سرنوشت ایگور گیرکین یک نمونه لابراتواری برای مطالعه سیستمهای بسته و خلافکاره.
ابتدا تشکیلات، سگ بودن رو مجاز میکنه. سپس دریدن رو تکریم میکنه. بعضی از سگها دچار این اشتباه میشن که پس نظام ارزشی این تشکیلات بر این مبناست، پس برای صعود درجات، باید سگتر بود و بیشتر درید. غافل ازینکه سگ بودن و دریدن، صرفا جنبه کارکردی دارند براش، نه ارزشی. و کارکردها از یه حدی بیشتر صعود نمیکنند. ارزش در این تشکیلات پرستش خرس اعظمه. نه به این دلیل که خرسی بهتر از او وجود نداره، بلکه به این دلیل که بدون این پرستش این تشکیلات هم وجود نخواهد داشت. وقتی سگی که از حدش تجاوز کرده رو میگیرن، فکر میکنه چون به خرس بیاحترامی کرده گرفتنش. در حالی که گرفتنش چون پرستش رو زیر سوال برد. میتونید اسم این پدیده رو
The Confused Hounds
بذارید.
ابتدا تشکیلات، سگ بودن رو مجاز میکنه. سپس دریدن رو تکریم میکنه. بعضی از سگها دچار این اشتباه میشن که پس نظام ارزشی این تشکیلات بر این مبناست، پس برای صعود درجات، باید سگتر بود و بیشتر درید. غافل ازینکه سگ بودن و دریدن، صرفا جنبه کارکردی دارند براش، نه ارزشی. و کارکردها از یه حدی بیشتر صعود نمیکنند. ارزش در این تشکیلات پرستش خرس اعظمه. نه به این دلیل که خرسی بهتر از او وجود نداره، بلکه به این دلیل که بدون این پرستش این تشکیلات هم وجود نخواهد داشت. وقتی سگی که از حدش تجاوز کرده رو میگیرن، فکر میکنه چون به خرس بیاحترامی کرده گرفتنش. در حالی که گرفتنش چون پرستش رو زیر سوال برد. میتونید اسم این پدیده رو
The Confused Hounds
بذارید.
کلیپ وایرال شده از یک سکانس سینمایی که آخوندها به رگبار بسته میشن، در عین بامزگی، پتانسیل ایجاد سوء تفاهم هم داره.
زنجیره خونریزی در ایران رو بالاخره یکجایی باید قطع کرد، اما شخصا اگر اتفاق ناخوشایندی بیفته و عدهای همه آخوندها رو در کوره بریزند، ککم نخواهد گزید. ولی باید مراقب بود میمها و جوکها و حتی آرزوها، خوشخیالی ایجاد نکنه؛ چون به اندازه کافی داریم و بیشترش لازم نیست.
مشکل ایران چند فرد روحانی نیست، مشکلش نهاد روحانیته (اینکه این اراذل لیاقت کلمه روحانی رو ندارند، نادیده بگیرید فعلا). برفرض روز آزادی رسید و حکومت فعلی ساقط شد، برنامه این ملت برای حوزه علمیه چیست؟ درسته که با از دست دادن حکومت، ۹۰ درصد قدرتش رو از دست میده، اما ۱۰ درصد یک سرطان هم باز سرطانه. آیا آموزش فقه شیعه رو ممنوع میکنید؟ اگه ممنوع نکنید با محتوایی که همهش درباره جهاد و تشکیل حکومته چه میکنید؟ اگه فقه رو ممنوع کنید با اقلیت اهل سنت که میخوان حوزه خودشون رو داشته باشند چه میکنید؟ (و اونها ولنکنتر هستند، چون مذهب سنی در ایران از حالت مذهب دراومده و یک چسب هویتی برای مقاومت در برابر تهرانه). با هزاران موسسه آموزش قرآن که شهادتطلب آموزش خواهند داد چه میکنید؟ چطور میخواهید تفکیک کنید بین موسسه قانونی و موسسه تروریست؟ با سازمان اوقاف چه میکنید؟ منحلش میکنید؟ اگه منحلش کردید با اموالی که تا الان وقف شده، چه میکنید؟ مصادرهشون کرده و در قالب یک هولدینگ سهامش رو بین مردم توزیع میکنید؟ در اون صورت با خشم کسانی که اموالشون رو وقف کردهاند چه میکنید؟
برای مقابله با سرطان باید جدیت داشت. هفتتیر که ذاتا جدیه، فرقی نداره به کدوم سمت بگیریش. اونی که جدیتش تعیینکنندهست اونیه که هفتتیر دستش خواهد بود. و جدیت اون فرد در فشار دادن ماشه مشخص نمیشه. جدیتش باید در سیاستش مشخص بشه. سیاست مردم ایران در برابر نهاد روحانیت فقط در صورتی میتونه جدیت داشته باشه، که همون رویکردی رو دربارهش داشته باشند که دولت فدرال آلمان بعد از جنگ، با نازیها داشت.
من که قائل نیستم به جایی خواهیم رسید که این انتخاب برای مردم ما وجود داشته باشه که حتی سیاستی در این باره انتخاب کنند، که بعد مشخص بشه جدی هست یا نیست. من سناریو ۲۰۶۰ رو دارم (که هرروز دارید علائمش رو میبینید)، که در اون تشیع غرق خواهد شد، چون خود ایران غرق خواهد شد.
اما کسانی که فرضشون اینه که یه روزی این انتخاب وجود خواهد داشت، باید از الان بتونند به این سوالها پاسخ بدن. آدمی که عمق خطر رو درک کرده باشه یه شبه جدیت پیدا نمیکنه. اونی که قراره ترم سوم دانشگاه درست درس بخونه، سوم دبیرستان هم داشته درست درس میخونده. اگر فرض کنیم لحظه کنکوری در آینده پیشروی ایران رخ خواهد داد، باید از همین الان مردم پشت کنکوری رو ببینیم که دارند نهاد روحانیت رو به شکل حزب نازی میبینند. داریم چنین چیزی میبینیم؟
مردم ما به لایف استایلی که آخوند تحمیل میکنه «نه» میگن. حتی فرزندان درجهداران سپاهی هم دارند این نه رو میگن. اما مردم ما بلد نیستند به فاشیسم نه بگن، و در مقابلش جدی باشند.
زنجیره خونریزی در ایران رو بالاخره یکجایی باید قطع کرد، اما شخصا اگر اتفاق ناخوشایندی بیفته و عدهای همه آخوندها رو در کوره بریزند، ککم نخواهد گزید. ولی باید مراقب بود میمها و جوکها و حتی آرزوها، خوشخیالی ایجاد نکنه؛ چون به اندازه کافی داریم و بیشترش لازم نیست.
مشکل ایران چند فرد روحانی نیست، مشکلش نهاد روحانیته (اینکه این اراذل لیاقت کلمه روحانی رو ندارند، نادیده بگیرید فعلا). برفرض روز آزادی رسید و حکومت فعلی ساقط شد، برنامه این ملت برای حوزه علمیه چیست؟ درسته که با از دست دادن حکومت، ۹۰ درصد قدرتش رو از دست میده، اما ۱۰ درصد یک سرطان هم باز سرطانه. آیا آموزش فقه شیعه رو ممنوع میکنید؟ اگه ممنوع نکنید با محتوایی که همهش درباره جهاد و تشکیل حکومته چه میکنید؟ اگه فقه رو ممنوع کنید با اقلیت اهل سنت که میخوان حوزه خودشون رو داشته باشند چه میکنید؟ (و اونها ولنکنتر هستند، چون مذهب سنی در ایران از حالت مذهب دراومده و یک چسب هویتی برای مقاومت در برابر تهرانه). با هزاران موسسه آموزش قرآن که شهادتطلب آموزش خواهند داد چه میکنید؟ چطور میخواهید تفکیک کنید بین موسسه قانونی و موسسه تروریست؟ با سازمان اوقاف چه میکنید؟ منحلش میکنید؟ اگه منحلش کردید با اموالی که تا الان وقف شده، چه میکنید؟ مصادرهشون کرده و در قالب یک هولدینگ سهامش رو بین مردم توزیع میکنید؟ در اون صورت با خشم کسانی که اموالشون رو وقف کردهاند چه میکنید؟
برای مقابله با سرطان باید جدیت داشت. هفتتیر که ذاتا جدیه، فرقی نداره به کدوم سمت بگیریش. اونی که جدیتش تعیینکنندهست اونیه که هفتتیر دستش خواهد بود. و جدیت اون فرد در فشار دادن ماشه مشخص نمیشه. جدیتش باید در سیاستش مشخص بشه. سیاست مردم ایران در برابر نهاد روحانیت فقط در صورتی میتونه جدیت داشته باشه، که همون رویکردی رو دربارهش داشته باشند که دولت فدرال آلمان بعد از جنگ، با نازیها داشت.
من که قائل نیستم به جایی خواهیم رسید که این انتخاب برای مردم ما وجود داشته باشه که حتی سیاستی در این باره انتخاب کنند، که بعد مشخص بشه جدی هست یا نیست. من سناریو ۲۰۶۰ رو دارم (که هرروز دارید علائمش رو میبینید)، که در اون تشیع غرق خواهد شد، چون خود ایران غرق خواهد شد.
اما کسانی که فرضشون اینه که یه روزی این انتخاب وجود خواهد داشت، باید از الان بتونند به این سوالها پاسخ بدن. آدمی که عمق خطر رو درک کرده باشه یه شبه جدیت پیدا نمیکنه. اونی که قراره ترم سوم دانشگاه درست درس بخونه، سوم دبیرستان هم داشته درست درس میخونده. اگر فرض کنیم لحظه کنکوری در آینده پیشروی ایران رخ خواهد داد، باید از همین الان مردم پشت کنکوری رو ببینیم که دارند نهاد روحانیت رو به شکل حزب نازی میبینند. داریم چنین چیزی میبینیم؟
مردم ما به لایف استایلی که آخوند تحمیل میکنه «نه» میگن. حتی فرزندان درجهداران سپاهی هم دارند این نه رو میگن. اما مردم ما بلد نیستند به فاشیسم نه بگن، و در مقابلش جدی باشند.
Anarchonomy
یکی از عجایب دوران ما این پدیده دو طرفهست که نه مردم رجعت میکنند به قاجار، نه نوادگان قاجار ادعای سلطنت دارند. در حالی که اگر واقعا مسئله سلطنت مطرح بود، خانواده قاجار بودند که مشروعیتش رو داشتند، نه پهلویها. حتی نوه یا نتیجه کسی که در دربار قاجار وزیر…
مردم اگر از شاه متنفر باشند حتما نمیان تو خیابون فریادش بزنند (آشوب ۵۷ رو فاکتور بگیرید). تنفر به شکل بیتفاوتی به سرنوشت سلطنت خودش رو بروز میده، و سطح درآمد یا سواد در اون نقشی نداره. در اتریش-مجارستان، برای یک دهقان ساده اهمیت داشت که چه بلایی سر پادشاهی میاد. این اهمیت دادن در سالهای آخر دوره قاجار در ایران وجود نداشت. سلطنت فقط درباره یک فرد نیست، فقط درباره دربار هم نیست، و فقط درباره قبایل و تجار حامی هم نیست.
اینکه مردم حاضر نباشند خرج یک جنگ رو بدن، مخصوصا جنگی که مشخصه شانس پیروزیش کمه، لزوما ربطی به پایبندی یا عدم پایبندیشون به سلطنت نداره. در اروپا بارها به شاه گفتند قربان قد و بالایت، ولی پول نمیدهیم.
اتفاقا مردم از چند فرسخیشان اطلاعات داشتند. اولا همه دهاتی نبودند، و ثانیا حتی دهاتیها هم داشتند چیزهایی میدیدند، مثل کسانی که برای کار یا تجارت به روسیه، یا عثمانی سفر میکردند. از قضا یکی از قصههای جعلی درباره تاریخ قاجار، همین کور و کر فرض کردن مردم اون زمانه.
اینکه مردم حاضر نباشند خرج یک جنگ رو بدن، مخصوصا جنگی که مشخصه شانس پیروزیش کمه، لزوما ربطی به پایبندی یا عدم پایبندیشون به سلطنت نداره. در اروپا بارها به شاه گفتند قربان قد و بالایت، ولی پول نمیدهیم.
اتفاقا مردم از چند فرسخیشان اطلاعات داشتند. اولا همه دهاتی نبودند، و ثانیا حتی دهاتیها هم داشتند چیزهایی میدیدند، مثل کسانی که برای کار یا تجارت به روسیه، یا عثمانی سفر میکردند. از قضا یکی از قصههای جعلی درباره تاریخ قاجار، همین کور و کر فرض کردن مردم اون زمانه.
وقتی میگفتم بچهها رو نباید فرستاد به مدارس و دانشگاههای داعش، که خود اینکه لازمه چنین چیزی گفته بشه در نوع خودش عجیبه، میگفتند اینها تنها راه رسیدن به شغل مناسبه.
اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی میشد که انگار قراره فقط طی بشه؟ وقتی تو اردوگاه اسرا میگن صف بکشید میخوایم اسم اونایی که باید صابون تحویل بگیرن رو بنویسیم، همه سعی میکنند حداقل تایم ممکن رو تو صف بگذرونند، و همون رو هم جابجا کنند با یکی دیگه، که فقط اسم نوشته بشه. کسی دقت نمیکنه که صاف وایسه، پاهاش جفت باشه، هل نده، حواسش به نوبت باشه، سر و گوشش نجنبه. اگه هم اون سرباز که اسم مینوشت، از رو دنده لج گیر میداد به یکی و اسمش رو نمینوشت، اونی که اسمش نوشته نشد دعوا راه نمینداخت، برعکس با خودش میگفت آخجون دیگه لازم نیست صف وایسم.
پدر و مادرهایی که من میبینم به بچهشون نمیگن «بپیچون». بلکه هی بش میگن «بمان و بخوان»، و حتی وقتی ناظم مدرسه در حدی آزارش میده که به خودکشی فکر کنه، باز از صف نمیارنش بیرون. بچهی مُرده که شغل نیاز نداره.
خلاصه اینکه بله... بسیار زر میزنند.
اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی میشد که انگار قراره فقط طی بشه؟ وقتی تو اردوگاه اسرا میگن صف بکشید میخوایم اسم اونایی که باید صابون تحویل بگیرن رو بنویسیم، همه سعی میکنند حداقل تایم ممکن رو تو صف بگذرونند، و همون رو هم جابجا کنند با یکی دیگه، که فقط اسم نوشته بشه. کسی دقت نمیکنه که صاف وایسه، پاهاش جفت باشه، هل نده، حواسش به نوبت باشه، سر و گوشش نجنبه. اگه هم اون سرباز که اسم مینوشت، از رو دنده لج گیر میداد به یکی و اسمش رو نمینوشت، اونی که اسمش نوشته نشد دعوا راه نمینداخت، برعکس با خودش میگفت آخجون دیگه لازم نیست صف وایسم.
پدر و مادرهایی که من میبینم به بچهشون نمیگن «بپیچون». بلکه هی بش میگن «بمان و بخوان»، و حتی وقتی ناظم مدرسه در حدی آزارش میده که به خودکشی فکر کنه، باز از صف نمیارنش بیرون. بچهی مُرده که شغل نیاز نداره.
خلاصه اینکه بله... بسیار زر میزنند.
Anarchonomy
وقتی میگفتم بچهها رو نباید فرستاد به مدارس و دانشگاههای داعش، که خود اینکه لازمه چنین چیزی گفته بشه در نوع خودش عجیبه، میگفتند اینها تنها راه رسیدن به شغل مناسبه. اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی میشد…
زندگی اردوگاهی باعث شده همواره در سطح باقی بمونیم، و هیچ تعمقی درباره واژههایی که همه جا استفاده میکنیم اتفاق نیفته. مثل این که «آموزش چیست؟». وقتی خبر روز درباره توزیع صابونه، نمیشه درباره اینکه بهداشت چیست صحبت کرد. وقتی کل توان پردازشگر مغز خلاصه شده به «یه مدرک جور کن برای خودت فردا عاطل و باطل نشی تو این مملکت»، فرصت وجود نخواهد داشت که ازش بپرسی «بعدش چی؟ بعد عاطل و باطل نبودن چی میشه؟» یا «بعد مهاجرت چی؟ بعد شهروند یک کشور دیگه شدن، تکلیفم با حیاتم که نصفش آلردی رفته چیه؟».
تربیت چیزی نیست جز تلاش مدیرانت، برای استاندارد کردنت، تا به شانهی جامعه گیر نکنی.
مدیرانت بسته به زمان و شرایط، میتونه پدر و مادرت باشند، و میتونه «استیت» باشه. اگه استاندارد نباشی، یک گره خواهی بود، که به شانه گیر میکنه. این اقتدارگرایانهست، ولی توجیه تکاملی داره. اجتماعی که درگیر گرهها باشه، احتمالا بقای خودش رو از دست خواهد داد. پس منطقیه که «استاندارد کن و بمان» در دستور کار قرار بگیره.
آموزش هیچوقت درباره آماده کردنت برای شغل نیست. شغلی که پیدا میکنی، حاصل توانایی خودت در وصل کردن تلاش جامعه برای استاندارد کردنت، و تلاش همون جامعه برای استفاده کردن ازته. تو یه شورت سیرکوئیت بین یک منفعتطلبی جامعه، و یک منفعتطلبی دیگهش ایجاد میکنی، و جرقهش میشه دستمزد ماهانهت.
برای اینکه یک «من خوب» برای یک ما باشی تربیت میشی و آموزش میبینی. برای اینکه فقط «من» باشی، آموزشی وجود نداره. برای همینه که نمیدونی «بعد استخدام چی؟»، و «بعد مهاجرت چی؟» و «بعد مادر شدن چی؟».
برای من شدن، و سپس عبور کردن ازش، باید معلم خودت باشی. معلمی که سخت میگیره و چشمپوشی نمیکنه. معلمی که هرروز امتحان میگیره و خارج از کتاب سوال میده.
تربیت چیزی نیست جز تلاش مدیرانت، برای استاندارد کردنت، تا به شانهی جامعه گیر نکنی.
مدیرانت بسته به زمان و شرایط، میتونه پدر و مادرت باشند، و میتونه «استیت» باشه. اگه استاندارد نباشی، یک گره خواهی بود، که به شانه گیر میکنه. این اقتدارگرایانهست، ولی توجیه تکاملی داره. اجتماعی که درگیر گرهها باشه، احتمالا بقای خودش رو از دست خواهد داد. پس منطقیه که «استاندارد کن و بمان» در دستور کار قرار بگیره.
آموزش هیچوقت درباره آماده کردنت برای شغل نیست. شغلی که پیدا میکنی، حاصل توانایی خودت در وصل کردن تلاش جامعه برای استاندارد کردنت، و تلاش همون جامعه برای استفاده کردن ازته. تو یه شورت سیرکوئیت بین یک منفعتطلبی جامعه، و یک منفعتطلبی دیگهش ایجاد میکنی، و جرقهش میشه دستمزد ماهانهت.
برای اینکه یک «من خوب» برای یک ما باشی تربیت میشی و آموزش میبینی. برای اینکه فقط «من» باشی، آموزشی وجود نداره. برای همینه که نمیدونی «بعد استخدام چی؟»، و «بعد مهاجرت چی؟» و «بعد مادر شدن چی؟».
برای من شدن، و سپس عبور کردن ازش، باید معلم خودت باشی. معلمی که سخت میگیره و چشمپوشی نمیکنه. معلمی که هرروز امتحان میگیره و خارج از کتاب سوال میده.
Anarchonomy
تکملهای نداره. سقطی که به ریچوال مدرن تبدیل شده، آئین زندگیستیزهاست، که باید در برابرشون ایستاد. اینکه اوباش برای تأمین گوشت نظامی ارزان، جلوش مانع ایجاد میکنند تغییری در این اصل ایجاد نمیکنه. همونطور که بچهگانهست از اذان متنفر بشی چون وقت اذان آدم…
شیعه همونیه که با یه بشگن میتونه اعلام کنه از فردا یه کاری که تا دیروز حرام بود، حلال است. نظر من درباره حیات، فیکسه.
Anarchonomy
شیعه همونیه که با یه بشگن میتونه اعلام کنه از فردا یه کاری که تا دیروز حرام بود، حلال است. نظر من درباره حیات، فیکسه.
وقتی بچه جهانسومی درباره «بند» با من صحبت میکنه.
شرکتی که یه گوشه از تمدن بشری روی دوششه، توی محصولی که در تمام دنیا فقط خودش میتونه تولیدش کنه، و برای ساختش دانشی به کار گرفته که باید چندسال مطالعه کرد تا فقط فهمید چطور مونتاژ شده، فقط ۳۰ درصد سود به دست میاره.
اینجوری میشه که اون جامعهای که این شرکت ازش بیرون میاد، دنیا رو اداره میکنه، و جامعهای که سود دویست درصدی برای کاری که هنری نیست رو کلید سعادت میبینه، به یک کشور آویزان و ولمعطل تبدیل میشه.
اینجوری میشه که اون جامعهای که این شرکت ازش بیرون میاد، دنیا رو اداره میکنه، و جامعهای که سود دویست درصدی برای کاری که هنری نیست رو کلید سعادت میبینه، به یک کشور آویزان و ولمعطل تبدیل میشه.
اگه من تو تیم اشرار بودم، و میدیدم مردم دارند پاسخ هر سطحی از شرارت رو صرفا با «خدا لعنتشون کنه» میدن، هرچه سریعتر ریال دیجیتال قابل پروگرام رو راهاندازی و چاپ اسکناس رو متوقف میکردم و یک مهلت یکماهه تعیین میکردم تا هرکس اسکناس داره برای تبدیلش به ریال دیجیتال به بانکهای منتخب مراجعه کنه، و بعد از اتمام اون مهلت یکماهه تمام بانکها رو ملزم میکردم از پذیرفتن هر نوع اسکناس در هر مبلغی خودداری کنند، و بلافاصله بعد ازینکه تمام اسکناسها جمع شد و تمام تراکنشها با ریال دیجیتال انجام شد، پروگرام کردنش رو شروع میکردم تا امکان خرید کالاهای خارجی محدود، و امکان خرید کالای قاچاق غیرممکن بشه، و تمام حقوق پرداختی ادارات و سازمانها و شرکتهای خصوصی تاریخ انقضاء یکماهه داشته باشه که اگه در اون مدت خرج نشد از حساب حذف بشه، و نصف مبلغ حقوق ماهیانه فقط در صورت خرید از برندهایی که خودم ازشون منتفع هستم قابل خرج کردن باشه.
شانس آوردید که من رو ندارند.
شانس آوردید که من رو ندارند.
کاری که مربیان مدیتیشن از شاگردانشون توقع دارند که در ده روز بش مسلط بشن، من در یک ساعت انجام میدادم. روش خوابیدن سریع که ارتش آمریکا آموزش میده رو یک روزه یاد گرفتم.
بعد فکر کردم خبریه. با اعتماد به نفس، به خودم گفتم پس اسپاسم شکمی که به فاکم میده رو هم با تمرکز ذهنی و آزادسازی عضلات باید بتونم درست کنم. چندین بار تست کردم. و نشد. یه روز رفتم به تزریقاتچی گفتم برای این موارد چی میزنید؟ اسمش رو گفت رفتم خریدم و دادم زد. تایم گرفتم سه دقیقه و چهل ثانیه بعد دردم برطرف شد.
همین، نصف بولشتهایی که فرهنگ، عرف، سنت، آموزش و پرورش، پادکستها، وبلاگها، ریخته بودند تو ذهنم، شست برد.
بعد فکر کردم خبریه. با اعتماد به نفس، به خودم گفتم پس اسپاسم شکمی که به فاکم میده رو هم با تمرکز ذهنی و آزادسازی عضلات باید بتونم درست کنم. چندین بار تست کردم. و نشد. یه روز رفتم به تزریقاتچی گفتم برای این موارد چی میزنید؟ اسمش رو گفت رفتم خریدم و دادم زد. تایم گرفتم سه دقیقه و چهل ثانیه بعد دردم برطرف شد.
همین، نصف بولشتهایی که فرهنگ، عرف، سنت، آموزش و پرورش، پادکستها، وبلاگها، ریخته بودند تو ذهنم، شست برد.
داخل تراژدی جمهوری اسلامی یک کمدی جاساز شده، و اون اینه که حتی وقتی بخواد بگه کارهای نیست هم کسی باور نمیکنه، چون پوچگرایی با وجود اینکه ذاتا باید از هفت دولت آزاد باشه، میتونه اسیر یک قدرت بزرگتر بشه.
کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ کمکی به وضع اوباش شیعه در جنگ غزه نمیکنه، بلکه بدترش هم میکنه، اما با پوچگرایی شیعی تطبیق داره. بنابراین روسیه میتونه این کار رو انجام بده، و جام رو بذاره تو بار برادران یوسف. چون عبور از خط قرمز، موضع ترامپ رو تقویت میکنه، و اگه برنده بشه کمک نظامی به اوکراین کمپلت تعطیل میشه. این نگاه روسهاست، و دنبال منطقی بودنش نباید بود. نگاه اونها شامل این نیز میشود که «تگزاس نزدیکه تجزیه بشه!». چون همونطور که قبلا نوشتم خاصیت سیستمهای خلاف و بسته اینه که خودشون خر پروپاگاندای خودشون میشن. فیلم بازی نمیکنند، واقعا فکر میکنند تگزاس در آستانه تجزیهست، یا پتانسیلش رو داره. چون کلا یک نسخه دیگه از واقعیت ساخته شده و مصرف میشه. بنابراین تصمیمات عملیاتی هم که میگیرند، در راستای قصههاییه که بش باور دارند.
کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ کمکی به وضع اوباش شیعه در جنگ غزه نمیکنه، بلکه بدترش هم میکنه، اما با پوچگرایی شیعی تطبیق داره. بنابراین روسیه میتونه این کار رو انجام بده، و جام رو بذاره تو بار برادران یوسف. چون عبور از خط قرمز، موضع ترامپ رو تقویت میکنه، و اگه برنده بشه کمک نظامی به اوکراین کمپلت تعطیل میشه. این نگاه روسهاست، و دنبال منطقی بودنش نباید بود. نگاه اونها شامل این نیز میشود که «تگزاس نزدیکه تجزیه بشه!». چون همونطور که قبلا نوشتم خاصیت سیستمهای خلاف و بسته اینه که خودشون خر پروپاگاندای خودشون میشن. فیلم بازی نمیکنند، واقعا فکر میکنند تگزاس در آستانه تجزیهست، یا پتانسیلش رو داره. چون کلا یک نسخه دیگه از واقعیت ساخته شده و مصرف میشه. بنابراین تصمیمات عملیاتی هم که میگیرند، در راستای قصههاییه که بش باور دارند.
Anarchonomy
داخل تراژدی جمهوری اسلامی یک کمدی جاساز شده، و اون اینه که حتی وقتی بخواد بگه کارهای نیست هم کسی باور نمیکنه، چون پوچگرایی با وجود اینکه ذاتا باید از هفت دولت آزاد باشه، میتونه اسیر یک قدرت بزرگتر بشه. کشتن رندوم چند سرباز آمریکایی که تو چادر خوابیدن، هیچ…
بین ایرانیها، مخصوصا در بین تحصیلکردهها، رایج شده که میگن ایران مستعمره چین و روسیه شده است! که کاملا نامربوطه. علاوه بر اینکه استعمار آثار توسعهای داره، که استعمارگر میاد زیرساخت میسازه و سرمایهگذاری میکنه، کنترل از بالا به پایین هم باید در اون دیده بشه، که در مورد ایران وجود نداره. ایران مستعمره هیچ قدرتی نیست. بلکه از پوچگرایی سیستماتیک و هرج و مرج حکمرانیش، استفادههای رندوم میکنند. و این رندوم بودنشه که به مراتب از استعمار بدترش کرده.
فلسفه وجودی قوانین آنتیتراست جلوگیری از ایجاد مونوپلی در بازاره. اما عملا داره نحوه انجام بیزینس رو تغییر میده. تو دنیای امروز، سرپا نگه داشتن استارتآپ کار دشواریه، و بیشترشون مثل برگ خزان میریزند. بنابراین یک سیاست مدیریتی شکل گرفت حول این هدفگذاری که «شرکت رو تا یه جایی ببریم جلو که یکی از غولهای بازار بخردش». اینجوری میشد ریسک بیشتری هم انجام داد، چون هزینههای اون ریسک بعلاوه هزینههای بزرگ شدن شرکت، بعدا میفتاد رو دوش اون غول خریدار، که پول خرد ته جیبش هم حساب نمیشد.
وقتی اجازه ندن غولها این شرکتهای کوچکتر و شکننده رو بخرن، این سیاست بتدریج جمع میشه. که یعنی ریسکها کوچکتر و خلاقیتهای مرتبط با اون ریسکها کمتر میشه. همچنین روی اشتغال هم تأثیر منفی میذاره، چون اگه قرار باشه فرضشون این باشه که چند قدم جلوتر قرار نیست یک غول بیاد ما رو بخره، از همون ابتدا با حداکثر خساست استخدام انجام میدن.
قانونگذار فکر میکنه فکر همهجارو کرده، ولی نهایتا یه جوری میشه که به نظر بیاد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
وقتی اجازه ندن غولها این شرکتهای کوچکتر و شکننده رو بخرن، این سیاست بتدریج جمع میشه. که یعنی ریسکها کوچکتر و خلاقیتهای مرتبط با اون ریسکها کمتر میشه. همچنین روی اشتغال هم تأثیر منفی میذاره، چون اگه قرار باشه فرضشون این باشه که چند قدم جلوتر قرار نیست یک غول بیاد ما رو بخره، از همون ابتدا با حداکثر خساست استخدام انجام میدن.
قانونگذار فکر میکنه فکر همهجارو کرده، ولی نهایتا یه جوری میشه که به نظر بیاد فکر هیچجا رو نکرده بوده.
Anarchonomy
فلسفه وجودی قوانین آنتیتراست جلوگیری از ایجاد مونوپلی در بازاره. اما عملا داره نحوه انجام بیزینس رو تغییر میده. تو دنیای امروز، سرپا نگه داشتن استارتآپ کار دشواریه، و بیشترشون مثل برگ خزان میریزند. بنابراین یک سیاست مدیریتی شکل گرفت حول این هدفگذاری که…
مرز ظریف اما مشخصی وجود داره بین قانونگذاری بر مبنای فیزیک دنیا، و قانونگذاری بر مبنای رویا.
قانون ممنوعیت ریختن آشغال پای درخت، بر مبنای فیزیکه، و اگه سیستمی اراده داشته باشه اعمالش کنه، زیر هیچ درختی آشغال پیدا نخواهد شد. اما قانون ملزم کردن همه آپارتمانهایی که تراس دارند، به قرار دادن گل شمعدونی در اون تراس، و آبیاری و نگهداری ازش، به منظور ایجاد محیط توریستی، رویاست. در حالی که از نظر عموم نسل بشر، نریختن آشغال پای درخت کالیبر تنگتری میخواد تا رسیدگی به گلدون.
قانون ملزم کردن شرکتها به استخدام پنجاه درصد از کارکنانشون از بین زنها، قانون درستی نیست، ولی درباره فیزیکه، و میشه اجراش کرد، و میشه نتیجهش رو خیلی زود در آمار دید. اما قانون جلوگیری از طمع همون شرکتی که پنجاه درصد کارکنانش زن هستند، برای تصاحب پنجاه درصد بازار، بر مبنای رویاست.
قانون ممنوعیت ریختن آشغال پای درخت، بر مبنای فیزیکه، و اگه سیستمی اراده داشته باشه اعمالش کنه، زیر هیچ درختی آشغال پیدا نخواهد شد. اما قانون ملزم کردن همه آپارتمانهایی که تراس دارند، به قرار دادن گل شمعدونی در اون تراس، و آبیاری و نگهداری ازش، به منظور ایجاد محیط توریستی، رویاست. در حالی که از نظر عموم نسل بشر، نریختن آشغال پای درخت کالیبر تنگتری میخواد تا رسیدگی به گلدون.
قانون ملزم کردن شرکتها به استخدام پنجاه درصد از کارکنانشون از بین زنها، قانون درستی نیست، ولی درباره فیزیکه، و میشه اجراش کرد، و میشه نتیجهش رو خیلی زود در آمار دید. اما قانون جلوگیری از طمع همون شرکتی که پنجاه درصد کارکنانش زن هستند، برای تصاحب پنجاه درصد بازار، بر مبنای رویاست.
به دو دلیل:
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
Anarchonomy
به دو دلیل: ۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم،…
این دو دلیل درباره مهارتها هم وجود داره.
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
صبحهای پنجشنبه، مسجد، زیارت عاشورا بود. ساعت پنج صبح، سرما، که سگ هم تو خیابون نبود. موقع راه رفتن، که برای زودتر رسیدن نزدیک بود به دویدن شبیه بشه، و دستمون تو جیب کاپشن، به دستور خودکار بدنمون برای گرمموندن، شونههامون بهم نزدیک شده بود، طوری که انگار بالمون رو بریده بودند و هنوز میسوخت. داخل که رفتیم، گرمای بخاریها که مثل نسیم از روبرو بمون میخورد، همه فلاکت توی راه رو در یک لحظه جبران میکرد. اما یه چیزهایی گوشه مسجد چیده بودن که سردترمون کرد. چند دسته از آت و آشغالهای ساخت داخل بود، که اسم برندهاش رو هم نشنیده بودیم، و یه پارچه ازین فسفریها که روش مینویسن ممنون که از عراق زنده برگشتی، بالاشون نصب شده بود و نوشته بود «جهیزیه اهدایی خیرین». یه یخچال بود که اون رو تو گاراژ اونایی که قطعات بدن اونی که کشتن رو توش میذارن هم پیدا نمیشه، چون حتی اون قاتل هم یکم میذاره روش و بهترش رو میخره، و یه فرش بود که موکت دم در مسجد که قاعدتا نباید با کفش اومد روش ولی از سنگریزههای روش میشه فهمید که خیلیها آوردن روش، ازش سرتر بود. و یه پنکه. و یه جارو دستی. از همینها که پیرزنه تو خونه مادربزرگه داشت. و همین.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
این توعیت اثر هنریه. سه تا از توهمات ایرانیان توش گنجانده شده و همین تراکمش رو به شدت بالا برده.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
چیزی به عنوان
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.