Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
چرا آمادگی‌تون برای رویارویی با واقعیت انقدر پله پله‌ست؟ نمیشه مستقیم به انتهای آمادگی برسید؟ راه نداره؟
اون چیزی که الان می‌شنوید، سال‌هاست برای کردها، و بلوچ‌ها اتفاق افتاده، و به دفعات بسیار. و چون رسانه نداشتند، و انگ تروریست و تجزیه‌طلب بشون خورده بود، یا شما هیچ‌وقت نشنیدی، یا شنیدی و خیلی راحت از کنارش گذشتی. الان کمی بت نزدیک‌تر شده‌.
کانالم رو کمی جستجو کنید می‌بینید که نوشته بودم شرایط مناطق مرزی که بشون گفته می‌شد محروم، در همه ابعاد به بقیه ایران سرایت خواهد کرد. از لحاظ محیط‌زیستی همه ایران خوزستانی خواهد شد، و از لحاظ خشونت سرکوب، همه ایران بلوچستانی، و از لحاظ وضع اقتصادی همه ایران، ایلامی.
یک روز رو برای غم، گریه، تلاطم ذهنی، صرف کنید. همون یک روز کافیه. از فرداش خودتون رو جمع کنید، و فاعل باشید‌.
643
تخمین زده میشه تا الان ۷۰۰ هزارنفر از مردم روسیه از کشور خارج شده‌اند. در مقیاس نقل مکان‌هایی که در دسته آوارگی قرار نمی‌گیرند این یک عدد نجومی محسوب میشه. وسعت سرزمینی این مزیت رو داره که کنترل در رفتن موقت یا دائم مردم رو برای حکومت مشکل می‌کنه.
اما این عدد نجومی، تنها نیم درصد کل جمعیت این کشوره.‌ مردم کشورهایی که در زندان هستند باید به این درک برسند که مهاجرت شاید یه راه حل فردی باشه، اما یک راه حل جمعی نیست. اکثریت مطلق مردم نمی‌تونند جایی برن. ۹۹ و نیم درصد بقیه مردم، باید خود زندان رو یه کاریش کنند.
495
ایرانی‌ها وقتی میخوان به دوره‌ای خیلی دور از تاریخ ایران اشاره کنند، که یعنی «نمی‌دونم دقیقا کِی ولی خیلی قدیم‌ها»، میگن عهد تیرکمون‌شاه!
از قبل از اختراع توپ تا دوره مادها، محدوده وسیعیه که میشه این عنوان رو در موردش به کار برد. از منظر ذهن ایرانی در این محدوده وسیع زمانی، چند واقعیت مشترک وجود داشته. اینکه هیچ ابزاری نداشتند یا خیلی کم بوده. اینکه لباس‌شون مثل گونی بود و فقط دوتا ازش داشتند.‌ اینکه همه‌ش مریض می‌شدند. اینکه همه‌ش داشتند توسط اقوام مهاجم کشته می‌شدند. و اینکه فرهنگ‌شون خیلی عقب‌افتاده بود! و این آخری مهمه.
وقتی تور لیدر توریست‌هایی که از محوطه تاریخی یزد یا اصفهان دیدن می‌کنند، بشون درباره بادگیرها ‌و بناهای خشتی میگه، که این ساختمان‌ها در تابستان خنک بودند و در زمستان گرم، یک وضعیت مضحک بوجود میاد. شنونده حالتی تقریبا نزدیک به هاج و واج پیدا می‌کنه، بدون اینکه سوالی درباره فرهنگ براش ایجاد بشه. همچنان ذهنیتش درباره عهد تیرکمون‌شاه همونه که از قبل داشت، اما در مورد معمار این بناها استثناء قائل میشه. گویی که دنیای اون معمار یک سیاهچال بوده، و این فرد نابغه، همچون یوسف در چاه منتظر بوده کاروانی عبور کنه و بکشدش بالا!
اصلا این سوال براش پیش نمیاد که چرا ایرانی امروز، که قرن‌ها جلوتره، اگر پنجره دوجداره آپارتمانش رو ببنده، هوا دم می‌‌کنه و آلوده میشه، و اگه باز بذاره از سرما و گرما کلافه میشه. و اگر پیش اومد، با همون منطق یوسفانه توضیحش میده. که معماران امروزی یوسف نیستند و گرنه اینطور نمی‌شد! به‌هیچ‌وجه این نتیجه رو نمی‌گیره که این چیزها به فرهنگ هم ربط دارند. چون در اون صورت باید بپذیره که ایرانی‌های امروز از لحاظ فرهنگی از ایرانی‌های چندقرن پیش، عقب‌ترند.
و همینه. ربط دارند. اینکه کار را باید درست انجام داد بخشی از یک فرهنگه. اینکه با تمام امکانات موجود زمانه، باید بنایی ساخت که تنفس داشته باشد، بخشی از یک فرهنگه. اینکه باید از چیزهایی فراتر از پول لذت برد، مثل ساختن تمدنی که بماند، بخشی از یک فرهنگه.
کره‌جنوبی یک کتابخانه تاریخی داره که کره‌ای‌ها مثل این که یک نیروگاه اتمی باشه ازش مراقبت می‌کنند، یا دوست دارند که اونطور ازش مراقبت کنند. در این کتابخانه الواح چوبی نگهداری میشه. متون مذهبی آیین بودایی روی این چوب‌ها حک شده‌اند، و قدمتی چندصدساله دارند‌. با توجه به حجم متن، میشه گفت بزرگترین حجم دیتای تاکنون مخدوش نشده، توسط این الواح چوبی به بشر منتقل شده. به خاطر اهمیت بالای این میراث استثنایی، یک‌بار رییس‌جمهور‌شون پیشنهاد داد الواح رو منتقل کنند به انباری امن در وسط کوهستان که از گزند آتش دور باشه. چون ساختمان فعلی کتابخانه از چوب ساخته شده و ملت کره خیلی میترسن دچار آتش‌سوزی بشه. بنای بتنی و مجهزی ساختند و تعدادی از الواح رو منتقل کردند به اونجا. چند هفته نگذشته بود که مشاهده شد روی تعدادی از الواح داره چیزی شبیه کپک ایجاد میشه. رطوبت داشت چوب رو‌ خراب می‌کرد. در عرض چندصدسال آخ نگفته بود. اما چندهفته در بنای مدرن موند و نزدیک بود به فنا بره. سراسیمه...

ادامه 🔻
238
...هرچی آورده بودند رو دوباره برگردوندند سرجاش. اونایی که بنای اصلی رو ساخته بودند، کف بنا رو طوری با لایه‌هایی از مواد مختلف، از جمله خاکستر، پوشونده بودند، که رطوبت هوا رو به طور کامل جذب میکرد و اجازه نمیداد روی چوب بنشینه. پنجره‌ها و دریچه‌ها هم در سایزهای حساب‌شده‌ای طراحی شده بود که هوا همیشه از یک طرف وارد و از طرف دیگه خارج می‌شد. که البته هنوز دلیل جایگیری بعضی ازین دریچه‌ها رو نمی‌دونند.

آیا مهندس کره‌ای نمیدونه رطوبت چیست؟ البته که میدونه. آیا نمیدونه تهویه چیست؟ البته که میدونه. این فرهنگشه که از فرهنگ کره‌ای‌های چندصدسال قبل، پسرفت داشته. این فرهنگ پسرفته امروزشه که باعث میشه با خودش بگه یه سنگر بتنی میسازیم، سپس چندتا فن و هزاران سنسور نصب می‌کنیم، بعد میگذاریم کامپیوتر بقیه کارها را انجام بدهد، و ماهی فلان میلیون دلار از مالیات‌دهندگان می‌گیریم که این تشکیلات به صورت مداوم فعال باشد.
و تمدن فقط درباره بناها، جاده‌ها، پل‌ها، مدرسه‌ها، عبادتگاه‌ها نیست‌. درباره تولید آدم هم، است. و شاید فقط درباره همین است. آدمی که تمدن فعلی شما داره تولید می‌کنه چه محصولی است؟ درگیر چه چیزهایی است؟ چه چیزهایی رو تحمل می‌کنه و چه چیزهایی رو تحمل نمی‌کنه؟

در عهد تیرکمون‌شاه، آنتی‌بیوتیک نبود، اما آدم جنگجو زیاد بود. آدم‌هایی که یک روز صبح پا میشدن و به زن و بچه‌شون می‌گفتن من میرم و خیلی بعیده که برگردم. برای آب آشامیدنی ممکن بود خیلی پیاده‌روی کنند، اما هرچیزی رو نمیخوردند. جامعه امروز شما چی ساخته؟ مهندس‌هایی که یا زود فرار می‌کنند، یا از مبارزه فقط شعرخوانی بلدند، یا عمله‌‌ی دستگاه سرکوبند و تجهیزات پروپاگاندا و سانسورش رو تعمیر نگهداری می‌کنند. که یعنی هرچیزی رو میخورند. چند مهندس در اطراف‌تون می‌شناسید که در یکی ازین سه دسته نگنجه؟ مسئله هیچ‌کدوم‌شون این نیست که نمی‌دونند رطوبت چیست و تهویه چطور کار می‌کند. اغلب‌شون خوب درس خوندن. نشانه‌ش هم اینکه وقتی بخوان فرار کنند، آن سوی آب مسیر همواری برای پیشرفت دارند. یه سری راه‌ها برای کسانی که فقط میخوان درس بخونند، سنگفرش شده.

ما نیاز به آدم‌های قدیم نداریم. ما به آدم‌هایی نیاز داریم که اگه از آدم‌های قدیم جلوتر نیستند، حداقل عقب‌تر نباشند. ما فرهنگی نیاز داریم که در برابر ناهنجاری، کاری بیشتر از عصبانیت و خشم از دستش بربیاد. که اگه احتمال این وجود داشته باشه که زندگی روزانه‌ش به خاطر مبارزه به فقر مطلق سقوط کنه، نترسه. و کلا نترسه. و هیچوقت نترسه. و کار رو درست انجام بده. و تا انجام نداده ول نکنه.
خوب نیست آدم ترسوتر، کوته‌بین‌تر، و همه‌چیزخورتر از آدم‌های هزارسال پیش باشه. ما باید فرهنگ فعلی رو دور بریزیم و فرهنگی بسازیم که آدم‌های جنجگو و ول‌نکن بسازه. حاکمان ما جنون کنترل دارند. پس تمدن ما باید آدم‌هایی بسازه که نمیشه کنترل‌شون کرد. و گرنه تمدن نیست. یک کارگاه عمرانی آلوده‌ست.
670
برای ضربه زدن به اشرار باید بدونید چطور کار می‌کنند، تا بابت هر حرکتی که انجام میدن تعجب نکنید. وسط جنگ، وقت تعجب کردن نیست.

در روزگاران قدیم پادشاهی در چین حکمرانی می‌کرد که دو پسر داشت. پسر بزرگ‌تر آماده به دست گرفتن قدرت بود. اما خود پادشاه پسر کوچکترش رو ترجیح می‌داد. بنابراین دنبال راهی بود تا از شر پسر بزرگتر خلاص بشه. طبق رسم اون زمان، پسر بزرگتر رو به عنوان گروگان فرستاد به دربار یک حاکم دیگه که باش رقابت داشت. اون زمان امانت دادن فرزند مثل ارائه این تضمین بود که از سمت ما به شما حمله‌ای انجام نخواهد شد. و نقشه‌ای طراحی کرد که به نظر برسه در یک درگیری، پسرش در همونجایی که به عنوان گروگان زندگی می‌کنه، کشته میشه. اما همه‌چیز طبق نقشه پیش نمیره و پسر فرار می‌کنه و زنده میمونه. وقتی برمیگرده، پدر وانمود می‌کنه که خوشحاله که پسر بزرگش زنده‌ست و به پاس شجاعتش، یک مقام فرماندهی بش میده. اما این فقط برای روابط عمومی بود. پسر بزرگ فهمیده بود موضوع چیه، و پر از نفرت شده بود. بنابراین تصمیم گرفت پدرش رو بکشه. اما شرایط طوری نبود که بشه راحت حذفش کرد، چون طرفداران و مدافعان زیادی داشت‌. پس لازم بود افرادی رو انتخاب کنه، که اگه بشون گفت پدرم رو بزنید، تردید نکنند. برای گلچین کردن این افراد یک تیر مخصوص ساخت که نوکش طوری تراشیده شده بود که وقتی پرتاب می‌شد صدایی شبیه سوت ایجاد می‌کرد. در تمرینات ازین تیر استفاده می‌کرد و به افرادش گفته بود هرجا صدای سوت تیر من رو شنیدید، تیرتون رو دقیقا به همون سمت پرتاب کنید. ابتدا چند حیوان رو به عنوان هدف انتخاب کرد، و همه افراد صدای سوت رو دنبال می‌کردند و دقیقا به همون هدف می‌زدند. مرحله بعد اسب خودش رو هدف گرفت‌. این‌بار چندنفر از افرادش تردید کردند. چون به نظرشون رسید این درست نیست که آدم اسب فرمانده خودش رو بزنه. اون چندنفری رو که تردید کرده بودند همونجا اعدام کرد. مرحله بعد اسب پدرش رو هدف گرفت. و اندفعه هم چندنفر تردید کردند، و بلافاصله اعدام شدند. مرحله بعد زن خودش رو هدف کرد. این رو دیگه خیلی‌ها نمی‌تونستند بزنند‌. کی حاضر میشه زن فرمانده‌ش رو بکشه؟ این بار هم تردید کننده‌ها اعدام شدند. در نهایت تعداد خیلی کمی باقی موندند. دیگه مطمئن بود این‌ها هرچیزی رو می‌زنند. و با خیال راحت دستور تیراندازی به پدرش رو بشون داد، و اون‌ها هم انجام دادند. بعد ازون برادر کوچکتر رو هم به قتل رسوند، و به همون چیزی که می‌خواست رسید.

تو فرم استخدام تشکیلات اوباش‌سالار نمی‌پرسند «آیا حاضرید به بچه شانزده ساله که در وسط تظاهرات در حال فرار کردن است از پشت شلیک کنید؟». اوباش رو با تردیدهاشون فیلتر می‌کنند. کسی که در کشتن سگ ولگرد تردید می‌کنه رو همون اول میذارن کنار. در مرحله بعد کسی که در فحاشی به خانواده مردم تردید می کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در آزار دادن متهم تردید می‌کنه، میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در تجاوز به زندانی تردید می‌کنه میذارن کنار. مرحله بعد کسی که در دفن کردن شبانه کسی که همکارش به قتل رسونده تردید می‌کنه میذارن کنار. و نهایتا کسی که در شکنجه دادن کسی که هیچ گناهی مرتکب نشده تردید می‌کنه میذارن کنار. کسانی که باقی میمونند، از پشت به بچه شانزده ساله هم شلیک خواهند کرد.

هرکس که در مقابل مردم قرار گرفته، اتفاقی و تصادفی اونجا قرار نگرفته. همه بدون استثناء از فیلتر عبور کرده‌اند. ولی نه از فیلترهای اداری. بلکه از فیلتر تیرهایی که سوت می‌کشند.
1.03K
پرهیز از خشونت، یک آموزه اخلاقی نیست؛ یک استراتژی عقلانی و حتی غریزیه. برای اینکه هنگام مواجهه با خرس قهوه‌ای در وسط جنگل، حرکتی که تحریکش کنه انجام ندی، لازم نیست دوست‌دار حیوانات باشی. کافیه بدونی که اگه بیفته دنبالت، قهرمان دوی سرعت المپیک هم باشی بت میرسه. آشنایی با فیزیک خشونت، کافیه برای پرهیز داشتن از خشونت‌.
اما اگه همون خرس به همسفرت که در چادر خوابیده حمله کرده بود و کلنگ کوهنوردی همراهت بود، بهتره به جای پنیک یا فرار، با نوک تیز همون کلنگ یه کاری بکنی. این آموزه اخلاقیه.
کسانی که به پرهیز از خشونت دعوت می‌کنند، وانمود می‌کنند صراط مستقیمی کشف کرده‌اند که به ذهن دیگران نمیرسه. در حالی که به عقل بچه هم میرسه. اون چیزی که همیشه در تاریخ طرف ضعیف رو هل داده به سمت نادیده گرفتن پرهیز عقلانی از خشونت، تعهدات اخلاقی بوده. وقتی ساکنان کنستانتینوپل به مقاومت در برابر محاصره شهر توسط مسلمانان ادامه می‌دادند، می‌دونستند که خسته کردن دشمن این ریسک رو داره که اگر موفق شد شهر رو بگیره جوری مردم رو مجازات می‌کنه که گربه‌ها هم در امان نمانند. ولی به شهر تعهد داشتند. پس این ریسک رو پذیرفتند.

قاعده برخورد با گروگانگیر یک بانک اینه که ابتدا با گروگانگیر مذاکره بشه. اگه مذاکره جواب نداد، از خشونت استفاده خواهد شد. این پروتکلیه که همه مردم دنیا قبولش دارند و از دولت‌شون هم میخوان همین کار رو انجام بده. با این تبصره که نباید این خشونت طوری اعمال بشه که کل بانک با خاک یکسان بشه. اما اگه گروگانگیرها چند گروه شدند و هر گروه یک ساختمان مهم شهر رو گرفت باید چه کرد؟ مثلا یک گروه پمپ‌های آب شهر رو گرفت، و یک گروه پست‌های برق رو، و یک گروه بیمارستان‌ها رو، و یک گروه انبار نفت رو. در اون صورت هم باید اون تبصره رو رعایت کرد؟ مذاکره با گروگانگیر بانک به این دلیل موضوعیت داره که خود گروگانگیر در محاصره‌ست، چون نیروهای امنیتی به فضایی که خودش رو در اون قرار داده مسلطند. پس نیروی مسلط با گروگانگیر مذاکره می‌کنه تا به ازای شکستن محاصره، گروگان رو آزاد کنه. اما وقتی گروگانگیرها چند گروه شدند و طوری همه‌چیز رو به تسخیر درآوردن که اون‌ها به زندگی مردم مسلط شدند، دیگه محاصره‌ای وجود نداره که بشه از شکستنش به عنوان امتیازی که حاضریم بدهیم تا گروگان‌ها را آزاد کنند استفاده کرد. وقتی گروگانگیر محبوس در بانکه، با خاک یکسان نکردن ساختمان بانک، معنا داشت، چون بانک مال ما بود. چون یک عنصر متخاصم داخلش قرار گرفته دلیل کافی نبود برای اینکه چیزی که مال خودمونه رو نابود کنیم. اما وقتی این ماییم که محبوسیم، دیگه بانک، پمپ‌های آب، بیمارستان‌ها، پست‌های برق، پالایشگاه‌ها، سرورهای شبکه، مال ما نیست. پس محاسبات‌مون هم باید متفاوت باشه. آدم محبوس میدونه که با نابود کردن چیزهایی که مال خرس شده، داره خودش رو درگیر یک ریسک بالا می‌کنه. اما تعهد اخلاقی به خودش و بقیه محبوسان، وادارش می‌کنه این ریسک رو بپذیره.


کسی که به ضعیف توصیه به پرهیز از خشونت می‌کنه، باید جایگزین معرفی کنه. اگر نکرد، که نمی‌کنه، چون نداره؛ منظورش اینه که «تو ضعیفی، پس شلاق را تحمل کن تا بدترش سرت نیاد». کسانی که منظورشون اینه رو باید رسوا کرد. چون نباید اجازه داد ضداخلاق لباس منطق بپوشه. مخالفت لفظی با این افراد کافی نیست. باید با این‌ها پرخاش کرد.

t.me/anarchonomy
528
صحنه گریه‌های مصنوعی مردم کره شمالی برای رهبر وقت این کشور، وقتی که بیماره یا از دنیا رفته، برای مردمی که خارج ازون زندان بسر می‌برند، خیلی تئاتری و مضحک به نظر میاد. اما ازونجایی که در داخل زندان به تدریج و خزنده پیش رفته، دیگه برای کسی حالت تمسخرآمیز نداره.

مسخرگی‌های نرمالایز شده، علاوه بر اینکه از عوارض فرهنگ قلدرپرستی هستند، جزیی از برنامه پروپاگاندا هم هستند.
اگر شما حسن صباح بودید، لازم نبود به طرفداران جان برکف‌تون بگید بروید از فلان مسئله خشمگین شوید! خودشون خشمگین می‌شدند. فرق رهبرانی که رهبر نیستند، با کسانی که رهبرند در همینه که رهبر، لازم نداره در خفا یا آشکار به افرادش بگه آتش به اختیار عمل کنید. همینکه به زبان میاره، یعنی رهبر نیست، و اون‌ها هم مطیع نیستند.
در شرایطی که تشکیلات سرکوب و قلدری، میدونه که رهبری که در ویترین قرار داده، حسن صباح نیست؛ مجبور میشه «تئاتر اطاعت» برگزار کنه. این تئاتر، هم بخش نظری داره، و هم بخش عملی. بخش عملی شامل همه‌چیزهایی میشه که در خیابان‌ها و بازداشتگاه‌ها دیده میشه، و یا نمیشه. و اما بخش نظری درباره ری‌اکشن‌های فیکه. که به سه دسته عمده تقسیم میشن
Fake grieve
Fake outrage
Fake anger

اولی یعنی مصیبت‌زدگی فیک. مثال: ۱- ما کلی شهید دادیم ۲- در عصر ظهور، مومن فحش هم خواهد خورد
دومی یعنی برآشفتن فیک. مثال: ۱- دختره وسط خیابون لخت مادرزاد شد ۲- قرآن رو سوزوندند بعد با ادرارشون خاموشش کردند.
سومی یعنی خشم فیک. مثال: ۱- انتقام سخت می‌گیریم ۲- نمیذاریم خون مدافعان امنیت هدر بره.

کشته‌هایی که داده، به تخم چپش هم نیست. چون اساسا حیات انسانی براش ارزش نداره. اما ادای کسی که براش مهمه قبلا چه خون‌هایی داده شده رو درمیاره. خلاصه زندگیش رو میشه با ماتریالیسم توضیح داد، اما ادای کسی که داره برای زنده نگه‌داشتن ارزش‌ها خون‌دل میخوره رو درمیاره. تو گوشیش کلکسیون عکس و فیلم پورنه، اما ادای کسی که براش مهمه برهنگی دیده نشه رو درمیاره‌. هرکاری لازمه برای اینکه مردم تحریک بشن به پیامبر اسلام فحاشی کنند رو انجام میده، اما ادای کسی که براش مهمه چه بر سر قرآن میاد رو درمیاره. برای ایجاد ثبات در قدرت، تن به هر دریوزگی میده، اما ادای کسی که حاضره برای انتقام‌گیری قید همه منافعش رو بزنه رو درمیاره.

درست متناظر مراسم گریه‌های مصنوعی در کره شمالی، غصه خوردن‌های مصنوعی داریم، و غیرتی‌شدن‌های مصنوعی، و عصبانی شدن‌های مصنوعی. لازمه مردم بدونند که کجای کار، تئاتر است، و کجاش نیست. و بیشتر ازونی که تخمین می‌زنند، است.
691
اگه کانالم فقط همین سه تا پست آخر رو هم داشت، کارنامه‌ش تکمیل بود.
683
اطلاع‌رسانی طرف ضعیف درباره خشونتی که علیه دستگاه قدرت به کار برده، به علت تعیین‌کننده بودنش، باید چندین برابر اطلاع‌رسانی درباره خشونت متوحشانه‌ای باشه که از دستگاه سرکوب دریافت کرده. چون توحش اوباش گروگانگیر، یک خبر نیست. جرئت یافتن مردم و گستاخ شدن‌شون، خبره. اینکه به گروگان بدترین بلاها وارد شده، تکراریه. اینکه گستاخی بین گروگان‌ها واگیردار شده، جدیده.
اما اگه به هر شکلی درباره جنایت اوباش حاکم اطلاع‌رسانی شد، نباید جلوی جریان اطلاعات ایستاد. اگه کسی قراره با مطلع شدن از ابعاد خشونت، بترسه و پیاده بشه، بهتره پیاده بشه. چون اگه الان هم پیاده نشه، کمی جلوتر پیاده خواهد شد. اونی که با استناد به آستانه ظرفیت روانی خودش، تعیین می‌کنه که مرز موجه بودن مبارزه کجاست، خیلی زود جا زدن رو توجیه خواهد کرد.
411
مجازات متناسب با خسارات وارده، مربوط به جوامع متمدنی میشه که قانون بر دولت مسلطه. تحت حاکمیت اوباش، کسی که یک دوربین نظارتی رو از بین میبره، ممکنه همون مجازاتی رو دریافت کنه که کسی که لوله انتقال نفت رو منهدم می‌کنه دریافت می‌کنه. این یک برآورد درباره آینده نیست. این واقعیت زندگی تحت حاکمیت اوباشه. کافیه مردم خوب ببینند. مجازاتی که یک دختر هجده ساله در بلوار کشاورز بابت جیغ زدن دریافت کرد، چه تفاوتی داشت با مجازات یک فعال سیاسی کرد که یه جایی در برهوت کمین کرده و ماشین حامل کارکنان سپاه رو به رگبار بسته بود؟ هیچ تفاوتی وجود نداشت. اون دختر با خودش اینطور فکر می‌کرد که من اون کارهای خطرناک و گنگستری و خون‌آلود رو انجام نمیدم. پس با من باید یه جور دیگه رفتار کنند. اما خیلی دیر متوجه شد که جور دیگه‌ای وجود نداره.
باید بدیهی باشه ولی متأسفانه فهماندن همین اصل بدیهی به عموم مردم داره خیلی وقت می‌گیره: «وقتی حداکثر مجازات در انتظار هر سطحی از نافرمانی است، نباید به کمتر از حداکثر نافرمانی قناعت کرد».
تو که یک روز زدن دوربین نظارتی رو هم افراط قلمداد می‌کردی، و حالا فهمیدی که انجامش واجبه. پله‌های بعدی رو هم بی‌زحمت سه‌تا سه‌تا بپر، قربانت گردم.
620
اگه موقع برگشتن به خونه، از دور ببینی یه دزد با قمه داره از پنجره وارد اتاق دخترت میشه، واکنش اولیه‌ت اینه که سر و صدا کنی تا مردم جمع بشن و آقای دزد مجبور بشه فرار را بر قرار ترجیح بده. اما اگه کسی تو خیابون نبود چی؟ باز هم رو به آسمان جیغ میزنی؟ یا یه کار دیگه می‌کنی؟
من نمی‌دونم شما چرا هنوز تو مرحله اول هستید. اینترنت هست، کمابیش، سر و صدا هست، خبر هست.. اگه ساندویچ‌گاززن میخواست اهمیت بده تا الان داده بود. پس باید ولش کنی و بری مرحله بعد. و کاری که تو مرحله بعد انجام میدی، هرچیزی که هست، لنگ آدم‌هایی که ممکنه بت گوش بدهند یا ندهند نیست!

دم و تشکیلات زایمان رو ندارم در بدنم، ولی فکر کنم زاییدن، راحت‌تر از متقاعد کردن این مردم به رفتن به مرحله بعد باشه!
502
همین چندروز پیش دستگاه پروپاگاندای دولت روسیه یه اینفوگرافی منتشر کرده بود که با رسم شکل توضیح میداد پل استراتژیک کریمه رو نمیشه زد اصلا، چون با ده پونزده لایه نظامی امنیتی محافظت میشه! از ناو و ماهواره گرفته تا دلفین‌های رباتیک! بعد دیروز اوکراینی‌ها همین پل رو ترکوندند!
انسان از خنده بمیرد رواست. ولی یک واقعیت رو درباره سیستم‌های بسته عیان می‌کنه: وقتی تشکیلات به تبلیغات اعتیاد پیدا می‌کنه، حتی وقتی چشم‌هاش رو تیز می‌کنه هم نمیتونه جلوی خودش رو درست ببینه. مشکل این نیست که خرج نمی‌کنه. مشکل اینه که نمی‌بینه تهدید کجاست.

به همین ترتیب، وقتی کسی درباره ابعاد دستگاه سرکوب صحبت می‌کنه، داره ابعاد مخارج رو میگه.
و این یک دیتای پرته. هم شما این دیتای پرت رو جدی می‌گیری، هم خود دستگاه سرکوب. برای همین، هم شما از کمبود نیرو و زیرساخت امنیتی‌شون شوکه میشی، هم خودشون.
456
بهشت اجباری، یک عبارت خودمتناقضه. از لحاظ مفهومی، معنا نداره که کسی بگه ما بهشت اجباری نمی‌خواهیم! ژیمناستیک آخوند با واژگان، نمیتونه به این عبارت معنا ببخشه؛ پس نخواستنش هم معنا نداره.
بهشت، خود انتخاب است. چون حالتی از حیات است که از انتخاب نکردن جهنم متولد شده. و زمانی جهنم انتخاب نمی‌شود که حس شده باشد. با دیده و شنیده کسی جهنم رو رد نمی‌کنه. این مردم شوروی بودند که می‌دونستند شوروی واقعا چیست. نه مردم آمریکا که دشمن شوروی بود. اگه دینداری، انتخاب نکردن جهنم است، باید نقطه مقابل دینداری، مثل بی‌قیدی به شرع، جهنمی ساخته بوده باشه که مردم حسش کرده باشند. آیا می‌کنند؟ خیر. وقتی محمد قیام کرد، جهنمی از تبعیض وجود داشت، که کنار گذاشتنش بهشت میساخت. برای همین مردم دین محمد رو پذیرفتند. جهنمی که دیندار سَبُکِ امروز تعریف کرده، وجود خارجی نداره. و چیزی که وجود نداره رو نمیشه انتخاب کرد یا نکرد. و وقتی جهنمی نیست که انتخابش نکنیم، بهشتی هم در کار نخواهد بود. وقتی میگی بهشت اجباری نمی‌خواهم، داری تلویحا تأیید می‌کنی که بهشتی هست، ولی نمیخوای به زور واردش بشی. اما موضوع به زور وارد شدن به اون نیست. موضوع وجود داشتنشه.

البته اینطور نیست که جهنمی وجود نداشته باشه. جهنم یعنی همین که به مردم بی‌دفاع تیرخلاص بزنند و تصمیم جامعه این نباشه که اوباش رو با توسل به هر نوعی از خشونت متلاشی کنه. پس بهشتی هم وجود داره. و اون حالتیه که مردم چنین جهنمی رو انتخاب نکنند. اما جهنمی که دیندار ازش صحبت می‌کنه، وجود نداره. پس بهشتی هم که ازش صحبت می‌کنه وجود نداره. به فیک بودنش اشاره کن، نه به ورودیش.
320
«اگه سپاه تحریم بشه اونایی که تو سپاه خدمت کردن هم تحریم میشن» ادامه همون «تحریم نفت سفره مردم عادی رو کوچک می‌کنه»ست، اما یکم فردی‌تر شده.

هرکس می‌پذیره که بره سربازی، که شرم‌آوره عادت کردیم کلمه خدمت رو در موردش به کار ببریم، داوطلبانه میره. هیچ‌وقت اجباری وجود نداره. نرفتن، میتونه باعث تخریب زندگی بشه. و هزینه عملگی نکردن برای اوباش، همینه. داوطلبانه انتخاب می‌کنند ننگ این عملگی رو بپذیرند، و در عوض زندگی‌شون تخریب نشه. «باید یه جور با شر بجنگیم که زندگی‌مون خراب نشه» حرف کسانیه که نمیخوان بجنگند.
از قضا، تحریم‌های سیستماتیک در درازمدت به کاهش هزینه منجر میشه نه افزایشش. چون بازدارندگی شفاف تحریم، میتونه نافرمانی‌های گله‌ای ایجاد کنه. اما در حال حاضر، کسی که به خفت عملگی برای اوباش تن نمیده، در یک مبارزه شخصی قرار می‌گیره. همه کسانی که تن دادند، که شامل میلیون‌ها نفر میشه، به همه کسانی که تن ندادند، خیانت کردند. این رو هیچوقت رضا پهلوی که میخواد با همه نایس باشه نمیگه. من میگم.
480
تشکیلات سرکوب همیشه مطالبات جامعه رو به دهک‌های بالای جامعه نسبت می‌داد تا به قشر ضعیف‌تر، که همواره از شورش‌شون می‌ترسیده، القاء کنه که سر و صداهای بیرون مربوط به شما نیست، مربوط به شکم‌سیرهاست، پس بهتره خودتون رو قاطی نکنید.
و حجاب هم یکی ازین سوژه‌هاست. تم اصلی تبلیغات این بود که زنان خانواده‌های مرفه، چون غم نان ندارند، دغدغه‌شون رها شدن از سی سانت پارچه‌ نازکی است که روی سرشون انداخته‌اند.
اما واقعیت اون بیرون درست معکوس این پیام بود. خانواده‌های مرفه، که بخش قابل توجهی ازون‌ها از وابستگان شبکه الیگارشی نظام هستند، هیچوقت دغدغه حجاب نداشتند. چون یا زندگی پابلیک نداشتند، یا زندگی پابلیک‌شون رو در خارج از ایران تجربه می‌کردند. حجاب، برای زنی است که بیرون می‌رود. زن مرفه وابسته به الیگارشی نیاز به بیرون رفتن نداشت. نه احتیاج داشت کار بکنه، نه احتیاج داشت ازین راسته به اون راسته بازار سرگردان بشه برای پیدا کردن جنسی که ارزانتره. باشگاه در طبقه همکف برج محل سکونتش بود، و یا مربی فیتنس شخصی داشت. اگه قرار بود خیابان‌گردی کنه، در دوبی می‌کرد، یا استانبول. دلار سوبسیددار هم خریددرمانیش رو ساپورت می‌کرد.
خفت حجاب رو زنی حس می‌کرد که باید کار می‌کرد. باید مترو سوار می‌شد. و بعد ازون اتوبوس. و گاهی تاکسی. و در پیاده‌روهای شلوغ، زیر آفتاب، کیسه خریدش رو ازین مغازه به اون مغازه خِرکش می‌کرد، و تو صف ارباب رجوعان اداره‌ای می‌ایستاد که سیستم تهویه نداره. حجاب دقیقا دغدغه طبقه متوسط و پایین‌تر بود، و هست. پایین‌ترین طبقات، اگه فریاد اعتراضی کمتری داشتند، به این دلیله که از قشر منتظرند. این‌ها در حجاب، هم‌تیمی طبقه متوسط هستند، اما فضای داخل خانه اجازه نمیده این هم‌تیمی بودن رو ابراز کنند. از منظر اون‌ها تغییر فقط زمانی رخ میده که بازیگران طبقه متوسط، استانداردهای جدید رو به همه‌جا تحمیل کنند، تا شامل خانه اون‌ها هم بشه. دختری که در خیابان شالش رو به آتش میسپاره، میلیون‌ها دختر دیگه در پشت‌سرش داره، اما اغلب‌شون «متحدان ساکت» هستند. حتی همون اوباشی که به پشتوانه باتوم برقی نعره می‌زنند که «شما میخواید لخت بیایید خیابون»، در خانه خواهر، همسر، و یا دختری دارند، که دوست دارند اونی که باتوم خورده برنده بشه.

آزادی پوشش اگه مطالبه خانواده‌های مرفهی که وابسته به الیگارشی هستند بود، تا الان براش یک «علاج» پیدا کرده بودند. مطالبه اون‌ها نیست.
806
برادر، الان در مرحله‌ای هستیم که این «حیرت‌انگیز» باشه؟
معلومه که در #گله_گاو‌ برای هیچ‌ گاوی مهم نیست سرنوشت گله چی میشه. فقط علفی که در مقابل دهانش قرار می‌گیره، یا می‌تونست قرار بگیره، براش اهمیت داره.
عزیز من، این‌ها تا آخرین لحظه حاضرند خون بریزند تا علف خودشون رو حفظ کنند، اما اگه احیانا، همه‌چی از هم پاشید و خلافت سقوط کرد، افسرده نخواهند شد. زانوی غم بغل نخواهند گرفت. عمدن اوردوز نخواهند کرد. همون حزب‌اللهی که میگه «ما خون دادیم انقلاب کردیم، شما هم خون بدید انقلاب کنید»، اگه بازی رو باخت و نظام محبوبش رو از دست داد، افسوس نمیخوره. بلکه میگرده ببینه در نظام جدید چطور میتونه به علف دسترسی پیدا کنه. باید به چه زبونی به شما بگم که در بطن این نظام ایدئولوژیک مذهبی، یک نیهیلیسم چرک جهان‌سومی قرار داره؟
580
درباره اینکه چرا قیام مردمی رهبر ندارد، و چرا بهتر شد که ندارد، قبلا نوشتم. درباره اینکه کاری که باید انجام شود، سوراخ کردن کشتی است هم نوشتم. اما با همه این‌ها نمیشه برای این مردم تکلیف تعیین کرد، و چهار سال پیش نوشتم خوبه که نمیشه. قرار نیست کسی طراح باشه، چون این انقلاب پروژه کسی نیست. بنابراین معنی نداره درباره نتیجه حرف بزنیم. ما باید با علم به اینکه نمی‌دانیم چه خواهد شد پیش بریم. ممکنه این پیشروی، شامل اتفاقات سوپرایزکننده‌ای باشه، و میتونه تنها محدود به انتقال نفرت به نسل آینده بشه. اگر دومی بود هم نباید تصور کرد شکستی رخ داده. ما نمی‌تونیم شکست بخوریم. چون شکست به معنی افتادن به سطحی پایین‌تره. ما سطحی پایین‌تر ازین که در اون هستیم نمی‌شناسیم. پس برای ما، هر قدمی که جلو میریم، خود نتیجه‌ست. حتی اگه فقط انتقال نفرت بوده باشه. نفرت رو نباید دست‌کم گرفت. چون علاوه بر اینکه مثل باروت عمل می‌کنه، خاصیت رسوب‌زایی داره. شاید مردم متوجه نباشند، اما خیلی از تحولات امروز در این جامعه، به قتل ستار بهشتی و نفرتی که پراکنده کرد برمیگرده. نفرت امروز روی نفرت دیروز، سوار میشه، و نفرت فردا روی نفرت امروز. و یه جایی این دیوار رسوبی از سنگینی زیاد به یک طرف کج میشه و روی چیزی که زیرش قرار گرفته فرو خواهد ریخت. قرار نیست بدونیم چطور اتفاق خواهد افتاد. ما فقط باید سنگین‌ترش کنیم.

t.me/anarchonomy
506
هنوز در مناطقی از ایران قبیله هویت زنده‌ای داره و خودش رو در مسائل زندگی بروز میده. از ازدواج‌های بین خاندانی گرفته، تا استخدام‌های رانتی در دستگاه‌های دولتی. اما این باعث شده این سوء تفاهم بوجود بیاد که کارکرد سیاسی هم دارند، و ازین جهت عده‌ای منتظرند فراخوان قیام و اعتراض از طرف سران این قبایل صادر بشه.‌
موتور هشت سیلندر صداش زیاده، ولی هر موتوری که صداش زیاده، هشت سیلندر نیست، بلکه احتمالا یه چیزیش خرابه! در ایران هم صدای قبیله زیاده، چون درست کار نمی‌کنه؛ نه اینکه نقش مهمی داره.

در زمانه ما هم قبیله‌گرایی وجود داره، اما دیگه ربطی به ایل و تبار نداره. قبیله‌های امروز درباره چارچوب‌های فکری هستند؛ نه نسبت های فامیلی و وابستگی‌های جغرافیایی. دغدغه برای محیط‌زیست، قبیله خودش رو داره، و طرفداری از سوخت فسیلی طرفدار خودش رو. آزادی بیان مطلق، قبیله خودش رو داره، و طرفداری از اینترنت پاک که سانسور رو میطلبه، قبیله خودش رو.
تفاوت قبیله‌های امروزی با قبایل ایلی اینه که امروز مردم می‌تونند قبیله‌شون رو سوئیچ کنند! و وقتی این کار رو می‌کنند که حس کنند چارچوب فکری قبیله‌ای که فعلا عضوش هستند، طرف بازنده‌ست.
خیلی ازون‌هایی که نظام مدیریتی حکومت چین رو ستایش می‌کردند، بعد از کرونا، قبیله رو عوض کردند. چون مردم را مثل سگ در قفس انداختن به بهانه کنترل ویروس، بش نمیخوره ایده برنده باشه. خیلی‌ها که روسیه رو قطبی مقابل آمریکا می‌دیدند، قبیله رو عوض کردند، چون ارتشی که از پس اشغال یک کشور ضعیف همسایه و همزبان برنمیاد، پوک‌تر ازینه که آلترناتیو آمریکا باشه، پس اون ایده قطب مقابل، برنده به نظر نمیاد. ممکنه سوئیچ کردن‌ها خیلی ساکت و پنهان رخ بده. چون مردم علاقه ندارن بیان بگن قبلا روی اسب بازنده شرط بسته بودم! وقتی معلوم میشه سوئیچ کردن، که قبیله قبلی‌شون در وضعیت بدی قرار می‌گیره، اما براش دلسوزی و دغدغه نشون نمیدن‌.

ایده‌های برنده در بالای تپه قرار می‌گیرند، و بازنده‌هایی که اون پایین هستند رو آب خواهد برد. در یک روند کاملا طبیعی، عده زیادی با بررسی اجمالی وضعیت تپه و دره، به این نتیجه می‌رسند که باید قبیله رو سوئیچ کنند تا در بالای تپه قرار بگیرند. بنابراین مکانیزم اینکه هر فرد خودش رو در چه موقعیتی قرار میده، به وضعیت برنده‌ها و بازنده‌ها بستگی داره، نه حکم و فراخوان یک پیرمرد که ریش‌سفید یک ایل و قبیله‌ست.
196
Eugenia Piwińska

تو جنگ جهانی دوم فعال تشکل‌های کارگری در لهستان بود. گشتاپو دستگیرش کرد و فرستادنش به اردوگاه مایدانک. جهنمی که در اون حداقل صدهزارنفر رو کشتند. تو کمپ مخصوص زنان افتاد. جایی که بچه‌های خردسال زن‌ها رو ازشون جدا می‌کردند و دسته‌جمعی اعدام‌شون می‌کردند. در چنین جایی زنده موند. و حتی به کمک چند زن دیگه دولت زیرزمینی زندان رو تشکیل دادند، و مسئولیت کمیسیون فرهنگ و آموزش رو به عهده گرفته بود! به زن‌ها درس سیاست می‌دادند، و اینکه چرخ دنیا داره چطور میچرخه. بعد از جنگ باز هم به فعالیت برای اتحادیه‌های کارگری ادامه داد. اندفعه اوباش شوروی دستگیرش کردند و شکنجه‌ش دادند. و بعد از مدتی ولش کردند. و باز به فعالیتش ادامه داد.

هر فکری در سرت داری و برای هر هدفی میجنگی، باید همینقدر آماده همه‌چیز باشی. طوری که انگار آماده به دنیا اومدی.
644
ایرانی عزیز مقیم خارج کشور، کمترین اثر تظاهرات و سر و صدای شما در غرب این بوده که آلمان، فاکینگ آلمان، که همیشه به بهانه‌های مختلف مانع تحریم آخوندها بوده، درباره تحریم آخوندها صحبت می‌کنه. می‌دونم تحریم اساسی و سیستماتیکی نیست و وزن نمادینش بیشتره، اما مهم تغییر رویه‌ست.
شما پتانسیل این رو دارید که سیاستمدار مماشات‌کننده با آخوند رو طوری تحت فشار قرار بدید که خودش به این نتیجه برسه که این مماشات میتونه آینده زندگی سیاسیش رو به فنا بده.‌ ازین پتانسیل استفاده کنید.
748
راهی نداره تراکت چاپ کنیم که روش نوشته باشه:

بسیجی‌ای که فوتبالیست شده فوتبالیست نیست فوتبال‌دوست ساده‌لوح عزیز، بسیجی است.
بسیجی‌ای که استاد دانشگاه شده استاد دانشگاه نیست دانشجوی ساده‌لوح عزیز، بسیجی است.
بسیجی‌ای که کارخانه‌دار شده کارآفرین نیست طرفدار بازارآزاد ساده‌لوح عزیز، بسیجی است.

بعد تو مترو پخش کنیم؟
558