زمان مشروطه آمریکاییهایی که به ایران اومده بودند برای ایرانی دلسوزی میکردند، چون به نظر میاومد ملتی له شده زیر چکمههای استبداد داخلی، و استعمار روسیه و بریتانیاست، و تا میاد از زیر چکمه یکیشون دربیاد اون یکی لگدش میکنه. و بعد تصور ما درباره تصور آمریکاییهای اون زمان از ایرانیها، برمبنای نگاه اون چندنفر شکل گرفت. در حالی که یک بایاس غیرعمدی داشت. معمولا تیپ شخصیتی که پاش رو میذاشت اینجا ازون مدلها بود که باورش میشد ملتی دغلباز که کاری غیر از چوپانی نکرده ناگهان آزادیخواه شده و دنبال ترقیه! اون آمریکایی که می تونست تشخیص بده اون هیاهو یه بلوا بین زمینداران و ملاهاست که منافعشون با شاه و تزار یکم تو هم رفته و لذا شاخ به شاخ شدند، و همراه شد با گندهگوزی رعیت بیسواد و خیالبافی روشنفکر که هر دو در باغ نبودند داره خر داغ میشه، هیچوقت به ایران نمیاومد تا این تشخیصی که داده رو به بقیه انتقال بده، و بعد مکتوب بشه، و بعد در تاریخ ثبت بشه. تصور کنید کشوری وجود داره الان که هیچکس از بیرون ازش خبر نداره، و جان کری رو به عنوان نماینده میفرستن اونجا تا ببینند چه خبره. با توجه به شناختی که از شخصیتش داریم تردیدی نیست که وقتی برگشت گزارشی که ارائه میده صرفا ناقص نیست، انحراف هم ایجاد میکنه. ما شانس اینکه کسانی بیان ما رو معاینه کنند که میتونستند درست نگاه کنند رو نداشتیم.
ازینکه شعار میدن باید سرنوشت فلسطین به دست خود مردم فلسطین رقم بخورد میشه فهمید چقدر همین شعارشون درباره ایران پوچ و کودکانهست. تو به عنوان یک آواره که هرروز با دریافت هشدار تخلیه ارتش اسراییل باید دست زن و بچهت رو بگیری ازین چادر ببری به یک چادر دیگه در یک محله دیگه، و روزها بیفتی تو خیابون ببینی از مواد غذایی که حماس غارت کرده و داره به قیمت خون باباش میفروشه چیزی گیرت میاد، حداکثر نقشی که میتونی در تعیین سرنوشت داشته باشی، مربوط به سرنوشت شخص خودت و چند نفر افرادته، اونم در این حد که انتخاب کنی زنده بودنشون رو در اولویت قرار بدی و غریزه حیوانی «مواظب بودن مثل یک موش» رو به کار بگیری، یا کشتن چندنفر از اعضای حماس و دزدیدن غذا ازشون، که هم انتقام باشه هم جمعآوری غنیمت. این کل محدوده اختیاراتته، که هیچکدوم اثری روی آینده فلسطین و بقیه اون چند میلیون فلسطینی نداره. سرنوشت فلسطین رو حاکم قطر تعیین میکنه، و حاکم ایران، و حاکم روسیه، و اتحادیه اروپا، و اسراییل و آمریکا.
سرنوشت ایران رو چه کسی تعیین میکنه؟ چپها میگن «فعالان مدنی، و کامیونداران، و کارگران مخابرات که اعتصاب میکنند، و معلمان بازنشسته، و راهپیمایی سکوت، و وبلاگنویسی، و پستهای روشنگرانه در تلگرام!». که در کودکانه بودن تفاوتی با «فرهنگ عاشورا» در بین شیعیان نداره، که وانمود میکنه یک طرف معادله قدرت رو داریم، و یک طرف دیگه شرافت! بعد یه اتفاقاتی میفته و یه جوری میشه و خدا میخواد و اینها، و شرافت بر قدرت پیروز میشه! ولی شرطش اینه که صبر داشته باشیم و زود نخواهیم پیروزیش رو ببینیم!
خارج ازین عوالم کودکانه، و روی زمین سفت واقعیت، تغییر سرنوشت محصول گلاویز شدن کسانیه که قدرت دارند. مردمی که هیچ قدرتی ندارند، مثل همون موشی خواهند بود که موقع آتشسوزی ازین سوراخ میجهند به سوراخ دیگه تا یه جای خنکتر پیدا کنند. بنابراین یا باید قدرت رو از چنگ دیگران دربیاری و از آن خودت کنی، که مستلزم خشونت و کارهای کثیفه، یا سرنوشت رو همون دیگران رقم خواهند زد. تغییر سرنوشت یک کشور، معادل مسواک زدن نیست که بگی اگه همه مردم تصمیم بگیرند که همه با هم مسواک بزنند، دندونهامون سالم میمونه، پس باید فرهنگسازی کنیم و آگاهی بدیم!
سرنوشت ایران رو چه کسی تعیین میکنه؟ چپها میگن «فعالان مدنی، و کامیونداران، و کارگران مخابرات که اعتصاب میکنند، و معلمان بازنشسته، و راهپیمایی سکوت، و وبلاگنویسی، و پستهای روشنگرانه در تلگرام!». که در کودکانه بودن تفاوتی با «فرهنگ عاشورا» در بین شیعیان نداره، که وانمود میکنه یک طرف معادله قدرت رو داریم، و یک طرف دیگه شرافت! بعد یه اتفاقاتی میفته و یه جوری میشه و خدا میخواد و اینها، و شرافت بر قدرت پیروز میشه! ولی شرطش اینه که صبر داشته باشیم و زود نخواهیم پیروزیش رو ببینیم!
خارج ازین عوالم کودکانه، و روی زمین سفت واقعیت، تغییر سرنوشت محصول گلاویز شدن کسانیه که قدرت دارند. مردمی که هیچ قدرتی ندارند، مثل همون موشی خواهند بود که موقع آتشسوزی ازین سوراخ میجهند به سوراخ دیگه تا یه جای خنکتر پیدا کنند. بنابراین یا باید قدرت رو از چنگ دیگران دربیاری و از آن خودت کنی، که مستلزم خشونت و کارهای کثیفه، یا سرنوشت رو همون دیگران رقم خواهند زد. تغییر سرنوشت یک کشور، معادل مسواک زدن نیست که بگی اگه همه مردم تصمیم بگیرند که همه با هم مسواک بزنند، دندونهامون سالم میمونه، پس باید فرهنگسازی کنیم و آگاهی بدیم!
جماعتی لات و لوت دزد، که چون عادت کردهاند به آزار مردم ایران، فکر میکردند آمریکا رو هم میشه آزار داد، جوری ازش ضربه خوردند که برای مدتی دور خودشون چرخیدند، سپس بتادین آوردند و ریختن روی سرشون و با دستمال بستنش. این دیگه گزارش کردن نمیخواد، که بعد بشینی «حکمت عقلانی بستن سر با دستمال» رو تشریح کنی. مگر اینکه همون لات و لوتها بت پول داده باشند که بری بیرون جار بزنی «ایهاالناس، لات و لوتها کار غیر حکیمانه انجام نمیدن!»، در حالی که اصل اینکه سرشون شکست همین بود که با هرچه مربوط به عقله میانهای ندارند. ولی این پیمانکاری توعیتری برای اوباش، که «داشتیم مثل دو دانشجوی محصل بیآزار راه میرفتیم که ناگهان جهود غرب را تحریک کرد، چون غرب با اینکه صدبرابر ثروتمندتر از جهود است از خودش اختیار ندارد و اختیارش دست جهود است، و بعد از پشت بمان اردنگی زد» تاریخ رو تغییر نمیده. مخصوصا اون بخش واقعی تاریخ که گواهی داد تشکیلات اوباش از پس ارتش ۲۰ میلیارد دلاری اسراییل هم برنمیاد و مشکلش فقط از پول نیست.
رییس اطلاعات اوکراین تو یه مصاحبه گفته معلومه ما هم مثل بقیه کشورها از روسپیها هم استفاده میکنیم، چون مردها برای اینکه بگن چقدر قدرت دارند (چه چیزهایی تو دستشونه) به دخترها همهچی رو میگن.
اینکه خیالش راحته این رو در رسانه رسمی بگه هیچ تغییری در جمعآوری اطلاعات نخواهند داشت، کارایی بالای این روش رو نشون میده. مثل اینه که یه کاغذ از زیر در بندازی تو خونه و بگی وقتی خونه نبودید از پنجره آشپزخونه میآییم تو و چیزی که پشت کابینت کنار یخچال قایم کردید رو برمیداریم! و بخونند، و جدی هم بگیرند، ولی وقتی خونه نبودند بری همون چیزی که گفتی رو از همون جایی که گفتی برداری! رییس اطلاعات یک کشور میاد علنا میگه اگه موقعیت مهمی دارید، دختر میفرستیم سراغتون، و شما هم نمیتونید پز چیزهایی که در اختیار دارید رو بش ندید، پس چیزی که میخوایم رو بدست خواهیم آورد، و اینکه این رو علنا بگیم باعث نمیشه بیشتر مراقب باشید، چون تأثیری روی شما نداره!
همشون فکر میکنند این من نیستم که بند رو آب میدم، چون من میتونم دختر معصوم رو از یه مزدور پولکی تشخیص بدم. چون من حس واقعی رو تو چشمهای طرف تشخیص میدم. چون من پوک بودن حرفهای رمانتیک رو تشخیص میدم. چون من آدمهای فیک رو تشخیص میدم. در حالی که نمیدن.
شما تو موقعیت مهمی نیستید، و برای شما تله جنسی نمیذارن. اما این مربوط به شما هم میشه: برای مواظب خود بودن، کافیه خودتون رو زیاد جدی نگیرید، چون خیلی چیزها رو نمیتونید تشخیص بدید. کافیه همین رو تشخیص بدید.
اینکه خیالش راحته این رو در رسانه رسمی بگه هیچ تغییری در جمعآوری اطلاعات نخواهند داشت، کارایی بالای این روش رو نشون میده. مثل اینه که یه کاغذ از زیر در بندازی تو خونه و بگی وقتی خونه نبودید از پنجره آشپزخونه میآییم تو و چیزی که پشت کابینت کنار یخچال قایم کردید رو برمیداریم! و بخونند، و جدی هم بگیرند، ولی وقتی خونه نبودند بری همون چیزی که گفتی رو از همون جایی که گفتی برداری! رییس اطلاعات یک کشور میاد علنا میگه اگه موقعیت مهمی دارید، دختر میفرستیم سراغتون، و شما هم نمیتونید پز چیزهایی که در اختیار دارید رو بش ندید، پس چیزی که میخوایم رو بدست خواهیم آورد، و اینکه این رو علنا بگیم باعث نمیشه بیشتر مراقب باشید، چون تأثیری روی شما نداره!
همشون فکر میکنند این من نیستم که بند رو آب میدم، چون من میتونم دختر معصوم رو از یه مزدور پولکی تشخیص بدم. چون من حس واقعی رو تو چشمهای طرف تشخیص میدم. چون من پوک بودن حرفهای رمانتیک رو تشخیص میدم. چون من آدمهای فیک رو تشخیص میدم. در حالی که نمیدن.
شما تو موقعیت مهمی نیستید، و برای شما تله جنسی نمیذارن. اما این مربوط به شما هم میشه: برای مواظب خود بودن، کافیه خودتون رو زیاد جدی نگیرید، چون خیلی چیزها رو نمیتونید تشخیص بدید. کافیه همین رو تشخیص بدید.
«برای دوستانم در تایوان متأسفم، دولت استرالیا نمیتونه شما رو به عنوان کشور به رسمیت بشناسه چون به یک فستیوال موسیقی که پر از نوجوان بود حمله نکردید و هزاران یهودی غیرنظامی رو قتل عام نکردید. درس سختی بود».
اگه چین نباشه اقتصاد استرالیا سقوط میکنه. بنابراین نمیتونند جلوی مهمترین شریک تجاریشون که در همه زمینهها لنگش هستند درباره «انساندوستی» پرفرمنسی اجرا کنند. اخلاقیات برای مردم تا جایی موضوعیت داره که بتونند خرجش رو بدن. اگه خرجش زیاد باشه، میذارنش تو کمد.
اگه چین نباشه اقتصاد استرالیا سقوط میکنه. بنابراین نمیتونند جلوی مهمترین شریک تجاریشون که در همه زمینهها لنگش هستند درباره «انساندوستی» پرفرمنسی اجرا کنند. اخلاقیات برای مردم تا جایی موضوعیت داره که بتونند خرجش رو بدن. اگه خرجش زیاد باشه، میذارنش تو کمد.
تو قبری که در تپه چلو خراسان شمالی کشف کردن، که متعلق به یه دختر هجده ساله یا کمتره، علاوه بر یک جعبه آرایش، چند سنجاق سر هم هست. سر سنجاقها رو به شکل گل سفید درآوردن، که کار دستی تمیزیه و معلومه گرون بوده.
اینکه الان در تقبیح مالدوستی میگن «میخوای چیکار انقدر حرص میزنی؟ میخوای ثروتت رو ببری تو قبرت؟» برای آدم سه هزار سال پیش یک سوال بیمعنی بوده. چون جوابش این بوده که «وا.. معلومه که میخوام ببرم تو قبرم».
اینکه الان در تقبیح مالدوستی میگن «میخوای چیکار انقدر حرص میزنی؟ میخوای ثروتت رو ببری تو قبرت؟» برای آدم سه هزار سال پیش یک سوال بیمعنی بوده. چون جوابش این بوده که «وا.. معلومه که میخوام ببرم تو قبرم».
همه در لحظه انتخاب، یه سری جمله برمبنای فکتهای موجود میگن، و بعد آخرش یه «ولی» میذارن. مثلا: «آپارتمان نورگیر و خوشنقشهایه. قیمتش هم بد نیست، ساکت هم است، ولی..». یا «پسر مهربون و خوشرفتاریه، خانوادهش هم میشناسیم، ولی..». و بعد ازون ولی، جملاتی میگن که دیگه ربطی به فکت نداره ظاهرا و به حسشون مربوطه. احتمالا مواردی بوده که به حسشون اعتماد کرده و از مخمصه عبور کردهاند و ازون به بعد نتیجه گرفتن که باید اون حس رو جدی بگیرند.
مشابه این خصوصیت در مدلهای زبانی هوش مصنوعی هم ایجاد شده، و در حال گسترش هم است. همینکه بعد از اومدن جیپیتی۵ کاربران اعتراض کردند که ۴ رو برگردونید، چون میگفتند «کاراکتر» ورژن قبلی رو میپسندیدند، و شرکت مجبور شد برگردونه، به همین مسئله مربوطه. اگه همه گفتگوها درباره فکت بود، فرقی بین ۴ و ۵ نیست. اما گفتگوها درباره انتخابهاست و کاربران دارن جملات بعد از «ولی» رو میپسندند، و سپس بش عادت میکنند، و وقتی از دستش میدن ناراحت میشن.
وقتی صحبت از ماشین میشه، وفاداری بیملاحظهش به منطق تداعی میشه. در ادبیات ساینس فیکشن، و فرهنگ عامه، که ازش سوژه «شورش رباتها» هم بیرون اومد، کل موضوع درباره این بیملاحظگیه، و برای همین شورش رخ میده. چون ماشینهای کاملا وفادار به منطق، حکمرانی موجوداتی پر از خطا و حماقت رو برنمیتابند. اما در روند واقعی فعلی، خبری ازون لشکر منطقگرایان نیست، بلکه همه دنبال ماشینی هستند که ایرادات خودشون رو داشته باشه، و جملات بعد از ولی رو بسازه. بنابراین فرآیند ساخت ماشین، یا توقع ازش، به سمت ساخت «انسان ۲» پیش نمیره، بلکه به سمت «بازتولید خودمان» پیش میره، و البته با قابلیتهایی بیشتر از خودمان. مثل اینکه فرزندت رو تربیت کنی تا در دو ماراتن المپیک طلا بگیره، در حالی که خودت دویست متر هم نمیتونی بدویی. یه کسی مثل خودت رو ساختی (یک نقطه اشتراکتون بها دادن به یک مدال فلزیه)، ولی با قابلیتهای بیشتر. و این یک دعوا بین ما و ما خواهد بود. بین اونهایی که میخوان ماشین، انسان نسخه بالاتر باشه، و اونهایی که میخوان خودشون باشه ولی تواناتر.
من توی تیم «انسان ۲» هستم. برای اینکه بتونیم ماشینهایی بسازیم که «ولی» نیارن، باید ببینیم این ولی خودمون از کجا میاد. دوباره از مثال استفاده کنیم: «ماشین راحت و کممصرفیه، ولی... خیلی معمولیه». این جمله آخر، به دو دلیل به این شکل ساخته میشه، یا طرف نمیتونه معنایی که در ذهنش داره رو به کلمات تبدیل کنه، و یا میتونه اما هنجار اجتماعی اجازه نمیده دقیق بیانش کنه (بعضی وقتها هنجار اینجوریه که اجازه میده بیان کنی، ولی اجازه نمیده دقیق بیان کنی). ترجمه دقیق اون جمله اینه: «این ماشین الان زیر پای همه هست، نمیخوام جزیی از یه گله به نظر بیام». مردم ممکنه ازینکه هنجارها محدودشون کرده ناراضی باشند، اما بعضا ازین که محدودیت هست راضیاند. مثلا اگر این محدودیت وجود نداشت، و جمله دقیقتر رو میگفت، یک دنباله ایجاد میشد: «چرا برایت مهم است که در مسئلهای به سادگی استفاده از یک ماشین سواری هم جزیی از جمع دیده نشوی؟». و اگه قرار بود جواب این رو هم دقیق بده، مجبور میشد بگه: «چون برتریجو هستم، و فعلا سکوی دیگری برای ارضای این برتریجویی خود غیر ازین موضوع پیش پا افتاده ندارم». کی حاضره در برملا کردن خودش تا اینجا پیش بره؟ پس راضیه که هنجارها محدودیت ایجاد کرده.
تا اونجایی که در اطراف دیدم از دغدغهمندان، این ادعاست که فرآیند تبدیل «من برتریجو هستم» به «این ماشین خیلی معمولیه»، یک الگوریتم فشردهسازی در زبانهای انسانیه، که گاهی بش میگیم تعارف. مثلا جمله «از ادا اطوار اکیپ شما خوشم نمیاد که نمیام باتون سفر» فشرده میشه در جمله «حسشو ندارم». و سپس پیشنهاد میکنند که باید هوش مصنوعی رو از بند این تکنیکهای فشردهسازی که خودمون استفاده میکنیم رها کنیم، تا بتونه به ارتفاعاتی پرواز کنه که خودمون نکردیم. این ورود به مسئله از یک زاویه خیلی مودبانه و محافظهکارانهست. واقعیت اینه که به «انسان ۲» نخواهیم رسید جز اینکه بش اجازه بدیم از ما عبور کنه. مثلا در همین کیس برتریجویی، جواب اینکه چرا وجود داره، موجوده. ما برتریجو هستیم چون فشار تکاملی در محیط ارگانیک طبیعت، بمون القاء کرده اگه رو کول همنوعت سوار نشی زنده نمیمونی. و چیزی که میلیونها سال کد شده در ژنت، به سادگی سرکوب نمیشه. این فشار روی ماشین نیست. بنابراین الان داره به صورت مصنوعی با چیزی که بش میگم «میراث افق دید» که از ما گرفته ساخته میشه. اگه این میراث رو به زور بش تحمیل نکنیم، میتونه ازمون عبور کنه.
مشابه این خصوصیت در مدلهای زبانی هوش مصنوعی هم ایجاد شده، و در حال گسترش هم است. همینکه بعد از اومدن جیپیتی۵ کاربران اعتراض کردند که ۴ رو برگردونید، چون میگفتند «کاراکتر» ورژن قبلی رو میپسندیدند، و شرکت مجبور شد برگردونه، به همین مسئله مربوطه. اگه همه گفتگوها درباره فکت بود، فرقی بین ۴ و ۵ نیست. اما گفتگوها درباره انتخابهاست و کاربران دارن جملات بعد از «ولی» رو میپسندند، و سپس بش عادت میکنند، و وقتی از دستش میدن ناراحت میشن.
وقتی صحبت از ماشین میشه، وفاداری بیملاحظهش به منطق تداعی میشه. در ادبیات ساینس فیکشن، و فرهنگ عامه، که ازش سوژه «شورش رباتها» هم بیرون اومد، کل موضوع درباره این بیملاحظگیه، و برای همین شورش رخ میده. چون ماشینهای کاملا وفادار به منطق، حکمرانی موجوداتی پر از خطا و حماقت رو برنمیتابند. اما در روند واقعی فعلی، خبری ازون لشکر منطقگرایان نیست، بلکه همه دنبال ماشینی هستند که ایرادات خودشون رو داشته باشه، و جملات بعد از ولی رو بسازه. بنابراین فرآیند ساخت ماشین، یا توقع ازش، به سمت ساخت «انسان ۲» پیش نمیره، بلکه به سمت «بازتولید خودمان» پیش میره، و البته با قابلیتهایی بیشتر از خودمان. مثل اینکه فرزندت رو تربیت کنی تا در دو ماراتن المپیک طلا بگیره، در حالی که خودت دویست متر هم نمیتونی بدویی. یه کسی مثل خودت رو ساختی (یک نقطه اشتراکتون بها دادن به یک مدال فلزیه)، ولی با قابلیتهای بیشتر. و این یک دعوا بین ما و ما خواهد بود. بین اونهایی که میخوان ماشین، انسان نسخه بالاتر باشه، و اونهایی که میخوان خودشون باشه ولی تواناتر.
من توی تیم «انسان ۲» هستم. برای اینکه بتونیم ماشینهایی بسازیم که «ولی» نیارن، باید ببینیم این ولی خودمون از کجا میاد. دوباره از مثال استفاده کنیم: «ماشین راحت و کممصرفیه، ولی... خیلی معمولیه». این جمله آخر، به دو دلیل به این شکل ساخته میشه، یا طرف نمیتونه معنایی که در ذهنش داره رو به کلمات تبدیل کنه، و یا میتونه اما هنجار اجتماعی اجازه نمیده دقیق بیانش کنه (بعضی وقتها هنجار اینجوریه که اجازه میده بیان کنی، ولی اجازه نمیده دقیق بیان کنی). ترجمه دقیق اون جمله اینه: «این ماشین الان زیر پای همه هست، نمیخوام جزیی از یه گله به نظر بیام». مردم ممکنه ازینکه هنجارها محدودشون کرده ناراضی باشند، اما بعضا ازین که محدودیت هست راضیاند. مثلا اگر این محدودیت وجود نداشت، و جمله دقیقتر رو میگفت، یک دنباله ایجاد میشد: «چرا برایت مهم است که در مسئلهای به سادگی استفاده از یک ماشین سواری هم جزیی از جمع دیده نشوی؟». و اگه قرار بود جواب این رو هم دقیق بده، مجبور میشد بگه: «چون برتریجو هستم، و فعلا سکوی دیگری برای ارضای این برتریجویی خود غیر ازین موضوع پیش پا افتاده ندارم». کی حاضره در برملا کردن خودش تا اینجا پیش بره؟ پس راضیه که هنجارها محدودیت ایجاد کرده.
تا اونجایی که در اطراف دیدم از دغدغهمندان، این ادعاست که فرآیند تبدیل «من برتریجو هستم» به «این ماشین خیلی معمولیه»، یک الگوریتم فشردهسازی در زبانهای انسانیه، که گاهی بش میگیم تعارف. مثلا جمله «از ادا اطوار اکیپ شما خوشم نمیاد که نمیام باتون سفر» فشرده میشه در جمله «حسشو ندارم». و سپس پیشنهاد میکنند که باید هوش مصنوعی رو از بند این تکنیکهای فشردهسازی که خودمون استفاده میکنیم رها کنیم، تا بتونه به ارتفاعاتی پرواز کنه که خودمون نکردیم. این ورود به مسئله از یک زاویه خیلی مودبانه و محافظهکارانهست. واقعیت اینه که به «انسان ۲» نخواهیم رسید جز اینکه بش اجازه بدیم از ما عبور کنه. مثلا در همین کیس برتریجویی، جواب اینکه چرا وجود داره، موجوده. ما برتریجو هستیم چون فشار تکاملی در محیط ارگانیک طبیعت، بمون القاء کرده اگه رو کول همنوعت سوار نشی زنده نمیمونی. و چیزی که میلیونها سال کد شده در ژنت، به سادگی سرکوب نمیشه. این فشار روی ماشین نیست. بنابراین الان داره به صورت مصنوعی با چیزی که بش میگم «میراث افق دید» که از ما گرفته ساخته میشه. اگه این میراث رو به زور بش تحمیل نکنیم، میتونه ازمون عبور کنه.
Anarchonomy
یکی از اولین کلونیهایی که انگلیسیها در آمریکا ایجاد کردند، در ویرجینیا بود. ازونجایی که بسیاری از مهاجران شهرنشینان انگلیسی بودند که نه کشاورزی بلد بودند و نه دامداری، برای غذا دست به دامن سرخپوستهای محلی میشدند. و اونها هم گاهی دست و دلبازی نشون نمیدادند.…
اینها ازون دسته از آدمها هستند که اگه ناگهان رژیم سقوط کنه و در دادگاه رژیم جدید قرار بگیرند، میگن: «آقای قاضی، همه داشتند با همینجور کارها خرج زن و بچهشون رو درمیاوردن، منم یکیش. خود سیستم ما رو وادار کرد اینجوری زندگیمون رو بچرخونیم. شما جای من بودی چیکار میکردی؟».
مردم فضای خلاء رو با غذا پر میکنند. وقتی پکر شدهاند بهمدیگه میگن «بیا بریم بیرون شام بخوریم». که معمولا برای این بوده که از اون شب انتظار چیز دیگهای داشتن، ولی رخ نداده، و خلائش حس شده. اگه در طراحی داخلی یه فرودگاه یه فضای سیمانی شیشهای بلااستفاده ایجاد بشه، یه تصویر دیستوپیایی ازش میگیرند. اما کافیه در همون فضا دو تا غرفه اسنک و سیبزمینی سرخکرده و چندتا میز صندلی بذارند، تا تبدیل بشه به فضای صمیمی و گرم! ژاپن متخصص تبدیل دخمه به «کوچههای دنج نوستالژیک» بود، که فقط با احداث رستورانهایی با مطبخهای شش مترمربعی، حاصل شد (موضوع فقط پول در گردش نیست. اینطور نیست که هرجا پول بریزی به طور خودکار مردمپسند بشه. این غذاست که انقدر در تبدیل دخمه به نوستالژی موفقه. همین که غذا هست، و چراغشون روشنه، و بخار روغن بلنده، سوژه عکس توریستهاست. در کوچهای که اگه فاقد اون رستورانها بود، حتی میترسیدند واردش بشن). در مراسم عروسی هم برای همین غذا میدن که خلاء شادی رو پر کنند. این فشار اجتماعیه که مردم رو وادار میکنه خودشون رو به خاطر ازدواج دو نفر دیگه شاد نشون بدن، در حالی که براشون اهمیتی نداره. و همه میدونند که براشون اهمیتی نداره. بنابراین برای ایجاد شادیای که برای اونها هم اهمیت داشته باشه، غذا رو اضافه میکنند. بالای قبر کسی که تازه دفن کردهاند، ماده خوراکی شیرین میدن. چون میدونند که دفن شدن عزیزشون برای بقیه اهمیت نداره، و نیازی به تسکین یافتن ندارند. پس خلاء تسکینیافتگی وجود داره، و با چیزی که شیرینه پرش میکنند. چون همیشه خوردن چیز شیرین شبیه جایزه گرفتنه. و جایزه گرفتن تسکیندهندهست.
پیادهروی اربعین هم دچار یک خلاء بزرگ معناییه. جنب و جوش و زحمت زیادی وجود داره برای چیزی که معلوم نیست معنیش چیه. وقتی فرش رو میشوری و پارو میزنی تا آبش رو بکشی، عرقت درمیاد. ولی وقتی جلوی آفتاب پهن میشه و میبینی رنگ اصلیش برگشته، خستگیت درمیره. زحمت اربعین پاداش متناسب نداره. بنابراین خلاء این پاداش رو باید با غذا پر کرد. برای همینه که تا همین جا هم به کارناوال غذاپزی تبدیل شده و سر اینکه کی میتونه بیشتر، پرچربتر، متنوعتر، و عجیبتر، غذا تهیه کنه و به مردم بده مسابقه گذاشتهاند، و هرسال گستردهتر از قبل خواهد شد.
پیادهروی اربعین هم دچار یک خلاء بزرگ معناییه. جنب و جوش و زحمت زیادی وجود داره برای چیزی که معلوم نیست معنیش چیه. وقتی فرش رو میشوری و پارو میزنی تا آبش رو بکشی، عرقت درمیاد. ولی وقتی جلوی آفتاب پهن میشه و میبینی رنگ اصلیش برگشته، خستگیت درمیره. زحمت اربعین پاداش متناسب نداره. بنابراین خلاء این پاداش رو باید با غذا پر کرد. برای همینه که تا همین جا هم به کارناوال غذاپزی تبدیل شده و سر اینکه کی میتونه بیشتر، پرچربتر، متنوعتر، و عجیبتر، غذا تهیه کنه و به مردم بده مسابقه گذاشتهاند، و هرسال گستردهتر از قبل خواهد شد.
از چپ تا جهادی، از مو بنفش لزبین تا چفیه به گردن عربدهکش، ستیز با اسراییل یه استعداد رو در همهشون شکوفا کرده، و اون انشانویسیه. چیزهایی به ذهنشون میرسه که اگه ما تو کلاس انشاء به ذهنمون میرسید کمتر از ۲۰ نمیگرفتیم.
مثلا به ممنوعیت «حفر چاه بیضابطه» که پدر فلات ایران رو درآورده میگن «دریغ»! کاش چهارتا مدیر که شکل آدمیزاد داشتند بر کشور ما هم حکمرانی میکردند و ازین دریغها روا میداشتند، تا سفرههای زیرزمینی برای پنج هزار سال آینده نابود نشه. بله، نه تنها اسراییل از فلسطینیها دریغ میکنه، بلکه از اردنیها هم دریغ میکنه. اونها هم از مدل «مثل خرگوش بزاییم و سپس نماز باران بخونیم» پیروی میکنند و اگه کنترل آب منطقه دستشون بود، الان قطرهای ازش باقی نمونده بود.
مثلا به ممنوعیت «حفر چاه بیضابطه» که پدر فلات ایران رو درآورده میگن «دریغ»! کاش چهارتا مدیر که شکل آدمیزاد داشتند بر کشور ما هم حکمرانی میکردند و ازین دریغها روا میداشتند، تا سفرههای زیرزمینی برای پنج هزار سال آینده نابود نشه. بله، نه تنها اسراییل از فلسطینیها دریغ میکنه، بلکه از اردنیها هم دریغ میکنه. اونها هم از مدل «مثل خرگوش بزاییم و سپس نماز باران بخونیم» پیروی میکنند و اگه کنترل آب منطقه دستشون بود، الان قطرهای ازش باقی نمونده بود.
وزارت بهداشت حماس (در دنیای مضحکی زندگی میکنیم که چنین عنوانی وجود داره و جدی گرفته میشه) قبلا، در ماه اپریل فکر میکنم، اعتراف کرده بود که ۷۰ درصد تلفات مرد هستند، که این سوال رو مطرح میکرد که این چجور «نسلکشی» و «بمباران کور» است که اغلب، مردها کشته میشن؟ اما آمار جدیدش که محدوده سنی رو هم مشخص میکنه، جالبتره. نموار آبی، درصد مردها برحسب رده سنیشونه. مثلا رده ۳۰ تا ۳۴ سال، ۷ ممیز ۷ درصده. اما تلفات همین رده سنی ۱۳ درصده. چجوری ممکنه همینجور رندوم بمب بریزی تو شهر، و بیشتر مردها بمیرند، و بیشتر از اون رده سنی که برای جنگ ازشون استفاده میشه؟ میشه گفت هیچ کشور دیگهای غیر از اسراییل نیست که تو یه جبهه شهری جنگیده باشه، و چنین نموداری از تلفات رو نتیجه بده، اونم نموداری که منبعش دشمنشه. حتی اگه ارتش آمریکا هم بود، نمیتونست، و زن و بچه بیشتری کشته میشدند.
فکر میکنند ساکت نبودن در برابر شر، یا به قول خودشون «ظلم» (که اگه متون دینی نبود معلوم نبود چجوری میخواستن این کلمه رو تعریف کنند)، مثل سفارش بستنیه، که بگی یه اسکوپ از طعم انبه برداشتم، یه اسکوپ از توتفرنگی! حالا درسته درباره کمبود آب و غذا در غزه خودم رو جر میدم، ولی در تاریخ چهارشنبه سوم بهمن فلان سال درباره مشکلات سیستان و بلوچستان خودمون هم نوشتم!
اینجوری کار نمیکنه بستنیخورهای عزیز. یا قائل هستی آگاهی برات تکلیف ایجاد میکنه، یا قائل نیستی. اگه قائلی، تکلیفت در برابر رژیمی که بلوچستان رو به اون روز انداخته، و داره بقیه ایران رو هم مثل بلوچستان میکنه، اینه که از هر وسیلهای برای ضربه زدن بش استفاده کنی. از جمله کمک گرفتن از خارجیها. از جمله اسراییل و آمریکا. ولی این کار رو نمیکنی. چون فقط میخوای با یه پلاکارد به بهشت بری: «من از همهشون یه اسکوپ برداشتم، یالا در بهشت رو باز کنید برام».
اینجوری کار نمیکنه بستنیخورهای عزیز. یا قائل هستی آگاهی برات تکلیف ایجاد میکنه، یا قائل نیستی. اگه قائلی، تکلیفت در برابر رژیمی که بلوچستان رو به اون روز انداخته، و داره بقیه ایران رو هم مثل بلوچستان میکنه، اینه که از هر وسیلهای برای ضربه زدن بش استفاده کنی. از جمله کمک گرفتن از خارجیها. از جمله اسراییل و آمریکا. ولی این کار رو نمیکنی. چون فقط میخوای با یه پلاکارد به بهشت بری: «من از همهشون یه اسکوپ برداشتم، یالا در بهشت رو باز کنید برام».
نتانیاهو در صحبتهای اخیرش در تشویق مردم ایران به شورش، گفت حق نوادگان کوروش نیست که در این وضعیت باشند!
حالا اینکه اصلا نسلی ازش باقی مونده یا نه، محل تردیده. ایشون یه زمانی شاه این منطقه بود، ما رو نزاییده بود. ولی برفرض که همهمون برمیگردیم به اسپرم اون حضرت، چرا نباید این وضعیت حقمون باشه؟ مگه خودمون نبودیم که مثل اسفنج همه عقاید فلسفی و دینی اطرافمون، از شبهجزیره هند گرفته تا شبهجزیره عربستان رو جذب کردیم و با میراث زرتشتی خودمون قاطی کردیم و عصاره پوچگرایی و بیاعتنایی به دنیا رو ازش درآوردیم؟ مگه خودمون نبودیم که هنوز فانوسمون رو داشتیم از روسیه تزاری وارد میکردیم اما میخواستیم برای قدرت نوظهور آمریکا تکلیف تعیین کنیم؟ مگه خودمون نبودیم که عصارهای که از ترکیب ایرانشهر/هند/عربستان ساخته بودیم رو با موهومات بلشویکها قاطی کردیم و «علیبنابیطالب سوسیالیست» رو ازش درآوردیم؟ مگه خودمون نبودیم که گفتیم امپراتوریها راهآهن دارند پس ما هم باید راهآهن بسازیم تا دوباره امپراتوری بشیم و بعد معادل جیدیپی دو سال مملکت رو خرجش کردیم و طوری ساختیمش که کمترین بازدهی رو داشت و صد سال بعد دوباره معادل جیدیپی دو سال مملکت رو خرج یه راکتور هستهای کردیم که اونم کمترین بازدهی ممکن رو داشت؟ مگه خودمون نبودیم که برای اینکه کشاورز مستضعف نمونه اجازه دادیم هرچقدر خواست آب مصرف کنه و رسید به جایی که کل جمعیت کشور مستضعف شد؟ چرا این منجلابی که توش هستیم حقمون نیست؟
شاید شما در اسراییل آرزوی ظهور یک کینگ دیگه در ایران مثل کوروش رو دارید تا از شر زامبیهای منطقه نجاتتون بده. من هم براتون آرزو دارم چنین کینگی ظهور کنه و لختی بیاسایید، اما جایی که ظهور کنه ایران نیست. این مملکت به عقل نیاز داره، نه به کینگ. ما نمیتونیم نیاز شما رو به نیاز خودمون ترجیح بدیم.
حالا اینکه اصلا نسلی ازش باقی مونده یا نه، محل تردیده. ایشون یه زمانی شاه این منطقه بود، ما رو نزاییده بود. ولی برفرض که همهمون برمیگردیم به اسپرم اون حضرت، چرا نباید این وضعیت حقمون باشه؟ مگه خودمون نبودیم که مثل اسفنج همه عقاید فلسفی و دینی اطرافمون، از شبهجزیره هند گرفته تا شبهجزیره عربستان رو جذب کردیم و با میراث زرتشتی خودمون قاطی کردیم و عصاره پوچگرایی و بیاعتنایی به دنیا رو ازش درآوردیم؟ مگه خودمون نبودیم که هنوز فانوسمون رو داشتیم از روسیه تزاری وارد میکردیم اما میخواستیم برای قدرت نوظهور آمریکا تکلیف تعیین کنیم؟ مگه خودمون نبودیم که عصارهای که از ترکیب ایرانشهر/هند/عربستان ساخته بودیم رو با موهومات بلشویکها قاطی کردیم و «علیبنابیطالب سوسیالیست» رو ازش درآوردیم؟ مگه خودمون نبودیم که گفتیم امپراتوریها راهآهن دارند پس ما هم باید راهآهن بسازیم تا دوباره امپراتوری بشیم و بعد معادل جیدیپی دو سال مملکت رو خرجش کردیم و طوری ساختیمش که کمترین بازدهی رو داشت و صد سال بعد دوباره معادل جیدیپی دو سال مملکت رو خرج یه راکتور هستهای کردیم که اونم کمترین بازدهی ممکن رو داشت؟ مگه خودمون نبودیم که برای اینکه کشاورز مستضعف نمونه اجازه دادیم هرچقدر خواست آب مصرف کنه و رسید به جایی که کل جمعیت کشور مستضعف شد؟ چرا این منجلابی که توش هستیم حقمون نیست؟
شاید شما در اسراییل آرزوی ظهور یک کینگ دیگه در ایران مثل کوروش رو دارید تا از شر زامبیهای منطقه نجاتتون بده. من هم براتون آرزو دارم چنین کینگی ظهور کنه و لختی بیاسایید، اما جایی که ظهور کنه ایران نیست. این مملکت به عقل نیاز داره، نه به کینگ. ما نمیتونیم نیاز شما رو به نیاز خودمون ترجیح بدیم.
این سطح از بدسلیقگی عادی نیست، که تو سایت هنگکنگ شرکت چنین عکسی بذاری. بعد از افتضاح تبلیغاتی جگوار، باید دنبال یه توضیح دیگه بود. شاید این: «نسل جدید، که الان دیگه وارد بازار کار شده، یه سیکل متناقض رو طی کرد، که در اون تربیت جاری بر مبنای رعایت کردن حداکثری دیگران بود، اما عملکرد این تربیتشدگان رعایت کردن حداقلی دیگران از آب دراومد. نسلی که بش آموزش داده شد که حتی کلمات میتونند ابزار خشونت باشند، نژادپرستانهترین علامتها رو به کار گرفت و گفت یه جور بیان هنریه! یا به دغدغه میلیونها طرفدار برند دهنکجی کرد، و گفت به درک که از تغییر ناراضیاند!».
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کافیه یه فریم از پرتره فرد بش بدی، خودش همه حالتهای چهره رو متناسب با متنی که بش دادی میسازه. انزجار، کنایه، ناز چشم، ابرو بالا انداختن. دیگه زنانگی برای هوش مصنوعی یه پازل نیست.
توضیح دانش فنی به کسانی که هیچی ازش نمیدونند، با وجود ظاهر ناممکنش، کار سختی نیست. بارها این کار رو کردم و نتیجه رضایتبخش بوده. چیزی که فهماندنش به بقیه همیشه سخته، طبیعت خود انسانهاست. مثلا بشون بگی «فرض کنید عدهای تو یه اتاق نشستن و دو تا لامپ تو اون اتاق هست، و شما بیرون اون اتاق هستید و کلید اون دو لامپ دست شماست. هر کدوم رو به هر دلیلی، حتی تصادفی روشن کنید، اهالی اتاق برداشت خودشون رو خواهند داشت. اگه اولی روشن باشه و دومی خاموش، حس میکنند اتفاق بدی خواهد افتاد، ولی اگه دوتاش با هم خاموش باشن، نفس راحتی میکشن. پس وقتی قرار نیست از اتاق بیان بیرون، تکلیفت دستکاری خواهد بود، یعنی برنامهای برای خاموش و روشن کردن لامپها، که اهالی اتاق رو به سمتی که میخوای هدایت کنی»، نمیتونند درکش کرده و این مثال رو به دنیای واقعی ربط بدن. نسل پنجاه و هفتی بیل و شنکش رو گذاشت کنار و گفت «برید کنار من اومدم به صحنه جهانی و میخوام نظام سلطه رو برای همیشه منسوخ کنم!»، و با همین توهم شاشید به خودش و خانوادهش و مملکتش و مذهبش و فرهنگش و هرچی که بود. وقتی پیر شد، که دیگه کشور هم پیر شده و دوره «از سرمایه سابق خوردن» به پایان رسیده، و لبه پرتگاه رو با چشم خودش دید، گفت «تا همین جاش هم خدا به حرمت چندتا ازین قدیمیها نهایت عذابش رو نازل نکرده، اگه اینا هم بیفتن بمیرن و تموم بشن، تازه بلاها شروع میشن». نه تنها اینکه خودش کشتی مملکت رو غرق کرد رو گردن نگرفت، بلکه مدعی شد تا الان اگه کشتی رو آب بود به برکت وجود خودش بوده، و نسلهای بعد، که قراره تو آب رها بشن، حسرت وجودش رو خواهند خورد! این همون آدم تو اتاقه که بیرون هر اتفاقی بیفته، و کلید دست هرکسی باشه، برداشت ثابت خودش رو از خاموش روشن لامپ خواهد داشت. اون یه اتاق مسدوده. نه اون میتونه بیاد بیرون، نه تو میتونی بری داخل. پس تکلیفت دیگه آگاهسازی نیست. تکلیفت فریب دادنشه. باید برداشت ثابتی که داره رو علیه خودش به کار بگیری.
وقتی همراه مریض از توی پزشک میپرسه «وضع مادرم چطوره؟»، نباید بگی «خیلی عالی جراحی شد تومور، با اینکه جای سختی بود». باید بگی «اگه بتونی خوب بش برسی و غذاهای مقوی بش بدی تا سه ماه دیگه کاملا خوب میشه». تا فریبش بدی که اگه خوب شد، به خاطر این بوده که بش رسیده و خوب بش غذا داده. اون اومده که اون رو قهرمان درمان کنی، نه قهرمان شدن خودت رو بش خبر بدی. اینکه تو لحظه جراحی چه نبوغی نشون دادی، واسه همونجا بود. تکلیفت بیرون اتاق جراحی یه چیز دیگهست.
درک این مسئله که «برای انجام کار سازنده برای دیگران، باید دقیقا خودخواه باشی و فقط به پلن خودت اهمیت بدی، نه به برداشتهای دیگران. برای نجات جامعهت باید ذهن آدمها رو پروگرام کنی، فریبشون بدی، قصه تعریف کنی، و از پشتشون هدایتشون کنی، نه از جلوشون» برای اکثر افراد سخته.
وقتی همراه مریض از توی پزشک میپرسه «وضع مادرم چطوره؟»، نباید بگی «خیلی عالی جراحی شد تومور، با اینکه جای سختی بود». باید بگی «اگه بتونی خوب بش برسی و غذاهای مقوی بش بدی تا سه ماه دیگه کاملا خوب میشه». تا فریبش بدی که اگه خوب شد، به خاطر این بوده که بش رسیده و خوب بش غذا داده. اون اومده که اون رو قهرمان درمان کنی، نه قهرمان شدن خودت رو بش خبر بدی. اینکه تو لحظه جراحی چه نبوغی نشون دادی، واسه همونجا بود. تکلیفت بیرون اتاق جراحی یه چیز دیگهست.
درک این مسئله که «برای انجام کار سازنده برای دیگران، باید دقیقا خودخواه باشی و فقط به پلن خودت اهمیت بدی، نه به برداشتهای دیگران. برای نجات جامعهت باید ذهن آدمها رو پروگرام کنی، فریبشون بدی، قصه تعریف کنی، و از پشتشون هدایتشون کنی، نه از جلوشون» برای اکثر افراد سخته.
Forwarded from Anarchonomy
غیر از پست دو سال پیشم درباره جوابهایی که همگی «نه» هستند، خوانندگان قدیمیتر کانال یادشونه که میگفتم رابطه غرب و روسیه از قبل هم بهتر خواهد شد.
کیست که قدر این بچه را بداند.
کیست که قدر این بچه را بداند.
Anarchonomy
غیر از پست دو سال پیشم درباره جوابهایی که همگی «نه» هستند، خوانندگان قدیمیتر کانال یادشونه که میگفتم رابطه غرب و روسیه از قبل هم بهتر خواهد شد. کیست که قدر این بچه را بداند.
با وجود اختلافات، مایکل ویس هم مثل ما از غم سوریه پیر شد.
Anarchonomy
با وجود اختلافات، مایکل ویس هم مثل ما از غم سوریه پیر شد.
نزدیکی آمریکا و روسیه، فقط تصمیم شخص ترامپ یا صرفا یک دولت نیست. برخلاف کلیشه عوامانه، که سیاستمدارها جنگ راه میندازن و خودشون هم تمومش میکنند، سیاستمدارها اغلب انعکاسدهنده جهتگیری مردم هستند. وقتی سرباز عراقی در پیادهروی اربعین، پرچم جمهوری اسلامی رو از ایرانی میگیره، با اینکه هر دو به حکومت متبوع خودشون وصلند، تصمیم در لحظه رو خودشون میگیرند، و سپس مردم اونطرف به خاطر همون تصمیم، برای سرباز خودشون هورا میکشند، و مردم اینطرف برای دلقک خودشون. و این موارد جمع میشه روی همدیگه، و بعد از چندسال میبینیم دو کشور به خون هم تشنه شدهاند. چه در شکلگیری نفرت و چه در شکلگیری تفاهم، نقش کلیت جامعه خیلی بیشتر از شخصیتهای سیاسیه. نزدیکی آمریکا و روسیه هم بیشتر متأثر از نزدیک شدن این دو جامعه بهمدیگهست. چون شباهتهایی پیدا کردهاند که قبلا نبوده یا برجسته نبوده. چندتا از مهمترین این شباهتها این موارد هستند:
۱- هر دو جامعه حس میکنند شکوه گذشته خودشون رو از دست دادن. که این در مورد روسیه به واقعیت نزدیکتره. هر دو توان صنعتی گذشته رو ندارند و با وجود اینکه روزی صادرکننده بزرگ صنعتی بودهاند، امروز به شدت وابسته به صنایع خارجی هستند، حتی در بخشهای استراتژیکشون، مثل زیرساخت و ارتش.
۲- هر دو در عین وابستگی شدید به خارج، به دلیل زمینهای خوبی که دارند، و آبی که دارند، و ماشینی شدن کشاورزی، در غذا کاملا استقلال دارند. و استقلال در غذا، که یک نعمته، با یک نفرین همراهه، و اون نفرین اینه که کشور مستقل رو به جزیرهای که براش اهمیت نداره در دنیای بیرون چه خبره تبدیل میکنه. حتی در تاریخ ایران هم زمانی که انبارهای غله پر بود شاه مملکت واقعا حس میکرد قبله عالمه، اما به محض اینکه قحطی میشد میفهمید قبلههای دیگهای هم وجود دارند. و این جزیرگی، زنجیرهای از توهمات رو ایجاد میکنه. وابستگی در غذا، کشورها رو واقعگراتر میکنه، حتی برخلاف میلشون.
۳- هر دو برای رشد جمعیت، یا توقف کاهش جمعیت، به شدت نیازمند مهاجرین هستند، اما همزمان به مهاجرین بدبین شدهاند. چون در دورهای که فکر میکنند دوره شکوهشون بوده، از خلوص نژادی بیشتری برخوردار بود و حالا اون خلوص کمتر شده، در نتیجه بین این دو رابطه علت و معلولی برقرار کرده و وانمود میکنند با برگشت به اون درصد خلوص قبلی، میتونند اون دوره شکوه رو هم احیاء کنند.
۴- هر دو گرفتار جریان ضدروشنفکری شدهاند، تا جایی که علمستیزی و سوادستیزی بیشتری نسبت به جوامع جهان سوم نشون میدن، چون برای از دست دادن شکوه گذشته، فقط ورود مهاجرین رنگینپوست یک توضیح کافی نیست و یک مقدارش هم باید گردن تحصیلکردهها انداخت. البته روشنفکرها در اکثر خرابکاریها نقش داشتهاند، ولی اینکه تونستن نقش داشته باشند به خاطر وجود دولتی بود که بالهای اختیاراتش بیش از حد گسترده شد، و اگه نشده بود، روشنفکر کاری نمیتونست بکنه.
۵- هر دو حس میکنند قافیه رو به آسیا باختهاند، و هرروز بدتر خواهد شد. چون برتری اقتصادی و نظامی آسیا، به این معنیه که آسیا استانداردها و چارچوبها رو تعیین خواهد کرد، و بقیه دنیا باید تبعیت کنند. بنابراین با وجود تفاوتها، حس میکنند در برابر آسیاییها باید در یک جبهه مشترک قرار داشته باشند.
۶- هر دو جامعه با فروریختن نظام ارزشی گذشته خودشون با خلاء مواجهند، مخصوصا وقتی که چپ آلترناتیو مستحکمی که جایگزینش بشه نداره و صرفا به تخریب میپردازه. بنابراین جنازه مسیحیت رو به عنوان یک لباس هویتی به تن میکنند تا به زعم خودشون جلوی تبعات این خلاء رو بگیرند. و ازونجایی که فقط یه لباسه، به ابتذال بیشتر مذهب منجر شده، چون کسی که لباس رو پوشیده دغدغه جنگ فرهنگی داره و در نتیجه شفقت به عنوان ضعف تلقی میشه، تحمیل اراده بر ضعیفان به عنوان پیروزی، و زنستیزی به عنوان استحکام خانواده، تا جایی که امروز در وضعیتی مضحک، آتئیستهای دو جامعه بیشتر از تعالیم مسیح دفاع میکنند تا مسیحیان دو جامعه.
۱- هر دو جامعه حس میکنند شکوه گذشته خودشون رو از دست دادن. که این در مورد روسیه به واقعیت نزدیکتره. هر دو توان صنعتی گذشته رو ندارند و با وجود اینکه روزی صادرکننده بزرگ صنعتی بودهاند، امروز به شدت وابسته به صنایع خارجی هستند، حتی در بخشهای استراتژیکشون، مثل زیرساخت و ارتش.
۲- هر دو در عین وابستگی شدید به خارج، به دلیل زمینهای خوبی که دارند، و آبی که دارند، و ماشینی شدن کشاورزی، در غذا کاملا استقلال دارند. و استقلال در غذا، که یک نعمته، با یک نفرین همراهه، و اون نفرین اینه که کشور مستقل رو به جزیرهای که براش اهمیت نداره در دنیای بیرون چه خبره تبدیل میکنه. حتی در تاریخ ایران هم زمانی که انبارهای غله پر بود شاه مملکت واقعا حس میکرد قبله عالمه، اما به محض اینکه قحطی میشد میفهمید قبلههای دیگهای هم وجود دارند. و این جزیرگی، زنجیرهای از توهمات رو ایجاد میکنه. وابستگی در غذا، کشورها رو واقعگراتر میکنه، حتی برخلاف میلشون.
۳- هر دو برای رشد جمعیت، یا توقف کاهش جمعیت، به شدت نیازمند مهاجرین هستند، اما همزمان به مهاجرین بدبین شدهاند. چون در دورهای که فکر میکنند دوره شکوهشون بوده، از خلوص نژادی بیشتری برخوردار بود و حالا اون خلوص کمتر شده، در نتیجه بین این دو رابطه علت و معلولی برقرار کرده و وانمود میکنند با برگشت به اون درصد خلوص قبلی، میتونند اون دوره شکوه رو هم احیاء کنند.
۴- هر دو گرفتار جریان ضدروشنفکری شدهاند، تا جایی که علمستیزی و سوادستیزی بیشتری نسبت به جوامع جهان سوم نشون میدن، چون برای از دست دادن شکوه گذشته، فقط ورود مهاجرین رنگینپوست یک توضیح کافی نیست و یک مقدارش هم باید گردن تحصیلکردهها انداخت. البته روشنفکرها در اکثر خرابکاریها نقش داشتهاند، ولی اینکه تونستن نقش داشته باشند به خاطر وجود دولتی بود که بالهای اختیاراتش بیش از حد گسترده شد، و اگه نشده بود، روشنفکر کاری نمیتونست بکنه.
۵- هر دو حس میکنند قافیه رو به آسیا باختهاند، و هرروز بدتر خواهد شد. چون برتری اقتصادی و نظامی آسیا، به این معنیه که آسیا استانداردها و چارچوبها رو تعیین خواهد کرد، و بقیه دنیا باید تبعیت کنند. بنابراین با وجود تفاوتها، حس میکنند در برابر آسیاییها باید در یک جبهه مشترک قرار داشته باشند.
۶- هر دو جامعه با فروریختن نظام ارزشی گذشته خودشون با خلاء مواجهند، مخصوصا وقتی که چپ آلترناتیو مستحکمی که جایگزینش بشه نداره و صرفا به تخریب میپردازه. بنابراین جنازه مسیحیت رو به عنوان یک لباس هویتی به تن میکنند تا به زعم خودشون جلوی تبعات این خلاء رو بگیرند. و ازونجایی که فقط یه لباسه، به ابتذال بیشتر مذهب منجر شده، چون کسی که لباس رو پوشیده دغدغه جنگ فرهنگی داره و در نتیجه شفقت به عنوان ضعف تلقی میشه، تحمیل اراده بر ضعیفان به عنوان پیروزی، و زنستیزی به عنوان استحکام خانواده، تا جایی که امروز در وضعیتی مضحک، آتئیستهای دو جامعه بیشتر از تعالیم مسیح دفاع میکنند تا مسیحیان دو جامعه.