سرباز آمریکایی که سابقه خدمت در عراق و افغانستان رو داره و برای راهنمایی بقیه سربازان آموزشهایی درباره زبان عربی و اسلام دیده بوده (و حالا فکر میکنه شناختش کامل شده) میگه متأسفانه در کشورهای ما غربیها درک درستی از اسلام وجود نداره و همه فکر میکنند این هم مثل مسیحیته با این فرق که مثل مسیحیت دوران اصلاح رو نگذرونده، اما اینطور نیست چون مسیحیت یک دین فردگراست اما اسلام یه سیستم سیاسی و حقوقیه. و بعد میگه اینها یک هدف عالی و نهایی دارند و اون هم به تسخیر خود درآوردن کل دنیاست، چون مبنای سیستم سیاسی اسلام تصرف و حکمرانیه.
به دلایلی یادش میره که مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم بود، و همین رسمیت یافتن توسط قدرت مطلق اون روزگار، عملا همهچیز رو تغییر داد. در حالی که تا قبل ازون مسیحیان توسط همون امپراتوری سلاخی میشدند. که این باید این سوال رو برات ایجاد کنه که: مگه چه اتفاقی افتاد که یک امپراتوری که پیروان یک دین نوظهور رو سلاخی میکرد، همون دین رو به رسمیت میشناسه و حالا مخالفان این دین رو سرکوب میکنه؟ لازم نیست جزییات زیادی بدونی. جوابش در یک کلیت خلاصه میشه: «از یه جایی به بعد دیدند منفعت این دین بیشتر از ضررشه». سپس باید از خودت بپرسی منفعت مسیحیت برای امپراتوری چی میتونست باشه؟ برای جواب به این میتونی دنبال جزییات باشی، اما این رو هم میشه در یک کلیت خلاصه کرد: «میشد مسیحیت رو با سیستم سیاسی تطبیق داد و ازش به عنوان اهرم مشروعیت استفاده کرد». خب این برات آشنا نیست؟ اینکه اروپا تونست از مسیحیت حکمران، خلاص شده و به مسیحیت فردی برسه، به این دلیل نبود که با مسیحیت نمیشد حکمرانی کرد، که کردند، و کثافتکاری زیادی هم به همراه داشت، بلکه به این دلیل بود که اروپا غیر از مسیحیت، چیزهای دیگهای هم داشت که بشون تکیه کنه. از جمله یک میراث فلسفی غولپیکر (و البته بعضی چیزهای دیگه که انتخابی نبودند، مثل شرایط جغرافیایی که روابط اجتماعی مخصوص به خودش رو میساخت).
اگه شما عربی بلدی، و به عنوان افسر ارتشی که قراره در یک کشور مسلمان عملیات انجام بده کارت اینه که قرآن رو هم خونده باشی، باید بتونی توضیح بدی این اسلام جهانگشا که میگی، کجای این کتاب صورتبندی شده. میتونی؟ قرآن طوری نگاشته شده که انگار مخاطبش افراد یک روستا هستند. اگه شک دارید به این موضوع یکبار دیگه مرورش کنید، ولی این بار با این فرض که بر یک روستا نازل شده. خواهید دید که خیلی معنادارتر خواهد شد. در هیچ جای قرآن حتی اثری از پولیتیک نیست، چه برسه پلنی برای ساخت یک سیستم. در چارچوب قرآن، حتی دعوای دو قبیله با همدیگه، و صلح اونها با همدیگه، در کانال اخلاقمداری قرار میگیره. یعنی «چون اخلاق نداشتند دعوا کردند، و چون اخلاق رو بشون معرفی کردی تن به صلح دادند». خود آورنده این کتاب، در واضحترین اعلامیه ممکن تنها رسالت خودش رو مکارم اخلاق معرفی میکنه.
اینکه بعدن اعراب، و سپس ایرانیها این دین رو جذب کرده و رسمیت دادند و ازش برای مشروعیت امپراتوری استفاده کردند، همون کاریه که امپراتوری روم با مسیحیت کرد. تفاوت در اینه که ما در خاورمیانه از بقیه چیزهایی که اروپا داشت، محروم بودیم و نتونستیم بشون چنگ بزنیم، و در نتیجه اسلام امپریال غرقمون کرد. و الان هم بشدت دیره، و امکان دوبارهزایی این دین به شکلی که دیگه مأموریت سلطهگری و جهانگشایی نداشته باشه، وجود نداره.
به دلایلی یادش میره که مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم بود، و همین رسمیت یافتن توسط قدرت مطلق اون روزگار، عملا همهچیز رو تغییر داد. در حالی که تا قبل ازون مسیحیان توسط همون امپراتوری سلاخی میشدند. که این باید این سوال رو برات ایجاد کنه که: مگه چه اتفاقی افتاد که یک امپراتوری که پیروان یک دین نوظهور رو سلاخی میکرد، همون دین رو به رسمیت میشناسه و حالا مخالفان این دین رو سرکوب میکنه؟ لازم نیست جزییات زیادی بدونی. جوابش در یک کلیت خلاصه میشه: «از یه جایی به بعد دیدند منفعت این دین بیشتر از ضررشه». سپس باید از خودت بپرسی منفعت مسیحیت برای امپراتوری چی میتونست باشه؟ برای جواب به این میتونی دنبال جزییات باشی، اما این رو هم میشه در یک کلیت خلاصه کرد: «میشد مسیحیت رو با سیستم سیاسی تطبیق داد و ازش به عنوان اهرم مشروعیت استفاده کرد». خب این برات آشنا نیست؟ اینکه اروپا تونست از مسیحیت حکمران، خلاص شده و به مسیحیت فردی برسه، به این دلیل نبود که با مسیحیت نمیشد حکمرانی کرد، که کردند، و کثافتکاری زیادی هم به همراه داشت، بلکه به این دلیل بود که اروپا غیر از مسیحیت، چیزهای دیگهای هم داشت که بشون تکیه کنه. از جمله یک میراث فلسفی غولپیکر (و البته بعضی چیزهای دیگه که انتخابی نبودند، مثل شرایط جغرافیایی که روابط اجتماعی مخصوص به خودش رو میساخت).
اگه شما عربی بلدی، و به عنوان افسر ارتشی که قراره در یک کشور مسلمان عملیات انجام بده کارت اینه که قرآن رو هم خونده باشی، باید بتونی توضیح بدی این اسلام جهانگشا که میگی، کجای این کتاب صورتبندی شده. میتونی؟ قرآن طوری نگاشته شده که انگار مخاطبش افراد یک روستا هستند. اگه شک دارید به این موضوع یکبار دیگه مرورش کنید، ولی این بار با این فرض که بر یک روستا نازل شده. خواهید دید که خیلی معنادارتر خواهد شد. در هیچ جای قرآن حتی اثری از پولیتیک نیست، چه برسه پلنی برای ساخت یک سیستم. در چارچوب قرآن، حتی دعوای دو قبیله با همدیگه، و صلح اونها با همدیگه، در کانال اخلاقمداری قرار میگیره. یعنی «چون اخلاق نداشتند دعوا کردند، و چون اخلاق رو بشون معرفی کردی تن به صلح دادند». خود آورنده این کتاب، در واضحترین اعلامیه ممکن تنها رسالت خودش رو مکارم اخلاق معرفی میکنه.
اینکه بعدن اعراب، و سپس ایرانیها این دین رو جذب کرده و رسمیت دادند و ازش برای مشروعیت امپراتوری استفاده کردند، همون کاریه که امپراتوری روم با مسیحیت کرد. تفاوت در اینه که ما در خاورمیانه از بقیه چیزهایی که اروپا داشت، محروم بودیم و نتونستیم بشون چنگ بزنیم، و در نتیجه اسلام امپریال غرقمون کرد. و الان هم بشدت دیره، و امکان دوبارهزایی این دین به شکلی که دیگه مأموریت سلطهگری و جهانگشایی نداشته باشه، وجود نداره.
35
Anarchonomy
مسافر هواپیمایی که القاعده ربودش و بعد کوبید به برج تجارت جهانی نیویورک چه حرکات و اقداماتی میتونست انجام بده؟ بذارید یه چیزی رو رک به شما بگم. اهمیتی نداشت ربایندگان هواپیما هم با بقیه پودر میشدند. اگه یک مختار پیدا بشه و همه مقامات و وابستگان حکومتی رو…
به دلیل حساسیت داشتن به دروغ گفتن به خود.
1
لنز چشم نور رو باید خم کنه تا به شبکیه برسه. اما نور قرمز کمتر خم میشه و کمی عقبتر از شبکیه به فوکوس میرسه، و نور آبی بیشتر خم میشه و کمی جلوتر از شبکیه به فوکوس میرسه. مغز این نقص رو با ترفندهای خودش برطرف میکنه، اما بعضی جاها محسوس میشه و عمق کاذب ایجاد میکنه و گرافیستها ازش استفاده میکردند. برای اینکار باید بکگراند رو آبی میکردند و سوژه که مرکز توجه خواهد بود رو قرمز. اما حالا هوش مصنوعی خیلی سریعتر میسازدش. مثل این یکی، که با اینکه دو بعدیه به نظر میرسه که عمق داره.
53
جامعه ایران از جهتی جلوتر از جامعه چینه. این جلوتر بودن از جنس سواد نیست، که کشوری که معدل میانگین دانشآموزانش از ۱۲ پایینتره و ترک تحصیلکردههاش آمار میلیونی داره، نمیتونه از کشوری که دانشآموزانش تا ۹ شب کلاس دارند جلوتر باشه. از جنس فرهنگ هم نیست. فرهنگ کشوری که هنوز چیزی به عنوان قتل ناموسی در اون رایجه، نمیتونه از کشوری که در اون زنها غیر از روسپیگری هر کار دیگهای رو به راحتی انجام میدن جلوتر باشه. این جلوتر بودن از جنس تجربه و از سر گذراندنه. مثل تفاوت کسی که یک بار حصبه گرفته، و کسی که هیچوقت به این بیماری مبتلا نشده.
مردم ما یکبار وقتی با درآمد نفتی در جایگاهی قرار گرفتند که براش آماده نبودند، دچار این توهم شدند که زندگی رو میشه ایرانی کرد، چون «حالا انقدر پول داریم که این کار رو بکنیم». یعنی زندگی متمایزی که در اون منطق ایرانی داریم، و توسعه ایرانی، و کشاورزی ایرانی، و آکادمی ایرانی، و صنعت ایرانی، و علم ایرانی. در نیمه اول این قرن، این چسباندن «طعم ایرانی» به همه چیز، از نوع ناسیونالیسم باستانگرایانه بود، و در نیمه دوم قرن از نوع ناسیونالیسم اسلامگرایانه، که ازش «دانشگاه اسلامی» و «طب اسلامی» و «علوم انسانی اسلامی» و «بانکداری اسلامی» و «توسعه اسلامی» و هزار چیز اسلامی دیگه دراومد. با اینکه بین باستانگرایی ایرانشهری، و اسلامگرایی کنتراست شدیدی وجود داره، اما هر دو از یک ریشه هستند، و سر ریشه به «خود را متمایز دانستن» وصل میشه. طعم ایرانی، یک توهم درباره تعمیمیافتگی این تمایزه. وقتی فکر کنی یک ملت متمایزی، ممکنه به این فکر کنی که دنیا هم برای این ملت به شکلی متمایز کار خواهد کرد! وقتی باورت شد که دنیا داره برای تو متمایز کار میکنه، خودت رو موظف میکنی به کشف این تمایز کارکرد. اون وقت خودت رو مکلف میکنی که بری ببینی «اقتصادی که مناسب ایران است» چیست، یا «روانشناسی متناسب خلق و خوی ایرانیان» چیست. که البته همشون نخودسیاه هستند. چون فقط یک طبیعت داریم و یک فیزیک داریم و یک قانون. میشه هزار نوع تورم داشت، از تورم هلندی تا تورم ونزوئلایی تا تورم ایرانی، اما فقط یک راه برای حل کردن مسئله تورم وجود داره، نه هزاران راه. زاویه دید ما، حتی اگه واقعا با زاویه دید بقیه تفاوت داشته باشه، اهمیتی در اون نداره. همونطور که وقتی داری از لبه پشت بام پرت میشی پایین، فرق نداره چه نگاهی داری، جاذبه زمین همه رو به یک شکل میکشه پایین.
اینکه ما متمایزیم تا حد زیادی در بین ایرانیان فروکش کرده، چون انباشت ناکامیها حنای تمایز رو بیرنگ میکنه، و تکلیف کشف «طعم» به پروژهای صرفا حکومتی تقلیل پیدا کرده. و همین جلوتر بودن این جامعهست. چینیها دارند لبههای علم و صنعت رو در مینوردند، اما در اون مرحله از داستان هستند که ما تازه به ثروت نفت رسیده بودیم. حالا که یک سوم تولیدات دنیا رو در دست گرفتن، حالا که یک تریلیون دلار مازاد تجاری دارند، حالا که دنیا بقدری بشون وابستهست که هر کشوری که خواستند میتونند گروگان بگیرند، به مرحله «حالا انقدر پول داریم که این کار رو بکنیم» رسیدند، و نوبت تقویت «خود را متمایز دیدن» شده، و به وضوح میشه این رو در جامعهشون دید، و مرحله بعد جستجو برای کشف و اختراع دنیایی با «طعم چینی» است. داره زمزمههایی درباره «علوم انسانی چینی» و «آکادمی چینی» و «اقتصاد چینی» و «رفاه چینی» و «علوم چینی» و «استاندارد چینی» زندگی، ازشون شنیده میشه. با این تفاوت که صرفا یک پروژه حکومتی نیست، بلکه مطالبه مردم کوچه بازار تا تحصیلکردههاست. برای این مردم، دنیا از چند حقیقت موازی تشکیل شده، و حالا رو وقت مناسب میبینند برای اینکه یکیشون رو گزینش کرده، و در «کندوی چین» جاری کنند، و اهمیت ندن که دنیای بیرون کندو چطور اداره میشه.
ازونجایی که برخلاف ما، اینها یک و نیم میلیارد نفرند، و برخلاف نفت ما که یک ثروت موقت بود، به اقتصادی بزرگ و مولد رسیدهاند، پروژه طعمدار کردن دنیا با ادویه چینی، داستان پر دردسر طولانیای خواهد بود. اما آخرش به جای دوری نمیرسه. اونها هم کشف خواهند کرد که فقط یک فیزیک داریم، و این هیولا همهمون رو یکشکل میبینه.
مردم ما یکبار وقتی با درآمد نفتی در جایگاهی قرار گرفتند که براش آماده نبودند، دچار این توهم شدند که زندگی رو میشه ایرانی کرد، چون «حالا انقدر پول داریم که این کار رو بکنیم». یعنی زندگی متمایزی که در اون منطق ایرانی داریم، و توسعه ایرانی، و کشاورزی ایرانی، و آکادمی ایرانی، و صنعت ایرانی، و علم ایرانی. در نیمه اول این قرن، این چسباندن «طعم ایرانی» به همه چیز، از نوع ناسیونالیسم باستانگرایانه بود، و در نیمه دوم قرن از نوع ناسیونالیسم اسلامگرایانه، که ازش «دانشگاه اسلامی» و «طب اسلامی» و «علوم انسانی اسلامی» و «بانکداری اسلامی» و «توسعه اسلامی» و هزار چیز اسلامی دیگه دراومد. با اینکه بین باستانگرایی ایرانشهری، و اسلامگرایی کنتراست شدیدی وجود داره، اما هر دو از یک ریشه هستند، و سر ریشه به «خود را متمایز دانستن» وصل میشه. طعم ایرانی، یک توهم درباره تعمیمیافتگی این تمایزه. وقتی فکر کنی یک ملت متمایزی، ممکنه به این فکر کنی که دنیا هم برای این ملت به شکلی متمایز کار خواهد کرد! وقتی باورت شد که دنیا داره برای تو متمایز کار میکنه، خودت رو موظف میکنی به کشف این تمایز کارکرد. اون وقت خودت رو مکلف میکنی که بری ببینی «اقتصادی که مناسب ایران است» چیست، یا «روانشناسی متناسب خلق و خوی ایرانیان» چیست. که البته همشون نخودسیاه هستند. چون فقط یک طبیعت داریم و یک فیزیک داریم و یک قانون. میشه هزار نوع تورم داشت، از تورم هلندی تا تورم ونزوئلایی تا تورم ایرانی، اما فقط یک راه برای حل کردن مسئله تورم وجود داره، نه هزاران راه. زاویه دید ما، حتی اگه واقعا با زاویه دید بقیه تفاوت داشته باشه، اهمیتی در اون نداره. همونطور که وقتی داری از لبه پشت بام پرت میشی پایین، فرق نداره چه نگاهی داری، جاذبه زمین همه رو به یک شکل میکشه پایین.
اینکه ما متمایزیم تا حد زیادی در بین ایرانیان فروکش کرده، چون انباشت ناکامیها حنای تمایز رو بیرنگ میکنه، و تکلیف کشف «طعم» به پروژهای صرفا حکومتی تقلیل پیدا کرده. و همین جلوتر بودن این جامعهست. چینیها دارند لبههای علم و صنعت رو در مینوردند، اما در اون مرحله از داستان هستند که ما تازه به ثروت نفت رسیده بودیم. حالا که یک سوم تولیدات دنیا رو در دست گرفتن، حالا که یک تریلیون دلار مازاد تجاری دارند، حالا که دنیا بقدری بشون وابستهست که هر کشوری که خواستند میتونند گروگان بگیرند، به مرحله «حالا انقدر پول داریم که این کار رو بکنیم» رسیدند، و نوبت تقویت «خود را متمایز دیدن» شده، و به وضوح میشه این رو در جامعهشون دید، و مرحله بعد جستجو برای کشف و اختراع دنیایی با «طعم چینی» است. داره زمزمههایی درباره «علوم انسانی چینی» و «آکادمی چینی» و «اقتصاد چینی» و «رفاه چینی» و «علوم چینی» و «استاندارد چینی» زندگی، ازشون شنیده میشه. با این تفاوت که صرفا یک پروژه حکومتی نیست، بلکه مطالبه مردم کوچه بازار تا تحصیلکردههاست. برای این مردم، دنیا از چند حقیقت موازی تشکیل شده، و حالا رو وقت مناسب میبینند برای اینکه یکیشون رو گزینش کرده، و در «کندوی چین» جاری کنند، و اهمیت ندن که دنیای بیرون کندو چطور اداره میشه.
ازونجایی که برخلاف ما، اینها یک و نیم میلیارد نفرند، و برخلاف نفت ما که یک ثروت موقت بود، به اقتصادی بزرگ و مولد رسیدهاند، پروژه طعمدار کردن دنیا با ادویه چینی، داستان پر دردسر طولانیای خواهد بود. اما آخرش به جای دوری نمیرسه. اونها هم کشف خواهند کرد که فقط یک فیزیک داریم، و این هیولا همهمون رو یکشکل میبینه.
53
کسی به اندازه من درباره اهمیت طرفداری از حیات ننوشته، اما خودم هرگز بچهدار نخواهم شد، حتی اگه دانشمندان ژاپنی راهی برای انجامش بدون توسل به زنان اختراع کنند.
همه بچهها دوست داشتند استثنایی باشند. توی جمع دیده بشن. از پس کارهایی بربیان که بقیه نمیتونند انجام بدن. اما آرزوی من کودک، معمولی بودن بود. دوست داشتم توی جمع به چشم نیام. کارهایی که بقیه میتونند انجام بدن رو انجام بدم. که معمولیترین آدم دنیا باشم. اما همه علامتها خلاف جهت این آرزو بود.
زبان فقط گرامر و لغت نیست. زبان درباره موضوعیت حرفها هم است. همزبان یعنی کسی که حرفهاش به تو مربوط میشه. و خودم رو گول میزدم که کسانی که فارسی حرف میزنند، همزبانم هستند. اما هرروز این فریب وا میرفت. بالاخره یک روز فهمیدم وقتی میگن اینجوری بایستید، منظورشون من نیستم. چون من نمیتونم اونجوری که بقیه میگن بایستم. وقتی میگن دستانتون رو بیارید بالا، منظورشون من نیستم. وقتی میگن تا فلانجا بدوید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این حرکت رو انجام بدید دیگه کمردرد نمیگیرید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن اینجوری بخوابید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این چیز را بخورید مفید است، منظورشون من نیستم، چون من نمیتونم بخورم. وقتی میگن فلان دارو ضرر دارد نخورید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این کار را رعایت کنید فلان حالت بد برایتان پیش نخواهد آمد، منظورشون من نیستم، چون بهرحال برای من پیش خواهد آمد. اما خلاصه به اینها نبود. وقتی روانشناسها روبروم نشسته بودند و حرف میزدند، فهمیدم منظورشون من نیستم. اینها دارند درباره یک آدم معمولی که درگیره حرف میزنند، نه من. وقتی با دخترها بیرون میرفتم و درباره پسرهایی که میپسندند حرف میزدند، میفهمیدم که منظورشون من نیستم. وقتی کتاب میخوندم و درباره تجربیات آدمها بود، و درباره شادیها و غصههاشون، تا مخاطب رو به داخل اون احساسات بکشند، منظورشون من نبودم. وقتی پای منبر یک آدم فعال و موفق مینشستم، و درباره اینکه باید چه کارهایی نکرد حرف میزد، منظورش من نبودم، چون من داخل اون کارهای نباید زندگی میکردم، و نمیتونستم ازشون بیرون بیام، چون بدنم و سیمکشی مغزم اجازه نمیداد. کلا هیچ حرفی درباره من نبود، و خطاب به من نبود، حتی اگه روبروی صورتم بیان میشد. این ژن، و جنس خاکی که سفال من رو ازش ساختند، من رو با همه بیگانه کرد، تا جایی که از خودم بپرسم «چرا باید بین اینهایی زندگی کنم که هیچ حرفشون درباره من نیست؟».
برای همین حتی اگه اسلحه رو شقیقهم هم بگذارند این ژن رو به کسی منتقل نخواهم کرد. هیچ بچهای سزاوار این نیست که حتی گوشهای ازین عذاب ممتد رو به ارث ببره. نباید به دنیا بیگانههای بیشتری اضافه کرد. و این حداقل کاریه که میتونم در طرفداری از حیات بکنم.
And if it's hypocrisy, let it be.
همه بچهها دوست داشتند استثنایی باشند. توی جمع دیده بشن. از پس کارهایی بربیان که بقیه نمیتونند انجام بدن. اما آرزوی من کودک، معمولی بودن بود. دوست داشتم توی جمع به چشم نیام. کارهایی که بقیه میتونند انجام بدن رو انجام بدم. که معمولیترین آدم دنیا باشم. اما همه علامتها خلاف جهت این آرزو بود.
زبان فقط گرامر و لغت نیست. زبان درباره موضوعیت حرفها هم است. همزبان یعنی کسی که حرفهاش به تو مربوط میشه. و خودم رو گول میزدم که کسانی که فارسی حرف میزنند، همزبانم هستند. اما هرروز این فریب وا میرفت. بالاخره یک روز فهمیدم وقتی میگن اینجوری بایستید، منظورشون من نیستم. چون من نمیتونم اونجوری که بقیه میگن بایستم. وقتی میگن دستانتون رو بیارید بالا، منظورشون من نیستم. وقتی میگن تا فلانجا بدوید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این حرکت رو انجام بدید دیگه کمردرد نمیگیرید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن اینجوری بخوابید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این چیز را بخورید مفید است، منظورشون من نیستم، چون من نمیتونم بخورم. وقتی میگن فلان دارو ضرر دارد نخورید، منظورشون من نیستم. وقتی میگن این کار را رعایت کنید فلان حالت بد برایتان پیش نخواهد آمد، منظورشون من نیستم، چون بهرحال برای من پیش خواهد آمد. اما خلاصه به اینها نبود. وقتی روانشناسها روبروم نشسته بودند و حرف میزدند، فهمیدم منظورشون من نیستم. اینها دارند درباره یک آدم معمولی که درگیره حرف میزنند، نه من. وقتی با دخترها بیرون میرفتم و درباره پسرهایی که میپسندند حرف میزدند، میفهمیدم که منظورشون من نیستم. وقتی کتاب میخوندم و درباره تجربیات آدمها بود، و درباره شادیها و غصههاشون، تا مخاطب رو به داخل اون احساسات بکشند، منظورشون من نبودم. وقتی پای منبر یک آدم فعال و موفق مینشستم، و درباره اینکه باید چه کارهایی نکرد حرف میزد، منظورش من نبودم، چون من داخل اون کارهای نباید زندگی میکردم، و نمیتونستم ازشون بیرون بیام، چون بدنم و سیمکشی مغزم اجازه نمیداد. کلا هیچ حرفی درباره من نبود، و خطاب به من نبود، حتی اگه روبروی صورتم بیان میشد. این ژن، و جنس خاکی که سفال من رو ازش ساختند، من رو با همه بیگانه کرد، تا جایی که از خودم بپرسم «چرا باید بین اینهایی زندگی کنم که هیچ حرفشون درباره من نیست؟».
برای همین حتی اگه اسلحه رو شقیقهم هم بگذارند این ژن رو به کسی منتقل نخواهم کرد. هیچ بچهای سزاوار این نیست که حتی گوشهای ازین عذاب ممتد رو به ارث ببره. نباید به دنیا بیگانههای بیشتری اضافه کرد. و این حداقل کاریه که میتونم در طرفداری از حیات بکنم.
And if it's hypocrisy, let it be.
71
هیچجا به اندازه بازار انعکاسدهنده زندگی و بازیهاش نیست. جای تعجب داره که کتاب بیوگرافی افراد بیشتر فروش میره تا بیوگرافی شرکتها. شاید چون مردم میخوان از دل داستان زندگی افراد راهحلهایی برای مشکلات خودشون پیدا کنند، که بعیده بتونند. در حالی که اطلاعات بیشتری در سرگذشت شرکتها وجود داره. مثلا اینکه ارتودکسگرایی بیش از حد، به تجددگرایی حداکثری منجر میشه، که داریم تو جامعه میبینیم، تو صنعت دوربینهای عکاسی اتفاق افتاد.
اولین دوربینهایی که برای مردم عادی خوشدست و سهلالاستفاده بود رنجفایندرها بودند. ایده رنجفایندر رو انگلیسیها و آلمانیها در جنگ جهانی برای اندازهگیری مسافت به کار بردند، و بعدها به ذهنشون رسید که برای عکاسی هم کاربرد داره. اما مشکل رنجفایندر این بود که چشمی و لنز در یک راستا نبودند، بنابراین پرسپکتیو چیزی که عکاس میدید و پرسپکتیو عکس یکی نبود. این افکت وقتی از لنز تله استفاده بشه، بدتر میشد. پس باید دنبال راه حلی میبودند که هر دو پرسپکتیو رو یکی کنه. و راه حل استفاده از یک آینه و یک منشور در مسیر محور اپتیکی بود. و بدین ترتیب دوربینهای DSLR ساخته شدند. اما مشکل قرار دادن این دو در مسیر نور این بود که حداقل چهار سانت فضا میخواست، و این یعنی نور پس از عبور از لنز باید از چیزی شبیه یک تونل عبور میکرد و بعد به نوار فیلم میرسید. و این معنیش این بود که نور باید بیشتر خم میشد، مخصوصا در لنزهای وایدتر. و هرچه نور رو بیشتر خم کنی، طول موجهای تشکیلدهندهش بیشتر از هم گسسته میشن (چون آبی همونجوری خم نمیشه که قرمز خم میشه). و اصلاح اپتیکی این وضعیت نیاز به ساخت عدسیهای بسیار پیچیدهتر بود. این چالش، یک مسابقه بین نیکون و کنون در ساخت لنزهای واید ایجاد کرد، و خیلی جاها نیکون سبقت گرفت (بعضی از مدلهایی که اون زمان ساختند و یونیک بود امروز بین گالریدارها دست به دست میشه). این اعتماد به نفس که «چالش فیزیکی مونت F مانعی برای ساخت هر لنزی که میخواهیم نیست»، باعث شد نیکون حس کنه میتونه برای همیشه بش تکیه کنه. و چون تکیه کرد، به یک مونت کلاسیک تبدیل شد. تا جایی که حتی دوربینهای صنعتی که خود نیکون در ساختشون دخالتی نداشت هم از مونت F نیکون استفاده کردند. مثل دوربینهایی که ارتش آمریکا برای تحقیقات روی تسلیحات استفاده میکرد. در همین مدت کنون دو بار مونت دوربینهای خودش رو عوض کرد، و هربار تغییراتی در اجزاء مکانیکیش میداد، تا اینکه در ۱۹۸۷ به طور کامل الکترونیکیش کرد. برای کنون مهم نبود که مشتریانش بفهمند لنزهای قدیمیشون به دوربینهای جدیدتر نمیخورن. این الکترونیکی کردن مونت باعث شد بعدها که سنسورهای دیجیتال سرعت بالایی پیدا کردند و خروجی ویدئو ازشون ممکن شد، به پرش کنون به سمت فیلمبرداری دیجیتال کمک بینظیری کنه (چون فوکوس در ویدئو نیازمند تبادل حجم زیاد دیتا بین لنز و دوربین بود)، در حالی که نیکون هنوز اصرار داشت که به طرح کلاسیک وفادار بمونه، تا تطبیقپذیری با گذشته حفظ بشه. ولی دنیا داشت میرفت به سمت ویدئو، و بدین ترتیب کنون به لیدر بازار تبدیل شد. نیکون در سکوی دوم باقی موند، ولی مجموعا هشتاد درصد بازار رو در اختیار گرفتند. سونی در برابر این دو غول شانسی نداشت، بنابراین روی دو چیز شرط بست. یک، تصاعد پهنای باند در سنسورها، که باعث میشه دیگه نیاز به منشور و آینه نداشته باشیم و خروجی سنسور رو مستقیم به صفحه نمایش بفرستیم، و دو، تمایل مردم به دوربینهای سبکتر و کوچکتر. برای دومی لازم داشت که مونت کوچکتری انتخاب کنه. با عمق ۱۸ میلیمتر و قطر ۴۶ مونت E رو ابداع کرد. و هر دو شرط رو برد. با خروجی سرعت بالای سنسور هم دیتای اتوفوکوس رو تأمین کرد، هم تصویر صفحه نمایش و چشمی رو. عمق ۱۸ هم باعث میشد تا نور کمتر خم بشه، که یعنی لنزهای سادهتر و سبکتری میشد ساخت. وقتی کنون این جهش سونی رو دید، مونت قبلی خودش رو مدرنیزه کرد، با نام RF. همون قطر ۵۴ میلیمتر، ولی با عمق ۲۰ میلیمتر. و اینگونه جنگ مونتها شروع شد. کنون یک زیرساخت بزرگ برای ساخت لنز داشت، بنابراین هر لنزی که مشتری برای مونت جدید لازم داشت رو میتونست بسازه. اما سونی یه شرکت الکترونیکی بود و این زیرساخت رو نداشت. بنابراین از همون ابتدا لایسنس مونت E رو به هرکسی که بتونه لنز بسازه میفروخت. حتی رقیب کهنه ژاپنیها، زایس! و این در دراز مدت تعداد لنزهای موجود برای این مونت رو به شکل انفجاری بالا برد. امروز در فروشگاهها تعداد اقلام لنز برای مونت سونی ۳ برابر اقلام موجود برای مونت کنونه. این انفجار، به معنی فروش کمتر لنز توسط خود سونی بود. اما هدف اونها فروختن شیشه نبود. سونی یه سنسورفروشه، و هرچه دوربینهای بیشتری بفروشه یعنی سنسور بیشتری فروخته. اما برای کنون مهم بود که مردم لنز کنون بخرند، بنابراین دور مونت خودش حصار کشید.
اولین دوربینهایی که برای مردم عادی خوشدست و سهلالاستفاده بود رنجفایندرها بودند. ایده رنجفایندر رو انگلیسیها و آلمانیها در جنگ جهانی برای اندازهگیری مسافت به کار بردند، و بعدها به ذهنشون رسید که برای عکاسی هم کاربرد داره. اما مشکل رنجفایندر این بود که چشمی و لنز در یک راستا نبودند، بنابراین پرسپکتیو چیزی که عکاس میدید و پرسپکتیو عکس یکی نبود. این افکت وقتی از لنز تله استفاده بشه، بدتر میشد. پس باید دنبال راه حلی میبودند که هر دو پرسپکتیو رو یکی کنه. و راه حل استفاده از یک آینه و یک منشور در مسیر محور اپتیکی بود. و بدین ترتیب دوربینهای DSLR ساخته شدند. اما مشکل قرار دادن این دو در مسیر نور این بود که حداقل چهار سانت فضا میخواست، و این یعنی نور پس از عبور از لنز باید از چیزی شبیه یک تونل عبور میکرد و بعد به نوار فیلم میرسید. و این معنیش این بود که نور باید بیشتر خم میشد، مخصوصا در لنزهای وایدتر. و هرچه نور رو بیشتر خم کنی، طول موجهای تشکیلدهندهش بیشتر از هم گسسته میشن (چون آبی همونجوری خم نمیشه که قرمز خم میشه). و اصلاح اپتیکی این وضعیت نیاز به ساخت عدسیهای بسیار پیچیدهتر بود. این چالش، یک مسابقه بین نیکون و کنون در ساخت لنزهای واید ایجاد کرد، و خیلی جاها نیکون سبقت گرفت (بعضی از مدلهایی که اون زمان ساختند و یونیک بود امروز بین گالریدارها دست به دست میشه). این اعتماد به نفس که «چالش فیزیکی مونت F مانعی برای ساخت هر لنزی که میخواهیم نیست»، باعث شد نیکون حس کنه میتونه برای همیشه بش تکیه کنه. و چون تکیه کرد، به یک مونت کلاسیک تبدیل شد. تا جایی که حتی دوربینهای صنعتی که خود نیکون در ساختشون دخالتی نداشت هم از مونت F نیکون استفاده کردند. مثل دوربینهایی که ارتش آمریکا برای تحقیقات روی تسلیحات استفاده میکرد. در همین مدت کنون دو بار مونت دوربینهای خودش رو عوض کرد، و هربار تغییراتی در اجزاء مکانیکیش میداد، تا اینکه در ۱۹۸۷ به طور کامل الکترونیکیش کرد. برای کنون مهم نبود که مشتریانش بفهمند لنزهای قدیمیشون به دوربینهای جدیدتر نمیخورن. این الکترونیکی کردن مونت باعث شد بعدها که سنسورهای دیجیتال سرعت بالایی پیدا کردند و خروجی ویدئو ازشون ممکن شد، به پرش کنون به سمت فیلمبرداری دیجیتال کمک بینظیری کنه (چون فوکوس در ویدئو نیازمند تبادل حجم زیاد دیتا بین لنز و دوربین بود)، در حالی که نیکون هنوز اصرار داشت که به طرح کلاسیک وفادار بمونه، تا تطبیقپذیری با گذشته حفظ بشه. ولی دنیا داشت میرفت به سمت ویدئو، و بدین ترتیب کنون به لیدر بازار تبدیل شد. نیکون در سکوی دوم باقی موند، ولی مجموعا هشتاد درصد بازار رو در اختیار گرفتند. سونی در برابر این دو غول شانسی نداشت، بنابراین روی دو چیز شرط بست. یک، تصاعد پهنای باند در سنسورها، که باعث میشه دیگه نیاز به منشور و آینه نداشته باشیم و خروجی سنسور رو مستقیم به صفحه نمایش بفرستیم، و دو، تمایل مردم به دوربینهای سبکتر و کوچکتر. برای دومی لازم داشت که مونت کوچکتری انتخاب کنه. با عمق ۱۸ میلیمتر و قطر ۴۶ مونت E رو ابداع کرد. و هر دو شرط رو برد. با خروجی سرعت بالای سنسور هم دیتای اتوفوکوس رو تأمین کرد، هم تصویر صفحه نمایش و چشمی رو. عمق ۱۸ هم باعث میشد تا نور کمتر خم بشه، که یعنی لنزهای سادهتر و سبکتری میشد ساخت. وقتی کنون این جهش سونی رو دید، مونت قبلی خودش رو مدرنیزه کرد، با نام RF. همون قطر ۵۴ میلیمتر، ولی با عمق ۲۰ میلیمتر. و اینگونه جنگ مونتها شروع شد. کنون یک زیرساخت بزرگ برای ساخت لنز داشت، بنابراین هر لنزی که مشتری برای مونت جدید لازم داشت رو میتونست بسازه. اما سونی یه شرکت الکترونیکی بود و این زیرساخت رو نداشت. بنابراین از همون ابتدا لایسنس مونت E رو به هرکسی که بتونه لنز بسازه میفروخت. حتی رقیب کهنه ژاپنیها، زایس! و این در دراز مدت تعداد لنزهای موجود برای این مونت رو به شکل انفجاری بالا برد. امروز در فروشگاهها تعداد اقلام لنز برای مونت سونی ۳ برابر اقلام موجود برای مونت کنونه. این انفجار، به معنی فروش کمتر لنز توسط خود سونی بود. اما هدف اونها فروختن شیشه نبود. سونی یه سنسورفروشه، و هرچه دوربینهای بیشتری بفروشه یعنی سنسور بیشتری فروخته. اما برای کنون مهم بود که مردم لنز کنون بخرند، بنابراین دور مونت خودش حصار کشید.
56
Anarchonomy
هیچجا به اندازه بازار انعکاسدهنده زندگی و بازیهاش نیست. جای تعجب داره که کتاب بیوگرافی افراد بیشتر فروش میره تا بیوگرافی شرکتها. شاید چون مردم میخوان از دل داستان زندگی افراد راهحلهایی برای مشکلات خودشون پیدا کنند، که بعیده بتونند. در حالی که اطلاعات…
تا همین امروز کسی اجازه پیدا نکرده برای RF لنز فولفریم بسازه. نیکون با یک مونت کلاسیک و مکانیکی بین این دو قدرت نوظهور گیر افتاده بود. ذهنیت اینکه وفاداری به گذشته برامون گرون تموم شد، به سیم آخر زدند، و فلکسیبلترین مونت دنیا رو ساختند. مونت Z قطر ۵۵ میلیمتری داشت، و عمق فقط ۱۶ میلیمتر. این ابعاد آزادی زیادی در طراحی اپتیکی لنزهای آینده بشون میداد (عمق کمتر برای خم کردن کمتر نور، و قطر بیشتر برای استفاده از عدسیهای بزرگتر و جای بیشتر داشتن برای موتور). ۱۶ میلیمتر لبه امکانپذیری فیزیکی بود. دیگه حلقه فلزی لنز رو بیش ازین نمیشه به سنسور نزدیک کرد، و گرنه دیگه پرده شاتر جا نمیشد، و حتی عدسی آخر بعضی لنزها ممکن بود به سطح سنسور برخورد کنه (عدسی آخر ممکنه محدب باشه و وسطش از رینگ مونت لنز جلو بزنه). این انتخاب سایز یک پیروزی اتفاقی براشون رقم زد. ۱۶ از ۱۸ کمتره، و ۵۵ از ۴۶ بیشتره. پس بین E و Z دو میلیمتر در عمق جا داریم، و نه میلیمتر در قطر. و این فضای کافی بوجود آورد تا بشه لنز سونی رو با یک آداپتور به دوربین نیکون وصل کرد. چینیها این آداپتور رو ساختند، ولی نیکون مانعشون نشد. لایسنسی در کار نبود. چینیها از مهندسی معکوس استفاده کردند، تا کشف کنند هر پین مونت با چه ولتاژی کار میکنه، و چه دیتایی میفرسته و منتظر چه دیتاییه. مدار الکترونیکی دیتای لنز سونی رو به دیتایی که دوربین نیکون انتظارش رو داره ترجمه میکنه و براش ارسال میکنه. و بدین شکل اتوفوکس هم کار کرد. در مواردی حتی به خوبی دوربین سونی. با این شرایط لنزهای موجود قابل استفاده روی Z تقریبا برابر بود با مجموع Z و E. وقتی نیکون RED رو خرید، این مونت «همهچیزپذیرنده» به دوربینهای سینمایی هم نفوذ پیدا کرد. اما رد قرارداد جداگانه با کنون داشت، که از RF استفاده کنه به شرط اینکه کنون تکنولوژی اتوفوکس رو در اختیار رد قرار بده. ازونجایی که خیلی از مشتریان رد لنزهای کنون داشتند، نیکون این قرارداد رو دستنخورده باقی گذاشت و همچنان به ارائه دوربین سینمایی با مونت RF ادامه داد. نتیجه همه اینها یک صحنه عجیب و تأملبرانگیز در یکی از نمایشگاههای صوت و تصویر ایجاد کرده بود. در غرفه نیکون، یک دوربین سینمایی به سه مونت مختلف و سه لنز مختلف به نمایش گذاشته شده بود. یکی با RF، یکی با Z، که مال خودشون بود، و یکی با Z که آداپتور E روش بود. چیزی که چند سال قبل در این صنعت شبیه کفرگویی به نظر میرسید. همون نیکونی که بیش از حد به گذشته چسبید و باعث شد از قافله عقب بمونه، به فرمی از تجدد رسید که قبلا مشابهش دیده نشده بود. و هیچ کدوم اینها از روی انتخاب نبود، بلکه از روی ناچاری و پاسخ به شرایط بود.
درس عبرتآموز این مسیر پر ماجرا در این بود که هیچکس نمیتونه سکان رو برای مدت طولانی به یک سمت نگه داره. وفادارترینها به اون سمت باشی هم، باد و امواج سکانت رو برمیگردونه، و هرچه سفتتر نگهش داشته باشی، محکمتر برمیگردونه، طوری که قایقت سر از یک جای ناشناخته دربیاره.
درس عبرتآموز این مسیر پر ماجرا در این بود که هیچکس نمیتونه سکان رو برای مدت طولانی به یک سمت نگه داره. وفادارترینها به اون سمت باشی هم، باد و امواج سکانت رو برمیگردونه، و هرچه سفتتر نگهش داشته باشی، محکمتر برمیگردونه، طوری که قایقت سر از یک جای ناشناخته دربیاره.
57
اگر یادتون باشه نوشته بودم به مرحلهای خواهیم رسید که اگه به یک قدرت خارجی وعده دست و دلبازانه واگذاری منابع ایران رو هم بدیم، تا در عوض نظام سیاسی فعلی کشور رو از ریشه بزنه و مدتی مملکت رو اداره کنه، کسی قبول نخواهد کرد. تجسم عملی اون حرف امروز در آمریکای جنوبی رخ داد. این در حالی است که اگه ما روی دریای نفت نشسته باشیم، ونزوئلا روی اقیانوس نفت نشسته.
نسیم توهمشکن در حال وزیدن است.
نسیم توهمشکن در حال وزیدن است.
161
در گزارشها اومده بود که اگه سرمایهگذاری روی زیرساخت هوش مصنوعی و دیتاسنترها رو جدا کنیم، رشد جیدیپی آمریکا صفر خواهد بود. و این نشون میده چه حجم هنگفتی از سرمایه در حال هدایت به این حوزهست. وقتی در اقتصاد حجم زیادی از سرمایه به یک سمت خاص هدایت میشه، مثل رودخانهای که یک شعبه بزرگ ازش جدا کرده و به سمت یک مزرعه خاص هدایت میکنی در بقیه نواحی با فقر آبی مواجه میشی، بقیه بخشهای اقتصاد هم دچار فقر میشن. در حال حاضر مردم فکر میکنند این فقر فقط محدود به رمها و کارت گرافیکهاست، اما همهچیز رو در بر خواهد گرفت. دفعه آخری که آمریکا چنین هنگفت جهت رودخانه رو عوض کرد، جنگ جهانی دوم بود، که کل صنعت آمریکا به کارخانه جنگ تبدیل شد، و همه منابع صرف تأمین مواد و انرژی تغذیهکنندهش. بقیه بخشهای اقتصاد چنان فقیر شدند که دیگه سوبسید روی غذا جواب نمیداد و دولت خودش مستقیمن به توزیع غذا اقدام کرد. صف غذا در جنگها غیرعادی نیست، ولی معمولا کشور جنگزده چون دسترسی به غذا نداره به این وضع میفته. آمریکا صف غذا ایجاد شد در حالی که مشکل دسترسی وجود نداشت. بلکه همهچیز در خدمت ارتش قرار گرفته بود. دولت حتی طوری تبلیغ میکرد که به مردمی که بدلیل غیر ضروری سوار ماشین میشن احساس گناه القا کنه، چون ارتش برای سوخت مستحقتره. نتیجه اون اقدامات و پیروزی در اون جنگ، نه تنها زندگی در داخل آمریکا رو برای همیشه عوض کرد، بلکه در سطح جهان آمریکا رو به کدخدا تبدیل کرد.
اما دو تفاوت با دوره جنگ جهانی دوم وجود داره. در جنگ حجم زیادی از سرمایه در خارج از آمریکا صرف شده، چه در تأمین تسلیحات و مهمات و لجستیک نیروهای اعزام شده به نقاط مختلف، و چه در جهت کمک به متحدان. اما در مورد دیتاسنترها، بیشتر پول داره در خاک آمریکا خرج میشه، و برخلاف جنگ که خرابکننده متریاله، در دیتاسنترها داره زیرساختی که وجود نداشت بوجود میاد و سرجاش میمونه. اگه کسی دنبال پیشبینی آیندهست باید این تفاوت رو حتما لحاظ کنه. تفاوت دوم در اینه که در جنگ جهانی دوم پیروزی آمریکا با تسلیم طرفهای مقابل به دست میاومد، اما در مورد هوشمصنوعی حتی اگه چین و بقیه بازی رو رها کنند برای پیروزی آمریکا کافی نیست، بلکه نیاز داره که خروجی واقعی از هوش مصنوعی بگیره تا این شرطبندی بزرگ رو ببره.
برخلاف مدیرعامل AMD که وقتی در مورد حباب میخواست دلگرمی بده گفت اینهمه نخبه که این شرکتها رو اداره میکنند، بیخود اینهمه سرمایه جذب نمیکنند و حتما میدونند دارند چه کار میکنند، فکر نمیکنم بشه به این مدیران دل بست. هر مصاحبهای و جلوی دوربین قرارگرفتنی که ازشون میبینیم وضعیت غیرعادی شخصیتشون بیشتر برملا میشه. فرهنگ کارآفرینپرور آمریکا این غیرعادی بودنها رو نقطه قوت تلقی میکنه، نه ضعف. ولی به نظر من تراکم آدمهای غیرعادی باید بیشتر در بخش مهندسی باشه، نه مدیریتی. بهرحال قابل انکار نیست که مجموعه این افراد خیلی جدی تصمیم گرفتهاند مسیر رودخانه اقتصاد رو تغییر بدن، و چالششون متقاعد کردن مردم درباره فقریه که ایجاد میکنه. برخلاف جنگ جهانی دوم که ناسیونالیسم و هویتطلبی مشوق تحمل بود، الان دیگه ازون خبرها نیست و اکثریت مردم دید منفی نسبت به سکانداران کشتی تکنولوژی و میلیاردرها دارند. مدیر گوگل وقتی درباره آینده شغلی پس از هوش مصنوعی حرف میزد گفت وقتی ماشینها رو جایگزین اسبها کردیم، اسبها اعتراض نکردند، ولی اگه روبوتها رو جایگزین انسانها کنیم، انسانها صداشون در میاد. که به خوبی نشون میده در فضای فکری اینها، بردن این شرط حتمیه، و باید برای بعدش فکری کرد.
در مقابل دید پیروزمندانه اینها، یک جبهه مقابلی هم وجود داره که مدعیه این تغییر جهت رودخانه، در ابعاد جنگ جهانی دوم، به اندازه فشاری که بقیه اقتصاد میاره میوه نخواهد داد و ما قراره هزینه یک نمایش رو بدیم که در پشت پردهش یک حریان بررگ از انتقال سرمایه از قشرهای پایینتر جامعه به قشرهای بالاتر اتفاق میفته. اما دلیلی وجود نداره که وقوع هر دو با هم رو ناممکن بدونیم. اگه شرط رو ببرند، چه پشت پرده و چه اینطرف پرده، انتقال بزرگی از سرمایه از پایین جامعه به بالای اون رخ خواهد داد.
اما نکته مهم اینه که فارغ ازینکه مردم آمریکا این فقر پروژهای رو چقدر تحمل کنند، بقیه دنیا آماده مواجه شدن با آمریکای بعد ازین پروژه نیست. درست صدسال بعد از دو جنگ جهانی، که همهچیز رو تغییر داد، در آستانه یک تغییر همهجانبه دیگه هستیم. فروپاشی امپراتوری عثمانی برای کشورهای عقبمانده که بشون حکمرانی میکرد، اگر این بار در قالب اقتصادی رخ بده، با چه وضعیتی روبرو خواهیم شد؟
اما دو تفاوت با دوره جنگ جهانی دوم وجود داره. در جنگ حجم زیادی از سرمایه در خارج از آمریکا صرف شده، چه در تأمین تسلیحات و مهمات و لجستیک نیروهای اعزام شده به نقاط مختلف، و چه در جهت کمک به متحدان. اما در مورد دیتاسنترها، بیشتر پول داره در خاک آمریکا خرج میشه، و برخلاف جنگ که خرابکننده متریاله، در دیتاسنترها داره زیرساختی که وجود نداشت بوجود میاد و سرجاش میمونه. اگه کسی دنبال پیشبینی آیندهست باید این تفاوت رو حتما لحاظ کنه. تفاوت دوم در اینه که در جنگ جهانی دوم پیروزی آمریکا با تسلیم طرفهای مقابل به دست میاومد، اما در مورد هوشمصنوعی حتی اگه چین و بقیه بازی رو رها کنند برای پیروزی آمریکا کافی نیست، بلکه نیاز داره که خروجی واقعی از هوش مصنوعی بگیره تا این شرطبندی بزرگ رو ببره.
برخلاف مدیرعامل AMD که وقتی در مورد حباب میخواست دلگرمی بده گفت اینهمه نخبه که این شرکتها رو اداره میکنند، بیخود اینهمه سرمایه جذب نمیکنند و حتما میدونند دارند چه کار میکنند، فکر نمیکنم بشه به این مدیران دل بست. هر مصاحبهای و جلوی دوربین قرارگرفتنی که ازشون میبینیم وضعیت غیرعادی شخصیتشون بیشتر برملا میشه. فرهنگ کارآفرینپرور آمریکا این غیرعادی بودنها رو نقطه قوت تلقی میکنه، نه ضعف. ولی به نظر من تراکم آدمهای غیرعادی باید بیشتر در بخش مهندسی باشه، نه مدیریتی. بهرحال قابل انکار نیست که مجموعه این افراد خیلی جدی تصمیم گرفتهاند مسیر رودخانه اقتصاد رو تغییر بدن، و چالششون متقاعد کردن مردم درباره فقریه که ایجاد میکنه. برخلاف جنگ جهانی دوم که ناسیونالیسم و هویتطلبی مشوق تحمل بود، الان دیگه ازون خبرها نیست و اکثریت مردم دید منفی نسبت به سکانداران کشتی تکنولوژی و میلیاردرها دارند. مدیر گوگل وقتی درباره آینده شغلی پس از هوش مصنوعی حرف میزد گفت وقتی ماشینها رو جایگزین اسبها کردیم، اسبها اعتراض نکردند، ولی اگه روبوتها رو جایگزین انسانها کنیم، انسانها صداشون در میاد. که به خوبی نشون میده در فضای فکری اینها، بردن این شرط حتمیه، و باید برای بعدش فکری کرد.
در مقابل دید پیروزمندانه اینها، یک جبهه مقابلی هم وجود داره که مدعیه این تغییر جهت رودخانه، در ابعاد جنگ جهانی دوم، به اندازه فشاری که بقیه اقتصاد میاره میوه نخواهد داد و ما قراره هزینه یک نمایش رو بدیم که در پشت پردهش یک حریان بررگ از انتقال سرمایه از قشرهای پایینتر جامعه به قشرهای بالاتر اتفاق میفته. اما دلیلی وجود نداره که وقوع هر دو با هم رو ناممکن بدونیم. اگه شرط رو ببرند، چه پشت پرده و چه اینطرف پرده، انتقال بزرگی از سرمایه از پایین جامعه به بالای اون رخ خواهد داد.
اما نکته مهم اینه که فارغ ازینکه مردم آمریکا این فقر پروژهای رو چقدر تحمل کنند، بقیه دنیا آماده مواجه شدن با آمریکای بعد ازین پروژه نیست. درست صدسال بعد از دو جنگ جهانی، که همهچیز رو تغییر داد، در آستانه یک تغییر همهجانبه دیگه هستیم. فروپاشی امپراتوری عثمانی برای کشورهای عقبمانده که بشون حکمرانی میکرد، اگر این بار در قالب اقتصادی رخ بده، با چه وضعیتی روبرو خواهیم شد؟
62
Anarchonomy
میگه چین کارهایی که کشورهای کاپیتالیستی انجام دادند انجام نداد و به موفقیت اقتصادی رسید، اما چون این معنیش اینه که سوسیالیسم چینی هم میتونه یه راه حل موازی در کنار کاپیتالیسم باشه، غربیها، که معتقدند تنها راه ممکن کاپیتالیسمه، قبولش نمیکنن و به خودشون این…
در حالی که «بذارید از خواب بیدارتون کنم» چینی میگه چین کمونیستی است و خودتون رو گول نزنید که کاپیتالیستی است، «بذارید از خواب بیدارتون کنم» آمریکایی میگه من ۱۰ روز تو چین بودم و میگم چین کاپیتالیستی است، خودتون رو گول نزنید که کمونیستی است.
چیزی که قطعیه اینه که چین در سوپر پوزیشن کوانتومی قرار نگرفته و نباید اینهمه تناقض در روایتها بوجود میاومد. مشکل از عدم درک درست اینها از چیزیه که دربارهش حرف میزنند. استراتژی صنعتی داشتن، کمونیسم نیست لزوما، و جاری بودن رقابت کاپیتالیسم نیست لزوما. تو ونیز هم میشد یه برنامه استراتژیک داشت، و تو زندان هم میشه رقابت برقرار کرد.
چیزی که قطعیه اینه که چین در سوپر پوزیشن کوانتومی قرار نگرفته و نباید اینهمه تناقض در روایتها بوجود میاومد. مشکل از عدم درک درست اینها از چیزیه که دربارهش حرف میزنند. استراتژی صنعتی داشتن، کمونیسم نیست لزوما، و جاری بودن رقابت کاپیتالیسم نیست لزوما. تو ونیز هم میشد یه برنامه استراتژیک داشت، و تو زندان هم میشه رقابت برقرار کرد.
51
هالیوودیها ازین مینالند که هوش مصنوعی در کمینشونه، اما فعالیتشون شبیه فعالیت کسی که نگرانه شغلش رو به ماشین ببازه نیست. این وضع نورپردازی یکی از پروژههای بزرگ امسالشون بود. انگار کسی که قبلا کارش ساخت تبلیغات ده ثانیهای برای بیمه عمر بوده رو آوردن و بش گفتن «نور با شما». صورت بازیگر چنان فلته که انگار روی تخت جراحی خوابیده. هیچ کاری در عمق دادن به فضا و کاراکتر بصری دادن به محیط انجام نشده. هرچی پروژکتور الئیدی چند کیلوواتی داشتند ردیف کرده و پرده دیفیوژن جلوشون گذاشتن و خلاص. نورپردازان امروزی نه تنها از سایههای تیز وحشت دارند، بلکه نمیدونند چطور ازش استفاده کنند. همین الان مدلهای نورپردازی سهبعدی هوش مصنوعی وجود داره که این صحنه رو هنریتر ازین درمیاره. نه ۲۰۳۰ به بعد. همین الان وجود دارند.
این اشتباهه که هر رقابت هوشمصنوعی با انسان رو رقابت هوشمصنوعی با هنرمند فرض کنیم. اول هنرمند پیدا کنید بعد نگران آیندهش باشید.
این اشتباهه که هر رقابت هوشمصنوعی با انسان رو رقابت هوشمصنوعی با هنرمند فرض کنیم. اول هنرمند پیدا کنید بعد نگران آیندهش باشید.
10
ایرانیها یا به علائم حسیاست ندارند، یا وقتی دارند حساسیت آخرالزمانی دارند. وقتی میگفتم آیلتس رو ول کنید و به فکر قایق بادی برای فرار باشید، میخندیدند، حالا در تخمین تورم دست و دلبازی میکنند. علت رشد زیاد دوازده ماه گذشته، ریخت و پاشهای مربوط به جنگ بود. با خزیدن قهرمانانه در لانه موش، اون خطر فعلا رفع شده و بعیده ادامه پیدا کنه. شرایط ایران کپی شرایط ونزوئلا یا آرژانتین نیست که اعداد اونجا اینجا هم کپی پیست بشن. و اتفاقا یکبار تورم ۳۰۰ درصدی به اندازه تثبیت تورم ۵۰ درصدی خطرناک نیست. اینکه ۶۰ میلیون ایرانی فقیر شدند با همین تورم ۵۰ درصدی بود، نه با اتفاقات ونزوئلایی. ما همین الان با بحران تأمین کالری مورد نیاز بدن مواجهیم، بنابراین فاجعه همین الان هم رخ داده. از یک جایی به بعد، برای آدم گرسنه تفاوتی نمیکنه قیمت امروز با قیمت دیروز چقدر فرق کرده. ازونجا به بعد، حکومت فقط توان سیر کردن حامیان خودش رو خواهد داشت.
25
«مردم عادی نمیخوان میلیاردر باشن. اونها میخوان که بتونند از عهده اجاره و خریدهای روزانه بر بیان»
مردم نه تنها در سطح فردی درباره خودشون به خودشون دروغ میگن، بلکه در سطح جمعی هم درباره خودشون به خودشون دروغ میگن. عطش برای ثروت بیشتر دقیقا پلکانی نیست. تمایل به میلیاردر شدن بیشتر از تمایل به میلیونر شدنه. چون در سطح میلیونر صاحب چیزهایی خواهند بود که شاید خیلی به داشتنشون اهمیت ندن. مثل خونهای که هشت اتاق داره. اما میلیاردر بودن دامنه خرید رو به سمت چیزهایی که صرفا متریال نیستند میکشونه. مثل خرید سیاستمدارها، خرید قانونگذارها، خرید کارتلها، خرید امتیازها، و مجموعا تصاحب قدرت شکلدهی جامعه. به ندرت کسی در بین مردم پیدا میشه که شهوت تغییر شکل جامعه رو نداشته باشه. برای امتحان میتونید از یک آدم رندوم بپرسید چه آرمانی در ذهنش داره برای بهتر کردن دنیا. یک چیزهایی ردیف خواهد کرد. سپس ازش بپرسید کدوم یک ازون کارها رو میشه بدون داشتن قدرت انجام داد؟ با سکوت جالبی مواجه خواهید شد.
مردم نه تنها در سطح فردی درباره خودشون به خودشون دروغ میگن، بلکه در سطح جمعی هم درباره خودشون به خودشون دروغ میگن. عطش برای ثروت بیشتر دقیقا پلکانی نیست. تمایل به میلیاردر شدن بیشتر از تمایل به میلیونر شدنه. چون در سطح میلیونر صاحب چیزهایی خواهند بود که شاید خیلی به داشتنشون اهمیت ندن. مثل خونهای که هشت اتاق داره. اما میلیاردر بودن دامنه خرید رو به سمت چیزهایی که صرفا متریال نیستند میکشونه. مثل خرید سیاستمدارها، خرید قانونگذارها، خرید کارتلها، خرید امتیازها، و مجموعا تصاحب قدرت شکلدهی جامعه. به ندرت کسی در بین مردم پیدا میشه که شهوت تغییر شکل جامعه رو نداشته باشه. برای امتحان میتونید از یک آدم رندوم بپرسید چه آرمانی در ذهنش داره برای بهتر کردن دنیا. یک چیزهایی ردیف خواهد کرد. سپس ازش بپرسید کدوم یک ازون کارها رو میشه بدون داشتن قدرت انجام داد؟ با سکوت جالبی مواجه خواهید شد.
36
یه زمانی، سالها پیش، تک جمله بیو اکانتهای من در شبکههای اجتماعی و پیامرسانها این بود: «از چپها متنفرم چون کشورم رو نابود کردند». و برای کاربر عادی چنان غریب بود که همیشه میپرسیدند «منظورت چیه؟». طوری که از یکجایی به بعد دیگه از حالت شعار سیاسی خارج، و به دام جذب کنجکاوی تبدیل شده بود. زمانی که من به چپها فحش میدادم، تنها کسانی که این کار رو میکردند سلطنتطلبهای میانسال بودند. منظورم اینه که کار بدیعی نبود، متفاوت نبود، اما غریب بود. همه این توقع پیشفرض رو داشتند که اگه با چپها مشکل داری، لابد سلطنتطلبی هستی که از زمانی که چپها برای شاه دردسر درست کردند، ازشون کینه گرفتند و داغشون همیشه تازهست، و گرنه چه دلیلی داره؟ این سابقه منه. و به عنوان کسی با این سابقه فکر میکنم چپستیزی ترند شده اخیر، مشکوکه. ناگهان از اینفلوعنسر ناخنکار، تا ورزشکاری در حال دمبل زدن، تا بچه خردهفروش بازار، تا موتوری، تا اختلاسگر بدون پابند، درباره خیانت چپها صحبت میکنند، یا درباره کمونیسم هشدار میدن!
البته «مشکوک» کلمه مناسبی نیست، چون این معنی رو متبادر میکنه که حس منفی دریافت میکنی اما نمیدونی منشا اون کجاست. من کاری به حس ندارم، و منشا اون چندان برام مبهم نیست. در این جریان چپستیزی جدید، بین سه گروه یک اشتراک منافع نانوشته ایجاد شده. ۱. حکومت، که نگرانه سکان اقتصاد از دستش خارج شده و به گرداب ناآرامی بیفته و زمین بازی در اختیار جریان مستضعفپسند چپ بیفته ۲. قشری که به «هلیکوپتر مانی» دسترسی دارند، و غرق در انواع رانتها و امتیازها و دلالیهای تورمی، خودشون رو «کاسب» جا میزنند، و نگرانند یا حکومت از ترس بقا به جریان مستضعفپسند باج بده و کاسبیشون رو تخریب کنه، یا حکومت بعدی همه چیزهایی که اندوخته بودند رو Undo بزنه ۳. سلطنتطلبها، که مطمئنند به محض اضمحلال مدعیان اسلامی، با مدعیان چپ مواجه خواهند شد.
این سه گروه با هم تضادهای واضح دارند، و هنوز بیشتر زندانیان سیاسی که این نظام در زندانهای خودش جمع کرده، یه جای تنشون میشه تتو شیر و خورشید پیدا کرد. اما وقتی به پتانسیل گسلی که ایجاد شده فکر میکنند، و زلزلهای که ممکنه ازش حاصل بشه، درباره چپ به توافق میرسند. میشه با اطمینان گفت گروه کاسب و گروه شاهدوست، ترجیح میدادند فروپاشی در دلار ۱۰ هزارتومنی اتفاق میافتاد، نه در دلار بالای ۱۰۰ هزارتومنی. چون فروپاشیای که طبقه متوسط پشتش باشه، برای هر دو گروه سافتتر رخ میداد، و میشد بدون خطر جدی چپ از سر گذروندش. اما فروپاشی ازین به بعد، که ۶۰ میلیون فقیر روی دست حکومت باد کرده، بدون خطر چپ قابل تصور نیست.
شغالها، کفتارها، و گرگهایی که ناگهان چپستیز شدهاند، دغدغه آزادی ندارند. دغدغه قدرتمند شدن شهروندان رو هم ندارند. و حتی دغدغه توسعه هم ندارند (با اینکه با پشتوانه سرمایهای که از قاچاق جمع کردهاند، ژست «بذارید پول خرج کنیم برای مملکت تا ببینید توسعه چجوری رخ میده» میگیرن). همگی از مهآلود شدن فضا که از سقوط اقتصادی کشور بوجود اومده، هراسانند، چون جاده پیش رو جوری مبهمه که معلوم نیست مستقیمه یا پیچ تند داره. از اینکه نمیدونند دقیقا باید چه زمانی بپیچند تا این دوره رو رد کنند هراسانند. چپستیزی ناگهانی، یه جور بیمه خویشفرما برای وقتیه که دیر گاردریل رو ببینند.
«حکم، حکم خداست»، ولی اگه اینو ابنملجم گفت نباید بش اهمیت بدی.
البته «مشکوک» کلمه مناسبی نیست، چون این معنی رو متبادر میکنه که حس منفی دریافت میکنی اما نمیدونی منشا اون کجاست. من کاری به حس ندارم، و منشا اون چندان برام مبهم نیست. در این جریان چپستیزی جدید، بین سه گروه یک اشتراک منافع نانوشته ایجاد شده. ۱. حکومت، که نگرانه سکان اقتصاد از دستش خارج شده و به گرداب ناآرامی بیفته و زمین بازی در اختیار جریان مستضعفپسند چپ بیفته ۲. قشری که به «هلیکوپتر مانی» دسترسی دارند، و غرق در انواع رانتها و امتیازها و دلالیهای تورمی، خودشون رو «کاسب» جا میزنند، و نگرانند یا حکومت از ترس بقا به جریان مستضعفپسند باج بده و کاسبیشون رو تخریب کنه، یا حکومت بعدی همه چیزهایی که اندوخته بودند رو Undo بزنه ۳. سلطنتطلبها، که مطمئنند به محض اضمحلال مدعیان اسلامی، با مدعیان چپ مواجه خواهند شد.
این سه گروه با هم تضادهای واضح دارند، و هنوز بیشتر زندانیان سیاسی که این نظام در زندانهای خودش جمع کرده، یه جای تنشون میشه تتو شیر و خورشید پیدا کرد. اما وقتی به پتانسیل گسلی که ایجاد شده فکر میکنند، و زلزلهای که ممکنه ازش حاصل بشه، درباره چپ به توافق میرسند. میشه با اطمینان گفت گروه کاسب و گروه شاهدوست، ترجیح میدادند فروپاشی در دلار ۱۰ هزارتومنی اتفاق میافتاد، نه در دلار بالای ۱۰۰ هزارتومنی. چون فروپاشیای که طبقه متوسط پشتش باشه، برای هر دو گروه سافتتر رخ میداد، و میشد بدون خطر جدی چپ از سر گذروندش. اما فروپاشی ازین به بعد، که ۶۰ میلیون فقیر روی دست حکومت باد کرده، بدون خطر چپ قابل تصور نیست.
شغالها، کفتارها، و گرگهایی که ناگهان چپستیز شدهاند، دغدغه آزادی ندارند. دغدغه قدرتمند شدن شهروندان رو هم ندارند. و حتی دغدغه توسعه هم ندارند (با اینکه با پشتوانه سرمایهای که از قاچاق جمع کردهاند، ژست «بذارید پول خرج کنیم برای مملکت تا ببینید توسعه چجوری رخ میده» میگیرن). همگی از مهآلود شدن فضا که از سقوط اقتصادی کشور بوجود اومده، هراسانند، چون جاده پیش رو جوری مبهمه که معلوم نیست مستقیمه یا پیچ تند داره. از اینکه نمیدونند دقیقا باید چه زمانی بپیچند تا این دوره رو رد کنند هراسانند. چپستیزی ناگهانی، یه جور بیمه خویشفرما برای وقتیه که دیر گاردریل رو ببینند.
«حکم، حکم خداست»، ولی اگه اینو ابنملجم گفت نباید بش اهمیت بدی.
31
تیزی فکر به آینده سیاه داشت صورتم رو زخم میکرد که دیدم آقای سناتور که فقط پنجاه و سه سال سن داره خبر داده که به سرطان پانکراس مبتلاست و به زودی از دنیا خواهد رفت. پارادوکس حیات همینه که هم باید به آینده فکر کنی، هم از اینکه داری به آینده فکر میکنی به خودت بخندی.
8
سال ۲۰۲۵ ثابت کرد بیشتر مدیران عامل شرکتها حرف زدن بلد نیستند. حتی اگه خیلی الیتگرا باشی، به عنوان مدیر یه شرکت هواپیمایی بهتره الیتگراییت رو جار نزنی و نگی «علت افت نزاکت در مسافرت هوایی ارزون بودن قیمت سفره»، که یعنی غربتیها ریختن تو کابین چون بلیت رو داریم ارزون میدیم. نه فقط به این دلیل که بهتره هرچیزی رو نگی، بلکه به این دلیل که حتی اگه اصرار داری که بگی، اول باید بیزینست رو ببری سمت سفر لوکس، بعد این حرف رو بزنی، نه وقتی هنوز درآمد شرکتت وابسته به اون غربتیهاست.
برخلاف روایت چپها، این پولدارها هستند که از سرمایهداری دلخورند، چون چیزهایی که قبلا در اختیار پولدارها بوده رو در اختیار مردم عادی قرار داده. سطح پایین ادب و نزاکت در هواپیما برای من غیرقابل تحمل نیست. چون همون رفتار رو در قطار دیدم، و در اتوبوس دیدم، و در همهجا. این پولدارها بودهاند که خودشون رو از بقیه جامعه ایزوله کرده بودند، و حالا که هواپیما هم از دایره حباب جداساز خارج شده، ناراحتند. مخصوصا وقتی که هجرت به قسمت تنگتر حباب، به این معنیه که باید هزینه جت خصوصی رو بدن، که هزینهش پرش سنگینی داره.
برخلاف روایت چپها، این پولدارها هستند که از سرمایهداری دلخورند، چون چیزهایی که قبلا در اختیار پولدارها بوده رو در اختیار مردم عادی قرار داده. سطح پایین ادب و نزاکت در هواپیما برای من غیرقابل تحمل نیست. چون همون رفتار رو در قطار دیدم، و در اتوبوس دیدم، و در همهجا. این پولدارها بودهاند که خودشون رو از بقیه جامعه ایزوله کرده بودند، و حالا که هواپیما هم از دایره حباب جداساز خارج شده، ناراحتند. مخصوصا وقتی که هجرت به قسمت تنگتر حباب، به این معنیه که باید هزینه جت خصوصی رو بدن، که هزینهش پرش سنگینی داره.
56
نگرانی نخبه آمریکایی ازینکه نسل جدید دانشآموزان حتی در خواندن یک متن انگلیسی ادبی عاجزند، و با این وضعیت رقابت با چین بسیار سختتر خواهد بود، نگرانی بیجایی نیست. اما وقتی میبینم ارتش چین هم مثل نئاندرتالهای سپاهی وسط کویر ماکت ناو هواپیمابر آمریکایی رو میسازه تا غرق کردنش با موشکهای بالستیک رو تمرین کنه، تنها نتیجهای که میتونم بگیرم اینه که یه جای اون سیستم آموزشی هم داره میلنگه. چون نه تنها نشون میده که آدمها متناسب با تکنولوژیای که در اختیار دارن جلو نیومدن (و البته این رو میشه اینطور تفصیل داد که: آدمهای جامعه با هم هماهنگ نیستن. کاری که داره ارتش چین میکنه، ادامه کاری که شیائومی میکنه نیست، و آدمی که تو این شرکته با آدمی که تو ارتشه فرق دارند، با اینکه وانمود میشه یک پیکرند)، بلکه نشون میده از لحاظ راهبردی هم نتونسته از قفس ذهنی «دنیا میخواد ما رو به بردگی بکشه، باید آماده جنگیدن باشیم، پیش به سوی نبرد!» بیرونشون بیاره. کسی که خودش رو برای آینده آماده میکنه، دنبال غرق کردن ناوهای آمریکا و کلا جنگ در ابعاد وسیع نمیفته. این خوبه که آدم بتونه متن یه نمایشنامه رو بخونه و بفهمه داره درباره چی حرف میزنه. اما دنیای ما رو کسانی شکل دادهاند که نمایشنامهها رو از بر بودند، ولی بدون اینکه حواسشون باشه خودشون به یکی از آدم بدهای اون نمایشنامهها تبدیل شدند.
در آموزش مهارتی بین کشورها اختلاف سطح وجود داره، اما در تربیت همه در یک سراشیبی مشترک هستند. آموزش مهارت مثل یاد دادن پریدن از موانعه. طبیعتن کسی که خوب آموزش دیده میتونه از در و دیوار بالا بره. اما تربیت درباره حواسجمع بودنه. آدم حواسجمع حتی اگه نتونه خوب بپره هم، باز میتونه خودش و دیگران رو نجات بده. حواسجمعی یعنی تشخیص اینکه کجا ایستادهایم، و چرا آنجا ایستادهایم، و داریم به کدوم سمت نزدیک و از کدوم سمت دور میشیم. هزاران مهندس و نابغه فنی، به اندازه یک نفر که بوی گمراهی رو از دور حس میکنه، به درد جامعه نخواهد خورد.
در آموزش مهارتی بین کشورها اختلاف سطح وجود داره، اما در تربیت همه در یک سراشیبی مشترک هستند. آموزش مهارت مثل یاد دادن پریدن از موانعه. طبیعتن کسی که خوب آموزش دیده میتونه از در و دیوار بالا بره. اما تربیت درباره حواسجمع بودنه. آدم حواسجمع حتی اگه نتونه خوب بپره هم، باز میتونه خودش و دیگران رو نجات بده. حواسجمعی یعنی تشخیص اینکه کجا ایستادهایم، و چرا آنجا ایستادهایم، و داریم به کدوم سمت نزدیک و از کدوم سمت دور میشیم. هزاران مهندس و نابغه فنی، به اندازه یک نفر که بوی گمراهی رو از دور حس میکنه، به درد جامعه نخواهد خورد.
22