Anarchonomy
وقتی میگفتم بچهها رو نباید فرستاد به مدارس و دانشگاههای داعش، که خود اینکه لازمه چنین چیزی گفته بشه در نوع خودش عجیبه، میگفتند اینها تنها راه رسیدن به شغل مناسبه. اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی میشد…
زندگی اردوگاهی باعث شده همواره در سطح باقی بمونیم، و هیچ تعمقی درباره واژههایی که همه جا استفاده میکنیم اتفاق نیفته. مثل این که «آموزش چیست؟». وقتی خبر روز درباره توزیع صابونه، نمیشه درباره اینکه بهداشت چیست صحبت کرد. وقتی کل توان پردازشگر مغز خلاصه شده به «یه مدرک جور کن برای خودت فردا عاطل و باطل نشی تو این مملکت»، فرصت وجود نخواهد داشت که ازش بپرسی «بعدش چی؟ بعد عاطل و باطل نبودن چی میشه؟» یا «بعد مهاجرت چی؟ بعد شهروند یک کشور دیگه شدن، تکلیفم با حیاتم که نصفش آلردی رفته چیه؟».
تربیت چیزی نیست جز تلاش مدیرانت، برای استاندارد کردنت، تا به شانهی جامعه گیر نکنی.
مدیرانت بسته به زمان و شرایط، میتونه پدر و مادرت باشند، و میتونه «استیت» باشه. اگه استاندارد نباشی، یک گره خواهی بود، که به شانه گیر میکنه. این اقتدارگرایانهست، ولی توجیه تکاملی داره. اجتماعی که درگیر گرهها باشه، احتمالا بقای خودش رو از دست خواهد داد. پس منطقیه که «استاندارد کن و بمان» در دستور کار قرار بگیره.
آموزش هیچوقت درباره آماده کردنت برای شغل نیست. شغلی که پیدا میکنی، حاصل توانایی خودت در وصل کردن تلاش جامعه برای استاندارد کردنت، و تلاش همون جامعه برای استفاده کردن ازته. تو یه شورت سیرکوئیت بین یک منفعتطلبی جامعه، و یک منفعتطلبی دیگهش ایجاد میکنی، و جرقهش میشه دستمزد ماهانهت.
برای اینکه یک «من خوب» برای یک ما باشی تربیت میشی و آموزش میبینی. برای اینکه فقط «من» باشی، آموزشی وجود نداره. برای همینه که نمیدونی «بعد استخدام چی؟»، و «بعد مهاجرت چی؟» و «بعد مادر شدن چی؟».
برای من شدن، و سپس عبور کردن ازش، باید معلم خودت باشی. معلمی که سخت میگیره و چشمپوشی نمیکنه. معلمی که هرروز امتحان میگیره و خارج از کتاب سوال میده.
تربیت چیزی نیست جز تلاش مدیرانت، برای استاندارد کردنت، تا به شانهی جامعه گیر نکنی.
مدیرانت بسته به زمان و شرایط، میتونه پدر و مادرت باشند، و میتونه «استیت» باشه. اگه استاندارد نباشی، یک گره خواهی بود، که به شانه گیر میکنه. این اقتدارگرایانهست، ولی توجیه تکاملی داره. اجتماعی که درگیر گرهها باشه، احتمالا بقای خودش رو از دست خواهد داد. پس منطقیه که «استاندارد کن و بمان» در دستور کار قرار بگیره.
آموزش هیچوقت درباره آماده کردنت برای شغل نیست. شغلی که پیدا میکنی، حاصل توانایی خودت در وصل کردن تلاش جامعه برای استاندارد کردنت، و تلاش همون جامعه برای استفاده کردن ازته. تو یه شورت سیرکوئیت بین یک منفعتطلبی جامعه، و یک منفعتطلبی دیگهش ایجاد میکنی، و جرقهش میشه دستمزد ماهانهت.
برای اینکه یک «من خوب» برای یک ما باشی تربیت میشی و آموزش میبینی. برای اینکه فقط «من» باشی، آموزشی وجود نداره. برای همینه که نمیدونی «بعد استخدام چی؟»، و «بعد مهاجرت چی؟» و «بعد مادر شدن چی؟».
برای من شدن، و سپس عبور کردن ازش، باید معلم خودت باشی. معلمی که سخت میگیره و چشمپوشی نمیکنه. معلمی که هرروز امتحان میگیره و خارج از کتاب سوال میده.
Anarchonomy
تکملهای نداره. سقطی که به ریچوال مدرن تبدیل شده، آئین زندگیستیزهاست، که باید در برابرشون ایستاد. اینکه اوباش برای تأمین گوشت نظامی ارزان، جلوش مانع ایجاد میکنند تغییری در این اصل ایجاد نمیکنه. همونطور که بچهگانهست از اذان متنفر بشی چون وقت اذان آدم…
شیعه همونیه که با یه بشگن میتونه اعلام کنه از فردا یه کاری که تا دیروز حرام بود، حلال است. نظر من درباره حیات، فیکسه.
Anarchonomy
شیعه همونیه که با یه بشگن میتونه اعلام کنه از فردا یه کاری که تا دیروز حرام بود، حلال است. نظر من درباره حیات، فیکسه.
وقتی بچه جهانسومی درباره «بند» با من صحبت میکنه.
شرکتی که یه گوشه از تمدن بشری روی دوششه، توی محصولی که در تمام دنیا فقط خودش میتونه تولیدش کنه، و برای ساختش دانشی به کار گرفته که باید چندسال مطالعه کرد تا فقط فهمید چطور مونتاژ شده، فقط ۳۰ درصد سود به دست میاره.
اینجوری میشه که اون جامعهای که این شرکت ازش بیرون میاد، دنیا رو اداره میکنه، و جامعهای که سود دویست درصدی برای کاری که هنری نیست رو کلید سعادت میبینه، به یک کشور آویزان و ولمعطل تبدیل میشه.
اینجوری میشه که اون جامعهای که این شرکت ازش بیرون میاد، دنیا رو اداره میکنه، و جامعهای که سود دویست درصدی برای کاری که هنری نیست رو کلید سعادت میبینه، به یک کشور آویزان و ولمعطل تبدیل میشه.
اگه من تو تیم اشرار بودم، و میدیدم مردم دارند پاسخ هر سطحی از شرارت رو صرفا با «خدا لعنتشون کنه» میدن، هرچه سریعتر ریال دیجیتال قابل پروگرام رو راهاندازی و چاپ اسکناس رو متوقف میکردم و یک مهلت یکماهه تعیین میکردم تا هرکس اسکناس داره برای تبدیلش به ریال دیجیتال به بانکهای منتخب مراجعه کنه، و بعد از اتمام اون مهلت یکماهه تمام بانکها رو ملزم میکردم از پذیرفتن هر نوع اسکناس در هر مبلغی خودداری کنند، و بلافاصله بعد ازینکه تمام اسکناسها جمع شد و تمام تراکنشها با ریال دیجیتال انجام شد، پروگرام کردنش رو شروع میکردم تا امکان خرید کالاهای خارجی محدود، و امکان خرید کالای قاچاق غیرممکن بشه، و تمام حقوق پرداختی ادارات و سازمانها و شرکتهای خصوصی تاریخ انقضاء یکماهه داشته باشه که اگه در اون مدت خرج نشد از حساب حذف بشه، و نصف مبلغ حقوق ماهیانه فقط در صورت خرید از برندهایی که خودم ازشون منتفع هستم قابل خرج کردن باشه.
شانس آوردید که من رو ندارند.
شانس آوردید که من رو ندارند.
کاری که مربیان مدیتیشن از شاگردانشون توقع دارند که در ده روز بش مسلط بشن، من در یک ساعت انجام میدادم. روش خوابیدن سریع که ارتش آمریکا آموزش میده رو یک روزه یاد گرفتم.
بعد فکر کردم خبریه. با اعتماد به نفس، به خودم گفتم پس اسپاسم شکمی که به فاکم میده رو هم با تمرکز ذهنی و آزادسازی عضلات باید بتونم درست کنم. چندین بار تست کردم. و نشد. یه روز رفتم به تزریقاتچی گفتم برای این موارد چی میزنید؟ اسمش رو گفت رفتم خریدم و دادم زد. تایم گرفتم سه دقیقه و چهل ثانیه بعد دردم برطرف شد.
همین، نصف بولشتهایی که فرهنگ، عرف، سنت، آموزش و پرورش، پادکستها، وبلاگها، ریخته بودند تو ذهنم، شست برد.
بعد فکر کردم خبریه. با اعتماد به نفس، به خودم گفتم پس اسپاسم شکمی که به فاکم میده رو هم با تمرکز ذهنی و آزادسازی عضلات باید بتونم درست کنم. چندین بار تست کردم. و نشد. یه روز رفتم به تزریقاتچی گفتم برای این موارد چی میزنید؟ اسمش رو گفت رفتم خریدم و دادم زد. تایم گرفتم سه دقیقه و چهل ثانیه بعد دردم برطرف شد.
همین، نصف بولشتهایی که فرهنگ، عرف، سنت، آموزش و پرورش، پادکستها، وبلاگها، ریخته بودند تو ذهنم، شست برد.
داخل تراژدی جمهوری اسلامی یک کمدی جاساز شده، و اون اینه که حتی وقتی بخواد بگه کارهای نیست هم کسی باور نمیکنه، چون پوچگرایی با وجود اینکه ذاتا باید از هفت دولت آزاد باشه، میتونه اسیر یک قدرت بزرگتر بشه.
کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ کمکی به وضع اوباش شیعه در جنگ غزه نمیکنه، بلکه بدترش هم میکنه، اما با پوچگرایی شیعی تطبیق داره. بنابراین روسیه میتونه این کار رو انجام بده، و جام رو بذاره تو بار برادران یوسف. چون عبور از خط قرمز، موضع ترامپ رو تقویت میکنه، و اگه برنده بشه کمک نظامی به اوکراین کمپلت تعطیل میشه. این نگاه روسهاست، و دنبال منطقی بودنش نباید بود. نگاه اونها شامل این نیز میشود که «تگزاس نزدیکه تجزیه بشه!». چون همونطور که قبلا نوشتم خاصیت سیستمهای خلاف و بسته اینه که خودشون خر پروپاگاندای خودشون میشن. فیلم بازی نمیکنند، واقعا فکر میکنند تگزاس در آستانه تجزیهست، یا پتانسیلش رو داره. چون کلا یک نسخه دیگه از واقعیت ساخته شده و مصرف میشه. بنابراین تصمیمات عملیاتی هم که میگیرند، در راستای قصههاییه که بش باور دارند.
کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ کمکی به وضع اوباش شیعه در جنگ غزه نمیکنه، بلکه بدترش هم میکنه، اما با پوچگرایی شیعی تطبیق داره. بنابراین روسیه میتونه این کار رو انجام بده، و جام رو بذاره تو بار برادران یوسف. چون عبور از خط قرمز، موضع ترامپ رو تقویت میکنه، و اگه برنده بشه کمک نظامی به اوکراین کمپلت تعطیل میشه. این نگاه روسهاست، و دنبال منطقی بودنش نباید بود. نگاه اونها شامل این نیز میشود که «تگزاس نزدیکه تجزیه بشه!». چون همونطور که قبلا نوشتم خاصیت سیستمهای خلاف و بسته اینه که خودشون خر پروپاگاندای خودشون میشن. فیلم بازی نمیکنند، واقعا فکر میکنند تگزاس در آستانه تجزیهست، یا پتانسیلش رو داره. چون کلا یک نسخه دیگه از واقعیت ساخته شده و مصرف میشه. بنابراین تصمیمات عملیاتی هم که میگیرند، در راستای قصههاییه که بش باور دارند.
Anarchonomy
داخل تراژدی جمهوری اسلامی یک کمدی جاساز شده، و اون اینه که حتی وقتی بخواد بگه کارهای نیست هم کسی باور نمیکنه، چون پوچگرایی با وجود اینکه ذاتا باید از هفت دولت آزاد باشه، میتونه اسیر یک قدرت بزرگتر بشه. کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ…
بین ایرانیها، مخصوصا در بین تحصیلکردهها، رایج شده که میگن ایران مستعمره چین و روسیه شده است! که کاملا نامربوطه. علاوه بر اینکه استعمار آثار توسعهای داره، که استعمارگر میاد زیرساخت میسازه و سرمایهگذاری میکنه، کنترل از بالا به پایین هم باید در اون دیده بشه، که در مورد ایران وجود نداره. ایران مستعمره هیچ قدرتی نیست. بلکه از پوچگرایی سیستماتیک و هرج و مرج حکمرانیش، استفادههای رندوم میکنند. و این رندوم بودنشه که به مراتب از استعمار بدترش کرده.
فلسفه وجودی قوانین آنتیتراست جلوگیری از ایجاد مونوپلی در بازاره. اما عملا داره نحوه انجام بیزینس رو تغییر میده. تو دنیای امروز، سرپا نگه داشتن استارتآپ کار دشواریه، و بیشترشون مثل برگ خزان میریزند. بنابراین یک سیاست مدیریتی شکل گرفت حول این هدفگذاری که «شرکت رو تا یه جایی ببریم جلو که یکی از غولهای بازار بخردش». اینجوری میشد ریسک بیشتری هم انجام داد، چون هزینههای اون ریسک بعلاوه هزینههای بزرگ شدن شرکت، بعدا میفتاد رو دوش اون غول خریدار، که پول خرد ته جیبش هم حساب نمیشد.
وقتی اجازه ندن غولها این شرکتهای کوچکتر و شکننده رو بخرن، این سیاست بتدریج جمع میشه. که یعنی ریسکها کوچکتر و خلاقیتهای مرتبط با اون ریسکها کمتر میشه. همچنین روی اشتغال هم تأثیر منفی میذاره، چون اگه قرار باشه فرضشون این باشه که چند قدم جلوتر قرار نیست یک غول بیاد ما رو بخره، از همون ابتدا با حداکثر خساست استخدام انجام میدن.
قانونگذار فکر میکنه فکر همهجارو کرده، ولی نهایتا یه جوری میشه که به نظر بیاد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
وقتی اجازه ندن غولها این شرکتهای کوچکتر و شکننده رو بخرن، این سیاست بتدریج جمع میشه. که یعنی ریسکها کوچکتر و خلاقیتهای مرتبط با اون ریسکها کمتر میشه. همچنین روی اشتغال هم تأثیر منفی میذاره، چون اگه قرار باشه فرضشون این باشه که چند قدم جلوتر قرار نیست یک غول بیاد ما رو بخره، از همون ابتدا با حداکثر خساست استخدام انجام میدن.
قانونگذار فکر میکنه فکر همهجارو کرده، ولی نهایتا یه جوری میشه که به نظر بیاد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
Anarchonomy
فلسفه وجودی قوانین آنتیتراست جلوگیری از ایجاد مونوپلی در بازاره. اما عملا داره نحوه انجام بیزینس رو تغییر میده. تو دنیای امروز، سرپا نگه داشتن استارتآپ کار دشواریه، و بیشترشون مثل برگ خزان میریزند. بنابراین یک سیاست مدیریتی شکل گرفت حول این هدفگذاری که…
مرز ظریف اما مشخصی وجود داره بین قانونگذاری بر مبنای فیزیک دنیا، و قانونگذاری بر مبنای رویا.
قانون ممنوعیت ریختن آشغال پای درخت، بر مبنای فیزیکه، و اگه سیستمی اراده داشته باشه اعمالش کنه، زیر هیچ درختی آشغال پیدا نخواهد شد. اما قانون ملزم کردن همه آپارتمانهایی که تراس دارند، به قرار دادن گل شمعدونی در اون تراس، و آبیاری و نگهداری ازش، به منظور ایجاد محیط توریستی، رویاست. در حالی که از نظر عموم نسل بشر، نریختن آشغال پای درخت کالیبر تنگتری میخواد تا رسیدگی به گلدون.
قانون ملزم کردن شرکتها به استخدام پنجاه درصد از کارکنانشون از بین زنها، قانون درستی نیست، ولی درباره فیزیکه، و میشه اجراش کرد، و میشه نتیجهش رو خیلی زود در آمار دید. اما قانون جلوگیری از طمع همون شرکتی که پنجاه درصد کارکنانش زن هستند، برای تصاحب پنجاه درصد بازار، بر مبنای رویاست.
قانون ممنوعیت ریختن آشغال پای درخت، بر مبنای فیزیکه، و اگه سیستمی اراده داشته باشه اعمالش کنه، زیر هیچ درختی آشغال پیدا نخواهد شد. اما قانون ملزم کردن همه آپارتمانهایی که تراس دارند، به قرار دادن گل شمعدونی در اون تراس، و آبیاری و نگهداری ازش، به منظور ایجاد محیط توریستی، رویاست. در حالی که از نظر عموم نسل بشر، نریختن آشغال پای درخت کالیبر تنگتری میخواد تا رسیدگی به گلدون.
قانون ملزم کردن شرکتها به استخدام پنجاه درصد از کارکنانشون از بین زنها، قانون درستی نیست، ولی درباره فیزیکه، و میشه اجراش کرد، و میشه نتیجهش رو خیلی زود در آمار دید. اما قانون جلوگیری از طمع همون شرکتی که پنجاه درصد کارکنانش زن هستند، برای تصاحب پنجاه درصد بازار، بر مبنای رویاست.
به دو دلیل:
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
Anarchonomy
به دو دلیل: ۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم،…
این دو دلیل درباره مهارتها هم وجود داره.
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
صبحهای پنجشنبه، مسجد، زیارت عاشورا بود. ساعت پنج صبح، سرما، که سگ هم تو خیابون نبود. موقع راه رفتن، که برای زودتر رسیدن نزدیک بود به دویدن شبیه بشه، و دستمون تو جیب کاپشن، به دستور خودکار بدنمون برای گرمموندن، شونههامون بهم نزدیک شده بود، طوری که انگار بالمون رو بریده بودند و هنوز میسوخت. داخل که رفتیم، گرمای بخاریها که مثل نسیم از روبرو بمون میخورد، همه فلاکت توی راه رو در یک لحظه جبران میکرد. اما یه چیزهایی گوشه مسجد چیده بودن که سردترمون کرد. چند دسته از آت و آشغالهای ساخت داخل بود، که اسم برندهاش رو هم نشنیده بودیم، و یه پارچه ازین فسفریها که روش مینویسن ممنون که از عراق زنده برگشتی، بالاشون نصب شده بود و نوشته بود «جهیزیه اهدایی خیرین». یه یخچال بود که اون رو تو گاراژ اونایی که قطعات بدن اونی که کشتن رو توش میذارن هم پیدا نمیشه، چون حتی اون قاتل هم یکم میذاره روش و بهترش رو میخره، و یه فرش بود که موکت دم در مسجد که قاعدتا نباید با کفش اومد روش ولی از سنگریزههای روش میشه فهمید که خیلیها آوردن روش، ازش سرتر بود. و یه پنکه. و یه جارو دستی. از همینها که پیرزنه تو خونه مادربزرگه داشت. و همین.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
این توعیت اثر هنریه. سه تا از توهمات ایرانیان توش گنجانده شده و همین تراکمش رو به شدت بالا برده.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
چیزی به عنوان
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.
اگه عمدا به بلوچستان فقر و فلاکت رو تحمیل نمیکردند ممکن بود نظام سقوط کنه؟
ترکیب پوچگرایی، خرافه، و آیین آزارمحور هنوز براتون هضم نشده. چون یه چیزی رو مهم جلوه میدن، معنیش این نیست که براشون مهمه. پوچگرایی، هدف رو وقتکشی قرار میده. هرچیزی که وقت رو تلف کنه، جزء مقدساته. خرافه، قصههای نامربوط میسازه (مثل ربط داشتن صندوقبازی به ظهور) تا مفاهیم رو از معانی تهی کنه، و آئین آزار اینکه مخت رو با سوژههای بیاهمیت بخوره رو عبادت تلقی میکنه.
کودتا مربوط به جوامعیه که درگیر هر مشکلی هستند غیر ازین ویروس.
ترکیب پوچگرایی، خرافه، و آیین آزارمحور هنوز براتون هضم نشده. چون یه چیزی رو مهم جلوه میدن، معنیش این نیست که براشون مهمه. پوچگرایی، هدف رو وقتکشی قرار میده. هرچیزی که وقت رو تلف کنه، جزء مقدساته. خرافه، قصههای نامربوط میسازه (مثل ربط داشتن صندوقبازی به ظهور) تا مفاهیم رو از معانی تهی کنه، و آئین آزار اینکه مخت رو با سوژههای بیاهمیت بخوره رو عبادت تلقی میکنه.
کودتا مربوط به جوامعیه که درگیر هر مشکلی هستند غیر ازین ویروس.
پارت وان
پَت بیست و یک سالش بود. برای فرار از دهات یک راه بیشتر نداشت، و اونم این بود که برای مدتی توی همون زمینی که داشت کار کنه. مَت رو بش معرفی کردند که ده سالی ازش بزرگتر بود، و میگفتن میشه ازش وام گرفت و سود بالایی نمیگیره. رفت پیش مت و درخواستش رو مطرح کرد و مت هم بدون اینکه سوالهای زیادی بپرسه موافقت کرد. پت پول رو گرفت و رفت باش یه تراکتور دست دوم خرید. تو سرش نقشههای زیادی کشیده بود که انتهای اون سال چه کارهایی میکنه، و انتهای سال بعد چه کاری. اما آخر هفته که همه اهالی برای عروسی جمع شده بودند، و پت هم توش شرکت کرده بود، یکی با اسلحه تیر هوایی شلیک کرد، و یکیش خورد به پت. و خیلی سریع تموم کرد. مت خیلی ناراحت شد، و مدام سعی میکرد نشون بده ناراحتیش ازین نیست که بدهکارش فوت کرده. مت سی و یک سالش بود و هنوز میتونست مهاجرت کنه. هرچی دارایی داشت جمع کرد و رفت یک کشور سرسبزتر، که مردم تو عروسیهاشون تیراندازی نمیکنند. اونجا با چندنفر آشنا شد که به یک شرکت ساخت و ساز معرفیش کردند و بش پیشنهاد دادند باشون شراکت کنه. و همین کار رو کرد. دیگه با پولدارها میچرخید. باشون به کشورهای توریستی سفر میکرد و جاهایی رو دید که فکر نمیکرد یه روز ببینه. و بالاخره یه روز تو سن هفتاد و هشت سالگی تو ویلایی که همسر خارجیش انتخاب کرده بود و پشتش جنگل بود، فوت کرد.
پت بعد از مت وارد این دنیا شد، و خیلی قبلتر از مت، و بدون اینکه فرصت کنه جایی رو ببینه، ازش رفت. از منظر پتی که خیلی وقت پیش مرده بود، دنیا مثل خونهای بوده که مت و دوستانش توش پارتی گرفتن، و دارند میگن و میخندن، و این مثل سیمکشی بوده که وسط پارتی اومده کاری رو انجام بده و بره، و آخر کار پرسیده: میشه یکم آب بدید؟ و بش گفتن خودت برو آشپزخونه از شیر پر کن. و رفته داخل تا به شیر آشپزخونه برسه و توی مسیر دیده پارتی چه شکلی میتونه باشه، اما یادش میفته که برای پر کردن فلاسکش اومده و زود باید برگرده.
مت هم فکر میکنه باید مواظب باشه مثل پت پارتی رو از دست نده، و فرصتی که براش پیش اومده رو قدر بدونه.
پت و مت هیچوقت متوجه نشدند موضوع این نیست که کی چی گیرش میاد. هرکی بیشتر میمونه پارتی رو گرم نگه میداره و میره. و هرکی اومده سیمکشی رو درست کنه، آبشو میخوره و میره. برای اونی که از دور چراغهای خونه رو میبینه، هردو یکی هستند. هر دو به کار گرفته میشن، تا چراغ روشن بمونه.
پَت بیست و یک سالش بود. برای فرار از دهات یک راه بیشتر نداشت، و اونم این بود که برای مدتی توی همون زمینی که داشت کار کنه. مَت رو بش معرفی کردند که ده سالی ازش بزرگتر بود، و میگفتن میشه ازش وام گرفت و سود بالایی نمیگیره. رفت پیش مت و درخواستش رو مطرح کرد و مت هم بدون اینکه سوالهای زیادی بپرسه موافقت کرد. پت پول رو گرفت و رفت باش یه تراکتور دست دوم خرید. تو سرش نقشههای زیادی کشیده بود که انتهای اون سال چه کارهایی میکنه، و انتهای سال بعد چه کاری. اما آخر هفته که همه اهالی برای عروسی جمع شده بودند، و پت هم توش شرکت کرده بود، یکی با اسلحه تیر هوایی شلیک کرد، و یکیش خورد به پت. و خیلی سریع تموم کرد. مت خیلی ناراحت شد، و مدام سعی میکرد نشون بده ناراحتیش ازین نیست که بدهکارش فوت کرده. مت سی و یک سالش بود و هنوز میتونست مهاجرت کنه. هرچی دارایی داشت جمع کرد و رفت یک کشور سرسبزتر، که مردم تو عروسیهاشون تیراندازی نمیکنند. اونجا با چندنفر آشنا شد که به یک شرکت ساخت و ساز معرفیش کردند و بش پیشنهاد دادند باشون شراکت کنه. و همین کار رو کرد. دیگه با پولدارها میچرخید. باشون به کشورهای توریستی سفر میکرد و جاهایی رو دید که فکر نمیکرد یه روز ببینه. و بالاخره یه روز تو سن هفتاد و هشت سالگی تو ویلایی که همسر خارجیش انتخاب کرده بود و پشتش جنگل بود، فوت کرد.
پت بعد از مت وارد این دنیا شد، و خیلی قبلتر از مت، و بدون اینکه فرصت کنه جایی رو ببینه، ازش رفت. از منظر پتی که خیلی وقت پیش مرده بود، دنیا مثل خونهای بوده که مت و دوستانش توش پارتی گرفتن، و دارند میگن و میخندن، و این مثل سیمکشی بوده که وسط پارتی اومده کاری رو انجام بده و بره، و آخر کار پرسیده: میشه یکم آب بدید؟ و بش گفتن خودت برو آشپزخونه از شیر پر کن. و رفته داخل تا به شیر آشپزخونه برسه و توی مسیر دیده پارتی چه شکلی میتونه باشه، اما یادش میفته که برای پر کردن فلاسکش اومده و زود باید برگرده.
مت هم فکر میکنه باید مواظب باشه مثل پت پارتی رو از دست نده، و فرصتی که براش پیش اومده رو قدر بدونه.
پت و مت هیچوقت متوجه نشدند موضوع این نیست که کی چی گیرش میاد. هرکی بیشتر میمونه پارتی رو گرم نگه میداره و میره. و هرکی اومده سیمکشی رو درست کنه، آبشو میخوره و میره. برای اونی که از دور چراغهای خونه رو میبینه، هردو یکی هستند. هر دو به کار گرفته میشن، تا چراغ روشن بمونه.
پارت تو
پت بچهمسلمون بود. همیشه دلش میخواست بره حوزه درس دین بخونه. اما وقت نمیکرد، چون باید خرج مادرش و دوتا خواهرش رو میداد. و ازینکه مجبور بود یک واجب رو به واجب دیگهای ترجیح بده، غصه میخورد. و برای همین به اونایی که فرصتش رو دارند که برن غبطه میخورد. اما از همونهایی که بشون غبطه میخورد میخواست یکم از چیزهایی که یاد گرفتن بش یاد بدن. طوری که انگار میخواست زرنگی کنه و بدون درس خوندن درس خونده باشه. وقتی میگفتن امام باقر گفته این کار رو بکنید، گوشاش رو تیز میکرد تا حفظش کنه، تا همون رو دقیق انجام بده.
مت بچه یک خانواده بودایی بود، که تو یکی از شهرهای کوچک هند به دنیا اومد که اطرافش خانوادههای مسلمان زیادی زندگی میکرد. باباش همیشه تو خونه میگفت مسلمونها همیشه عصبانی هستند، و بعدها خودش هم وقتی مجبور شد در هفده سالگی بره بیرون کار کنه فهمید که باباش درست میگفته. تو رویاهاش یک روزی در آینده یک مبلغ مشهور و محبوب بودایی میشد که میلیونها مخاطب داره. اما فعلا وقتی برای این کار نداشت. بعد ازینکه تونست یه گوشی هوشمند بخره و به اینترنت وصل بشه، فهمید درسته که با رسیدن به رویاش فاصله زیادی داره، ولی تا اون موقع، میتونه جاهای مختلف کامنت بذاره و به مسلمونها بگه اگه دنبال آرامش هستند باید اون رو از بودا بخوان، نه از کسی که از ابتدا شمشیر دستش بوده. دوستان آنلاین زیادی هم پیدا کرد که جملات پرمغزی از بزرگان بودایی رو براش میفرستادن، تا توی کامنتها استفاده کنه. وقتی میخوندشون مطمئنتر میشد که جای محکمی ایستاده.
پت و مت هیچوقت نفهمیدند که بعضی از حرفهای امام باقر، حرف امام باقر نبوده. حرف یک هندی بوده. و بعضی از حرفهایی که از بوداییها شنیدن، حرف عرب مسلمان بوده. هر دو باید صبح تا شب کار میکردند و فرصت نداشتند بفهمند اونهایی که نیاز نداشتند اینطور کار کنند، چطور قصهها رو شکل دادند. پت و مت فقط میخواستند مطمئن باشند که درستترین آدم دنیا هستند، و به هرچیزی که دمدستشون بود چنگ زدند تا به این اطمینان برسند. درستترین آدم دنیا بودن بشون انگیزه میداد که فردا صبح دوباره بیدار بشن و برن کاری رو انجام بدن که دوست ندارند.
پت بچهمسلمون بود. همیشه دلش میخواست بره حوزه درس دین بخونه. اما وقت نمیکرد، چون باید خرج مادرش و دوتا خواهرش رو میداد. و ازینکه مجبور بود یک واجب رو به واجب دیگهای ترجیح بده، غصه میخورد. و برای همین به اونایی که فرصتش رو دارند که برن غبطه میخورد. اما از همونهایی که بشون غبطه میخورد میخواست یکم از چیزهایی که یاد گرفتن بش یاد بدن. طوری که انگار میخواست زرنگی کنه و بدون درس خوندن درس خونده باشه. وقتی میگفتن امام باقر گفته این کار رو بکنید، گوشاش رو تیز میکرد تا حفظش کنه، تا همون رو دقیق انجام بده.
مت بچه یک خانواده بودایی بود، که تو یکی از شهرهای کوچک هند به دنیا اومد که اطرافش خانوادههای مسلمان زیادی زندگی میکرد. باباش همیشه تو خونه میگفت مسلمونها همیشه عصبانی هستند، و بعدها خودش هم وقتی مجبور شد در هفده سالگی بره بیرون کار کنه فهمید که باباش درست میگفته. تو رویاهاش یک روزی در آینده یک مبلغ مشهور و محبوب بودایی میشد که میلیونها مخاطب داره. اما فعلا وقتی برای این کار نداشت. بعد ازینکه تونست یه گوشی هوشمند بخره و به اینترنت وصل بشه، فهمید درسته که با رسیدن به رویاش فاصله زیادی داره، ولی تا اون موقع، میتونه جاهای مختلف کامنت بذاره و به مسلمونها بگه اگه دنبال آرامش هستند باید اون رو از بودا بخوان، نه از کسی که از ابتدا شمشیر دستش بوده. دوستان آنلاین زیادی هم پیدا کرد که جملات پرمغزی از بزرگان بودایی رو براش میفرستادن، تا توی کامنتها استفاده کنه. وقتی میخوندشون مطمئنتر میشد که جای محکمی ایستاده.
پت و مت هیچوقت نفهمیدند که بعضی از حرفهای امام باقر، حرف امام باقر نبوده. حرف یک هندی بوده. و بعضی از حرفهایی که از بوداییها شنیدن، حرف عرب مسلمان بوده. هر دو باید صبح تا شب کار میکردند و فرصت نداشتند بفهمند اونهایی که نیاز نداشتند اینطور کار کنند، چطور قصهها رو شکل دادند. پت و مت فقط میخواستند مطمئن باشند که درستترین آدم دنیا هستند، و به هرچیزی که دمدستشون بود چنگ زدند تا به این اطمینان برسند. درستترین آدم دنیا بودن بشون انگیزه میداد که فردا صبح دوباره بیدار بشن و برن کاری رو انجام بدن که دوست ندارند.