Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.1K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ایرانی‌ها برای nاُمین بار دچار ناهمگونی شناختی شدند: «از دیروز به هرکی میگم دیدی هنیه رو کشتن؟ میگه هنیه کیه دیگه؟». همین باید کافی می‌بود که در مورد خیلی از پیش‌فرض‌هاشون تجدیدنظر کنند. آیا می‌کنند؟ نه. چون وقتی شناخت فرد از محیطش بر مبنای قصه‌هاست، به تناقض قصه‌ها با همدیگه توجه نمی‌کنه. اگه توجه می‌کرد حتما به خودش می‌گفت اینکه ملت حتی نمی‌دونند هنیه کیه، با این قصه که نصف‌شون رفتن رأی دادن در تناقضه. چون اگه کسی تا این حد دیسکانکت باشه از تشکیلات رسانه‌ای حکومت، اساسا در مسیری قرار نمی‌گیره که تهش رأی دادن باشه، فارغ ازینکه چه نظری درباره رأی دادن داشته باشه.
این تصویر رو خوب یادمه. ژانویه ۲۰۰۶. حماس تو انتخابات برنده شده بود. یه سری از دانشجوهای علوم سیاسی می‌گفتن این آغاز یه دوران جدید برای فلسطینه! که یعنی اوضاع نرمال و آدمیزادی میشه.
اگه می‌گفتن هجده سال بعد این بابا تو تهران کشته میشه، غزه هم تبدیل میشه به خرابه، هیچ‌کس باور نمی‌کرد. یعنی با اینکه کاملا واضح بود که این مسیر تهش همینه، باز هیچ‌کس باور نمی‌کرد.
برای همین میگم اخبار، نویز هستند. فقط رد مسیرها رو بگیرید.
این دیپورت به خاطر بی‌حجابی، با اعدام فرقی نداره.‌ خط قرمز ما باید این می‌بود. مصداق «ریختن خون مهمان»، اون هم مهمانی که برای شام و ناهار دعوت نشده، بلکه به ما پناه آورده بود، باید این می‌بود. اما وقتی زندانیان آشوویتس فکر می‌کنند هنوز چیزهایی برای از دست دادن دارند و برای حفظ اون چیزها از خودشون دفاع نمی‌کنند، از مهمان‌شون هم دفاع نخواهند کرد.
یه مبارز چچنی که قبلا با روس‌ها جنگیده بوده پناهنده میشه به آلمان. دستگاه اطلاعاتی روسیه یه نفر رو میفرسته و همونجا ترورش می‌کنند. دولت آلمان مأمور روسیه رو دستگیر و به حبس ابد محکوم می‌کنه. و حالا در یک معامله تبادل زندانی، به روسیه پس داده میشه.
خلافکارها ازین فقط یک نتیجه می‌گیرند: «قتل، هزینه نداره. فقط باید کمی صبر داشته باشیم».
آلمان در جری کردن روس‌ها خیلی نقش داشته، و الان اوکراینی‌ها دارن با خون خودشون تاوانش رو میدن. این تبعات اخلاقمدار بودن به اندازه یک‌متره! در محدوده یک‌متر جلوی پاشون، دارن با تبادل زندانی جان یک نفر دیگه رو نجات میدن. ولی همین کار جان یک نفر دیگه رو بعدا خواهد گرفت. این مشکل دولت آلمان نیست. این مشکل جامعه آلمانه.
برای پسرهای جوانی که هنوز ازدواج نکردن:

موضوع توعیت رو ولش کنید، درباره مهاجرته، به این توالی حالت احساسیش توجه کنید. گریه کردم خندیدم بزرگ شدم باز گریه کردم فلان. این الگوی نگارشی بیشتر دخترهاست. شما این حالات رو ندارید، یا با این فرکانس ندارید، و اگه داشته باشید بعدا یادتون نمیاد که درباره‌ش بنویسید. این نگارش، در واقع توصیف یک واقعیته، که بالا پایین روانی این‌ها متناسب با بالا پایین هورمونی، روی تایم‌فریم ماهانه و یا چندهفته‌ست، در حالی که بالا پایین شما میتونه روزانه باشه و تو حافظه‌تون هم نمونه. و این دوتا چارچوب زمانی-فرکانسی با هم سنکرون نمیشن. توی رابطه یا زندگی مشترک، دائما با هم اصطکاک خواهند داشت، و راه حلی نداره جز تحمل درد. این جداست از دردِ بودن با یک انسان دیگه. این دردِ بودن با انسانیه که تایم و نوساناتش با خودت نمیخونه. اگه میخوای باش بمونی باید تحمل دردت بالا بره. پول و بچه و مشاور و این‌ها هیچ تأثیری توش نداره.
الان گوشی از کسی جدا نمیشه، مگر موقع خواب. تو هر گوشی هم یه اپ نوت هست. یه نوت اضافه کنید با عنوان مود. در طول روز ویرایشش کنید. هر موقع حس کردید از چند لحظه قبل حس بهتری داری حرف Q رو تایپ کنید. هروقت حس کردید از لحظه قبل حس بدتری دارید اینتر بزنید و حرف A رو تایپ کنید. این دو حرف رو انتخاب کردم چون هر دو یک سمت کیبورد هستند. خوب و بد مطلق حس اهمیت نداره. فقط با لحظه قبلش باید مقایسه بشه. اگه بهتره، کیو. و اگه بدتره اِی. دلیل حس بهتر و بدتر هم اهمیت نداره. مهم نیست دلیل مهمی داره یا دلیل پیش پا افتاده. اگه از مرگ کسی باخبر شدید و ناراحت شدید، حرف اِی، و اگه دمای چای‌تون نه داغ بود و نه سرد و ازینکه درست در لحظه‌ای لباتون باش تماس پیدا کرده که دماش در محدوده مطلوب بوده حس رضایت داشتید، حرف کیو.
میخوام تعداد کیوها رو بشمرید؟ نه. میخوام فقط تایپ کنید. چون این تمرین باعث میشه حسگرتون به حس خودتون قوی‌تر بشه. شما یه حس دارید به چیزهای لمس‌شدنی. به پرنده‌ای که پشت پنجره نشسته. و به راحت جدا شدن هسته هلو. و یه حس دارید به چیزهایی مفهومی. به لایق نبودن‌. به از دست دادن امنیت. به مورد تحسین واقع شدن. به سوختن از پرواز یکی دیگه. یه حس سومی هم دارید به تکثر وقوع اون دو حس، که به شکل یک زنجیر بهم متصلند. که یعنی یکی بعد ازون یکی میاد. حس می‌کنید که دارید همه این‌ها رو پشت‌سرهم حس میکنید. ولی حس سوم‌تون ضعیفه. برای امثال ما اسپرگری‌ها خیلی قویه، و نیازی به تمرین نداریم. ولی شما نیاز دارید. یادآوری با یادداشت کردنش، میتونه یه تمرین باشه.
اما چرا باید حس سوم قوی باشه که بعد لازم باشه تمرین کرد تا قوی بشه؟ برای اینکه گرفتار نویز نباشید. اگه متوجه نباشی چی داری حس می‌کنی و چرا داری حس می‌کنی، موج میبردت. و وقتی برد فکر می‌کنی یه آدمی هستی که عقل داری، ولی در واقع نداری. فکر می‌کنی بزرگ شدی، ولی در واقع نشدی. فکر می‌کنی مسلطی، ولی در واقع نیستی.
تو این تمرین چیزهای جانبی زیادی هم کشف می‌کنی. مثلا اگه اشتباهی پول زیادی به حسابت واریز کنند، با دیدن پیام واریزش یه کیو تایپ می‌کنی. و وقتی بلافاصله اشتباه رو اصلاح می‌کنند و همون مبلغ رو از حسابت برمیدارند، یه اِی تایپ میکنی. با اینکه پول تو نبود و چیزی از دست ندادی. و این یعنی یه جفت کیو اِی ثبت شد، بدون اینکه کوچکترین تغییر فیزیکی در زندگیت رخ داده باشه.
هیچوقت در تاریخ پیش نیومده که استقرار قدرت در یک سرزمین، بی‌ارتباط بوده باشه با قابلیت‌های مردم همون سرزمین‌. کتاب‌های تاریخی، روی فتوحات متمرکزند. اما جلوه اصلی قدرت در فتح نیست. در استقراریافتگی قدرته. اینکه مولفه‌های قدرت در اون سیستم به طور مداوم زاییده بشن. حتی موفقیت حکومت مغول در استقرار دادن قدرت خودش، به قابلیت‌های ایرانی‌های اون زمان مربوط بود. و گرنه بعد از فتوحاتشون از هم متلاشی می‌شدند. ممکنه آدمی که دستور میده فلان جا پل بسازید تغییر کنه. اما باید آدم‌هایی وجود داشته باشند که بتونند پل بسازند، که بعد یکی بتونه بشون دستور بده که بسازند.‌ قابلیت جامعه در تولید آدم‌هایی که بتونند پل بسازند، یک مولفه قدرت بود. بنابراین دستوردهنده هم که تغییر می‌کرد، قدرتمند بودن تمدن، در نسبت به بقیه دنیا، حفظ می‌شد. که بعد به پشتوانه این قدرت تمدنی می‌تونست بره خلیفه بغداد رو کله‌پا بکنه.
از دوران مغول زمان زیادی گذشته و همه‌چیز تغییر کرده، و مردم این سرزمین چند دست عوض شده‌اند، طوری که انگار غیر از ناراحتی‌های ژنتیک چیزی ازون آدم‌ها به ارث نبرده‌اند. آدم‌های فعلی قابلیت‌های زایش مولفه‌های قدرت رو ندارند‌. بهمدیگه چیز یاد نمیدن. غایت موفقیت رو در رسیدن به زندگی اشرافی می‌بینند. غیر از دلالی کاری بلد نیستند که به دنیا ارائه کنند. حوصله کارهایی که ممارست لازم داره رو ندارند. اما از همه این‌ها مهم‌تر اینه که زمان رو تحقیر می‌کنند. البته کسی نمیتونه این کار رو بکنه. ولی یه جوری زندگی می‌کنند که انگار هدف اینه که زمان رو تحقیر کنند. به برنامه‌ریزی می‌خندند. دیسیپلین رو مسخره می‌کنند. به اینکه ساعت خواب‌شون هیچوقت مشخص نیست، افتخار می‌کنند. رویدادهای روزمره‌شون کاملا رندوم هستند. خیلی آنی تصمیم می‌گیرند شام برن خونه خاله. و خیلی رندوم تصمیم می‌گیرند که به جای دو ساعت، چهار ساعت اونجا بمونند. به حساب و کتاب مخارج رسیدن، میگن کار استرس‌زا! و منطق خرافی خلق می‌کنند تا خلافش رو ترویج کنند: «زیاد حساب کتاب کنی برکتش میره!». کافیه یک مشاهده انجام بدید. چند نفر می‌شناسید که از اپ calendar گوشی استفاده فعال و روزانه داشته باشند؟ همه‌مون جوابش رو می‌دونیم.
وقتی کسی نیست که پل بسازه، فرماندار مغول با رجزخوانی گلوی خودش رو پاره کنه هم نمیتونه جلوی بازنده بودن کشور رو بگیره. چه رجز صنعتی باشه چه رجز نظامی.
از دعای اون شاه بزرگ، مصون بودن این سرزمین از دروغ، به سقف آسمان خورد و به زمین برگشت. شاید هیچ دعایی انقدر محکم و انقدر طولانی برگشت نخورده باشه. البته خدا اینجوریه که میگه ناامیدی ممنوعه، ولی دعایی که دو هزار و پانصد سال رد بشه، یعنی باید رهاش کرد. چون حداقل سه تا نوح توی این مدت جا میشن، که یعنی این مدت از حوصله خود خدا هم خارجه.
اشتباه مردم ما، که این دعا در موردشون مستجاب نشد، اینه که دروغ رو فقط در کلام می‌بینند. که البته شواهد نشون میده که در همین هم جزء پیشگامان عالم هستیم. اما قسمت مخرب‌تر دروغ، حرف‌های دروغ نیست. چون حرف دروغ، بهرحال حرفه. و همه می‌دونند حرف میتونه فقط حرف باشه. حتی یه بچه هم وقتی میشنوه که بش میگن دوستت داریم، ممکنه بشون بگه «الکی می‌گید، فلان چیز رو برام نخریدید». این فقط حرف بودن حرف رو یک بچه هم میتونه بفهمه. قسمت مخرب‌تر دروغ، زندگی برمبنای دروغه. زندگی با تعلقات عقیدتی دروغ، رفتارهای دروغ، فرهنگ دروغ، و حتی عادت‌های دروغ. این با ریا و دورویی تفاوت داره. زندگی بر مبنای دروغ این‌ها ربطی به فیلم بازی کردن نداره. مثل وقتی که خیلی سفت به چیزی اعتقاد دارند، ولی خودشون هم می‌دونند که ندارند‌. اگه هم فیلمی در کار باشه، دارند برای خودشون بازی می‌کنند. خیلی سفت اصرار دارند که فلان چیز بخشی از فرهنگ ماست، ولی خودشون هم می‌دونند که نیست. خیلی سفت ادعا می‌کنند به فلان چیز عادت داریم، ولی خودشون هم می‌دونند که ندارند.
خروجی همه این‌ها در کنار هم حتی آبجکت‌ها دروغ هم تولید کرده. مثلا امروز هزاران مسجد دروغ داریم. یعنی مسجده، ولی مسجد نیست‌. و مدرسه دروغ داریم. و آسایشگاه ترک اعتیاد دروغ. و کارخانه دروغ. و اسکله دروغ. و تجارت دروغ. و شغل دروغ. و درآمد دروغ. و پایان‌نامه دروغ. و سواد دروغ.
صداقت فقط این نیست که حرف‌های راست بزنی. بخش مهم‌تر صداقت اینه که چیز الکی درست نکنی. به چیز الکی چنگ نزنی. و برای چیز الکی خون ندی.
هدف اصلی المپیک سرگرمیه. و گرنه باید برای همه این‌ها پرچم آمریکا قرار داده می‌شد. پول ورزشکار ازونجاست، مربی ازونجاست، امکانات ازونجاست، تکنولوژی ازونجاست، تمرین اونجاست، و حتی محل اقامت هم اونجاست. اما مردم دوست دارند فکر کنند کشورشون داره با آمریکا رقابت می‌کنه.
یه تکنولوژی قدیمی هست که بهتر از گنبد آهنین کار می‌کنه. این تکنولوژی توسط مغول‌ها استفاده می‌شد و بعدها به فرهنگ ملت‌هایی که تحت سلطه خودشون داشتند وارد شد. اما چون اسراییل تحت تأثیر لیبرالیسم غربی شکل گرفت، ازین تکنولوژی بهره‌مند نیست. طرز کارش اینطوره که هرگاه موشکی، پهپادی، هواپیمای متخاصمی، وارد حریم آسمان اسراییل شد، یک گلوله توپ با جهت‌گیری رندوم به سمت شهرک‌های فلسطینی شلیک بشه و از نسبت یک به یک پیروی کنه. یعنی یک پرتابه در صفحه رادار، برابر با یک گلوله توپ. این با سپر انسانی تفاوت داره. این مجازات فلسطینی‌ها به ازای هر پرتابه‌ایه که وارد آسمان اسراییل میشه. ازونجایی که قراره هزاران پرتابه مختلف وارد آسمانش بشه، معادلش میشد هزاران گلوله توپ که رندوم در شهرک‌های فلسطینی فرود میان، و این یعنی با خاک یکسان شدن تمام این شهرک‌ها و نسل‌کشی ساکنین‌شون.
اگه روس‌ها جای اسراییلی‌ها بودند ازین تکنولوژی استفاده می‌کردند. اگه مسلمانان، از هر فرقه و شعبه‌ای، جای اسراییل بودند، ازین تکنولوژی استفاده می‌کردند. فقط اسراییله که حاضره تلفات بده ولی ازین تکنولوژی بومی آسیا استفاده نکنه.
Anarchonomy
یه تکنولوژی قدیمی هست که بهتر از گنبد آهنین کار می‌کنه. این تکنولوژی توسط مغول‌ها استفاده می‌شد و بعدها به فرهنگ ملت‌هایی که تحت سلطه خودشون داشتند وارد شد. اما چون اسراییل تحت تأثیر لیبرالیسم غربی شکل گرفت، ازین تکنولوژی بهره‌مند نیست. طرز کارش اینطوره که…
خارجی‌ها تعجب کرده‌اند که چرا نه مردم اسراییل پنیک کرده‌اند، نه مردم ایران. چون وقتی همه میگن همه سناریوهای جنگی محتمله، قاعدتا باید مردم وحشت کنند‌. اما اثری از وحشت دیده نمیشه. در اسراییل انبار کردن غذا و دارو و راهنمایی درباره پناهگاه‌ها انجام میشه، اما این‌ها دیگه به روتین زندگی تبدیل شده. و ازین نتیجه می‌گیرند که لابد رسانه‌ها دارند زیادی داغش می‌کنند و خطر اونقدرها هم جدی نیست برای دو طرف.
این بندگان خدا در جریان نیستند. در پرانتزهای کوچک رویدادی، پوچگرایان مشابهت زیادی پیدا می‌کنند با کسانی که درست در نقطه مقابل خودشون هستند. همونطور که یک معتاد به مواد مخدر صنعتی، که وسط اتوبان رو از وسط کوچه نمی‌تونه از هم تمیز بده، وقتی خودش رو میندازه وسط اتوبان، کسی نمیگه چه مرد شیردلی! مردم به اونی میگن شجاع که یه آهوی زخمی وسط اتوبان می‌بینه و با اینکه میدونه علامت دادن به ماشین‌هایی که با سرعت بالا حرکت می‌کنند کار خطرناکیه، میره وسط و انجامش میده. در یک پرانتز کوچک، کار هر دو کاملا شبیه بهم به نظر می‌رسند.
مردم اسراییل زندگی رو دوست دارند، و برای همین غذا جمع می‌کنند، و بهمدیگه کمک می‌کنند تا به پناهگاه برن. پنیک نکردن ایرانی‌ معاصر به این دلیله که هر سناریویی، از تنش خفیف تا وضعیت آخرالزمانی، رو بش ارائه میدی میگه به تخمم! وقتی کسی نسبت به یک طیف کامل از احتمالات بی‌تفاوته و هر اقدامی در جهت آمادگی رو بی‌فایده و بلاموضوع می‌بینه، یعنی در خودش فرو رفته و تسلیم مرگ شده. در عکس‌های رسانه‌ای، این تفاوت برعکس به نظر میرسه، ولی اون‌هایی که در پناهگاهند تسلیم مرگ نشده‌اند، و اون‌هایی که الان در خیابان‌های ایران مشغول خریدند، تسلیم مرگ شده‌اند.
پوچگرایی مذهبی یک بیماری واقعیه و ملت ما هرچقدر دیرتر بش بپردازه، گزینه‌های درمان‌ سخت‌تری خواهد داشت. بیماری ما انقدر شدیده که پیشوایان مذهبی‌مون رو که اسطوره‌های با چنگ و دندان جنگیدن برای زندگی بودند رو هم به کاراکترهایی مرگ‌طلب و مرگ‌پسند تبدیل کردیم.
ما وسط اتوبانیم و نمی‌دونیم چرا راننده‌ها دست‌شون رو گذاشتن روی بوق.
حتی از عملکرد شرکت‌ها هم میشه فهمید چرا دموکراسی لازمه.
مدیریت این شرکت خودروسازی اروپایی وقتی برند آمریکایی رو خرید، اصرار داشت که همون سبک توسعه محصول که تو اروپا داشت رو به مصرف‌کننده آمریکایی تحمیل کنه. اما مصرف‌کننده آمریکایی، اصطلاحا با کیف پولش رأی داد، و نخرید، و در نتیجه بیست درصد فروش این شرکت در آمریکا کاهش پیدا کرده. چون اونی که بالاست به خودش می‌گفت «من میگم این خوبه، مردم هم میگن چشم». ولی مردم نگفتند چشم. وقتی مدیران یک شرکت کله‌شق هستند، چوبش رو سهامدارانش می‌خورند. اما اگه یک کشور دست کله‌شق‌ها باشه، و نشه عزل‌شون کرد، خسارت خیلی سنگین‌تر، و همگانیه.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند درباره‌ش فکر کنند، که سرنوشت‌شون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماری‌های روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلی‌ها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
زیدآبادی از پزشکیان می‌پرسه تبریک گفتن به مادورو بابت برنده شدن در انتخاباتی که همه میگن تقلب بوده کجای نهج‌البلاغه بود؟
باید از خودش پرسید متأثر شدن از به هلاکت رسیدن نفر اول حماس که بابت موفقیت نیروهاش در تجاوز به دختران اسراییلی در رده‌های سنی مختلف، نماز شکر خوند، کجای نهج‌البلاغه بود؟
اما بررسی امتیاز نهج‌البلاغه‌ای بزمجه‌هایی که از وقتی چشم‌مون رو در این شت‌هول باز کردیم، مشغول خرابکاری یا وراجی بوده‌اند، زیادی تاریخ‌گذشته‌ست. اینکه علی اگه بود چه می‌کرد، صحبت دهه هفتاد بود. چیزی که همچنان تازه‌ست، بی‌شرمی بزدل‌هاست. برای اینکه رییس‌جمهور برنده شدن یک «مثلا غرب‌ستیز» رو به رسمیت نشناسه، که خلیفه به رسمیت میشناسه، باید مستقل از خلیفه برای خودش کسی باشه. در حالی که دو دوره‌ست که هدف خلیفه این بوده که دیگه فردی که برای خودش کسیه رییس‌جمهور نباشه، و خود فردی که انتخاب می‌کنه هم به پیر و پیغمبر قسم میخوره که کسی نیست، و انقدر یک هیچ‌چیزه که فقط با نپوشیدن لباس رسمی در رویدادهای رسمی میتونه دیگران رو متوجه کنه که وجود داره، و امثال زیدآبادی که تحریم اکثریت جامعه رو نادیده گرفته و بش رأی دادند هم با علم به اینکه یک هیچ‌چیز و یک هیچ‌کس است بش رأی دادند. اما حالا ازش می‌پرسند چرا برای خودت کسی نیستی؟
به این‌ها باید گفت شما غلط می‌کنید بخواهید مچ پزشکیان رو بگیرید. اون قول داده کسی نباشه و داره به قولش عمل می‌کنه. پزشکیان مسئول بیضه‌ای که ندارید نیست، که چیزی که باید از خلیفه طلب کنید رو ازون توقع داشته باشید. بتمرگید و از برنامه یک سایکوپت که توش مشارکت داشتید لذت ببرید.
آمریکا داره هشتاد میلیارد دلار خرج شبکه فیبر نوری می‌کنه. بعد که پول رو اختصاص دادند فهمیدند برای این حجم از سرمایه‌گذاری نزدیک ۶۰ هزارنفر نیرو کم دارند. اگه کارتون نصب تجهیزات مخابراتی بود، دقیقا الان وقت پرواز به آمریکا بود.
هر حالتی از وجود، بهتر از یک قلوه سنگ بودنه‌. تا هر وقت وجود داشتی و یک قلوه سنگ نبودی یعنی برنده‌ای. و آدم برد رو نباید با دست خودش به باخت تبدیل کنه.
Anarchonomy
هر حالتی از وجود، بهتر از یک قلوه سنگ بودنه‌. تا هر وقت وجود داشتی و یک قلوه سنگ نبودی یعنی برنده‌ای. و آدم برد رو نباید با دست خودش به باخت تبدیل کنه.
همین الان و در قرن بیست و یکم هم موقعیت مردن مثل یک سامورایی وجود داره.‌ مثل اوکراینی‌هایی که الان طبق دستور، وارد خاک روسیه شدن، که بدلیل فقدان تسلیحات لازم و پشتیبانی هوایی که در تلاش‌های قبلی هم منجر به نتیجه خاصی، جز تحقیر نیروهای روسیه، نشد، احتمال اینکه زنده برگردند نزدیک به صفره، و خودشون هم این رو می‌دونند. اگه کسی دنبال این موقعیت‌ها باشه، پیداش می‌کنه.
همه سوال‌های تئوریک درباره اینکه چرا زنده‌ایم و چرا باید ادامه بدیم، توی عملیاتی که ارتشی بزرگ و تا دندان مسلح اراده کرده که بکشدت، رنگ میبازند. قلبت یه جوری میزنه که انگار دیگه تپش نداری و خون رفت و برگشت نداره، و فقط حجمش زیاد شده، و نزدیکه از دهانت هم بیرون بزنه. در اون موقعیت دیگه سوالی برات وجود نداره، چون هر سوالی مسخره‌ست. چون فقط ادامه دادن معتبره.
اگه خیلی مشتاق مرگ هستید، موقعیت‌هایی رو پیدا کنید که منجر به مرگی بشه که اون نوع خاص از مرگ، انتهای یک‌نفس ادامه دادن بوده باشه.
یادتونه چه «واویلا نکنه چین جلو بزنه»ای در جریان بود درباره نسل ۵ موبایل؟
طبق برآورد اریکسون، تا پنج سال دیگه ترافیکی که از شبکه نسل ۵ کشورها، غیر از چین، عبور می‌کنه به ۷۵ درصد کل ترافیک موبایل میرسه (معادل ۳ و نیم میلیارد ترابایت). اما اوپراتور تی‌موبایل آمریکا همین الان ۷۰ درصد ترافیکش با نسل پنجه و ۹۸ درصد آمریکا رو پوشش میده.
کشوری میتونه جلو بزنه که هی میزنه تو سر خودش میگه عقبیم.
یکم بادقت‌تر به اطراف‌تون نگاه کنید. کسی که فرستاده میشه برای انجام عملیات پرریسک تو خاک دشمن، از آدم‌هاییه که برتری‌هایی نسبت به بقیه داشته. و کسی که فرستاده میشه به مرز تا فقط یکی اونجا باشه نگن مرز رها شده، از آدم‌هاییه که همه نسبت بش برتری‌هایی دارند. بنابراین تقابل فیل و فنجون عجیب نیست. و البته این برای حالت نرماله، ولی روسیه نرمال نیست، بنابراین در زمان جنگ هم فنجون می‌چینه تو مرز.
و اما در مورد فیل‌‌های این عملیات. هرچند عبارت ایمان باکیفیت در موردشون لزوما غلط نیست، اما اون واژه‌ای که دنبالش می‌گردید لیاقته. لایق بودن یعنی بدست آوردن حداکثر نتایج از تمام حداقل‌هایی که در اختیار داری. حتی اگه انقدر حداقلی باشند که دیگران دلشون برات بسوزه.
اگه یه میکروفون بگیریم دست‌مون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو می‌شناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خواننده‌ست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه شنای المپیک باشه. از خود این‌ اعجوبه‌‌ها بپرسی نسبت هزینه-پاداش این کار به نظرتون منطقیه؟ جواب میدن بله! ولی از بیرون اصلا منطقی نیست. و این به تنهایی میتونه یک نشانه هشداردهنده، یا به عبارت صحیح‌تر: بیدارکننده، باشه درباره تفاوت پرپسکتیو فرد و پرسپکتیو ناظر. عدم شناخت این تفاوت، مانع زبانی ایجاد می‌کنه، حتی اگه از زبان مشترک استفاده بشه. اینکه نمیشه با کسی که با انگیزه‌های مذهبی خل‌بازی درمیاره و به خودش و دیگران آسیب میزنه، حرف زد، حتی به زبان خودش، در همین راستا و از همین جنسه.
Anarchonomy
اگه یه میکروفون بگیریم دست‌مون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو می‌شناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خواننده‌ست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه…
از پیام‌های وارده اینطور برمیاد که حتی فلپس هم در میان ایرانیان خایه‌مال داره، که برای من تازگی نداره، چون ما در این کانال با خایه‌مال وال هم برخورد داشته‌ایم. بله، وال. همون جانور عظیم‌الجثه‌ای که در اقیانوس‌ها زندگی می‌کنه.
سنسور ایرانی کلا به مثال‌های آبجکتیو حساسیت داره، جلوشون نباید اسم بیاری. جلوی ایرانی‌ها بگی «قابلمه استیل بهتر از مس است» خایه‌مال مس رو هم کشف خواهی کرد. بنابراین بهتره اسم نیاری، و مثلا بگی «یک‌بار نظرسنجی کردن از ورزشکاران المپیکی و پرسیدند حاضری مدال طلا بگیری به این شرط که بعدش فقط دو سال زنده بمونی، اکثریت گفتن بله». پوئینت مطلب پرسپکتیو این جماعت خل‌وضعه بهرحال. اسمشون هرچی که باشه.