. ما فرهنگی نیاز داریم که در برابر ناهنجاری، کاری بیشتر از عصبانیت و خشم از دستش بربیاد. که اگه احتمال این وجود داشته باشه که زندگی روزانه‌ش به خاطر مبارزه به فقر مطلق سقوط کنه، نترسه. و کلا نترسه. و هیچوقت نترسه. و کار رو درست انجام بده. و تا انجام نداده ول نکنه.
خوب نیست آدم ترسوتر، کوته‌بین‌تر، و همه‌چیزخورتر از آدم‌های هزارسال پیش باشه. ما باید فرهنگ فعلی رو دور بریزیم و فرهنگی بسازیم که آدم‌های جنجگو و ول‌نکن بسازه. حاکمان ما جنون کنترل دارند. پس تمدن ما باید آدم‌هایی بسازه که نمیشه کنترل‌شون کرد. و گرنه تمدن نیست. یک کارگاه عمرانی آلوده‌ست.
670
برای ضربه زدن به اشرار باید بدونید چطور کار می‌کنند، تا بابت هر حرکتی که انجام میدن تعجب نکنید. وسط جنگ، وقت تعجب کردن نیست.

در روزگاران قدیم پادشاهی در چین حکمرانی می‌کرد که دو پسر داشت. پسر بزرگ‌تر آماده به دست گرفتن قدرت بود. اما خود پادشاه پسر کوچکترش رو ترجیح می‌داد. بنابراین دنبال راهی بود تا از شر پسر بزرگتر خلاص بشه. طبق رسم اون زمان، پسر بزرگتر رو به عنوان گروگان فرستاد به دربار یک حاکم دیگه که باش رقابت داشت. اون زمان امانت دادن فرزند مثل ارائه این تضمین بود که از سمت ما به شما حمله‌ای انجام نخواهد شد. و نقشه‌ای طراحی کرد که به نظر برسه در یک درگیری، پسرش در همونجایی که به عنوان گروگان زندگی می‌کنه، کشته میشه. اما همه‌چیز طبق نقشه پیش نمیره و پسر فرار می‌کنه و زنده میمونه. وقتی برمیگرده، پدر وانمود می‌کنه که خوشحاله که پسر بزرگش زنده‌ست و به پاس شجاعتش، یک مقام فرماندهی بش میده. اما این فقط برای روابط عمومی بود. پسر بزرگ فهمیده بود موضوع چیه، و پر از نفرت شده بود. بنابراین تصمیم گرفت پدرش رو بکشه. اما شرایط طوری نبود که بشه راحت حذفش کرد، چون طرفداران و مدافعان زیادی داشت‌. پس لازم بود افرادی رو انتخاب کنه، که اگه بشون گفت پدرم رو بزنید، تردید نکنند. برای گلچین کردن این افراد یک تیر مخصوص ساخت که نوکش طوری تراشیده شده بود که وقتی پرتاب می‌شد صدایی شبیه سوت ایجاد می‌کرد. در تمرینات ازین تیر استفاده می‌کرد و به افرادش گفته بود هرجا صدای سوت تیر من رو شنیدید، تیرتون رو دقیقا به همون سمت پرتاب کنید. ابتدا چند حیوان رو به عنوان هدف انتخاب کرد، و همه افراد صدای سوت رو دنبال می‌کردند و دقیقا به همون هدف می‌زدند. مرحله بعد اسب خودش رو هدف گرفت‌. این‌بار چندنفر از افرادش تردید کردند. چون به نظرشون رسید این درست نیست که آدم اسب فرمانده خودش رو بزنه. اون چندنفری رو که تردید کرده بودند همونجا اعدام کرد. مرحله بعد اسب پدرش رو هدف گرفت. و اندفعه هم چندنفر تردید کردند، و بلافاصله اعدام شدند. مرحله بعد زن خودش رو هدف کرد. این رو دیگه خیلی‌ها نمی‌تونستند بزنند‌. کی حاضر میشه زن فرمانده‌ش رو بکشه؟ این بار هم تردید کننده‌ها اعدام شدند. در نهایت تعداد خیلی کمی باقی موندند. دیگه مطمئن بود این‌ها هرچیزی رو می‌زنند. و با خیال راحت دستور تیراندازی به پدرش رو بشون داد، و اون‌ها هم انجام دادند. بعد ازون برادر کوچکتر رو هم به قتل رسوند، و به همون چیزی که می‌خواست رسید.

تو فرم استخدام تشکیلات اوباش‌سالار نمی‌پرسند «آیا حاضرید به بچه شانزده ساله که در وسط تظاهرات در حال فرار کردن است از پشت شلیک کنید؟». اوباش رو با تردیدهاشون فیلتر می‌کنند. کسی که در کشتن سگ ولگرد تردید می‌کنه رو همون اول میذارن کنار. در مرحله بعد کسی که در فحاشی به خانواده مردم تردید می کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در آزار دادن متهم تردید می‌کنه، میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در تجاوز به زندانی تردید می‌کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در دفن کردن شبانه کسی که همکارش به قتل رسونده تردید می‌کنه میذارن کنار. و نهایتا کسی که در شکنجه دادن کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده تردید می‌کنه میذارن کنار. کسانی که باقی میمونند، از پشت به بچه شانزده ساله هم شلیک خواهند کرد.

هرکس که در مقابل مردم قرار گرفته، اتفاقی و تصادفی اونجا قرار نگرفته. همه بدون استثناء از فیلتر عبور کرده‌اند. ولی نه از فیلترهای اداری. بلکه از فیلتر تیرهایی که سوت می‌کشند.
1.02K
پرهیز از خشونت، یک آموزه اخلاقی نیست؛ یک استراتژی عقلانی و حتی غریزیه. برای اینکه هنگام مواجهه با خرس قهوه‌ای در وسط جنگل، حرکتی که تحریکش کنه انجام ندی، لازم نیست دوست‌دار حیوانات باشی. کافیه بدونی که اگه بیفته دنبالت، قهرمان دوی سرعت المپیک هم باشی بت میرسه. آشنایی با فیزیک خشونت، کافیه برای پرهیز داشتن از خشونت‌.
اما اگه همون خرس به همسفرت که در چادر خوابیده حمله کرده بود و کلنگ کوهنوردی همراهت بود، بهتره به جای پنیک یا فرار، با نوک تیز همون کلنگ یه کاری بکنی. این آموزه اخلاقیه.
کسانی که به پرهیز از خشونت دعوت می‌کنند، وانمود می‌کنند صراط مستقیمی کشف کرده‌اند که به ذهن دیگران نمیرسه. در حالی که به عقل بچه هم میرسه. اون چیزی که همیشه در تاریخ طرف ضعیف رو هل داده به سمت نادیده گرفتن پرهیز عقلانی از خشونت، تعهدات اخلاقی بوده. وقتی ساکنان کنستانتینوپل به مقاومت در برابر محاصره شهر توسط مسلمانان ادامه می‌دادند، می‌دونستند که خسته کردن دشمن این ریسک رو داره که اگر موفق شد شهر رو بگیره جوری مردم رو مجازات می‌کنه که گربه‌ها هم در امان نمانند. ولی به شهر تعهد داشتند. پس این ریسک رو پذیرفتند.

قاعده برخورد با گروگانگیر یک بانک اینه که ابتدا با گروگانگیر مذاکره بشه. اگه مذاکره جواب نداد، از خشونت استفاده خواهد شد. این پروتکلیه که همه مردم دنیا قبولش دارند و از دولت‌شون هم میخوان همین کار رو انجام بده. با این تبصره که نباید این خشونت طوری اعمال بشه که کل بانک با خاک یکسان بشه. اما اگه گروگانگیرها چند گروه شدند و هر گروه یک ساختمان مهم شهر رو گرفت باید چه کرد؟ مثلا یک گروه پمپ‌های آب شهر رو گرفت، و یک گروه پست‌های برق رو، و یک گروه بیمارستان‌ها رو، و یک گروه انبار نفت رو. در اون صورت هم باید اون تبصره رو رعایت کرد؟ مذاکره با گروگانگیر بانک به این دلیل موضوعیت داره که خود گروگانگیر در محاصره‌ست، چون نیروهای امنیتی به فضایی که خودش رو در اون قرار داده مسلطند. پس نیروی مسلط با گروگانگیر مذاکره می‌کنه تا به ازای شکستن محاصره، گروگان رو آزاد کنه. اما وقتی گروگانگیرها چند گروه شدند و طوری همه‌چیز رو به تسخیر درآوردن که اون‌ها به زندگی مردم مسلط شدند، دیگه محاصره‌ای وجود نداره که بشه از شکستنش به عنوان امتیازی که حاضریم بدهیم تا گروگان‌ها را آزاد کنند استفاده کرد. وقتی گروگانگیر محبوس در بانکه، با خاک یکسان نکردن ساختمان بانک، معنا داشت، چون بانک مال ما بود. چون یک عنصر متخاصم داخلش قرار گرفته دلیل کافی نبود برای اینکه چیزی که مال خودمونه رو نابود کنیم. اما وقتی این ماییم که محبوسیم، دیگه بانک، پمپ‌های آب، بیمارستان‌ها، پست‌های برق، پالایشگاه‌ها، سرورهای شبکه، مال ما نیست. پس محاسبات‌مون هم باید متفاوت باشه. آدم محبوس میدونه که با نابود کردن چیزهایی که مال خرس شده، داره خودش رو درگیر یک ریسک بالا می‌کنه. اما تعهد اخلاقی به خودش و بقیه محبوسان، وادارش می‌کنه این ریسک رو بپذیره.


کسی که به ضعیف توصیه به پرهیز از خشونت می‌کنه، باید جایگزین معرفی کنه. اگر نکرد، که نمی‌کنه، چون نداره؛ منظورش اینه که «تو ضعیفی، پس شلاق را تحمل کن تا بدترش سرت نیاد». کسانی که منظورشون اینه رو باید رسوا کرد. چون نباید اجازه داد ضداخلاق لباس منطق بپوشه. مخالفت لفظی با این افراد کافی نیست. باید با این‌ها پرخاش کرد.

t.me/anarchonomy
528
صحنه گریه‌های مصنوعی مردم کره شمالی برای رهبر وقت این کشور، وقتی که بیماره یا از دنیا رفته، برای مردمی که خارج ازون زندان بسر می‌برند، خیلی تئاتری و مضحک به نظر میاد. اما ازونجایی که در داخل زندان به تدریج و خزنده پیش رفته، دیگه برای کسی حالت تمسخرآمیز نداره.

مسخرگی‌های نرمالایز شده، علاوه بر اینکه از عوارض فرهنگ قلدرپرستی هستند، جزیی از برنامه پروپاگاندا هم هستند.
اگر شما حسن صباح بودید، لازم نبود به طرفداران جان برکف‌تون بگید بروید از فلان مسئله خشمگین شوید! خودشون خشمگین می‌شدند. فرق رهبرانی که رهبر نیستند، با کسانی که رهبرند در همینه که رهبر، لازم نداره در خفا یا آشکار به افرادش بگه آتش به اختیار عمل کنید. همینکه به زبان میاره، یعنی رهبر نیست، و اون‌ها هم مطیع نیستند.
در شرایطی که تشکیلات سرکوب و قلدری، میدونه که رهبری که در ویترین قرار داده، حسن صباح نیست؛ مجبور میشه «تئاتر اطاعت» برگزار کنه. این تئاتر، هم بخش نظری داره، و هم بخش عملی. بخش عملی شامل همه‌چیزهایی میشه که در خیابان‌ها و بازداشتگاه‌ها دیده میشه، و یا نمیشه. و اما بخش نظری درباره ری‌اکشن‌های فیکه. که به سه دسته عمده تقسیم میشن
Fake grieve
Fake outrage
Fake anger

اولی یعنی مصیبت‌زدگی فیک. مثال: ۱- ما کلی شهید دادیم ۲- در عصر ظهور، مومن فحش هم خواهد خورد
دومی یعنی برآشفتن فیک. مثال: ۱- دختره وسط خیابون لخت مادرزاد شد ۲- قرآن رو سوزوندند بعد با ادرارشون خاموشش کردند.
سومی یعنی خشم فیک. مثال: ۱- انتقام سخت می‌گیریم ۲- نمیذاریم خون مدافعان امنیت هدر بره.

کشته‌هایی که داده، به تخم چپش هم نیست. چون اساسا حیات انسانی براش ارزش نداره. اما ادای کسی که براش مهمه قبلا چه خون‌هایی داده شده رو درمیاره. خلاصه زندگیش رو میشه با ماتریالیسم توضیح داد، اما ادای کسی که داره برای زنده نگه‌داشتن ارزش‌ها خون‌دل میخوره رو درمیاره. تو گوشیش کلکسیون عکس و فیلم پورنه، اما ادای کسی که براش مهمه برهنگی دیده نشه رو درمیاره‌. هرکاری لازمه برای اینکه مردم تحریک بشن به پیامبر اسلام فحاشی کنند رو انجام میده، اما ادای کسی که براش مهمه چه بر سر قرآن میاد رو درمیاره. برای ایجاد ثبات در قدرت، تن به هر دریوزگی میده، اما ادای کسی که حاضره برای انتقام‌گیری قید همه منافعش رو بزنه رو درمیاره.

درست متناظر مراسم گریه‌های مصنوعی در کره شمالی، غصه خوردن‌های مصنوعی داریم، و غیرتی‌شدن‌های مصنوعی، و عصبانی شدن‌های مصنوعی. لازمه مردم بدونند که کجای کار، تئاتر است، و کجاش نیست. و بیشتر ازونی که تخمین می‌زنند، است.
691
اگه کانالم فقط همین سه تا پست آخر رو هم داشت، کارنامه‌ش تکمیل بود.
683
اطلاع‌رسانی طرف ضعیف درباره خشونتی که علیه دستگاه قدرت به کار برده، به علت تعیین‌کننده بودنش، باید چندین برابر اطلاع‌رسانی درباره خشونت متوحشانه‌ای باشه که از دستگاه سرکوب دریافت کرده. چون توحش اوباش گروگانگیر، یک خبر نیست. جرئت یافتن مردم و گستاخ شدن‌شون، خبره. اینکه به گروگان بدترین بلاها وارد شده، تکراریه. اینکه گستاخی بین گروگان‌ها واگیردار شده، جدیده.
اما اگه به هر شکلی درباره جنایت اوباش حاکم اطلاع‌رسانی شد، نباید جلوی جریان اطلاعات ایستاد. اگه کسی قراره با مطلع شدن از ابعاد خشونت، بترسه و پیاده بشه، بهتره پیاده بشه. چون اگه الان هم پیاده نشه، کمی جلوتر پیاده خواهد شد. اونی که با استناد به آستانه ظرفیت روانی خودش، تعیین می‌کنه که مرز موجه بودن مبارزه کجاست، خیلی زود جا زدن رو توجیه خواهد کرد.
411
مجازات متناسب با خسارات وارده، مربوط به جوامع متمدنی میشه که قانون بر دولت مسلطه. تحت حاکمیت اوباش، کسی که یک دوربین نظارتی رو از بین میبره، ممکنه همون مجازاتی رو دریافت کنه که کسی که لوله انتقال نفت رو منهدم می‌کنه دریافت می‌کنه. این یک برآورد درباره آینده نیست. این واقعیت زندگی تحت حاکمیت اوباشه. کافیه مردم خوب ببینند. مجازاتی که یک دختر هجده ساله در بلوار کشاورز بابت جیغ زدن دریافت کرد، چه تفاوتی داشت با مجازات یک فعال سیاسی کرد که یه جایی در برهوت کمین کرده و ماشین حامل کارکنان سپاه رو به رگبار بسته بود؟ هیچ تفاوتی وجود نداشت. اون دختر با خودش اینطور فکر می‌کرد که من اون کارهای خطرناک و گنگستری و خون‌آلود رو انجام نمیدم. پس با من باید یه جور دیگه رفتار کنند. اما خیلی دیر متوجه شد که جور دیگه‌ای وجود نداره.
باید بدیهی باشه ولی متأسفانه فهماندن همین اصل بدیهی به عموم مردم داره خیلی وقت می‌گیره: «وقتی حداکثر مجازات در انتظار هر سطحی از نافرمانی است، نباید به کمتر از حداکثر نافرمانی قناعت کرد».
تو که یک روز زدن دوربین نظارتی رو هم افراط قلمداد می‌کردی، و حالا فهمیدی که انجامش واجبه. پله‌های بعدی رو هم بی‌زحمت سه‌تا سه‌تا بپر، قربانت گردم.
620
اگه موقع برگشتن به خونه، از دور ببینی یه دزد با قمه داره از پنجره وارد اتاق دخترت میشه، واکنش اولیه‌ت اینه که سر و صدا کنی تا مردم جمع بشن و آقای دزد مجبور بشه فرار را بر قرار ترجیح بده. اما اگه کسی تو خیابون نبود چی؟ باز هم رو به آسمان جیغ میزنی؟ یا یه کار دیگه می‌کنی؟
من نمی‌دونم شما چرا هنوز تو مرحله اول هستید. اینترنت هست، کمابیش، سر و صدا هست، خبر هست.. اگه ساندویچ‌گاززن میخواست اهمیت بده تا الان داده بود. پس باید ولش کنی و بری مرحله بعد. و کاری که تو مرحله بعد انجام میدی، هرچیزی که هست، لنگ آدم‌هایی که ممکنه بت گوش بدهند یا ندهند نیست!

دم و تشکیلات زایمان رو ندارم در بدنم، ولی فکر کنم زاییدن، راحت‌تر از متقاعد کردن این مردم به رفتن به مرحله بعد باشه!
502
همین چندروز پیش دستگاه پروپاگاندای دولت روسیه یه اینفوگرافی منتشر کرده بود که با رسم شکل توضیح میداد پل استراتژیک کریمه رو نمیشه زد اصلا، چون با ده پونزده لایه نظامی امنیتی محافظت میشه! از ناو و ماهواره گرفته تا دلفین‌های رباتیک! بعد دیروز اوکراینی‌ها همین پل رو ترکوندند!
انسان از خنده بمیرد رواست. ولی یک واقعیت رو درباره سیستم‌های بسته عیان می‌کنه: وقتی تشکیلات به تبلیغات اعتیاد پیدا می‌کنه، حتی وقتی چشم‌هاش رو تیز می‌کنه هم نمیتونه جلوی خودش رو درست ببینه. مشکل این نیست که خرج نمی‌کنه. مشکل اینه که نمی‌بینه تهدید کجاست.

به همین ترتیب، وقتی کسی درباره ابعاد دستگاه سرکوب صحبت می‌کنه، داره ابعاد مخارج رو میگه.
و این یک دیتای پرته. هم شما این دیتای پرت رو جدی می‌گیری، هم خود دستگاه سرکوب. برای همین، هم شما از کمبود نیرو و زیرساخت امنیتی‌شون شوکه میشی، هم خودشون.
456
بهشت اجباری، یک عبارت خودمتناقضه. از لحاظ مفهومی، معنا نداره که کسی بگه ما بهشت اجباری نمی‌خواهیم! ژیمناستیک آخوند با واژگان، نمیتونه به این عبارت معنا ببخشه؛ پس نخواستنش هم معنا نداره.
بهشت، خود انتخاب است. چون حالتی از حیات است که از انتخاب نکردن جهنم متولد شده. و زمانی جهنم انتخاب نمی‌شود که حس شده باشد. با دیده و شنیده کسی جهنم رو رد نمی‌کنه. این مردم شوروی بودند که می‌دونستند شوروی واقعا چیست. نه مردم آمریکا که دشمن شوروی بود. اگه دینداری، انتخاب نکردن جهنم است، باید نقطه مقابل دینداری، مثل بی‌قیدی به شرع، جهنمی ساخته بوده باشه که مردم حسش کرده باشند. آیا می‌کنند؟ خیر. وقتی محمد قیام کرد، جهنمی از تبعیض وجود داشت، که کنار گذاشتنش بهشت میساخت. برای همین مردم دین محمد رو پذیرفتند. جهنمی که دیندار سَبُکِ امروز تعریف کرده، وجود خارجی نداره. و چیزی که وجود نداره رو نمیشه انتخاب کرد یا نکرد. و وقتی جهنمی نیست که انتخابش نکنیم، بهشتی هم در کار نخواهد بود. وقتی میگی بهشت اجباری نمی‌خواهم، داری تلویحا تأیید می‌کنی که بهشتی هست، ولی نمیخوای به زور واردش بشی. اما موضوع به زور وارد شدن به اون نیست. موضوع وجود داشتنشه.

البته اینطور نیست که جهنمی وجود نداشته باشه. جهنم یعنی همین که به مردم بی‌دفاع تیرخلاص بزنند و تصمیم جامعه این نباشه که اوباش رو با توسل به هر نوعی از خشونت متلاشی کنه. پس بهشتی هم وجود داره. و اون حالتیه که مردم چنین جهنمی رو انتخاب نکنند. اما جهنمی که دیندار ازش صحبت می‌کنه، وجود نداره. پس بهشتی هم که ازش صحبت می‌کنه وجود نداره. به فیک بودنش اشاره کن، نه به ورودیش.
320
«اگه سپاه تحریم بشه اونایی که تو سپاه خدمت کردن هم تحریم میشن» ادامه همون «تحریم نفت سفره مردم عادی رو کوچک می‌کنه»ست، اما یکم فردی‌تر شده.

هرکس می‌پذیره که بره سربازی، که شرم‌آوره عادت کردیم کلمه خدمت رو در موردش به کار ببریم، داوطلبانه میره. هیچ‌وقت اجباری وجود نداره. نرفتن، میتونه باعث تخریب زندگی بشه. و هزینه عملگی نکردن برای اوباش، همینه. داوطلبانه انتخاب می‌کنند ننگ این عملگی رو بپذیرند، و در عوض زندگی‌شون تخریب نشه. «باید یه جور با شر بجنگیم که زندگی‌مون خراب نشه» حرف کسانیه که نمیخوان بجنگند.
از قضا، تحریم‌های سیستماتیک در درازمدت به کاهش هزینه منجر میشه نه افزایشش. چون بازدارندگی شفاف تحریم، میتونه نافرمانی‌های گله‌ای ایجاد کنه. اما در حال حاضر، کسی که به خفت عملگی برای اوباش تن نمیده، در یک مبارزه شخصی قرار می‌گیره. همه کسانی که تن دادند، که شامل میلیون‌ها نفر میشه، به همه کسانی که تن ندادند، خیانت کردند. این رو هیچوقت رضا پهلوی که میخواد با همه نایس باشه نمیگه. من میگم.
480
تشکیلات سرکوب همیشه مطالبات جامعه رو به دهک‌های بالای جامعه نسبت می‌داد تا به قشر ضعیف‌تر، که همواره از شورش‌شون می‌ترسیده، القاء کنه که سر و صداهای بیرون مربوط به شما نیست، مربوط به شکم‌سیرهاست، پس بهتره خودتون رو قاطی نکنید.
و حجاب هم یکی ازین سوژه‌هاست. تم اصلی تبلیغات این بود که زنان خانواده‌های مرفه، چون غم نان ندارند، دغدغه‌شون رها شدن از سی سانت پارچه‌ نازکی است که روی سرشون انداخته‌اند.
اما واقعیت اون بیرون درست معکوس این پیام بود. خانواده‌های مرفه، که بخش قابل توجهی ازون‌ها از وابستگان شبکه الیگارشی نظام هستند، هیچوقت دغدغه حجاب نداشتند. چون یا زندگی پابلیک نداشتند، یا زندگی پابلیک‌شون رو در خارج از ایران تجربه می‌کردند. حجاب، برای زنی است که بیرون می‌رود. زن مرفه وابسته به الیگارشی نیاز به بیرون رفتن نداشت. نه احتیاج داشت کار بکنه، نه احتیاج داشت ازین راسته به اون راسته بازار سرگردان بشه برای پیدا کردن جنسی که ارزانتره. باشگاه در طبقه همکف برج محل سکونتش بود، و یا مربی فیتنس شخصی داشت. اگه قرار بود خیابان‌گردی کنه، در دوبی می‌کرد، یا استانبول. دلار سوبسیددار هم خریددرمانیش رو ساپورت می‌کرد.
خفت حجاب رو زنی حس می‌کرد که باید کار می‌کرد. باید مترو سوار می‌شد. و بعد ازون اتوبوس. و گاهی تاکسی. و در پیاده‌روهای شلوغ، زیر آفتاب، کیسه خریدش رو ازین مغازه به اون مغازه خِرکش می‌کرد، و تو صف ارباب رجوعان اداره‌ای می‌ایستاد که سیستم تهویه نداره. حجاب دقیقا دغدغه طبقه متوسط و پایین‌تر بود، و هست. پایین‌ترین طبقات، اگه فریاد اعتراضی کمتری داشتند، به این دلیله که از قشر منتظرند. این‌ها در حجاب، هم‌تیمی طبقه متوسط هستند، اما فضای داخل خانه اجازه نمیده این هم‌تیمی بودن رو ابراز کنند. از منظر اون‌ها تغییر فقط زمانی رخ میده که بازیگران طبقه متوسط، استانداردهای جدید رو به همه‌جا تحمیل کنند، تا شامل خانه اون‌ها هم بشه. دختری که در خیابان شالش رو به آتش میسپاره، میلیون‌ها دختر دیگه در پشت‌سرش داره، اما اغلب‌شون «متحدان ساکت» هستند. حتی همون اوباشی که به پشتوانه باتوم برقی نعره می‌زنند که «شما میخواید لخت بیایید خیابون»، در خانه خواهر، همسر، و یا دختری دارند، که دوست دارند اونی که باتوم خورده برنده بشه.

آزادی پوشش اگه مطالبه خانواده‌های مرفهی که وابسته به الیگارشی هستند بود، تا الان براش یک «علاج» پیدا کرده بودند. مطالبه اون‌ها نیست.
806