الان گوشی از کسی جدا نمیشه، مگر موقع خواب. تو هر گوشی هم یه اپ نوت هست. یه نوت اضافه کنید با عنوان مود. در طول روز ویرایشش کنید. هر موقع حس کردید از چند لحظه قبل حس بهتری داری حرف Q رو تایپ کنید. هروقت حس کردید از لحظه قبل حس بدتری دارید اینتر بزنید و حرف A رو تایپ کنید. این دو حرف رو انتخاب کردم چون هر دو یک سمت کیبورد هستند. خوب و بد مطلق حس اهمیت نداره. فقط با لحظه قبلش باید مقایسه بشه. اگه بهتره، کیو. و اگه بدتره اِی. دلیل حس بهتر و بدتر هم اهمیت نداره. مهم نیست دلیل مهمی داره یا دلیل پیش پا افتاده. اگه از مرگ کسی باخبر شدید و ناراحت شدید، حرف اِی، و اگه دمای چایتون نه داغ بود و نه سرد و ازینکه درست در لحظهای لباتون باش تماس پیدا کرده که دماش در محدوده مطلوب بوده حس رضایت داشتید، حرف کیو.
میخوام تعداد کیوها رو بشمرید؟ نه. میخوام فقط تایپ کنید. چون این تمرین باعث میشه حسگرتون به حس خودتون قویتر بشه. شما یه حس دارید به چیزهای لمسشدنی. به پرندهای که پشت پنجره نشسته. و به راحت جدا شدن هسته هلو. و یه حس دارید به چیزهایی مفهومی. به لایق نبودن. به از دست دادن امنیت. به مورد تحسین واقع شدن. به سوختن از پرواز یکی دیگه. یه حس سومی هم دارید به تکثر وقوع اون دو حس، که به شکل یک زنجیر بهم متصلند. که یعنی یکی بعد ازون یکی میاد. حس میکنید که دارید همه اینها رو پشتسرهم حس میکنید. ولی حس سومتون ضعیفه. برای امثال ما اسپرگریها خیلی قویه، و نیازی به تمرین نداریم. ولی شما نیاز دارید. یادآوری با یادداشت کردنش، میتونه یه تمرین باشه.
اما چرا باید حس سوم قوی باشه که بعد لازم باشه تمرین کرد تا قوی بشه؟ برای اینکه گرفتار نویز نباشید. اگه متوجه نباشی چی داری حس میکنی و چرا داری حس میکنی، موج میبردت. و وقتی برد فکر میکنی یه آدمی هستی که عقل داری، ولی در واقع نداری. فکر میکنی بزرگ شدی، ولی در واقع نشدی. فکر میکنی مسلطی، ولی در واقع نیستی.
تو این تمرین چیزهای جانبی زیادی هم کشف میکنی. مثلا اگه اشتباهی پول زیادی به حسابت واریز کنند، با دیدن پیام واریزش یه کیو تایپ میکنی. و وقتی بلافاصله اشتباه رو اصلاح میکنند و همون مبلغ رو از حسابت برمیدارند، یه اِی تایپ میکنی. با اینکه پول تو نبود و چیزی از دست ندادی. و این یعنی یه جفت کیو اِی ثبت شد، بدون اینکه کوچکترین تغییر فیزیکی در زندگیت رخ داده باشه.
میخوام تعداد کیوها رو بشمرید؟ نه. میخوام فقط تایپ کنید. چون این تمرین باعث میشه حسگرتون به حس خودتون قویتر بشه. شما یه حس دارید به چیزهای لمسشدنی. به پرندهای که پشت پنجره نشسته. و به راحت جدا شدن هسته هلو. و یه حس دارید به چیزهایی مفهومی. به لایق نبودن. به از دست دادن امنیت. به مورد تحسین واقع شدن. به سوختن از پرواز یکی دیگه. یه حس سومی هم دارید به تکثر وقوع اون دو حس، که به شکل یک زنجیر بهم متصلند. که یعنی یکی بعد ازون یکی میاد. حس میکنید که دارید همه اینها رو پشتسرهم حس میکنید. ولی حس سومتون ضعیفه. برای امثال ما اسپرگریها خیلی قویه، و نیازی به تمرین نداریم. ولی شما نیاز دارید. یادآوری با یادداشت کردنش، میتونه یه تمرین باشه.
اما چرا باید حس سوم قوی باشه که بعد لازم باشه تمرین کرد تا قوی بشه؟ برای اینکه گرفتار نویز نباشید. اگه متوجه نباشی چی داری حس میکنی و چرا داری حس میکنی، موج میبردت. و وقتی برد فکر میکنی یه آدمی هستی که عقل داری، ولی در واقع نداری. فکر میکنی بزرگ شدی، ولی در واقع نشدی. فکر میکنی مسلطی، ولی در واقع نیستی.
تو این تمرین چیزهای جانبی زیادی هم کشف میکنی. مثلا اگه اشتباهی پول زیادی به حسابت واریز کنند، با دیدن پیام واریزش یه کیو تایپ میکنی. و وقتی بلافاصله اشتباه رو اصلاح میکنند و همون مبلغ رو از حسابت برمیدارند، یه اِی تایپ میکنی. با اینکه پول تو نبود و چیزی از دست ندادی. و این یعنی یه جفت کیو اِی ثبت شد، بدون اینکه کوچکترین تغییر فیزیکی در زندگیت رخ داده باشه.
هیچوقت در تاریخ پیش نیومده که استقرار قدرت در یک سرزمین، بیارتباط بوده باشه با قابلیتهای مردم همون سرزمین. کتابهای تاریخی، روی فتوحات متمرکزند. اما جلوه اصلی قدرت در فتح نیست. در استقراریافتگی قدرته. اینکه مولفههای قدرت در اون سیستم به طور مداوم زاییده بشن. حتی موفقیت حکومت مغول در استقرار دادن قدرت خودش، به قابلیتهای ایرانیهای اون زمان مربوط بود. و گرنه بعد از فتوحاتشون از هم متلاشی میشدند. ممکنه آدمی که دستور میده فلان جا پل بسازید تغییر کنه. اما باید آدمهایی وجود داشته باشند که بتونند پل بسازند، که بعد یکی بتونه بشون دستور بده که بسازند. قابلیت جامعه در تولید آدمهایی که بتونند پل بسازند، یک مولفه قدرت بود. بنابراین دستوردهنده هم که تغییر میکرد، قدرتمند بودن تمدن، در نسبت به بقیه دنیا، حفظ میشد. که بعد به پشتوانه این قدرت تمدنی میتونست بره خلیفه بغداد رو کلهپا بکنه.
از دوران مغول زمان زیادی گذشته و همهچیز تغییر کرده، و مردم این سرزمین چند دست عوض شدهاند، طوری که انگار غیر از ناراحتیهای ژنتیک چیزی ازون آدمها به ارث نبردهاند. آدمهای فعلی قابلیتهای زایش مولفههای قدرت رو ندارند. بهمدیگه چیز یاد نمیدن. غایت موفقیت رو در رسیدن به زندگی اشرافی میبینند. غیر از دلالی کاری بلد نیستند که به دنیا ارائه کنند. حوصله کارهایی که ممارست لازم داره رو ندارند. اما از همه اینها مهمتر اینه که زمان رو تحقیر میکنند. البته کسی نمیتونه این کار رو بکنه. ولی یه جوری زندگی میکنند که انگار هدف اینه که زمان رو تحقیر کنند. به برنامهریزی میخندند. دیسیپلین رو مسخره میکنند. به اینکه ساعت خوابشون هیچوقت مشخص نیست، افتخار میکنند. رویدادهای روزمرهشون کاملا رندوم هستند. خیلی آنی تصمیم میگیرند شام برن خونه خاله. و خیلی رندوم تصمیم میگیرند که به جای دو ساعت، چهار ساعت اونجا بمونند. به حساب و کتاب مخارج رسیدن، میگن کار استرسزا! و منطق خرافی خلق میکنند تا خلافش رو ترویج کنند: «زیاد حساب کتاب کنی برکتش میره!». کافیه یک مشاهده انجام بدید. چند نفر میشناسید که از اپ calendar گوشی استفاده فعال و روزانه داشته باشند؟ همهمون جوابش رو میدونیم.
وقتی کسی نیست که پل بسازه، فرماندار مغول با رجزخوانی گلوی خودش رو پاره کنه هم نمیتونه جلوی بازنده بودن کشور رو بگیره. چه رجز صنعتی باشه چه رجز نظامی.
از دوران مغول زمان زیادی گذشته و همهچیز تغییر کرده، و مردم این سرزمین چند دست عوض شدهاند، طوری که انگار غیر از ناراحتیهای ژنتیک چیزی ازون آدمها به ارث نبردهاند. آدمهای فعلی قابلیتهای زایش مولفههای قدرت رو ندارند. بهمدیگه چیز یاد نمیدن. غایت موفقیت رو در رسیدن به زندگی اشرافی میبینند. غیر از دلالی کاری بلد نیستند که به دنیا ارائه کنند. حوصله کارهایی که ممارست لازم داره رو ندارند. اما از همه اینها مهمتر اینه که زمان رو تحقیر میکنند. البته کسی نمیتونه این کار رو بکنه. ولی یه جوری زندگی میکنند که انگار هدف اینه که زمان رو تحقیر کنند. به برنامهریزی میخندند. دیسیپلین رو مسخره میکنند. به اینکه ساعت خوابشون هیچوقت مشخص نیست، افتخار میکنند. رویدادهای روزمرهشون کاملا رندوم هستند. خیلی آنی تصمیم میگیرند شام برن خونه خاله. و خیلی رندوم تصمیم میگیرند که به جای دو ساعت، چهار ساعت اونجا بمونند. به حساب و کتاب مخارج رسیدن، میگن کار استرسزا! و منطق خرافی خلق میکنند تا خلافش رو ترویج کنند: «زیاد حساب کتاب کنی برکتش میره!». کافیه یک مشاهده انجام بدید. چند نفر میشناسید که از اپ calendar گوشی استفاده فعال و روزانه داشته باشند؟ همهمون جوابش رو میدونیم.
وقتی کسی نیست که پل بسازه، فرماندار مغول با رجزخوانی گلوی خودش رو پاره کنه هم نمیتونه جلوی بازنده بودن کشور رو بگیره. چه رجز صنعتی باشه چه رجز نظامی.
از دعای اون شاه بزرگ، مصون بودن این سرزمین از دروغ، به سقف آسمان خورد و به زمین برگشت. شاید هیچ دعایی انقدر محکم و انقدر طولانی برگشت نخورده باشه. البته خدا اینجوریه که میگه ناامیدی ممنوعه، ولی دعایی که دو هزار و پانصد سال رد بشه، یعنی باید رهاش کرد. چون حداقل سه تا نوح توی این مدت جا میشن، که یعنی این مدت از حوصله خود خدا هم خارجه.
اشتباه مردم ما، که این دعا در موردشون مستجاب نشد، اینه که دروغ رو فقط در کلام میبینند. که البته شواهد نشون میده که در همین هم جزء پیشگامان عالم هستیم. اما قسمت مخربتر دروغ، حرفهای دروغ نیست. چون حرف دروغ، بهرحال حرفه. و همه میدونند حرف میتونه فقط حرف باشه. حتی یه بچه هم وقتی میشنوه که بش میگن دوستت داریم، ممکنه بشون بگه «الکی میگید، فلان چیز رو برام نخریدید». این فقط حرف بودن حرف رو یک بچه هم میتونه بفهمه. قسمت مخربتر دروغ، زندگی برمبنای دروغه. زندگی با تعلقات عقیدتی دروغ، رفتارهای دروغ، فرهنگ دروغ، و حتی عادتهای دروغ. این با ریا و دورویی تفاوت داره. زندگی بر مبنای دروغ اینها ربطی به فیلم بازی کردن نداره. مثل وقتی که خیلی سفت به چیزی اعتقاد دارند، ولی خودشون هم میدونند که ندارند. اگه هم فیلمی در کار باشه، دارند برای خودشون بازی میکنند. خیلی سفت اصرار دارند که فلان چیز بخشی از فرهنگ ماست، ولی خودشون هم میدونند که نیست. خیلی سفت ادعا میکنند به فلان چیز عادت داریم، ولی خودشون هم میدونند که ندارند.
خروجی همه اینها در کنار هم حتی آبجکتها دروغ هم تولید کرده. مثلا امروز هزاران مسجد دروغ داریم. یعنی مسجده، ولی مسجد نیست. و مدرسه دروغ داریم. و آسایشگاه ترک اعتیاد دروغ. و کارخانه دروغ. و اسکله دروغ. و تجارت دروغ. و شغل دروغ. و درآمد دروغ. و پایاننامه دروغ. و سواد دروغ.
صداقت فقط این نیست که حرفهای راست بزنی. بخش مهمتر صداقت اینه که چیز الکی درست نکنی. به چیز الکی چنگ نزنی. و برای چیز الکی خون ندی.
اشتباه مردم ما، که این دعا در موردشون مستجاب نشد، اینه که دروغ رو فقط در کلام میبینند. که البته شواهد نشون میده که در همین هم جزء پیشگامان عالم هستیم. اما قسمت مخربتر دروغ، حرفهای دروغ نیست. چون حرف دروغ، بهرحال حرفه. و همه میدونند حرف میتونه فقط حرف باشه. حتی یه بچه هم وقتی میشنوه که بش میگن دوستت داریم، ممکنه بشون بگه «الکی میگید، فلان چیز رو برام نخریدید». این فقط حرف بودن حرف رو یک بچه هم میتونه بفهمه. قسمت مخربتر دروغ، زندگی برمبنای دروغه. زندگی با تعلقات عقیدتی دروغ، رفتارهای دروغ، فرهنگ دروغ، و حتی عادتهای دروغ. این با ریا و دورویی تفاوت داره. زندگی بر مبنای دروغ اینها ربطی به فیلم بازی کردن نداره. مثل وقتی که خیلی سفت به چیزی اعتقاد دارند، ولی خودشون هم میدونند که ندارند. اگه هم فیلمی در کار باشه، دارند برای خودشون بازی میکنند. خیلی سفت اصرار دارند که فلان چیز بخشی از فرهنگ ماست، ولی خودشون هم میدونند که نیست. خیلی سفت ادعا میکنند به فلان چیز عادت داریم، ولی خودشون هم میدونند که ندارند.
خروجی همه اینها در کنار هم حتی آبجکتها دروغ هم تولید کرده. مثلا امروز هزاران مسجد دروغ داریم. یعنی مسجده، ولی مسجد نیست. و مدرسه دروغ داریم. و آسایشگاه ترک اعتیاد دروغ. و کارخانه دروغ. و اسکله دروغ. و تجارت دروغ. و شغل دروغ. و درآمد دروغ. و پایاننامه دروغ. و سواد دروغ.
صداقت فقط این نیست که حرفهای راست بزنی. بخش مهمتر صداقت اینه که چیز الکی درست نکنی. به چیز الکی چنگ نزنی. و برای چیز الکی خون ندی.
یه تکنولوژی قدیمی هست که بهتر از گنبد آهنین کار میکنه. این تکنولوژی توسط مغولها استفاده میشد و بعدها به فرهنگ ملتهایی که تحت سلطه خودشون داشتند وارد شد. اما چون اسراییل تحت تأثیر لیبرالیسم غربی شکل گرفت، ازین تکنولوژی بهرهمند نیست. طرز کارش اینطوره که هرگاه موشکی، پهپادی، هواپیمای متخاصمی، وارد حریم آسمان اسراییل شد، یک گلوله توپ با جهتگیری رندوم به سمت شهرکهای فلسطینی شلیک بشه و از نسبت یک به یک پیروی کنه. یعنی یک پرتابه در صفحه رادار، برابر با یک گلوله توپ. این با سپر انسانی تفاوت داره. این مجازات فلسطینیها به ازای هر پرتابهایه که وارد آسمان اسراییل میشه. ازونجایی که قراره هزاران پرتابه مختلف وارد آسمانش بشه، معادلش میشد هزاران گلوله توپ که رندوم در شهرکهای فلسطینی فرود میان، و این یعنی با خاک یکسان شدن تمام این شهرکها و نسلکشی ساکنینشون.
اگه روسها جای اسراییلیها بودند ازین تکنولوژی استفاده میکردند. اگه مسلمانان، از هر فرقه و شعبهای، جای اسراییل بودند، ازین تکنولوژی استفاده میکردند. فقط اسراییله که حاضره تلفات بده ولی ازین تکنولوژی بومی آسیا استفاده نکنه.
اگه روسها جای اسراییلیها بودند ازین تکنولوژی استفاده میکردند. اگه مسلمانان، از هر فرقه و شعبهای، جای اسراییل بودند، ازین تکنولوژی استفاده میکردند. فقط اسراییله که حاضره تلفات بده ولی ازین تکنولوژی بومی آسیا استفاده نکنه.
Anarchonomy
یه تکنولوژی قدیمی هست که بهتر از گنبد آهنین کار میکنه. این تکنولوژی توسط مغولها استفاده میشد و بعدها به فرهنگ ملتهایی که تحت سلطه خودشون داشتند وارد شد. اما چون اسراییل تحت تأثیر لیبرالیسم غربی شکل گرفت، ازین تکنولوژی بهرهمند نیست. طرز کارش اینطوره که…
خارجیها تعجب کردهاند که چرا نه مردم اسراییل پنیک کردهاند، نه مردم ایران. چون وقتی همه میگن همه سناریوهای جنگی محتمله، قاعدتا باید مردم وحشت کنند. اما اثری از وحشت دیده نمیشه. در اسراییل انبار کردن غذا و دارو و راهنمایی درباره پناهگاهها انجام میشه، اما اینها دیگه به روتین زندگی تبدیل شده. و ازین نتیجه میگیرند که لابد رسانهها دارند زیادی داغش میکنند و خطر اونقدرها هم جدی نیست برای دو طرف.
این بندگان خدا در جریان نیستند. در پرانتزهای کوچک رویدادی، پوچگرایان مشابهت زیادی پیدا میکنند با کسانی که درست در نقطه مقابل خودشون هستند. همونطور که یک معتاد به مواد مخدر صنعتی، که وسط اتوبان رو از وسط کوچه نمیتونه از هم تمیز بده، وقتی خودش رو میندازه وسط اتوبان، کسی نمیگه چه مرد شیردلی! مردم به اونی میگن شجاع که یه آهوی زخمی وسط اتوبان میبینه و با اینکه میدونه علامت دادن به ماشینهایی که با سرعت بالا حرکت میکنند کار خطرناکیه، میره وسط و انجامش میده. در یک پرانتز کوچک، کار هر دو کاملا شبیه بهم به نظر میرسند.
مردم اسراییل زندگی رو دوست دارند، و برای همین غذا جمع میکنند، و بهمدیگه کمک میکنند تا به پناهگاه برن. پنیک نکردن ایرانی معاصر به این دلیله که هر سناریویی، از تنش خفیف تا وضعیت آخرالزمانی، رو بش ارائه میدی میگه به تخمم! وقتی کسی نسبت به یک طیف کامل از احتمالات بیتفاوته و هر اقدامی در جهت آمادگی رو بیفایده و بلاموضوع میبینه، یعنی در خودش فرو رفته و تسلیم مرگ شده. در عکسهای رسانهای، این تفاوت برعکس به نظر میرسه، ولی اونهایی که در پناهگاهند تسلیم مرگ نشدهاند، و اونهایی که الان در خیابانهای ایران مشغول خریدند، تسلیم مرگ شدهاند.
پوچگرایی مذهبی یک بیماری واقعیه و ملت ما هرچقدر دیرتر بش بپردازه، گزینههای درمان سختتری خواهد داشت. بیماری ما انقدر شدیده که پیشوایان مذهبیمون رو که اسطورههای با چنگ و دندان جنگیدن برای زندگی بودند رو هم به کاراکترهایی مرگطلب و مرگپسند تبدیل کردیم.
ما وسط اتوبانیم و نمیدونیم چرا رانندهها دستشون رو گذاشتن روی بوق.
این بندگان خدا در جریان نیستند. در پرانتزهای کوچک رویدادی، پوچگرایان مشابهت زیادی پیدا میکنند با کسانی که درست در نقطه مقابل خودشون هستند. همونطور که یک معتاد به مواد مخدر صنعتی، که وسط اتوبان رو از وسط کوچه نمیتونه از هم تمیز بده، وقتی خودش رو میندازه وسط اتوبان، کسی نمیگه چه مرد شیردلی! مردم به اونی میگن شجاع که یه آهوی زخمی وسط اتوبان میبینه و با اینکه میدونه علامت دادن به ماشینهایی که با سرعت بالا حرکت میکنند کار خطرناکیه، میره وسط و انجامش میده. در یک پرانتز کوچک، کار هر دو کاملا شبیه بهم به نظر میرسند.
مردم اسراییل زندگی رو دوست دارند، و برای همین غذا جمع میکنند، و بهمدیگه کمک میکنند تا به پناهگاه برن. پنیک نکردن ایرانی معاصر به این دلیله که هر سناریویی، از تنش خفیف تا وضعیت آخرالزمانی، رو بش ارائه میدی میگه به تخمم! وقتی کسی نسبت به یک طیف کامل از احتمالات بیتفاوته و هر اقدامی در جهت آمادگی رو بیفایده و بلاموضوع میبینه، یعنی در خودش فرو رفته و تسلیم مرگ شده. در عکسهای رسانهای، این تفاوت برعکس به نظر میرسه، ولی اونهایی که در پناهگاهند تسلیم مرگ نشدهاند، و اونهایی که الان در خیابانهای ایران مشغول خریدند، تسلیم مرگ شدهاند.
پوچگرایی مذهبی یک بیماری واقعیه و ملت ما هرچقدر دیرتر بش بپردازه، گزینههای درمان سختتری خواهد داشت. بیماری ما انقدر شدیده که پیشوایان مذهبیمون رو که اسطورههای با چنگ و دندان جنگیدن برای زندگی بودند رو هم به کاراکترهایی مرگطلب و مرگپسند تبدیل کردیم.
ما وسط اتوبانیم و نمیدونیم چرا رانندهها دستشون رو گذاشتن روی بوق.
حتی از عملکرد شرکتها هم میشه فهمید چرا دموکراسی لازمه.
مدیریت این شرکت خودروسازی اروپایی وقتی برند آمریکایی رو خرید، اصرار داشت که همون سبک توسعه محصول که تو اروپا داشت رو به مصرفکننده آمریکایی تحمیل کنه. اما مصرفکننده آمریکایی، اصطلاحا با کیف پولش رأی داد، و نخرید، و در نتیجه بیست درصد فروش این شرکت در آمریکا کاهش پیدا کرده. چون اونی که بالاست به خودش میگفت «من میگم این خوبه، مردم هم میگن چشم». ولی مردم نگفتند چشم. وقتی مدیران یک شرکت کلهشق هستند، چوبش رو سهامدارانش میخورند. اما اگه یک کشور دست کلهشقها باشه، و نشه عزلشون کرد، خسارت خیلی سنگینتر، و همگانیه.
مدیریت این شرکت خودروسازی اروپایی وقتی برند آمریکایی رو خرید، اصرار داشت که همون سبک توسعه محصول که تو اروپا داشت رو به مصرفکننده آمریکایی تحمیل کنه. اما مصرفکننده آمریکایی، اصطلاحا با کیف پولش رأی داد، و نخرید، و در نتیجه بیست درصد فروش این شرکت در آمریکا کاهش پیدا کرده. چون اونی که بالاست به خودش میگفت «من میگم این خوبه، مردم هم میگن چشم». ولی مردم نگفتند چشم. وقتی مدیران یک شرکت کلهشق هستند، چوبش رو سهامدارانش میخورند. اما اگه یک کشور دست کلهشقها باشه، و نشه عزلشون کرد، خسارت خیلی سنگینتر، و همگانیه.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند دربارهش فکر کنند، که سرنوشتشون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماریهای روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلیها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
زیدآبادی از پزشکیان میپرسه تبریک گفتن به مادورو بابت برنده شدن در انتخاباتی که همه میگن تقلب بوده کجای نهجالبلاغه بود؟
باید از خودش پرسید متأثر شدن از به هلاکت رسیدن نفر اول حماس که بابت موفقیت نیروهاش در تجاوز به دختران اسراییلی در ردههای سنی مختلف، نماز شکر خوند، کجای نهجالبلاغه بود؟
اما بررسی امتیاز نهجالبلاغهای بزمجههایی که از وقتی چشممون رو در این شتهول باز کردیم، مشغول خرابکاری یا وراجی بودهاند، زیادی تاریخگذشتهست. اینکه علی اگه بود چه میکرد، صحبت دهه هفتاد بود. چیزی که همچنان تازهست، بیشرمی بزدلهاست. برای اینکه رییسجمهور برنده شدن یک «مثلا غربستیز» رو به رسمیت نشناسه، که خلیفه به رسمیت میشناسه، باید مستقل از خلیفه برای خودش کسی باشه. در حالی که دو دورهست که هدف خلیفه این بوده که دیگه فردی که برای خودش کسیه رییسجمهور نباشه، و خود فردی که انتخاب میکنه هم به پیر و پیغمبر قسم میخوره که کسی نیست، و انقدر یک هیچچیزه که فقط با نپوشیدن لباس رسمی در رویدادهای رسمی میتونه دیگران رو متوجه کنه که وجود داره، و امثال زیدآبادی که تحریم اکثریت جامعه رو نادیده گرفته و بش رأی دادند هم با علم به اینکه یک هیچچیز و یک هیچکس است بش رأی دادند. اما حالا ازش میپرسند چرا برای خودت کسی نیستی؟
به اینها باید گفت شما غلط میکنید بخواهید مچ پزشکیان رو بگیرید. اون قول داده کسی نباشه و داره به قولش عمل میکنه. پزشکیان مسئول بیضهای که ندارید نیست، که چیزی که باید از خلیفه طلب کنید رو ازون توقع داشته باشید. بتمرگید و از برنامه یک سایکوپت که توش مشارکت داشتید لذت ببرید.
باید از خودش پرسید متأثر شدن از به هلاکت رسیدن نفر اول حماس که بابت موفقیت نیروهاش در تجاوز به دختران اسراییلی در ردههای سنی مختلف، نماز شکر خوند، کجای نهجالبلاغه بود؟
اما بررسی امتیاز نهجالبلاغهای بزمجههایی که از وقتی چشممون رو در این شتهول باز کردیم، مشغول خرابکاری یا وراجی بودهاند، زیادی تاریخگذشتهست. اینکه علی اگه بود چه میکرد، صحبت دهه هفتاد بود. چیزی که همچنان تازهست، بیشرمی بزدلهاست. برای اینکه رییسجمهور برنده شدن یک «مثلا غربستیز» رو به رسمیت نشناسه، که خلیفه به رسمیت میشناسه، باید مستقل از خلیفه برای خودش کسی باشه. در حالی که دو دورهست که هدف خلیفه این بوده که دیگه فردی که برای خودش کسیه رییسجمهور نباشه، و خود فردی که انتخاب میکنه هم به پیر و پیغمبر قسم میخوره که کسی نیست، و انقدر یک هیچچیزه که فقط با نپوشیدن لباس رسمی در رویدادهای رسمی میتونه دیگران رو متوجه کنه که وجود داره، و امثال زیدآبادی که تحریم اکثریت جامعه رو نادیده گرفته و بش رأی دادند هم با علم به اینکه یک هیچچیز و یک هیچکس است بش رأی دادند. اما حالا ازش میپرسند چرا برای خودت کسی نیستی؟
به اینها باید گفت شما غلط میکنید بخواهید مچ پزشکیان رو بگیرید. اون قول داده کسی نباشه و داره به قولش عمل میکنه. پزشکیان مسئول بیضهای که ندارید نیست، که چیزی که باید از خلیفه طلب کنید رو ازون توقع داشته باشید. بتمرگید و از برنامه یک سایکوپت که توش مشارکت داشتید لذت ببرید.
Anarchonomy
هر حالتی از وجود، بهتر از یک قلوه سنگ بودنه. تا هر وقت وجود داشتی و یک قلوه سنگ نبودی یعنی برندهای. و آدم برد رو نباید با دست خودش به باخت تبدیل کنه.
همین الان و در قرن بیست و یکم هم موقعیت مردن مثل یک سامورایی وجود داره. مثل اوکراینیهایی که الان طبق دستور، وارد خاک روسیه شدن، که بدلیل فقدان تسلیحات لازم و پشتیبانی هوایی که در تلاشهای قبلی هم منجر به نتیجه خاصی، جز تحقیر نیروهای روسیه، نشد، احتمال اینکه زنده برگردند نزدیک به صفره، و خودشون هم این رو میدونند. اگه کسی دنبال این موقعیتها باشه، پیداش میکنه.
همه سوالهای تئوریک درباره اینکه چرا زندهایم و چرا باید ادامه بدیم، توی عملیاتی که ارتشی بزرگ و تا دندان مسلح اراده کرده که بکشدت، رنگ میبازند. قلبت یه جوری میزنه که انگار دیگه تپش نداری و خون رفت و برگشت نداره، و فقط حجمش زیاد شده، و نزدیکه از دهانت هم بیرون بزنه. در اون موقعیت دیگه سوالی برات وجود نداره، چون هر سوالی مسخرهست. چون فقط ادامه دادن معتبره.
اگه خیلی مشتاق مرگ هستید، موقعیتهایی رو پیدا کنید که منجر به مرگی بشه که اون نوع خاص از مرگ، انتهای یکنفس ادامه دادن بوده باشه.
همه سوالهای تئوریک درباره اینکه چرا زندهایم و چرا باید ادامه بدیم، توی عملیاتی که ارتشی بزرگ و تا دندان مسلح اراده کرده که بکشدت، رنگ میبازند. قلبت یه جوری میزنه که انگار دیگه تپش نداری و خون رفت و برگشت نداره، و فقط حجمش زیاد شده، و نزدیکه از دهانت هم بیرون بزنه. در اون موقعیت دیگه سوالی برات وجود نداره، چون هر سوالی مسخرهست. چون فقط ادامه دادن معتبره.
اگه خیلی مشتاق مرگ هستید، موقعیتهایی رو پیدا کنید که منجر به مرگی بشه که اون نوع خاص از مرگ، انتهای یکنفس ادامه دادن بوده باشه.
یادتونه چه «واویلا نکنه چین جلو بزنه»ای در جریان بود درباره نسل ۵ موبایل؟
طبق برآورد اریکسون، تا پنج سال دیگه ترافیکی که از شبکه نسل ۵ کشورها، غیر از چین، عبور میکنه به ۷۵ درصد کل ترافیک موبایل میرسه (معادل ۳ و نیم میلیارد ترابایت). اما اوپراتور تیموبایل آمریکا همین الان ۷۰ درصد ترافیکش با نسل پنجه و ۹۸ درصد آمریکا رو پوشش میده.
کشوری میتونه جلو بزنه که هی میزنه تو سر خودش میگه عقبیم.
طبق برآورد اریکسون، تا پنج سال دیگه ترافیکی که از شبکه نسل ۵ کشورها، غیر از چین، عبور میکنه به ۷۵ درصد کل ترافیک موبایل میرسه (معادل ۳ و نیم میلیارد ترابایت). اما اوپراتور تیموبایل آمریکا همین الان ۷۰ درصد ترافیکش با نسل پنجه و ۹۸ درصد آمریکا رو پوشش میده.
کشوری میتونه جلو بزنه که هی میزنه تو سر خودش میگه عقبیم.
یکم بادقتتر به اطرافتون نگاه کنید. کسی که فرستاده میشه برای انجام عملیات پرریسک تو خاک دشمن، از آدمهاییه که برتریهایی نسبت به بقیه داشته. و کسی که فرستاده میشه به مرز تا فقط یکی اونجا باشه نگن مرز رها شده، از آدمهاییه که همه نسبت بش برتریهایی دارند. بنابراین تقابل فیل و فنجون عجیب نیست. و البته این برای حالت نرماله، ولی روسیه نرمال نیست، بنابراین در زمان جنگ هم فنجون میچینه تو مرز.
و اما در مورد فیلهای این عملیات. هرچند عبارت ایمان باکیفیت در موردشون لزوما غلط نیست، اما اون واژهای که دنبالش میگردید لیاقته. لایق بودن یعنی بدست آوردن حداکثر نتایج از تمام حداقلهایی که در اختیار داری. حتی اگه انقدر حداقلی باشند که دیگران دلشون برات بسوزه.
و اما در مورد فیلهای این عملیات. هرچند عبارت ایمان باکیفیت در موردشون لزوما غلط نیست، اما اون واژهای که دنبالش میگردید لیاقته. لایق بودن یعنی بدست آوردن حداکثر نتایج از تمام حداقلهایی که در اختیار داری. حتی اگه انقدر حداقلی باشند که دیگران دلشون برات بسوزه.
اگه یه میکروفون بگیریم دستمون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو میشناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خوانندهست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه شنای المپیک باشه. از خود این اعجوبهها بپرسی نسبت هزینه-پاداش این کار به نظرتون منطقیه؟ جواب میدن بله! ولی از بیرون اصلا منطقی نیست. و این به تنهایی میتونه یک نشانه هشداردهنده، یا به عبارت صحیحتر: بیدارکننده، باشه درباره تفاوت پرپسکتیو فرد و پرسپکتیو ناظر. عدم شناخت این تفاوت، مانع زبانی ایجاد میکنه، حتی اگه از زبان مشترک استفاده بشه. اینکه نمیشه با کسی که با انگیزههای مذهبی خلبازی درمیاره و به خودش و دیگران آسیب میزنه، حرف زد، حتی به زبان خودش، در همین راستا و از همین جنسه.
Anarchonomy
اگه یه میکروفون بگیریم دستمون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو میشناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خوانندهست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه…
از پیامهای وارده اینطور برمیاد که حتی فلپس هم در میان ایرانیان خایهمال داره، که برای من تازگی نداره، چون ما در این کانال با خایهمال وال هم برخورد داشتهایم. بله، وال. همون جانور عظیمالجثهای که در اقیانوسها زندگی میکنه.
سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو حساسیت داره، جلوشون نباید اسم بیاری. جلوی ایرانیها بگی «قابلمه استیل بهتر از مس است» خایهمال مس رو هم کشف خواهی کرد. بنابراین بهتره اسم نیاری، و مثلا بگی «یکبار نظرسنجی کردن از ورزشکاران المپیکی و پرسیدند حاضری مدال طلا بگیری به این شرط که بعدش فقط دو سال زنده بمونی، اکثریت گفتن بله». پوئینت مطلب پرسپکتیو این جماعت خلوضعه بهرحال. اسمشون هرچی که باشه.
سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو حساسیت داره، جلوشون نباید اسم بیاری. جلوی ایرانیها بگی «قابلمه استیل بهتر از مس است» خایهمال مس رو هم کشف خواهی کرد. بنابراین بهتره اسم نیاری، و مثلا بگی «یکبار نظرسنجی کردن از ورزشکاران المپیکی و پرسیدند حاضری مدال طلا بگیری به این شرط که بعدش فقط دو سال زنده بمونی، اکثریت گفتن بله». پوئینت مطلب پرسپکتیو این جماعت خلوضعه بهرحال. اسمشون هرچی که باشه.
Anarchonomy
از پیامهای وارده اینطور برمیاد که حتی فلپس هم در میان ایرانیان خایهمال داره، که برای من تازگی نداره، چون ما در این کانال با خایهمال وال هم برخورد داشتهایم. بله، وال. همون جانور عظیمالجثهای که در اقیانوسها زندگی میکنه. سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو…
خود این سوال پرسیدن منظور پست منه. چون خود این سوال یعنی کلا حرف نمیفهمید، حتی اگه به زبان مادریتون بیان بشه. و به همین ترتیب اونی که از زندگی عیسی و موسی نتیجه میگیره که فاشیسم شر ضروریه، حرف نمیفهمه.
هر مملکتی یه میانگین داره یه ویترین. میانگین تگزاس دموکراته، ولی ویترینش کلاه کابوی و وانت غولپیکره که پشتش پرچم آمریکا چسبونده.
میانگین هر جامعهای هم شبیه میانگین رنگ عکس دیجیتال بدست میاد. یعنی جمع زدن مقادیر همه پیکسلها تقسیم بر تعدادشون. اگه عکس از یه دریاچه باشه احتمالا آبی دربیاد، با اینکه یه اسکله قهوهای رنگ هم توش بوده. میانگین ایران هم یه بچه شونزده سالهست. حالا ممکنه یه تعدادی ازمون نود ساله باشیم، ولی میانگین جامعه ایرانی شونزدهه. طرز خوشحال شدنش، طرز غمگین شدنش، طرز وقتگذرونیش، طرز مبارزه کردنش، طرز مقاومت کردنش، طرز بردنش، طرز باختنش، طرز امیدواریش، طرز مأیوس شدنش، در سطح بچه شونزده سالهست.
ازین به بعد با این دید نگاه کن، یکم شفافتر میشه برات. البته اگه خودت شونزدهسالگیت رو رد کردی.
میانگین هر جامعهای هم شبیه میانگین رنگ عکس دیجیتال بدست میاد. یعنی جمع زدن مقادیر همه پیکسلها تقسیم بر تعدادشون. اگه عکس از یه دریاچه باشه احتمالا آبی دربیاد، با اینکه یه اسکله قهوهای رنگ هم توش بوده. میانگین ایران هم یه بچه شونزده سالهست. حالا ممکنه یه تعدادی ازمون نود ساله باشیم، ولی میانگین جامعه ایرانی شونزدهه. طرز خوشحال شدنش، طرز غمگین شدنش، طرز وقتگذرونیش، طرز مبارزه کردنش، طرز مقاومت کردنش، طرز بردنش، طرز باختنش، طرز امیدواریش، طرز مأیوس شدنش، در سطح بچه شونزده سالهست.
ازین به بعد با این دید نگاه کن، یکم شفافتر میشه برات. البته اگه خودت شونزدهسالگیت رو رد کردی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این وضعیت موقته و زیاد طول نمیکشه، چون روسها مشکل انتقال نیرو رو به زودی حل میکنند و مسئله فیصله پیدا میکنه. ولی اگه سه سال پیش میگفتند شهروندان روسیه سراسیمه شهرشون رو ترک میکنند تا از حمله «زمینی» اوکراینیها در امان باشند، هیچکس باور نمیکرد.
این باید ایرانیها رو بیدار کنه. چون به تخیلشون از بیکفایتی حکومت ایران نباید بسنده کنند. چون وضع از هرچیزی که تخیل کنند هم فراتر خواهد رفت.
این باید ایرانیها رو بیدار کنه. چون به تخیلشون از بیکفایتی حکومت ایران نباید بسنده کنند. چون وضع از هرچیزی که تخیل کنند هم فراتر خواهد رفت.
حکومت مذهبی مذهب رو از فانکشنهای طبیعی خودش تخلیه میکنه و فضای خالی ایجاد شده رو با هویتگرایی پر میکنه. وقتی قرآن میگه نماز جمعهتون رو که خوندید برگردید سر کارتون، یعنی نماز جمعه باید بین کسب و کارتون رخ بده، نه در تایم آزادتون. به این دلیل که میخواد اون نماز یک فانکشن داشته باشه، و فانکشنش کندن از کاره. از کار جدا بشی، انجامش بدی، و دوباره برگردی به کار. وقتی حکومت مذهبی جمعه رو تعطیل رسمی میکنه، کار اون روز رو حذف میکنه. بنابراین کسی که در نماز جمعه شرکت میکنه، خودش رو از کار جدا نمیکنه و فانکشن کنده شدن رخ نمیده. که یعنی این نماز کاملا عقیم شده، و فقط خاصیت هویتی داره، که گفته بشه «ما فرق داریم، ما تعطیلیمون فرق داره».
درسته از کشتی خایهمال حکومت زیاد دراومده، ولی تعداد کشتیگیرهایی که تو رختکن بگن «کیر تو آخوند» و بعد پرچم آخوند رو تو هوا برقصونند، بیشتر از بقیه رشتههاست. و این آفت فرهنگ جوادیهست. فرهنگ لاتپروری که پسرهای عصبانی از همهچیز میسازه، و تنها راه انتقام از جامعه و محیطی که عصبانیش کرده رو سوپراستار شدن برای همون جامعه و محیط میبینه. یکی با چاقو، یکی با باشگاه. برای اینها اون مسیر جنبشها و انقلابها که نیروهای تحولخواه داخلش هستند و یک هدف درازمدت رو دنبال میکنند، کوچکترین اهمیتی نداره. برای اینها فقط «الان» مهمه، و متمایز شدن از دیگران، در هر شرایطی که دارند. بنابراین اگه لازم باشه همونقدر که آلتش رو حواله آخوند میکنه، حواله آخوندستیز هم خواهد کرد. چون هرکس که برنامهش برای متمایز شدن رو بهمبریزه، دشمنشه، فارغ ازینکه کیه و چیه و چی میگه.
همه یه نقطهای دارن که اونجا میگن «دیگه هوش مصنوعی داره منو میترسونه». و معمولا برخلاف ظاهر حرفشون، منظورشون این نیست که از کارهایی که دیگران ممکنه با هوش مصنوعی انجام بدن میترسن، بلکه منظور حقیقیشون اینه که «میترسم ندونم چطور باش مواجه بشم». یعنی وانمود میکنند که نگرانند که «مردم بیاطلاع» فریب بخورند یا آسیبی بشون برسه، اما در واقع نگرانند که خودشون فریب بخورند و آسیبی بشون برسه. این نقطه برای هرکس متفاوته. برای بعضیها الانه، برای بعضیها سه سال بعد.