Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
طفلک شهروند ساده‌لوح غربی هم، مثل متوهمانی در خاورمیانه، فکر می‌کنه این صحنه‌های فلاکت در غزه باعث میشه نسل جدیدی از تروریست‌ها پرورش پیدا کنند، چون بچه‌هایی که این وضعیت رو تجربه می‌کنند انگیزه خواهند داشت که به سمت افراطی‌گری و خشونت برن. حالا صدبار به این‌ها گفته شده که «فلسطینی‌ها وقتی تروریست پرورش دادند که غذا بود، و زیاد هم بود، طوری که سرانه مصرف گوشت‌شون از ایران خیلی بالاتر بود، و برق بود، و اینترنت بود، و مدرسه بود و دانشگاه بود و تویوتا بود و آیفون بود و مجوز کار در اسراییل بود و ماهیگیری بود و باغداری بود. اون ادعا رو باید درباره جامعه‌ای داشت که وقتی وضع بد نیست مثل آدم زندگی می‌کنه، نه جامعه‌ای که وقتی وضع بد نیست هم تروریست پرورش میده». اما مایل به شنیدن واقعیت نیستند.
ولی یه چیز دیگه هم در کنارش وجود داره. این خود را دلواپس پرورش نسل جدید تروریست‌ها جا زدن، یک سوگیری باینری هم به سمت اسراییل داره. یعنی نه تنها انسان رو رباتی در نظر می‌گیره که صرفا تجربیات خشن رو می‌گیره و سپس با خشونت منعکسش می‌کنه (و اختیار این رو نداره که تصمیم بگیره «من نمیخوام زندگی همه رو الکی خراب کنم»)، بلکه فرضش اینه که دود این قضیه فقط تو چشم اسراییل میره، نه مصر، نه هر کشور عربی یا مسلمان دیگه‌ای. در حالی که اون بچه داره می‌بینه که مصر مرز رو باز نمی‌کرد تا فرار کنند. یعنی نه تنها تعیین می‌کنند که اون بچه در آینده چجور آدمی خواهد شد، بلکه تعیین می‌کنند که چه چیزهایی رو می‌بینه و چه چیزهایی رو نمی‌بینه!
از قضا دود افراطی‌گری به صورت دیفالت ابتدا به چشم کشورهایی غیر از اسراییل میره. خود بن‌لادن قرار نبود از ابتدا به خاک آمریکا جسارتی کنه. قرار بود برای بیرون راندن آمریکا از عربستان، و تنبیه سعودی‌هایی که اون‌ها رو به عربستان راه دادن، به خود عربستان ضربه بزنه. اما نشد، و بعد برنامه رو بردند به سمت هدف قرار دادن خود آمریکا. که بعد از درگیر شدن در جنگ، معلوم شد که چقدر بی‌پروا هستند در قربانی کردن خود مردم خاورمیانه.
بنابراین اگر این‌ها واقعا نگران پرورش نسل جدیدی از تروریست‌ها هستند، باید توعیت‌ها، کلیپ‌ها، پادکست‌ها، پلاکاردهاشون رو بگیرن سمت اعراب و بشون بگن «برای امنیت آینده خودتون هم که شده حماس رو از بین ببرید». ولی این کار رو نمی‌کنند، چون دلواپسی، جیغ بنفش، فعالیت حقوق بشری، تظاهرات، کمپین، که به سمت یهودیان نباشه، کیف نمیده و کسل‌کننده‌ست.
تو داستان «لباس جدید پادشاه»، هیچکس جرئت نمی‌کنه که بگه لباسی وجود نداره و پادشاه لخت اومده خیابون، چون گفته بودند فقط ابلهان نمی‌تونند لباس رو ببینند، غیر از یک بچه، که بر خلاف بزرگترها از ابله به نظر اومدن نمیترسه. چون برخلاف بزرگترها، قوانین طبیعی براش ارزشمندتر از هنجارهای مصنوعیه. بچه از صدایی که از برخورد دو جسم با هم ایجاد میشه هم کیف می‌کنه، و نمیفهمه چرا باید به خاطر آرامش دیگران خفه‌ش کرد. چون اون صدا یه قانون فیزیکیه، ولی اون ممنوعیت یه قانون مصنوعیه‌. وقتی خلیفه ممنوعیت حرف «خلاف واقع» رو به قانون تبدیل می‌کنه، تا همه حرف‌ها غیر از حرف خودش رو ممنوع کنه، بهترین استراتژی اینه که یه بچه باشی. بچه‌ای که فقط به فیزیک احترام میذاره.
اگه حواست نبود و اشرار عسل ریختند تو دهانت، باید به محض اینکه فهمیدی تف کنی و بریزیش بیرون. چه برسه به اینکه بخوان بت آموزش بدن، یا تاریخ رو برات روایت کنند.
تشکیلات حکومتی که نه به ارزش‌های چپ مثل دستمزد کارگر، شئون رفتار با کارگر، حق اعتصاب، حق تظاهرات، حق تشکیل سندیکا، مرخصی زایمان و درمان، بیمه، پایبنده، و نه به ارزش‌های راست مثل عدم دخالت در بازار، عدم دستکاری قیمت، پرهیز از چاپ پول بی‌پشتوانه، احترام به حق مالکیت، ثبات و شفافیت قوانین؛ اگه سنگ هر کدوم این‌ها رو به سینه زد تنها واکنشت باید این باشه که «شما غلط کردید». چون از دو حالت خارج نیست، یا در حال اجرای تئاتره، یا داره قرآن رو به سر نیزه‌ها میزنه.
حکومتی که هنوز از اعدام کارآفرین‌ها فقط به جرم پولدار بودن عذرخواهی نکرده، عواملش رو مجازات نکرده، و اموالشون رو به نوادگان‌شون پس نداده، نزدیک سی ساله که معادل ثروتی که بقیه کشورها باش از فقر مطلق بیرون اومده و وارد طبقه متوسط شدند رو صرف خوراک دام کرده، و هزاران نفر رو از طریق چنین برنامه‌هایی به مافیای ثروتمندی تبدیل کرده که زور خود حکومت هم بشون نمیرسه، و تا همین الان با لجبازی امنیتی مدیر و صاحب شرکت رو از هدایت شرکتش به بورس منع می‌کنه، اونم مدیر و صاحبی که تا الان به هیچ‌کدوم از درخواست‌هاشون نه نگفته، و دو هزار نمونه دیگه ازین خلافکاری‌ها، غلط می‌کنه در رسانه‌ها و ابزارهای محتواییش و از حنجره بوقچی‌هاش این پیام رو بده بیرون که «حالا دیگه نوبت گرایش به راسته!».
این تشکیلات نه تنها هیچ گرایشی نداره، بلکه توان داشتن گرایش هم نداره. همزمان که کوپن پخش می‌کنه، مفسد چندمیلیارد دلاری رو رها می‌کنه. همزمان که برای نرخ اجاره سقف تعیین می‌کنه، آمار خانه‌های خالی رو به اطلاعات طبقه‌بندی شده تبدیل می‌کنه. همزمان که برای گچ قیمت ثابت تعیین می‌کنه، قیمت مرغ رو شناور می‌کنه‌. همزمان که برای کارگر زن تسهیلات زایمان میده، فشار میاره تا نرخ مشارکت‌ زنان در اقتصاد کمتر بشه. چون جز این نمی‌تونست باشه. گنگ مافیایی نمی‌تونه گرایش داشته باشه، چون دزدی و غارت نیاز به فلسفه، اندیشه‌ورزی، ایدئولوژی، مسئله‌پردازی، و برنامه‌ریزی نداره.
بعد می‌بینیم احمق‌هایی رو که تا یکی ازین حرکت‌های رندوم و بی‌معنی و بی‌گرایش رو از حکومت می‌بینند، خیال برشون میداره که «شاهد تحولاتی هستیم!». بعد مثل احمق‌های صفین خواهند گفت «مگه قرآن رو اون بالا نمی‌بینید؟ چطور با این‌ها بجنگیم؟».
به جمله نخست‌وزیر انگلیس دقت کنید. میگه بریتانیا در ماه سپتامبر کشور فلسطین را به رسمیت خواهد شناخت، «مگر اینکه» دولت اسراییل به آتش‌بس بلندمدت تن بدهد، و بحران انسانی در غزه را برطرف کند، بعلاوه تقاضاهایی دیگر!
یعنی علنا و در جلوی دوربین و در یک جلسه رسمی، که متن سخنان ایراد شده غیر از آرشیو اینترنت در دفاتر حکومت سلطنتی هم مکتوب میشه و در آینده تاریخ قابل دسترسی خواهد بود، به رسمیت شناختن فلسطین رو نه یک حق مسلم برای فلسطینی‌ها، بلکه ابزاری برای امتیازگیری از اسراییلی‌ها معرفی می‌کنند. که اگر حق مردم فلسطین بود، نمی‌شد با چیزی معامله‌ش کرد.
بعد وقتی میگی ستیز با اسراییل یهودستیزیه، نه صرفا یک اکت سیاسی، میگن ما رو به چیزی متهم می‌کنید که نیستیم! دقیقا همین هستند که به همه نشون میدن. اگه موضوع صرفا ستیز با دولت اسراییل بود، که هشتاد درصد مردمش هم حداقل در موضوع غزه حمایتش می‌کنند، اون ستیز رو فقط در جهت سر و سامان دادن به فلسطین انجام میدادند. اما سر و سامان دادن به فلسطین حتی هدف فرعی هم نیست. ستیز با اسراییل داره طوری انجام میشه که انگار فلسطینی وجود نداره و بهتره که وجود هم نداشته باشه.
آب شدن آدم‌ها فقط با مریضی رخ نمیده، یا با قحطی. یه حالت دیگه هم داره که ظاهر فرد سالم و عادیه، ولی از درون چیزی ازش باقی نمونده. در انگلیسی یه فعل هست به نام succumb که هم به معنی زانو زدن ازش استفاده می‌کنند، هم جان دادن. ما واژه‌ای که جفتش رو در بربگیره نداریم. یعنی زانوزدنی که منجر به نیستی می‌شود. نه اینکه زانو بزنی و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا کنه. آب شدن بعضی‌ها ازین نوع زانو زدنه که دیگه چیزی درون‌شون باقی نمیمونه. و اونوقت دیگه اهمیت نداره که ظاهر سالم و عادیه یا نه.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو می‌بینی که از یه جایی به بعد داره همه‌چیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو می‌خورم». طوری که انگار همه اون حرف‌ها درباره ساختارهای تبعیض‌آمیز، اجحاف‌ها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همه‌شون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوه‌هایی از واقعیت نبوده‌اند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل می‌کرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک می‌کنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض می‌کرد».
باورهای خیلی‌ها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی می‌تونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگی‌شون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلط‌اندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کرده‌اند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزده‌اند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفته‌اند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه می‌تونستی این زانو زدن‌ها رو ببینی، می‌دیدی که همه‌جا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی می‌کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روسیه می‌گفت اگه اوکراین رو به چنگ نیاریم غرب میاد مردهامون رو فمنیست می‌کنه. حالا داره جنازه مردان روسیه رو با این تیراژ برمیگردونه. مردها می‌بینند اسباب‌بازی قلدرها هستند، اما باز هم فکر می‌کنند چون دلسوز اون‌ها هستند جنگ راه انداخته‌اند.
آگاهی سیاسی اجتماعی، ساعت رولکس نیست، که بگی درآمدم نمیرسه بش تهیه کنم، یا ما اهل این زیورآلات نیستیم. چیزیه که تعیین می‌کنه این صحنه شکل بگیره یا نگیره.
وقتی می‌گفتم فهم‌تون نمیرسه که باید قدردان باشید که نتانیاهو مثل پوتین نیست، خوششون نمی‌اومد. و طبیعی بود، چون فکر می‌کردند جنگ فقط برای اخباره و خرابکاری‌های داعش شیعه به تجریش سرایت نمی‌کنه، و ناگهان کرد و شوکه بودند. وقتی به آدم شوکه میگی باید قدردان باشی بش برمیخوره. چون اینطور برداشت می‌کنه که داری ضربه‌ای که بش وارد شده رو سبک می‌گیری‌ که میگی می‌تونست خیلی بدتر ازین باشه. همه از اینکه دیگران چیزی که براشون سنگینه رو سبک بگیرند بدشون میاد. اما همونطور که به یک اصطلاح جهانی تبدیل شده، «واقعیت وقعی به احساساتت نمی‌نهد». و البته این اولین بارشون نیست. چندسال قبل هم که وقتی تازه داشتند شبکه‌های اجتماعی محبوب رو از دسترس خارج می‌کردند و گفتم اول مطمئن باشید برق خواهید داشت که بتونید از اینترنت استفاده کنید، بعد نگران فیلترینگ باشید، هم بشون برخورد. در اون مورد حتی پرچم «برو به علف‌ها دست بزن» هم بالا بردند. که اینم یه اصطلاح جهانیه برای وقتی که میخوای بگی طرف با فیزیک دنیا ارتباط نداره. چون فکر می کردند کسی که کسب و کارش تو اینستاگرام نیست، یعنی من، نمیتونه درک کنه که کسب و کار در اینستاگرام، یعنی علف، برای بعضی‌ها چقدر مهمه. و البته باز به این موارد هم محدود نمیشه. دخترانی که در خانه‌هایی به مراتب امن‌تر از دیگران زندگی کرده‌اند، بیشتر از مردسالاری نالیدند تا دختری که به دست خود مردسالاری سر بریده شد! وقتی بشون می‌گفتم قدردان این خانه نسبتا امن‌تر باشید، و ازش استفاده کنید برای نجات خودتون از ایران، بشون برمیخورد. چون انگار توصیه به غر نزدن، معادل انکار اینه که یه خونه تو خاورمیانه بهرحال خونه امنی برای یک زن نیست‌. که البته اینطور نبود، و انکاری در کار نبود، ولی انکار نشدنش چه دردی رو دوا می‌کرد که حتی اگه به اشتباه به نظر می‌رسید که انکار شده، منجر به عصبانیت بشه؟ مثل اینه که مقداری پول از دست بدم، و دغدغه‌م این باشه که بقیه تأیید کنند که اون پول رو از دست دادم. برفرض که یکی چیزی گفت که تأییدش نکنه. چه ضرر بیشتری بم وارد میشه؟ مگه در صورتی که همه تأییدش می‌کردند پولم برمی‌گشت؟ بالاخره من دنبال پولم هستم یا دنبال دلسوزی دیگران؟ وقتی به کارآفرین می‌گفتی «مهمونی تموم، جمع کن برو خارج»، بش برمیخورد که به دوره‌ای که از صفر شروع کرد و شرایط هزاربار لهش کرد و باز دوام آورد، گفتی «مهمونی». به جای این که به اصل پیام توجه کنه، دنبال اینه که به زحمت کشیدن‌هاش بها بدن! برفرض که بها بدم، قیمت سوله‌ت بیشتر میشه؟ تو دلار نقد لازم داری، نه اینکه من چی فکر می کنم درباره‌ت. قدردان موقعیت بودن، برای آیین شکرگزاری نیست‌. که بگی خداروشکر بمب هم افتاد سر کوچه‌مون، و خداروشکر بابام مغز خشکی داره و زن‌ستیزه، و خداروشکر بیست سال جون می‌کنی و یه بیزینس راه میندازی و آخرش همه رو باید بدی بره. قدردان موقعیت بودن درباره اینه که از هرچه هست در وقت باقیمانده حداکثر استفاده رو بکنی. اونی که بت میگه «بجنب» آرایشگرت نیست که اگه دفعه آخر بد باهات صحبت کرد بگی دفعه بعد میرم پیش یکی دیگه. اونی که بت میگه بجنب «باید» باهات بد صحبت کنه.
میگه بعضی از مغازه‌ها تو لس‌آنجلس خالی موندن چون کسی نمیتونه ماهی ۴۵۰۰ دلار اجاره بده، بهتره برای رونق شهر توافق کنیم که اجاره نباید بیشتر از ۵۰۰ دلار باشه!
بعبارتی، از شهری که قطب میلیونرهای دنیاست و جی‌دی‌پی فقط خود شهر، نه ایالت، از جی‌دی‌پی بعضی کشورها بیشتره، انتظار داره اجاره مغازه ماهی ۴۰ میلیون تومن باشه، که تو بدترین منطقه‌های تهران هم دیگه به سختی میشه پیدا کرد. و از خودش نمیپرسه اگه در شهر من کسی نمیتونه به اندازه یه مغازه‌دار در تهران، یعنی دخمه‌ای ایزوله و عقب‌مانده در خاورمیانه، اجاره بده، معنیش این نیست که شهر من نیاز به این مغازه‌ها نداره؟ و اگه مالیات بر واحد تجاری رو بیشتر می‌کردیم و به تبدیل‌شون به واحد مسکونی تخفیف مالیاتی می‌دادیم و مالکان این واحدهای خالی انگیزه پیدا می‌کردند که تبدیلش کنند به واحدهای مسکونی، نفعش بیشتر نبود؟
مایکروسافت دیگه اون مایکروسافتی که می‌شناختیم نیست. مجموع درآمدش از ویندوز و ایکس‌باکس، به کمتر از «یک پنجم» کل درآمدش رسیده. امروز بیشتر درآمدش از اجاره سرور و خدمات ابری، اشتراک سالیانه نرم افزارهای آفیس، و هوش مصنوعی بدست میاد. در همین قسمت «کمتر از یک پنجم»، فروش کنسول روز به روز در حال کاهشه، اما درآمد از بازی‌ها در حال افزایشه. جنگ کنسول‌ها به پایان رسیده و دیگه اهمیتی به فروش سخت‌افزارش نمیدن، چون الان این اکانت‌هاست که براشون اهمیت داره.‌ اشتراک «گیم‌پس» یکی از بهترین تصمیمات مدیریتی‌شون بود که گرفتند، چون با قیمت پایینش میلیون‌ها اکانت رو آورد زیر چترشون.
اون قضیه که می‌گفتند «حالا یکم زمان میبره تا هوش مصنوعی درآمدزا بشه» هم به پایان رسیده. همین الان دارند باش پول چاپ می‌کنند.
دنیا داره به سرعت تغییر می‌کنه و تو ایران داره روزی دوبار برق قطع میشه.
در همون سال صادرات امپراتوری بریتانیا حدود ۱۲۳ میلیون پوند بود.‌ یعنی ۴۱ برابر ایران‌‌، که ازون ۱۲۳ میلیون پوند، ۶۰ میلیونش از مستعمره هند بود، نزدیک ۱۵ میلیون از استرالیا و نیوزیلند، و ۱۷ میلیون از کانادا. و حدود ۳ میلیون از مستعمرات کارائیب! یعنی قدرت صادراتی کوچکترین بخش مستعمراتیش متشکل از یه مشت جزیره، معادل قدرت صادراتی ایران بوده. الان کل صادرات ایران ۱۳۰ میلیارد دلاره. نفت و گاز و هلو و فرش و همه‌چی. ۴۱ برابر این عدد میشه ۵ و نیم تریلیون دلار! که ۱ و نیم تریلیون دلار از صادرات چین فعلی، که بش میگن «کارخانه جهان»، بیشتره. یعنی اگه آمریکا و آلمان فعلی رو با هم ترکیب کنیم و یه کشور بسازیم و اسمش رو بذاریم آمریکالمان، صادرات اون کشور همون نسبتی رو با صادرات ایران امروز پیدا می‌کرد که صادرات امپراتوری بریتانیا با صادرات ایران زمان مظفرالدین‌شاه داشت!
حجم توهم و خیالبافی رو تصور کنید که مردم، آخوند‌ها، روشنفکرها، و حتی خود درباریان قاجار انتظار داشتند که ایران در برابر چنین غولی هیچ امتیازی نده و مثل شیر بایسته و به همه‌چی بگه «نه»!
Anarchonomy
در همون سال صادرات امپراتوری بریتانیا حدود ۱۲۳ میلیون پوند بود.‌ یعنی ۴۱ برابر ایران‌‌، که ازون ۱۲۳ میلیون پوند، ۶۰ میلیونش از مستعمره هند بود، نزدیک ۱۵ میلیون از استرالیا و نیوزیلند، و ۱۷ میلیون از کانادا. و حدود ۳ میلیون از مستعمرات کارائیب! یعنی قدرت صادراتی…
خود شما تا مطمئن نباشی مقدار مشخصی تو حساب بانکیت نیست از شهر خودت خارج نمیشی تا به یه شهر دیگه بری، چون میترسی جای دور از خانه معطل بمونی. چطور در مورد خودت نمیگی بدون پول هم میشه در شهر غریب «قوی» بود؟
اینکه قدرت اقتصادی بالا باشه، و چیزی رو تحمیل نکنه به کشوری که اقتصاد بسیار کوچکتری داره، فقط در صورتی رخ میده که نخواد! نه اینکه اون کشور ضعیف‌تر نذاره. بدون پول نمیتونی نذاری. اقتصاد آلمان چند برابر روسیه‌ست. دلیل اینکه آلمان تا دندان مسلح نشد، و روسیه رو به خاطر تجاوزات و خلافکاری‌هاش با خاک یکسان نکرد، اینه که نخواست. اگر می‌خواست، روسیه دیگه نمی‌تونست از جاش بلند بشه.
بریتانیای اون زمان، «می‌خواست» یه سری چیزها رو تحمیل کنه.
اینهمه که موضوع به رسمیت شناخته شدن فلسطین رو در سطح دنیا بزرگ کرده‌اند، نمیگن فایده‌ش برای مردم چیه. بیش از ۱۰۰ کشور دنیا فلسطین رو به رسمیت می‌شناسند، در حالی که فقط ۱۲ کشور دنیا تایوان رو به رسمیت می‌شناسند. شهروند تایوانی در قله درآمدی دنیاست، و فلسطینی داره در قعر فلاکت زندگی می‌کنه. تایوان دنیا رو وابسته محصولات های‌تک خودش کرده که ابرقدرت‌های دنیا بش حسادت می‌کنند، و فلسطین تبدیل شده به بزرگترین گدای سیاره زمین!
ایرانی هم زیاد این به رسمیت شناخته شدن رو جدی گرفته بود. دنیا رو میذاشت رو سرش وقتی برای اولین‌بار به جام‌جهانی صعود کرد. فکر کرد خیلی مهمه که توی یه گروه ۳۲ تایی از کشورها قرار بگیری. قله‌های هیمالیا رو فتح می‌کرد و پرچم حکومت رو میبرد بالاسر و فکر می‌کرد خیلی مهمه اون بالا یه اثری از ایران هم باشه‌. حالا داره چونه میزنه تا منبع آب رو به دو برابر قیمت چین بش نفروشند با اینکه بش گفته بودند ایران تو پتروشیمی خیلی پیشرفت کرده ولی باید خوراک مفت بش بدیم تا بتونه رقابت کنه، و دنبال لامپ ال‌ای‌دی باتری‌دار میگرده که بتونه ببره توالت، چون تایم قطعی برق از برنامه روتین مثانه‌ش جلو زده. تو استادیوم شعار میداد «پرچم فلسطینو بکن تو کونت». حالا پرچمی که بالای قله برده بود هم باید بکنه همونجا. تازه داره میفهمه بهتر بود ایران رو هم کسی به رسمیت نمیشناخت ولی عوضش آب و برق و اینترنت و یه زندگی نرمال داشتیم.
اون قابلمه با اون عمق رو نمیشه ازون نرده رد کرد، یکی از بالای نرده برده اونور بش داده. بعد ازینکه پر شد هم باید دوباره از دستش بگیره و اونور نرده بش تحویل بده.
تفاوت گرسنگی و قحطی در آفریقا و بی‌آبی در مناطق اشغالی اوکراین (که مردم آب جمع شده در چاله‌های آسفالت رو جمع می‌کنند برای شستشو)، اینه که اون‌ها بودجه‌ای از قطر برای ساخت عکس‌ها و فیلم‌های تبلیغاتی ندارند.
پیشنهاد چپ آمریکایی برای مهار میلیاردرها، که کسانی مثل جف بزوس و ایلان ماسک هر کاری دلشون میخواد با سرنوشت کشور نکنند، اینه که سقف ثروت قرار داده بشه تا کسی نتونه از یه حدی بیشتر ثروت اندوخته داشته باشه (اگه جدا از مسکن، روزی دویست دلار خرج کنی، که هرجای دنیا باشی در رفاه خواهی بود، میشه سالی ۷۳ هزار دلار، و اگه فاصله بیست سالگی تا نود سالگی رو در نظر بگیریم و بگیم هفتاد سال در این سطح رفاه باقی بمونی میشه حدود ۵ میلیون دلار، بنابراین هر ثروتی بالاتر ازین فراتر از نیاز انسانیه). جدا ازینکه این ایده حداقل در آمریکا عملی نیست، هم به خاطر لابی قوی خود ثروتمندان، و هم مخالفت خیلی از مردم عادی، چون همه این فانتزی رو دارند که یه روز بیش از نیازشون پول داشته باشند، و سقف قانونی، یک فانتزی‌خراب‌کنه؛ نوع ایده مطرح شده و ایده‌های «مطرح نشده»، نوع نگاه این جماعت رو معرفی می‌کنه. نمیگن ثروتمند رو در چیزهایی که ممکنه بخرد محدود کنیم، مثلا اجازه نداشته باشه سیاستمداران رو بخره یا لابی کنه یا هزینه انتخاباتی کسی رو بده. یا اجازه نداشته باشه از ایکس هکتار بیشتر زمین بخره، یا ایکس واحد آپارتمان. این‌ها پیشنهادات من نیست. ولی اینکه پیشنهاد چپ‌ها هم نیست، و به جاش روی سقف ثروت تمرکز می‌کنند، یه چیزهایی درباره نیت‌شون توضیح میده. اگه واقعا دغدغه‌‌ت اینه که سرمایه‌دار دموکراسی رو به بازی نگیره، به جای محدود کردن ثروتش باید دنبال محدود کردن خریدهاش می‌بودی. باید ترجیح میدادی یه مجسمه هفتاد متری از زنش بسازه، به جای اینکه زنش رو بکنه سناتور. وقتی اصرار داری که اون مجسمه رو هم نتونه بسازه، یعنی مشکلت سناتور شدن زنش نیست. مشکلت اصل دیده شدن ثروته، و «بازی گرفتن سرنوشت کشور» رو داری صرفا به عنوان پیرهن عثمان استفاده می‌کنی. این نیت، بیشتر هم لو میره وقتی چپ در برابر نرم‌افزاری شدن پول انحصاری هیچ مقاومتی نداره، و حتی پیگیری هم می‌کنه. وقتی به مردم عادی میرسه، دیگه با محدود کردن خرید مردم توسط رمزارزی که دولت کنترلش می‌کنه، و میتونه تعیین کنه باش چی بشه خرید و چی نشه خرید، و تا کِی بشه خرید، مشکلی نداره. همون دولتی که ممکنه با پشتوانه رأی مردم، ناگهان تصمیم بگیره یه عده مهاجر یا مقیم رو غیرقانونی فرض کنه، یا تعیین کنه یه عده دارن زیادی حرف میزنند، یا یه عده بیخود پشت میکروسکوپ نشستن، یا عده بیخود دارن از خارج جنس وارد می‌کنند‌.
این جمله «انما الاعمال بالنیات» فقط درباره مناسک مذهبی نیست.
اگه بگیم این ایران بود که جهنم رو به دنیا معرفی کرد، اغراق نیست‌. عذاب برای گناهان در کتب ادیان ابراهیمی وجود داشت، اما معرفی معماری اون فضا، طوری که وارد فرهنگ ملت‌ها بشه، کار ایرانی‌ها بود. مسیحیان به اینکه بعد از مرگ چه خبر خواهد بود زیاد فکر نمی کردند، تا اینکه دانته کمدی الهی رو نوشت. که از معراج محمد تقلید کرده بود. یعنی داستانی که مسافر همه طبقات عالم پس از مرگ رو طی می‌کنه و سرنوشت همه آدم‌ها رو می‌بینه و از یه فرشته می‌پرسه این‌ها به خاطر کدام گناه به این وضع دچارند. و معراج محمد رو از داستان معراج یه آخوند زرتشتی تقلید کردند، که به عمد ماده‌ای مخدر مصرف کرد تا بتونه به عالم مردگان سفر کنه و برگرده و اوصافش رو برای زندگان تعریف کنه. اینکه زن رو از سینه‌هاش آویزان خواهند کرد چون در دنیا از شوهرش سرپیچی کرده، و ترشحات واژن زن رو در دهان مرد می‌ریزند چون وقتی زنش پریود بوده باش نزدیکی می کرده، در معراج‌نامه همون زرتشتی اومده، و بعدها همه ازش کپی کرده‌اند (جزییات هرچقدر دستکاری بشه در طول زمان، زن‌ستیزی رو دست نمی‌زنند و مو به مو کپی می‌کنند). اما چرا داوطلبانه اون ماده مخدر توهم‌زا رو خورد؟ چون به زعم‌شون جامعه دچار فروپاشی اخلاقی شده بود و هیچ‌کس هیچ‌چیز رو رعایت نمی‌کرد، و نمی‌شد به هیچ‌کس اعتماد کرد. خود اون آخوندهای زرتشتی ریشه این فروپاشی رو حمله اسکندر می‌دونستند، چون ناگهان اومد و بنیان اجتماعی ایران رو متلاشی کرد. ایرانی از هزاران سال قبل همه کاسه کوزه‌ها رو سر «تهاجم فرهنگی غرب» شکسته. اما به هرحال دلایل هرچه بود، برداشت عده‌ای این بود که ایران جهنم شده، و تنها راه حلی که به ذهن‌شون رسید این بود که مردم رو از جهنمی بسیار بدتر بترسونند. و این آغاز توصیف فیزیکی جهنم بود (تا قبل ازون کسی نمی‌پذیرفت خدا یه کوره آدم‌سوزی ساخته و آماده کرده باشه).
ایران سرزمین سیکل‌های بی‌پایانه. ما دوباره در دوره جهنم بودن ایران قرار گرفته‌ایم. هیچ‌چیز سامان نداره. مردم در همه امورات‌شون به امان خدا رها شده‌اند. عملا حکومت نداریم و تحت هرج و مرج هستیم. حتی موهبت‌ها هم به گرفتاری تبدیل شده‌اند، و گرفتاری‌ها به بحران. تقریبا هیچ‌چیز نیست که در سراشیبی قرار نگرفته باشه. نه مذهبی باقی مونده، و نه اخلاقیات مشخصی حاکمه. همه چه در باور و چه در فلسفه، سرگردانند، و یا اصلا درگیرش نیستند. نوعی متریالیسم پوچگرایانه همه‌جا رو در برگرفته، در حالی که در و دیوار زیر مناسک و آیین‌ها دفن شده‌اند. عده‌ای قلیلی لباس خواب‌شون رو هم با پرواز مستقیم از لندن تحویل می‌گیرند، و عده کثیری بین خوردن و پوشیدن باید یکی رو انتخاب کنند. در این شرایط، فارغ از تحولات سیاست، که در واقع تحول نیست و به تخمیر میوه گندیده نزدیک‌تره، این جامعه میره به سمت اینکه دوباره معادل مدرنی از موبدان زرتشتی، روایت‌های من‌درآوردی از معنویت رو کنند تا به زعم خودشون کشتی ایران رو از دل تلاطم سیاه طوفان بیرون بکشند. پیش‌بینی شکل و شمایلش ممکن نیست، اما استشمام بوی خری که قرار است داغ شود، ممکنه. ایران در آستانه زاییدن یه مذهب زندگی‌ستیز دیگه‌ست. ما اینجا انقدر جهنم واقعی رو خوب میسازیم، که لازم میشه جهنم انتزاعی رو چند طبقه دیگه عمیق‌تر کنیم تا بتونه مقام وحشت رو‌ حفظ کنه، و سپس خودمون این وظیفه رو به عهده می‌گیریم. متأسفانه احتمال بالایی وجود داره که دوباره این کار رو بکنیم.
نویسنده توعیت ظاهرا داره تمسخر می‌کنه، ولی..
مطمئنید این مشکل از زمان اتحاد چپ و اسلامگرا به بعد ایجاد شده، و در واقع این ایرانی نبود که چپ رو برای غرب‌ستیزی تاریخی خودش اسب مناسبی یافت و سوارش شد؟ فکر می‌کنید امروز که عرب‌ها به اسراییل میگن استعمارگر واقعا سلطه‌ستیز هستند؟ از شصت سال پیش که الجزایر از فرانسه استعمارگر آزاد شده، رنگ آزادی و دموکراسی قانونمند رو دیده؟ به محض اینکه پارلمان به عراقی‌ها تقدیم شد چی رو توش تصویب کردند؟ قانونی بودن ازدواج دختر بچه‌ها!
برای مسلمان، همه این واژه‌ها، مفاهیم، ارزش‌ها، و گرایش‌ها که از غرب اومده، صرفا وسیله‌ست برای بازگشت به گذشته بدوی خودش. ایرانی قرن‌هاست که با اندیشه غربی ستیز داشته و قطب‌نماش رو با اون ستیز تنظیم کرده. چپ به حاکمان شیعه گفت برخلاف علی که وقتی عدم همراهی مردم رو دید قدرت رو واگذار کرد، باید قدرت رو به هرقیمتی حفظ کرد تا اول ایران و بعد جهان رو آماده ظهور کرد؟ وقتی این منش بین شیعیان وجود داشت، نه چپ سیاسی در غرب هنوز شکل گرفته بود و نه چپ فلسفی، بلکه حتی حزب هم در اروپا وجود نداشت.
روی تیر برق هم نوشته‌اند «افغانی‌های خائن را اخراج کنید». انگار رسانه کم داشته‌اند. یک رادیو تلویزیون انحصاری که بودجه‌ش معادل خروجی یک میدان نفتیه نداشته‌اند. هزاران کانال و پیج در فضای نت، با میلیون‌ها بات زنده و غیرزنده نداشته‌اند. صدها نشریه و روزنامه با کاغذ رایگان نداشته‌اند. بیلیوردهای شهرها در اختیارشون نبوده و در متراژ کیلومتری بنر چاپ نکرده‌اند. صدها انشانویس مواجب‌بگیر در داخل و خارج با اسم خبرنگار و تحلیلگر و کارشناس و «مصاحبه‌شونده دائمی» و «مناظره‌کننده ثابت» نداشته‌اند. و بنابراین برای انتقال پیام‌شون تیربرق رو هم لازم دارند، و ورق استیل بدنه آبسردکن هم لازم دارند، و دیوار کنار کرکره نانوایی هم لازم دارند. وقتی در پیاده‌روی اربعین هم هستند، عکس کشته‌هاشون رو می‌زنند روی کوله‌پشتی‌شون. چون صدها پایگاه و هزاران هیئت محلی و ایستگاه صلواتی نداشته‌اند. هزاران تابلو در گوشه گوشه شهر به عکس پرتره اون کشته‌ها اختصاص نداده‌اند. انگار عکس اون کشته‌ها رو برای پروفایل صدها هزار اکانت فیک و غیرفیک قرار نداده‌اند. انگار اسم‌شون رو سر هر معبر رندومی نصب نکرده‌اند. انگار صدها عنوان کتاب و کتابچه پوچ برای معرفی اون کشته‌ها توزیع نکرده‌اند. انگار میلیون‌ها دقیقه کلیپ و مستند و صدها هزار پوستر گرافیکی برای معرفی اون کشته‌ها نساخته‌اند. انگار چهره‌شون رو در ابعاد ده‌ها متر در ده‌ها متر روی صدها دیوار سیمانی خالی نقاشی نکرده‌اند. بنابراین برای معرفی‌شون به پیکسل روی کوله‌پشتی هم نیاز دارند، و به چاپ عکس و شعار روی تیشرت هم نیاز دارند. چنان غرق در شهوت خودی‌نمایی هستند که دیگه هیچ آگاهی محیطی از وضعی که پیرامون خودشون درست کرده‌اند ندارند، و همزمان به خودنمایی دخترها و پسرهای جوان ایراد می‌گیرند. شهوت خودنمایی یه شهوت پیش‌پا افتاده‌ست، چون حتی بدون پرهیزکاری هم بی‌رمق میشه، چون وابسته به زمان و تازگی و جوانیه. اما شهوت خودی‌نمایی، یا هی هویت «ما» رو در چشم دیگران فرو کردن، یک شهوت عمیق و فاسدکننده‌ست. شهوت جوانی که خودنمایی می‌کنه، کورش نمی‌کنه. چون میدونه یه روز پیر خواهد شد. اما کسی که «ما» رو در چشم دیگران فرو می‌کنه، به طور کامل نابینا میشه.
اگه بشنون رفیق قدیمی‌شون از لبه تراس افتاده پایین و جونش رو از دست داده، میگن «دوربین‌ها رو چک کردید؟»، «کسی هلش نداده؟»، «حال عادی داشته؟». این‌ها رفیق‌شون رو برنمیگردونه. اما اگه یه عامل جدی داشته باشه کمتر اذیت میشن، چون میتونن غم رو به خشم تبدیل کنند. خشم از هل‌دهنده. خشم از فروشنده مواد مخدر. اگه علت، سر خوردن باشه، به کی میشه خشم گرفت؟ موزاییک لیز؟
یه کشوری هم هست که همه به طور زنده دارن می‌بینند که داره میفته. و علتش خیلی مسخره‌ست. علتش اینه که مردم فکر می‌کردند آدم درست آدم معتقده، نه آدم کاربلد. علتش اینه که اون آدم‌های معتقد به هیچی اعتقاد نداشتند. علتش اینه که تو اون کشور همیشه به ستیز با عقل افتخار می‌شد. علتش اینه که پلشتی، مفت‌خوری، دغل‌بازی، جایزه می‌گرفت. و آدم خیلی ناراحت میشه اگه علت سقوط کشورش این دلایل مسخره باشه. برای همین ازین کارهای عجیب و غریبی که موساد انجام داد خرسند شدند. چون دیگه می‌تونستند بگن علت نفوذه! فقط در نیروی هوافضای سپاه نفوذ نکرده‌اند، در هیأت دولت هم نفوذ کرده‌اند! فقط در هیئت دولت نبوده، در مجلس هم نفوذ کرده‌اند که انقدر قوانین من‌درآوردی بی‌معنی تصویب می‌کنه! فقط در مجلس نبوده، در وزارت صمت هم نفوذ کرده‌اند! وزارت ارتباطات رو بگو، فیلترینگ هم کار نفوذی‌ها بوده! نفودی‌ها در وزارت کشاورزی نفوذ کردند و قضیه خودکفایی رو انداختن جلو و آب‌های زیرزمینی رو خشک کردند! دارو گیر نمیاد، از مدت‌ها قبل نفوذ کردن و مافیای ارز دارو و مافیای واردات دارو و مافیای تولید دارو و مافیای توزیع دارو ایجاد کردن! تو وزارت نیرو نفوذ کردن و پیش‌بینی‌های رشد مصرف برق رو قایم کردند و نذاشتن به دست برنامه‌ریزان بالادستی برسه! آرد چرا اینجوریه که نان تا از تنور درمیاد، تا سی ثانیه اول قابل خوردنه، ولی بعد ازون باید فقط خوراک دام بشه؟ نفوذی رو بگیرید! چرا کل اتوبوس‌های مملکت رو بردن برای اربعین؟ نفوذی رو بگیرید! یک میلیون بچه ترک تحصیل کردن، نفوذی رو بگیرید! چرا گذاشتی نفودی بساز بفروش آپارتمان رو طوری بسازه که کولر تمام شبانه‌روز کار کنه هم خنک نشه؟ چرا گذاشتی نفوذی هنوز وانت پراید تولید کنه؟

یکم زمان میبره با حزن سنگین کنار اومدن. حزن اینکه کشورشون خیلی مسخره از بین رفت.
مجازات تعیین‌شده برای پلیس متخلف در چین خیلی سختگیرانه‌ست. ممکنه به خاطر یک باجگیری ساده با سوء استفاده از موقعیت پلیس، ۲۵ سال حبس صادر بشه. همزمان اعضاء حزب که کنترل شرکت‌های غول‌پیکر دولتی رو در اختیار دارند، کاری نیست که نتونند انجام بدن، حتی خریدن ژنرال‌های ارتش‌. قاعده بازی کاملا مشخصه: «تو خیابون دله‌دزدی نکن. بیا تو حزب، مثل بچه آدم خدمت کن و پله پله بیا بالا، بعد خودمون بت میگیم تو هر پله‌ای که هستی چه کارهایی مجازه».
چند روز پیش یه داستان دراماتیک در شبکه‌های اجتماعی چین مورد توجه زیادی قرار گرفت. درباره یه پسر جوان بود که در یک تصادف رانندگی کشته میشه، اما در لحظه آخر میگه «اون‌ پول رو من برنداشتم». که ظاهرا مربوط میشده به قضیه‌ای در دوران کودکیش که پول یکی از بزرگ‌ترهای فامیل گم‌ میشه، و همزمان این یه کنسول بازی میخره و متهمش می‌کنند که با اون پول رفته خریده، و باباش این اتهام رو تحمل نمی‌کنه و کتکش میزنه و اذیتش می‌کنه. نصف کاربران معتقد بودند که داستان ساختگیه، چون زیادی شبیه سریال‌های تلویزیونیه. و نصف دیگه مشکلی با باور کردنش نداشتند، چون اونقدر کتک خوردن و اذیت شدن رو تو زندگی خودشون دیده‌ن (تو چین، جمعیت کشور فاکتور مهمی درباره این مسائل نیست. ما با اینکه نود میلیون نفریم خیلی پیش میاد که در مواجهه با رفتارهای عجیب بگیم بالاخره تو نود میلیون نفر ممکنه دو نفر هم پیدا بشه که این کار ازشون سر بزنه. ولی در چین بندرت میگن «کلا عجیبه، ولی تو یک و نیم میلیارد نفر عجیب نیست». اگه چیزی رو باور کنند در بیشتر مواقع به دلیلی غیر از احتمالات در جمعیته). اما اگه واقعی هم نباشه مهم نیست، چون وقتی میلیون‌ها نفر با داستان ارتباط برقرار می‌کنند، یعنی درباره یک چیز واقعیه. درباره اینکه «ما داریم برای چیزهای کوچک زیادی کتک میخوریم». اگه زیادی کتک نخورده بودند درباره‌ش نمی‌نوشتند که این داستان خون‌شون رو به جوش آورده. آدم به خاطر یک موضوع تخیلی خونش به جوش نمیاد.
جامعه چینی انقدر تحت سانسور و کنترل بوده که نمیتونه رمزی حرف نزنه. هرجا تو داستان پدری که کتک میزنه هست، یعنی به حکومت هم اشاره داره. و زیرکانه‌ست، چون کسی نمیتونه بگه یه رمزه، چون پدر سخت‌گیر و آزاررسان یه موضوع اپیدمیکه. ازونجایی که سخت‌گیری حکومتی آثار مثبتی داشته، نمی‌تونند به شکل مستقیم ازش ایراد بگیرند. سخت گرفته‌اند که خیابون‌ها تمیز شده و کمتر تف می‌کنند تو پیاده‌رو. سخت گرفته‌اند که در تیراژ بالا مهندس و دانشمند تولید کرده‌اند. سخت گرفته‌اند که چند تریلیون دلار پس‌انداز دارند. اگه بگن سخت‌گیری بده، این جواب رو خواهند شنید که «اون موقع که عین سگ تو زباله می‌لولیدیم خوب بود؟». و این سوال، خفه‌کننده‌ بحثه. بنابراین مجبورند جنبه غیرانسانیش رو به شکل روایات درام منتقل کنند، و بهمدیگه یادآوری کنند که ما آدمیم، و ماشین‌هایی نیستیم برای اجرای دستورالعمل‌ها. در پشت این روایات درام، یک سوال غیررسمی و تابو وجود داره: میارزه فرزندم دست پاک بزرگ بشه، ولی دچار تروما باشه؟ هزینه «تربیت» درست، تا کجا قابل قبوله؟ (اینجا کتک زدن جزء تربیت درست نیست، این سخت‌گیریه که جزء تربیت درست محسوب میشه. کتک یک ضایعه‌ست که دامنه سخت‌گیری رو نشون میده). ادامه این سوال به سوال بزرگتری منجر میشه: چقدر هزینه برای ساخت جامعه‌ای که درست رفتار می‌کنه، قابل قبوله؟ اصلا سقفی وجود داره؟ تا کجا میارزه جامعه رو قربانی درست شدن خودش کرد؟
این شجاعت رو هنوز پیدا نکرده‌اند که بگن «اتفاقا برای درست شدن جامعه نباید زیاد خرج کرد». این ایده که یک دستگاه بسازیم و ازینور سخت‌گیری بریزیم توش و ازونور یه جامعه مطلوب بیاد بیرون، یه فانتزیه. هیچوقت یه جامعه مطلوب از هیچ دستگاهی بیرون نمیاد. هزاران سال پیش در ادیان ابراهیمی به این واقعیت اذعان شده بود. این ادعا که «مردم به سمتی میرن که منی که خدای آن‌ها هستم، تعیین کرده‌ام»، یه ادعای موازی داخل خودش داشت «مردم به سمتی که تویی که یکی از آن‌ها هستی، می‌پسندی، نخواهند رفت».
دهات اینجوری بود که پسره میرفت درس می‌خوند و مدرک می‌گرفت و برمی‌گشت یه سری بزنه و بابائه می‌گفت حالا اینهمه درس خوندی چی شد؟ الان یه نفر ندارم گوسفندها رو ببره بیرون دست تنها موندم! انگار درس خوندن یه جور دختربازی بوده که عوض کار و فعالیت، میرن انجامش میدن. چون به دنیای بیرون از ده کار نداشت. تنها معادله‌ای که براش وجود داشت این بود که ایکس تعداد گوسفند داریم و ایگرگ تعداد چوپون، و متعادل نیست.
الان در ابعاد خیلی بزرگتری، کل کشور به حالت اون دهات دراومده. هزاران مهندس داریم که می‌دونند باید چطور خودرو به روز ساخت. هزاران مهندس که می‌دونند چطور باید آپارتمان ایمن، و کم‌مصرف، و راحت ساخت. هزاران مهندس که می‌دونند شبکه برق چطور کار می‌کنه و چطور فرسوده میشه و چطور باید ارتقائش داد. هزاران مهندس که می‌دونند آب‌های سطحی و آب‌های زیرزمینی رو باید چطور مدیریت کرد. هزاران مهندس که می‌دونند باید کشاورزی صنعتی رو چطور هدایت کرد. هزاران دکتر که می‌دونند شبکه بهداشت و درمان رو باید چطور طراحی و اداره کرد. هزاران کارشناس که می‌دونند چطور باید شبکه داخلی رو از تهدیدات بیرونی حفظ کرد بدون اینکه اینترنت محدود بشه. اما هیچ کدوم این اتفاقات رخ نمیده. چون انگار همه‌شون تا الان رفته بودند دختربازی. چون دغدغه حکومت، که یه دامنه زمانی حداکثر ۲۴ ساعتی داره، اینه که برای بیرون بردن گوسفندها دو نفر کم داریم!
هر از چندی عکس یه کوزه باستانی رو گیر میارن و زیرش می‌نویسن عمر این کوزه دوازده برابر آمریکاست! حواسشون نیست به ترامپ میگن ۴۷ امین رییس‌جمهور آمریکا. یعنی ۲۳۶ ساله که ۶۰ انتخابات رییس‌جمهوری انجام شده و ۴۷ نفر آدم مختلف دولت رو در دست گرفتن، و این دولت که ترامپ بدستش گرفته همون دولتیه که نفر اول بدستش گرفت. یعنی از زمان لطفعلی‌خان زند در ایران، این دولت همون دولته. پیرمردهای مملکت ما، اگه خوب عمر کرده بودند، نه در ۲۳۶ سال، بلکه در طول عمر خودشون، دو تا انقلاب دیدن، دو تا کودتا دیدن، و سه تا حکومت، که پسر همون پیرمردها با حمله اخیر اسراییل امیدوار بودن چهارمیش هم ببینند! ازین لحاظ آمریکا خیلی قدیمی‌تر از ایرانه. شما برای حفظ کوزه کاری انجام ندادی که. زیر خاک بوده و اکسیژن و مواد خورنده بش نرسیده و سالم مونده. این نگه داشتن سیستم‌هاست که ارزش داره، چون آدم‌ها توش دخیلند، نه قلیایی/اسیدی بودن خاک! آدم ایرانی تو حفظ اون کوزه هیچ دخالتی نداشته. بلکه اگه به دخالت نداشتنش ادامه می‌داد و میذاشت همون زیر بمونه بازم به ماندگاریش برای چند قرن دیگه می‌شد امیدوار بود، ولی الان که اومده بیرون باید فاتحه‌ش رو خوند. از کلوسئوم که نباید قدمت ایتالیا رو تعیین کرد. اون مقداری قطعه سنگیه که خودش قرن‌ها بدون مراقبت کسی زیر آفتاب مونده، و اتفاقا همینکه بدون دخالت انسان، یا با دخالت‌های تخریبی انسان، اینهمه مدت همینقدرش باقی مونده، جزء عجایبه، نه خود ساختش‌. قدمت رو بریتانیا داره که ۷۰۰ ساله پارلمان داره. اینکه در طول هفت قرن آدم‌های مختلف با فرهنگ‌ها و عقاید و سلایق متفاوت بیان و برن و سیستم سر جاش بمونه، یعنی عُمر! و گرنه پایه پل آجری رو مگه من و تو بابامون و بابای بابامون نگه داشتیم رو شونه‌مون؟