Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
42.7K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
یه سمتش مربوط میشه به نتورک‌افکت. چون همه استفاده می‌کنند، مجبور میشی تو هم استفاده کنی، و اگه نکنی از قافله عقب میمونی. یک سمت دیگه‌ش اما مربوط میشه به معاملاتی که اون زیر انجام میشه تا همه مردم در یک کانال مصرفی قرار بگیرند. مثلا بیمه ماشینت رو از همونی…
مگه لگوعه که یه قطعه رو برداریم یکی دیگه بذاریم؟
چپ در آمریکا دو بخشه. یک چپ ایدئولوژیک، و یک چپ شهری. چپ ایدئولوژیک مشکلی با تک‌کاناله شدن مصرف نداره، بلکه حتی ازش حمایت می‌کنه. این‌ها حتی ملی‌شدن صنایع ساختمان هم در ذهن دارند، برای مثلا ارزان شدن مسکن، که نتیجه‌ش بشه یکدست شدن همه خونه‌ها. این‌ها با اینکه این تک‌کانال در کنترل کسی غیر از دولت باشه مشکل دارند. برای همین با بیت‌کوین مشکل دارند و با تتر نه! چپ شهری اما، دغدغه نهادی داره. که یعنی اگه فلان شرکت غذایی خیلی گنده بشه، دیگه نمیذاره اون سازمانی که وظیفه‌ش نظارت بر غذاهاست کارش رو درست انجام بده، بعد سم میده به خوردمون همه‌مون از بین میریم. در مقابل این دوتا چپ، تکنووارلردهای فاشیستی رو داریم که همون‌طور که قبلا نوشتم معتقدند با دموکراسی کشورشون در موضع ضعف قرار می‌گیره در دنیا و نمیتونه از پس وارلردهای امپریالیستی که اون بیرون هستند دوام بیاره، پس بهتره که شبکه شرکت‌شون گنده‌تر بشه.
لذا کلا یک داستان دیگه‌ست در آمریکا.
یه پرنده که باید به پنج تا جوجه خودش غذا بده، اگه غذا فقط به سه تاشون برسه، دو تای دیگه رو از لونه میندازه بیرون، که طبیعتا تلف میشن. از دید ما، داستان اینه که یه کد تو ژن‌شون تعبیه شده تا خودشون جمعیت رو کنترل کنند. اما از دید جوجه‌ای که از لونه پرت شد بیرون، داستان اینه که «حیات به من اهدا شد، اما بعد منصرف شدند، و ازم گرفته شد».
اگه یه عکاس از دور لونه بنی‌بشر رو زیر نظر بگیره، همین رو می‌بینه. که یه عده دارند بچه‌دار میشن، بعد منصرف میشن، و میندازنش بیرون. اما چون مغز انسان قوی‌تره، نوع دور انداختنش هم پیچیده‌تره. حالت ساده‌ش اینه که فرزند خودش رو بکشه. حالت پیچیده‌ترش اینه که یه جوری زندگی رو براش سخت کنه که خود اون بچه خودکشی کنه. حالت ساده خودکشی اون بچه اینه که خودش رو از جایی پرت کنه. حالت پیچیده‌ترش اینه که وارد کارهای خطرناکی بشه که آخرش نابودیه.
حالا اگه فرض کنیم عکاس زبان بشر رو بلد نیست و حتی صداشون هم از پشت لنز تله نمیشنوه. در اون صورت تفاوتی نمی‌بینه بین اینکه مردم همدیگه رو به خاطر غذا بکشند، یا به خاطر موضوعات ناموسی. چون داره می‌بینه که زحمت می‌کشند و حیات رو به کسی میدن، و سپس منصرف میشن، و ازش می‌گیرند. بنابراین نتیجه می‌گیره که یه سری از جوجه‌های بشر از لونه بیرون انداخته نمیشن. چون به نظر میرسه غذا دادن بشون میصرفه. چون قوی‌ترند. جوجه ضعیف، اگه غذا هم بش برسه ضعیف میمونه. پس غذا دادن بش نمیصرفه.

از دور، و از نگاه عکاس، جامعه انسانی آدم‌هایی که روحیه‌شون طوریه که به خودکشی برسند، می‌ریزه دور. و اون‌هایی رو تو لونه نگه میداره که روحیه‌شون طوری نیست که به خودکشی برسند. پس اونی که تجاوز رو خیلی جدی می‌گیره، با خوردن قرص میمیره. و اونی که ازش عبور می‌کنه، زنده میمونه. زنی که خشونت مردانه رو تحمل نمی‌کنه، با خودسوزی میمیره. و اونی که راهی برای دور زدنش پیدا می‌کنه، زنده میمونه.

حالا عکاس یه سوال از خودش میپرسه. فرق لک‌لک با انسان چیه وقتی هر دو دارند از یک قاعده استفاده می‌کنند؟ و اگه فرقی ندارند، چه دلیلی داشت مغز یکی انقدر پیچیده‌تر از مغز اون یکی بشه؟ بعد ممکنه اینطور به سوال خودش جواب بده که: شاید توسعه پیدا کردن خیلی بیشتر یکی نسبت به اون یکی، مثل خیلی دراز شدن گردن زرافه و کوتاه موندن گردن کرگدنه. که یعنی تغذیه‌شون به خاطر ارتفاعی که دهان‌شون در اون قرار داره تغییراتی می‌کنه، اما هر دو در یک چرخه‌اند. مغز انسان داره برگ‌های بالاتر رو میخوره، و مغز کرگدن برگ‌های پایین‌تر رو. اما مدفوعی که ازشون بیرون میاد، از یک جنسه.
دعا برای قولنج هست، دعا برای چشم‌درد هست، دعا برای بچه‌دار شدن هست، اما در هیچ کتاب دعایی دعا برای سالم ماندن در زندان هارون‌الرشید نیست. که اگه زندانی شدی سل نگیری، دندون‌هات پوسیده نشن، به عفونت کلیه و سپس از دست دادن اون کلیه، دچار نشی. طوری که انگار دو خدا وجود داره. یک خدای آسمان‌ها و زمین، که روی قولنج و چشم‌درد و نازایی کنترل داره، و میانبرهایی برای فیزیک این گرفتاری‌ها قرار داده، که با وِرد و دعا بشه ازون میانبرها استفاده کرد. و یک خدای زندان‌ها، که سلطان وقته، و هیچ میانبری قرار نداده و زندانی باید با فیزیک عریان روبرو بشه. وقتی کسی گرفتار زندان خدای دوم میشه، معجزات و کرامات هم داشته باشه همونجا نابود میشه. مثل امام موسی کاظم، که فیزیک زندان باعث شهادتش شد، در حالی که کارهای خارق‌العاده‌ای ازش دیده بودند. مگه همین رو نمیگن؟
صد و هفتاد سال بعد از پیامبر، شکنجه حبس رو به بخشی از شریعت تبدیل کردند. و اثری که این روی فکر مردم این نواحی داشت، بیشتر از اثر همه میراث ترجمه شده یونانیان بود. چیزهایی که اون‌ها می‌گفتند رو نمی‌فهمیدند، یا ترجیح می‌دادند نفهمند. اما سوال «اگه خدا هست، توی زندان چرا نیست؟» رو خوب لمس می‌کردند، با اینکه جوابش رو نداشتند. و چون جوابش رو نداشتند، از کنارش گذشتند.
اگه فیزیک میانبری داره، باید در زندان هم داشته باشه. و اگه در زندان میانبری نیست، پس هیچ‌جای دیگه هم نیست. و تبعات لمس این، بزرگه. کاری که هارون‌الرشید کرد، الان داره دوباره با خشونت پوچگرایانه جمهوری اسلامی تکرار میشه. همون خشونتی که داره لمس میشه میانبری برای فیزیکش نیست، و دعاها کار نمی‌کنند. و این روی فکر مردم تأثیر خیلی بیشتری خواهد داشت تا هر حرف ترجمه شده‌ای از هر جایی.
مردم فکر می‌کنند خواب راحت وقتی میتونه نصیب انسان بشه که میدونه فرداش تعطیله یا لازم نیست کاری انجام بده و یا به کسی جواب پس بده. اما کاملا برعکسه. راحت‌ترین خواب من توی اسارتگاه بود، اون شبی که می‌دونستم فردا قراره به گای سگ برم. مرزی از ترس هست که ازون به بعد آدرنالین دیگه کاره‌ای نیست. اگه بپذیری که فردا و همه کثافت توش، بهرحال رخ خواهد داد، این هم درک می‌کنی که «پس تنها چیزی که برام باقی مونده همین خواب تا فردا صبحه، و از تنها چیزی که دارم باید بهترین استفاده رو کنم».

حالا به جای ترس بذارید یأس، و به جای خواب بذارید فعالیت.
بن‌بست اقتصادی یعنی راهزنان حکومتی برای بیرون رفتن از کشور هم مردم رو خفت می‌کنند و بدین ترتیب به میلیون‌ها نفر حس اسارت القاء می‌کنند، چون مبلغش انقدریه که مثل اسید همه پروپاگاندای حکومتی رو میشوره میبره، و از طرفی دارند فقط ۱۰ دلار می‌گیرند که پول دوتا قهوه تو فرودگاه‌های بزرگ دنیاست، که شکل دله‌دزدی رو ایجاد می‌کنه. که یعنی پول دو تا قهوه هم انقدر کمه که حکومت رو به شکل دله‌دزد دربیاره، و هم انقدر زیاده که نفرت از حکومت رو بیشتر کنه.
سفیدها به شکل سیستماتیک از آفریقا برده سیاهپوست جمع می‌کردند و می‌بردند آمریکا تا در مزارع ازشون کار بکشند، و این کار رو چهارصدسال ادامه دادند، و امروز سیاهپوستان همچنان یک اقلیت در ایالات متحده هستند. اما ایرانی، به عبور رندوم مشتی پابرهنه جنگ‌زده از مرز، میگه «تغییر بافت جمعیتی» و آژیر می‌کشه! اون هم از کشوری مفلوک که اگه کل جمعیتش رو بذارن تو کانتیتر و در ایران خالی کنند، باز کمتر از نصف جمعیت فعلی ایران خواهند بود. که هیچ‌وقت روی زمین چنین کات اند پیستی رخ نمیده. چون آدم‌ها عدد نیستند. چندتا فایل روی دسکتاپ هم نیستند. در تمام تاریخ، غیر از بخش کوچکی از جامعه، بقیه نتونستند زندگی‌شون رو بریزند توی یک بقچه و برای همیشه برن. مگر اینکه عصر یخبندانی شکل گرفته باشه، و چنان مهاجرتی هم در طول چند قرن رخ داده. حتی الانش که حمل و نقل و مسافرت به شکل معجزه‌آسایی ارزان و راحت و امنه، این واقعیت تاریخی تغییری نکرده (اینکه آدم‌ها فایل روی دسکتاپ نیستند که درگ اند دراپ بشن، چیزیه که بروکرات‌های ابله وزارت مسکن هم نمی‌فهمیدند و تصورشون این بود که وسط هر برهوتی که مایل بودیم آپارتمان میسازیم، سپس خود به خود مملو از جمعیت می‌شود!).
اما موضوع دموگرافی نیست که بعد جواب مهملات رو با استدلال‌های دموگرافیک بدیم. دموگرافی فقط کاور داد و بیدادهاست. موضوع اصلی مقاومت ایرانی در پذیرفتن ناکامیه. جمهوری اسلامی خروجی جامعه‌ای بود که دنبال درست کردن چیزها نبود، و خراب کردن رو می‌پسندید. و الان این افغانی‌ها هستند که با این موجود می‌تونند کنار بیان، نه مردم فعلی خود ایران. جمهوری اسلامی با افغانی‌ها خیلی مچ‌تره، یعنی با مردمانی بیسواد، پرکار، کم‌توقع، بی‌اطلاع، مذهبی و متعصب، زن‌ستیز، غرب‌ستیز، و تجددستیز، تا با مردم خود ایران. و ایرانی دوست نداره این رو بپذیره که موجود اهریمنی ساخته که با مردم عقب‌افتاده‌تر همسایه هماهنگ‌تره تا با خودش.
نپذیرفتن این ناکامی بزرگ، با پرخاشگری بروز پیدا می‌کنه. و برای مخفی کردن ماهیت پرخاش‌گونه‌ش، پشت دغدغه‌های استراتژیک پنهانش می‌کنند: وای امکانات برای خودمون هم کمه، وای ناامنی زیاد میشه، وای شغل‌ها رو از جوان‌های خودمون می‌گیرن، وای اینا میرن استخدام بسیج میشن، وای افراطی‌گری اسلامی بیشتر میشه.
تو سرچ گوگل چیز خاصی نمیاد درباره هدف قرار دادن بچه‌های دروزی در شمال اسراییل با موشک ساخت جمهوری اسلامی. یعنی اگه برعکس بود، خیلی چیزها می‌اومد. که طبق فلوچارت «آیا قربانیان مسلمان بوده‌اند؟ اگر خیر پس هیچی، اگر آری، چه کسی آن‌ها را کشته؟ اگر قاتل یهودی نبوده پس هیچی» کاملا طبیعیه. اما سکوت یا زیرسبیلی رد کردن توحش هرکسی غیر از یهود، صرفا یک بی‌اعتنایی پسیو نیست. بلکه یک پلن کاملا اکتیوه. و هدف این پلن، بی‌صاحب کردن شرارته. یعنی تبدیل شرارت به بخشی از زندگی، که نمیشه سرنخش رو بدست آورد و به ریشه‌ش رسید و حلش کرد. طوری که انگار همینطوری الکی رخ میده و همینطوری الکی تکرار میشه، و همینطوری الکی هیچ‌چیزی مانعش نیست. و این به نفع اشراره. چون اینجوری لازم نیست توضیح بدن که چرا کاری که دارند انجام میدن رو دارن انجام میدن.
وقتی می‌پرسند دنیای فانتزیت رو توصیف کن، یکی میگه دنیاییه که توش دیگه بیماری نیست. یکی میگه دنیاییه که توش بچه‌ها آزار نمی‌بینند. یکی میگه دنیاییه که فقر وجود نداره.
اما دنیای فانتزی من هیچ‌کدوم این‌ها نیست. در دنیای فانتزی من همه پررو هستند. همین. دنیای فعلی ما دنیاییه که عده‌ای پررو هستند، و عده‌ای دیگه نیستند. و این همه‌چیز رو بد ریخت و زشت کرده. تمام قواعد و هنجارهای این دنیا هم بر همین مبناست که عده‌ای پررو هستند و بقیه نیستند. حتی شکل حکومت‌ها بر همین مبناست. دموکراسی تا حد زیادی در پررو کردن آدم‌هایی که سابقا اجازه نداشتند پررو باشند موثر بود، اما باز هم همون نهادهای دموکراتیک پررویی کسانی که پررو شده بودند رو مهار کرده. حتی ادب و رفتار محترمانه که بمون آموزش داده شده و یا بمون به ارث رسیده، متأثر از پررو بودن عده‌ای و پررو نبودن عده‌ای دیگه‌ست. اولین مشق شب کلاس خوشنویسی «ادب آداب دارد» بود، تا الف و ب کشیده رو یاد بگیرند، و کسی به معنیش فکر نکرد. ادب، سنت دارد نه آداب. و سنت ابزار کنار اومدن با واقعیت‌هاست. این ابزار رو بر اساس این واقعیت که عده‌ای پررو هستند و بقیه نیستند، ساخته‌اند. چون کسی پررو است و کسی پررو نیست، فرمول ایستادن به احترام کسی، ابداع شده. حتی در بازار، که به خاطر منطق پول همه با همدیگه رک هستند، روابط بر مبنای پررو بودن یکی و پررو نبودن آن یکی تنظیم شده، تا جایی که دولت‌های مرکزی وارد موضوع پیش‌پا افتاده‌ای مثل گارانتی محصولات شده‌اند، چون تولیدکننده پررو است و مشتریانش پررو نیستند، و دولت داره جور کسانی که پررو نیستند رو می‌کشه. کل مفاهیمی مثل اطاعت، وفاداری، فاشیسم، مذهب، روی این واقعیت که عده‌ای پررو نیستند، ایستاده‌اند. و گرنه قرار بود همه آدم باشند. یعنی کسی که اولین پرروبازی رو انجام داد و سیب رو خورد.

زندگی در دنیایی که همه بدون استثنا پررو هستند خیلی سخت‌تر از زندگی در دنیای فعلیه. اما یک روز زندگی در اون دنیا رو به ده روز زندگی در دنیای فعلی ترجیح میدم.
قبل جنگ در و داف روس زیادی رو دنبال می‌کردم و الان خیلی ازون‌ها دیگه ساکن روسیه نیستند. حتی اسم کشورشون رو هم نمیارن. انگار دوره‌ای که در روسیه زندگی می‌کردند، یک دوره پیشاهنگی بوده و تموم شده رفته. جذابیت جنسی از یک رزومه سنگین از تحصیلات و تجارب کاری بهتر عمل می‌کنه برای مهاجرت. بعضی‌هاشون ابایی از نشون دادن اینکه با یک مرد عرب یا ترک ازدواج کرده‌اند، ندارند. و بعضی‌هاشون با کله‌سیاهی ازدواج کرده‌اند که جرئت نشون دادن قیافه‌ش رو هم ندارند‌.
ولی مثل همیشه، پول همه داستان نیست. محاسبات زن درباره ثباته، بعد درباره هرچیز دیگه‌ای. پول، قیافه، هیکل، صدای حنجره، سایز آلت، مهارت لاس زدن، همه در مراتب پایین‌تر قرار دارند. زن‌ها حتی سکس رو‌ هم برای پیدا کردن نقطه ثبات میخوان، و وقتی پیدا نمی‌کنند بیشتر دنبالش می‌گردند و وقتی بیشتر دنبالش می‌گردند بیشتر پارتنر عوض می‌کنند و وقتی پارتنرها زیاد میشن به اشتباه به خودشون میگن هورنی! یا جنده‌مسلک! اما غیر از استثنائاتی بسیار اندک، هیچ‌کدومش نیستند. برای زن، ثبات حکم یک بت نامرئی رو داره که همه‌چیز رو حاضره زیر اون بت فدا کنه. باکرگیش رو، آبروش رو، جوانیش رو، فرصت‌‌های شغلیش رو، و حتی آزادیش رو. درباره مرد پولدار ممکنه هزار و یک شیطنت مرتکب بشن، اما آخرش لنگر رو دور گردن مرد باثبات میندازن. اگه مرد باثباتی بود که پول هم داشت، چه بهتر. مرد روس، حتی اگه پولدار باشه، ثبات نداره. و الان در دورانی هستیم که زن روس داره مردانی از نوع دیگه رو کشف می‌کنه.
اینجا سرزمین فراموش شدن و فراموش کردنه. سرزمین سراب مذهبی و خشکی اندیشه‌ست. سرزمینی که با کسانی که میخوان به مرگ‌پرستی تسلیم نشن، لج می‌کنه. اینجا سرزمینیه که باید توضیح بدی که چرا زندگی مهم است. و اگه تلماسه‌ها صدات رو بشنوند، با باد ائتلاف می‌کنند تا دفنت کنند.
راه حل چپ برای شکستن زنجیره‌ای که در اون والدین روانی بچه‌های روانی تربیت می‌کنند، و اون‌ها بزرگ میشن و بچه‌دار میشن و بچه‌هاشون رو روانی می‌کنند، و بازتولید روانی‌ها همینطور ادامه پیدا می‌کنه، دخالت دادن دولت بود. اما این راه حل فقط برای مشکلات روانی کار می‌کنه، نه مشکلات فلسفی. و روی تعداد محدودی از خانواده‌ها کار می‌کنه، نه روی کل جامعه. یک نوزاد ایرانی، پا به جامعه‌ای که همه نیهیلیست-مازوخیست هستن میذاره. برای چنین حالتی، حتی یک دولت به شدت مداخله‌کننده هم کاری از دستش برنمیاد. شاید اون نوزاد جزء خوش‌شانس‌هایی باشه که بفهمه کجا به دنیا اومده، و باید مقاومت کنه. مقاومتی سخت در برابر همه‌کس و همه‌چیز، برای طرفداری تک‌نفره از زندگی. اما خیلی ازین خوش‌شانس‌ها هم خسته میشن و خودشون رو رها می‌کنند. مثل کسی که با یک دستش از لبه صخره آویزانه و درد ماهیچه ساعد دستش به حدی میرسه که ترجیح میده بمیره تا اینکه بقیه‌ش رو تحمل کنه، و وقتی رها کرد تلماسه‌ها به شکار بعدی‌شون می‌خندند.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا ژاپن نمی‌شویم؟ چون حتی نمی‌دونیم ژاپنی‌ها چه نگاهی به توسعه دارند. اون‌ها وقتی به حمل و نقل عمومی فکر می‌کنند، ریل رو می‌بینند. وقتی ما به حمل و نقل عمومی فکر می‌کنیم واگن‌ها رو می‌بینیم. ما می‌خوایم واگن‌ها نو و مدرن باشند. ایستگاه‌ها شیک و بزرگ باشند. اما اون‌ها قطار قدیمی رو هی تعمیر می‌کنند و هی رنگ می‌زنند و باز هم استفاده می‌کنند، اما اصرار دارند هر شهرکی به هر شهرکی با ریل وصل باشه. حتی اگه با فقط سه واگن انجام بشه.
بن‌بست اقتصادی یعنی اگه یک واحد مسکونی هرروز ۱۷ کیلووات برق مصرف کنه، که یعنی کولر آبی رو در تمام مدت شبانه‌روز روشن نگه‌داره، بعلاوه بقیه مصارف روتینش، هزینه برق ماهانه‌ش، حتی با نرخ افرایش‌یافته جدید، میشه پونصدهزارتومن، که یعنی فقط ۹ دلار! و اگه تمام ۲۰ میلیون‌ واحد مسکونی سراسر کشور همینقدر مصرف کرده و همینقدر بپردازند، از بخش خانگی هرماه فقط ۱۸۰ میلیون دلار دست صنعت برق رو می‌گیره. در یک کشور نرمال، با این پول فقط میشه سوخت مصرفی برای برق ۲ و نیم میلیون خونه رو تأمین کرد. همه هزینه‌های دیگه، مثل تعمیر و نگهداری و حقوق کارگر و این‌ها، نه. فقط سوختش.
اما این‌ها ربطی به مردم نداره. این‌هم مثل بنزین، تا وقتی حکومت مثل اختاپوس همه اقتصاد رو تسخیر کرده و خودش رو صاحب‌اختیار جان و مال مردم می‌دونه، باید انرژی‌شون رو هم تأمین کنه. اما بهرحال به واقعیت‌های فیزیکی برخورد خواهد کرد. واقعیتی که خودش با ستیز با آمریکا و متحدانش، و زندانی کردن مردم در قفسی به نام «ریال» ایجادش کرده. با وضعیت فعلی تأمین و سرمایه‌گذاری، رشد جمعیت ایران نه تنها باید صفر، که بلکه باید منفی می‌بود. چون این شبکه از عهده اینکه دختر و پسری ازدواج کرده به خونه جدیدی نقل مکان کنند و اونجا هم یک کولر استفاده کنند، نداره. و اگه تحولی رخ نده، که نمیتونه رخ بده چون ذات این حکومت با تحول در تضاده، تا ده سال آینده به وضعیت عراق ۲۰۰۳ می‌رسیم که آمریکا تازه اشغالش کرده بود و هرکس یه موتور برق گذاشته بود تو پشت‌بومش و با کلاشینکف می‌رفت بنزین می‌خرید تا بریزه توی اون موتور. که خب مسیر قدس، از کربلا می‌گذرد. و این درباره سال ۲۰۳۴ است، نه ۲۰۶۰.
همین عکس سند یکی از دلایلیه که کل منطقه دوست دارند اسراییلی وجود نداشت هیچوقت، و حالا که وجود داره کاش یه روزی محو بشه. اینکه تو مهم‌ترین جلسات اداره کشور که مسائل امنیتی و سری بررسی میشه، یک زن حضور داشته باشه. تو کشوری که بر مبنای یک دین ابراهیمی ساخته شده که استراکچرش زن‌ستیز بوده. خود این واقعیت که بیخ گوش‌شون چنین چیزی ممکن شده، درون‌شون رو پر از نفرت می‌کنه.
بعد از خود خلیفه در دوره هر رییس‌جمهور بعدی یک شورش شکل گرفت. شورش کوی طلاب مشهد در سال ۷۱ در دوره رفسنجانی. شورش کوی دانشگاه تهران در سال ۷۸ در دوره خاتمی. شورش رأی من کو در سال ۸۸ در دوره احمدی‌نژاد. شورش بنزین در سال ۹۸ در دوره روحانی. و شورش بعد از مرگ ژینا در سال ۱۴۰۱ در دوره رئیسی. اگه کسی مدعیه در دوره پزشکیان هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، زیادی خوشبینه. و بعیده در داخل حکومت هم همینقدر خوشبین باشند‌. و اگه خوشبین نباشند چه می‌کنند؟ فرض کنید شما از تصمیم‌گیران حکومتی هستید و می‌دونید چهار پنج سال آینده قرار نیست بدون اتفاق و بحران باشه، چه کاری انجام میدید؟ خیلی واضحه. سعی می‌کنید پیش‌دستی کنید. یعنی از قبل طراح و هدایت‌کننده شورش باشید، تا هم جلوی سوپرایز رو بگیرید هم بتونید انرژی‌ای که ممکنه بتونه آزاد کنه رو مهار کنید.
آیا مجموعه‌ای از آدم‌های کور و پخمه، از پس برنامه‌ریزی‌های پیچیده برمیان؟ البته که نه. ولی تلاش‌شون رو می‌کنند، و اون تلاش‌ بدون نمود‌هایی در فضای جامعه نیست.
چپ‌ها به دلایلی خیلی روی «خیابان» تأکید دارند، و روی «تشکل». جلوی مردم رو هم نمیشه گرفت که خودشون رو وارد این دو نکنند. اما بهتره در گوشه ذهن این رو داشته باشند که خود حکومت هم اونجا زنبیل گذاشته.
ایرانی‌ها برای nاُمین بار دچار ناهمگونی شناختی شدند: «از دیروز به هرکی میگم دیدی هنیه رو کشتن؟ میگه هنیه کیه دیگه؟». همین باید کافی می‌بود که در مورد خیلی از پیش‌فرض‌هاشون تجدیدنظر کنند. آیا می‌کنند؟ نه. چون وقتی شناخت فرد از محیطش بر مبنای قصه‌هاست، به تناقض قصه‌ها با همدیگه توجه نمی‌کنه. اگه توجه می‌کرد حتما به خودش می‌گفت اینکه ملت حتی نمی‌دونند هنیه کیه، با این قصه که نصف‌شون رفتن رأی دادن در تناقضه. چون اگه کسی تا این حد دیسکانکت باشه از تشکیلات رسانه‌ای حکومت، اساسا در مسیری قرار نمی‌گیره که تهش رأی دادن باشه، فارغ ازینکه چه نظری درباره رأی دادن داشته باشه.
این تصویر رو خوب یادمه. ژانویه ۲۰۰۶. حماس تو انتخابات برنده شده بود. یه سری از دانشجوهای علوم سیاسی می‌گفتن این آغاز یه دوران جدید برای فلسطینه! که یعنی اوضاع نرمال و آدمیزادی میشه.
اگه می‌گفتن هجده سال بعد این بابا تو تهران کشته میشه، غزه هم تبدیل میشه به خرابه، هیچ‌کس باور نمی‌کرد. یعنی با اینکه کاملا واضح بود که این مسیر تهش همینه، باز هیچ‌کس باور نمی‌کرد.
برای همین میگم اخبار، نویز هستند. فقط رد مسیرها رو بگیرید.
این دیپورت به خاطر بی‌حجابی، با اعدام فرقی نداره.‌ خط قرمز ما باید این می‌بود. مصداق «ریختن خون مهمان»، اون هم مهمانی که برای شام و ناهار دعوت نشده، بلکه به ما پناه آورده بود، باید این می‌بود. اما وقتی زندانیان آشوویتس فکر می‌کنند هنوز چیزهایی برای از دست دادن دارند و برای حفظ اون چیزها از خودشون دفاع نمی‌کنند، از مهمان‌شون هم دفاع نخواهند کرد.
یه مبارز چچنی که قبلا با روس‌ها جنگیده بوده پناهنده میشه به آلمان. دستگاه اطلاعاتی روسیه یه نفر رو میفرسته و همونجا ترورش می‌کنند. دولت آلمان مأمور روسیه رو دستگیر و به حبس ابد محکوم می‌کنه. و حالا در یک معامله تبادل زندانی، به روسیه پس داده میشه.
خلافکارها ازین فقط یک نتیجه می‌گیرند: «قتل، هزینه نداره. فقط باید کمی صبر داشته باشیم».
آلمان در جری کردن روس‌ها خیلی نقش داشته، و الان اوکراینی‌ها دارن با خون خودشون تاوانش رو میدن. این تبعات اخلاقمدار بودن به اندازه یک‌متره! در محدوده یک‌متر جلوی پاشون، دارن با تبادل زندانی جان یک نفر دیگه رو نجات میدن. ولی همین کار جان یک نفر دیگه رو بعدا خواهد گرفت. این مشکل دولت آلمان نیست. این مشکل جامعه آلمانه.
برای پسرهای جوانی که هنوز ازدواج نکردن:

موضوع توعیت رو ولش کنید، درباره مهاجرته، به این توالی حالت احساسیش توجه کنید. گریه کردم خندیدم بزرگ شدم باز گریه کردم فلان. این الگوی نگارشی بیشتر دخترهاست. شما این حالات رو ندارید، یا با این فرکانس ندارید، و اگه داشته باشید بعدا یادتون نمیاد که درباره‌ش بنویسید. این نگارش، در واقع توصیف یک واقعیته، که بالا پایین روانی این‌ها متناسب با بالا پایین هورمونی، روی تایم‌فریم ماهانه و یا چندهفته‌ست، در حالی که بالا پایین شما میتونه روزانه باشه و تو حافظه‌تون هم نمونه. و این دوتا چارچوب زمانی-فرکانسی با هم سنکرون نمیشن. توی رابطه یا زندگی مشترک، دائما با هم اصطکاک خواهند داشت، و راه حلی نداره جز تحمل درد. این جداست از دردِ بودن با یک انسان دیگه. این دردِ بودن با انسانیه که تایم و نوساناتش با خودت نمیخونه. اگه میخوای باش بمونی باید تحمل دردت بالا بره. پول و بچه و مشاور و این‌ها هیچ تأثیری توش نداره.