Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
Photo
شما معتقدید اگه فقط یک اپراتور وجود داشت، و چون فقط یکی بود قیمت رو هرچقدر که می‌خواست بالا می‌برد، و عده‌ای فقیر نمی‌تونستن هزینه‌ش رو بدن و متعاقبا از نعمت موبایل محروم می‌شدند، دولت باید دخالت کنه و جلوی این ظلم رو بگیره! البته در عمل این اتفاق نمیفته. یعنی اگه یک شرکت با استفاده از انحصار تونست پول زیادی به جیب بزنه، بقیه خواهند فهمید که داره چقدر درمیاره، و اگه معلوم بشه ازون بیزینس انقدری میشه پول درآورد که اون تأمین‌کننده انحصاری داره درمیاره، بقیه هم تشویق میشن وارد اون بیزینس بشن و سهمی رو از آن خودشون کنند. سود زیاد، مثل بوی خون میمونه برای کوسه‌ها. شاید در اوائل کار وضعیت انحصاری بوجود بیاد، اما بالاخره سر و کله و باله کوسه‌ها پیدا خواهد شد.
اما فرض کنیم که پیدا نشد و تأمین‌کننده انحصاری با خیال راحت روی گنج خودش خوابید. آیا این به ما مجوز میده که با نقض مالکیت خصوصی و آزادی زیر پاش رو خالی کنیم؟ بیایید سوژه خدمات موبایل رو تعمیم بدیم. فرض کنید من یک انسان خاص هستم که قابلیتی دارم که میتونم بقیه انسان‌ها رو با یک بشکن طی‌الارض کنم، یعنی در یک ثانیه ازین سر دنیا منتقل کنم به اون سر دنیا، و برای این کار یک مبلغی به عنوان دستمزد بگیرم. حتما خیلی‌ها پول خیلی خوبی بم خواهند داد. تصورش رو بکنید در آلمان هستید و زنگ میزنند و میگن مادرتون داره آخرین لحظات حیاتش رو سپری می‌کنه. چندهزار یورو حاضرید بپردازید تا در یک ثانیه بر بالین مادر حاضر بشید؟ مطمئنم افرادی وجود خواهند داشت که حاضر باشند پولی معادل یک آپارتمان رو بم بدن تا منتقل‌شون کنم. خب اگر این به یک بازار تبدیل شد دو اتفاق میفته. اولا من به یک سوپرمیلیاردر تبدیل خواهم شد. و دوما فقط اون‌هایی که دست‌شون به دهن‌شون میرسه میتوانند مشتری من باشند. مگر عده‌ای معدود که شب‌جمعه‌ها بخوام صلواتی منتقل‌شون کنم و ازشون بخوام به جای پول برای امواتم فاتحه بخونند. در این شرایط نه یک اختلاف طبقاتی، که حتی دو قطبی ایجاد میشه: کسانی که انقدر پول دارند که طی‌الارض کنند، و کسانی که ندارند. تصور کنید فردی در آلمانه و بش خبر میدن مادرت فوت کرد، و بعد میگه «ما بدبخت بیچاره‌ها که پول نداریم لحظه‌های آخر مادرمون کنارش باشیم». آیا باید از من متنفر بشه؟ آیا این متنفرها حق خواهند داشت از من باج بگیرند؟ آیا حق خواهند داشت مجبورم کنند به ازای هر بچه پولداری که منتقل می‌کنم، پنج نفر از طبقه متوسط و سه نفر از کارتن‌خواب‌ها و شش نفر از دانشجویان رو هم مجانی منتقل کنم؟

حتی در داستان هابیل و قابیل، قابیل به عنوان اولین متجاوز تاریخ بشری (از منظر ادیان ابراهیمی) هیچوقت خودش رو متجاوز یا شیطانی و پلید قلمداد نمی‌کرد. از نقطه صفر داستان بشر، همواره متجاوز و متعدی حرفش این بوده که «چرا اون داره من ندارم؟».
سیره نبوی و علوی پر است از احکام غیرفرمال. منظور از فرمال یعنی اگر قرار شد مرتکب فعل ایکس کشته شود، تحت هر شرایطی کشته شود. آب دستمان است باید بذاریم زمین و حکم رو اجرا کنیم. حتی اگه اجرا کردن حکم باعث بشه که مدتی بعد خون به پا بشه و صدها نفر دیگه هم کشته بشن. و پیامبر اصلا اعتقادی به فرمالیسم نداشت. وقتی کسی رو فرستاد برای خبرچینی، و اون فرد کرم ریخت و قافله‌ای از کفار رو مورد حمله قرار داد و یکی اون وسط کشته شد، طرف مقابل تقاضای استرداد مجرم و یا حداقل اجرای قصاص کرد. اما ایشون قصاص رو اجرا نکرد. که اینکار نهایتا بهانه دست اهل مکه داد که عزم جنگ کنند. منطقی که برای خودش داشت کاملا قابل فهم بود. در اون زمان جامعه اسلام‌آورده، در حد یک کالت کوچک بودند. اگه قرار بود به خاطر یک خطا فرمال‌بازی دربیاره و یکی از خودی‌ها رو گردن بزنه، سرمایه اجتماعی خودش رو از دست میداد. همیشه نگاهش به حکم این بود که «می‌خواهیم ازین کار چه نتیجه‌ای بگیریم؟». البته حوزویان با این برداشت من مخالفند قطعا، ولی با خودشون و دیگران صادق نیستند. نتیجه‌گرایی محمد کاملا مشخص بوده و نمیشه انکارش کرد. تا جایی که جانشینانش این نتیجه‌گرایی رو چنان به محاق اکستریم کشوندن که خاندان علوی مجبور شدند برای ترمزگیری، مقداری گردش کنند به سمت فرمالیسم! که نتیجه این شد که اهل‌بیت شدند بنیادگرایان جمع! که انعطاف اینا حالیشون نیست.

ما در ایران حاکمیت قانون به شکلی که دنیای مدرن تعریفش کرده و فردگرایانه‌ست، نداریم. وقتی قانون هست ولی حاکم بر اجتماع نیست، مثل اینه که قانون نیست. وقتی قانون نیست ولی مجری قانون هست، یعنی باید از مجری قانون ترسید، نه از متخلف. چون دامنه تخلف متخلف محدوده. قاچاقچی چوب، حداکثر قاچاقچی چوبه، همزمان دلال نفتی نیست. اما مجری قانون دستش برای هر کاری بازه. چون قانون حاکم نیست، این افرادند که حاکمند. و افراد در موقعیت قدرت هرکاری ممکنه بکنند. از طرفی اون نتیجه‌گرایی که امثال محمد در جوامع‌شون داشتند و قدرت رو به یک سمت و سوی خاص هدایت می‌کردند هم وجود نداره. یعنی کسی نمی‌پرسه «میخواهیم از قصاص یک جنگلبان چه نتیجه‌ای بگیریم؟». در این شرایط مردم باید به این آگاهی عمومی برسند که خطرناک‌ترین نیروی موجود، خود حاکمیته. نه قاچاقچی‌ها، نه موادفروش‌ها، نه دلال‌ها، نه محتکران، نه گران‌فروشان، نه واردکنندگان اسلحه، نه حتی اختلاس‌گران.


https://news.1rj.ru/str/nasserkaramii/1724
6
Anarchonomy
Photo
وقتی میگم حمایت از شرکت‌ها خطاست، منظورم این نیست که هر حمایتی غلطه. گاهی شرکت‌ها در آستانه سقوطند اما با یه طناب نجات میتونن دوباره برگردند به فعالیت عادی. من با دولتی بودنش مشکل دارم. دولت‌ها درکی از بیزینس ندارند و نمی‌تونند هم داشته باشند، لذا نه می‌تونند تشخیص بدن مشکل یک بنگاه کجاست نه می‌‌تونند راه حلش رو پیدا کنند. تازه اگه فرض کنیم صادقانه پیگیر رفع مشکل باشند، که غالبا نیستند.

میکروسکوپ‌ها و دوربین‌های آندوسکوپی المپیوس داشتند خوب میفروختند اما شرکت به خاطر افتضاحاتی که در حسابداری ببار آورده بودند در آستانه نابودی بود. البته منظور اختلاس‌ها و دودره‌بازی مرسوم در کشور اسلامی‌مان ایران نیست. کسی نرفته بود با پول شرکت لامبورگینی بخره. یه سری از خرابکاری‌ها رو از چشم سهامداران مخفی کرده بودند. از نظر طرف غربی شرکت رو برای این پنهان‌کاری‌ها باید فلک کرد! اما طرف ژاپنی معتقد بود «حالا که چیزی نشده شماهم.. عه! به خاطر این چیزها که نباید نون مردم رو برید». در همین وانفسا شرکت سونی وارد شد و با خریدن قسمت بزرگی از سهم المپیوس، کمکی چندمیلیاردی بش کرد. در حالی که در بعضی محصولات رقیب هم بودند. اون پول واقعا زنده‌شون کرد. و چند وقت پیش که المپیوس به سوددهی مناسب برگشت سونی دوباره همون سهم رو به خودشون فروخت، و در این بده بستان اتفاقا سود خوبی هم برد. خیلی خیلی بیشتر از سودی که بانک‌ها میدادند، و بیشتر از سود متعارف بازار سهام. یعنی اگه سونی اون پول رو نزول هم می‌داد کمتر گیرش می‌اومد. المپیوس هم از خطر سقوط نجات پیدا کرد بدون اینکه کنترل هیئت مدیره به دست غریبه‌ها بیفته. نتیجه‌ای چنین برد-برد رو باید در دانشکده‌های مدیریت وارد محتوای درسی کنند.
تویوتا فکر می‌کنه ارزش نداره بودجه بذاره برای مدل‌های کم‌فروش ولی گران‌قیمت اسپرت. سوبارو هم شرکتی بود که تجربه‌ای در ماشین‌های هیبرید نداشت و چون تولیدکننده نسبتا کوچکیه انقدر بودجه نداشت که در این زمینه از صفر شروع کنه. حالا تویوتا ۲۰ درصد سوبارو رو خریده و در این معامله سوبارو برای تویوتا ماشین اسپورت میسازه، چون در دودیفرانسیل‌ها تجربه‌ای داره که تویوتا هم نداره، و تویوتا تکنولوژی هیبرید رو در اختیار سوبارو میذاره. تجربه تویوتا هم در هیبرید چیزیه که هیچ‌کس نداره. اروپا داره همه رو مجبور می‌کنه هیبرید سوار شن، و اگه سوبارو نمی‌تونست حضورش رو در اروپا تثبیت کنه قسمت مهمی از بازار رو از دست می‌داد. البته بعد از ژاپن، مشتری اصلیش آمریکایی‌ها هستند، ولی کالیفرنیا هم در ایجاد محدودیت‌های آلایندگی دست کمی از اروپا نداره. و برند تویوتا بدون داشتن مدل اسپورت در ذهن مشتریان جهانی تضعیف میشد.
این عدد ۲۰ درصد هم جالبه. اینطور نیست که هرجا تملکی ۲۰ درصدی انجام بشه در ژاپن، حمایتی باشه، اما خیلی از حمایتی‌ها ۲۰ درصدی هستند.
ژاپن و آمریکا هر دو سرمایه‌داری هستند به تعبیر عامه، اما فرهنگ‌شون متفاوته. نگاه آمریکایی درنده‌خویانه‌ست. شرکت خطا کرد و پاش سر خورد؟ چه بهتر! بریزیم سرش تیکه تیکه‌ش کنیم! اما نگاه ژاپنی والدین‌گرایانه‌ست. والدین‌گرایی یعنی همدیگه رو در قالب خانواده می‌بینند، و هرکس به حدی از توانایی که رسید که جای پاش محکم بود، برای بقیه نقش پدری بازی می‌کنه. ژاپن تنها بازاریه که رقبا همزمان با رقابت، هوای همدیگه رو دارند. هم نسبت به تهدیدات رقبای خارجی، هم نسبت به تهدیدات اقتصاد جهانی.
هر دو این فرهنگ‌ها، جنبه‌های مثبت و منفی داره. نمی‌دونم کدومش درسته. شاید در درازمدت معلوم شه. ولی برای من مصرف‌کننده اهمیتی نداره. در بازار آزاد، نه فقط خود کسب و‌ کار، بلکه فرهنگ‌های مختلف فعالیت اقتصادی هم باید مورد آزمایش قرار بگیره.
5
یک روز بوی تعفن از آب شیر رو تحمل می‌کنی، دو روز تحمل می‌کنی، یک سال، دو سال، ده سال.. سال چهلم ممکنه قاطی کنی. دوستان اهل جنوب میگن نیروهای سپاه با تیربار! به سمت معترضین شلیک می‌کردند. نشستن پشت تیربار هم ترسناکه. ولی اگه چهل سال بوی تعفن از همه جا بشنوی، جلوی تیربار هم خواهی ایستاد. خیلی طبیعیه. در خوزستان و بوشهر و هرمزگان و سیستان و بلوچستان، یعنی تمام سکونتگاه‌های ساحل شمالی خلیج فارس و دریای عمان، همه‌چیز زشت شده. زشت به معنی فیزیکی، و به معنی معنوی. و انسان هرچقدر هم پیرو کنفوسیوس باشه، تا یه حدی نسبت به زشتی میتونه بردباری نشون بده. وقتی ازون مرز عبور کرد، دیگه هیچ استدلالی، هیچ منطقی، و هیچ اخلاقیاتی جوابگو نیست. به نقل از مضمون حرف یکی از آوارگان سوری: خشم ما رو چنان در بر گرفته بود که انگار بدن‌مون آغشته به شیره باشه و زنبورها احاطه‌مون کرده باشند.

مرکزنشین‌ها برای مدت‌ها زشتی نواحی جنوبی رو نادیده گرفتند.. اما زنبورها اونجا باقی نمی‌مونند و در نقشه این گربه، میان بالاتر. هرکس که فکر می‌کنه همه ایران خوزستان نخواهد شد، در هشیاری کامل نیست.



https://news.1rj.ru/str/asrejonoob/23637
5
در ایران دانشجویان گیج‌تر از مردم کوچه و بازار هستند. پشت تریبون مثلا «آزاد» میره و فکر می‌کنه «مسئولان مشخص کنند ما اگه اعتراضی بخوایم بکنیم اما نخواهیم آشوبگر و اغتشاش‌گر و مزدور و این‌ها باشیم باید دقیقا چه کنیم؟» یک حرف حساب و جسورانه‌ست! در دانشگاه بش القاء کرده‌اند جامعه آزاد یعنی جامعه‌ای که هرروز میشه ریخت خیابون و شعار داد، و چون ما ازین نعمت برخوردار نیستیم پس جامعه‌مون آزاد نیست. در حالیکه شهروند غیردانشگاهی و رنج‌دیده به اونجاش هم نیست که شاخص‌های مدنی ایران در چه وضعیتی هستند، فقط به این فکر می‌کنه که باید بتونیم سیستم رو عوض کنیم. شاید در مورد اینکه سیستم بهتر ازین چه نوع سیستمی باید باشد، دچار خطا باشه، و مثلا فکر کنه سیستم سوسیالیستی که همه‌چیزمون رو مجانی کنه بهتره! ولی حداقل انقدر درک داره که هدف ما اعتراض کردن نیست. هدف ما عوض کردنه.
این حکومت، با وجود تمام کثافاتی که در اون فرو رفته، اگه درایت سیستماتیک داشت، می‌تونست بدون هیچ‌کدوم ازین قضایای تلخ به بقای خودش ادامه بده. یعنی می‌تونست شرایطی فراهم کنه که میلیون‌ها نفر بریزن خیابون در سراسر کشور و بگن چرا فلان چیز گران است، چرا اونجا اینجوریست، چرا اینجا آن‌طوریست، و خسته که شدند شب برگردن به خانه‌هاشون، و هیچ چیز هم از جای خودش تکون نخوره. یعنی می‌تونستند به جای ایجاد ناامیدی و نفرت، فقط ناامیدی ایجاد کنند. چیزی که تقریبا در مصر اجرا شد و در حال اجراست.. یعنی گذاشتند انقدر در میدان تحریر بخوابند تا خسته بشن. آیا هدف این دانشجویان همینه؟ من میخوام اعتراض برای اعتراض رو؟ حتی اگه اعتراضات خیابانی هیچ ریسک و خطری هم نداشته باشه، زحمت که داره. برای چی باید به حاکمیت بگم «تو رو خدا بذار هرروز خودمو به زحمت بندازم بیام خیابون تو سرما و گرما شعار بدم بعد برگردم خونه»؟ مخم معیوبه؟
دانشجوی جهان سومی یه چیزهایی رو در جهان توسعه‌یافته می‌بینه مثل «تجمعات خیابانی» و فکر می‌کنه با شبیه‌سازی اون در داخل، ما هم توسعه مدنی پیدا می‌کنیم! اعتراضات و تظاهرات اونجا فقط یک بخش از مکانیزمیه که مردم رو در قدرت و تصمیم‌گیری‌ها شریک می‌کنه. اون مکانیزم در مملکت ما وجود نداره. مثلا اینجا استعفای یک مقام عالیرتبه بواسطه اعتراضات میلیونی، محلی از اعراب نداره، یا رأی مردم نقشی در سیاست‌گذاری‌های کلی نداره. اینجا هنوز خلیفه داریم و چهل دزد بغداد. که اگه یه ذره باهوش بودن میذاشتند انقدر بیای بیرون داد بزنی و شعارهای حتی «ساختارشکنانه» بدی که حنجره‌ت آسیب ببینه.
اونی که سنگ برمیداره پرت می‌کنه به سمت سرکوبگر بهتر از دانشجوعه میدونه که اینجا اروپا نیست، و همه راه‌ها برای تغییرات دموکراتیک بسته‌ست. لذا شعاری وجود نخواهد داشت جز نمایش خشم.
13
فکر می‌کنند اونی که جان داده اونیه که تو محوطه بیمارستان رها شده بود. خبر ندارند که این خودشون هستند که مُرده‌اند، خیلی قبل‌تر ازون مجروح.‌ اجسادی هستند که سر ماه حقوق به حساب‌شون واریز میشه و تصور می‌کنند بواسطه این واریزهای مستمر، از کیفیت قابل قبولی از حیات! برخوردارند. و احتمالا تو کتابخونه آپارتمان‌هاشون که فقط شب‌ها فرصت می‌کنند داخلش باشند رمانی از داستایوفسکی بشه پیدا کرد.
14
بهترین چیزی که میشه برای میرحسین فرستاد در جواب به بیانیه‌ش همین توعیته. یقه دریدن مهسا یک ادعا نیست. دیدیم که یقه می‌درید، و حال امروزش اینه. نگارش پنجاه و هفتی میرحسین نه تنها دردی ازین آدم‌ها دوا نمی‌کنه، بلکه دیگه هیچ موضوعیتی براشون نداره. مهسایی که ما می‌شناختیم از طبقه متوسط بود. امروز نه تنها با فقر دست به گریبانه، مثل بیشتر ماها، بلکه آرزوی مرگ داره.
بهترین پاسخ به اعضای شبکه الیگارشی که میخواستند خودشون رو قهرمان ملی ما جا بزنند اینه که «شما برای ما معنی ندارید».
15
این پیام یکی از بچه‌های ماهشهره که برام فرستاد تا برای شما بفرستم. بی‌خبری مردم و مرکزنشینان از این حوادث باعث تأسفه، اما ازون بدتر اینه که کسی از وضعیت زندگی این مردم هم باخبر نیست.


«سلام
من اهل ماهشهرم و حتماً میدونید که در اعتراضات اخیر بعد از کرمانشاه ، ماهشهر بیشترین تعداد کشته رو داشت. نمیدونم چقدر ماهشهر رو میشناسید. ماهشهر با داشتن بیش از ۲۰ مجتمع پتروشیمی یکی از بزرگترین قطب‌های پتروشیمی ایران و حتی خاورمیانه است و همچنین با داشتن بندر امام خمینی دارای یکی از بزرگترین بنادر تجاری در ایران و همچنین یکی از بزرگترین بنادر صادرات نفت در کشوره (بیشتر نفت ایران و بیشتر محصولات تولیدی پالایشگاه آبادان از ماهشهر و خارک صادر میشه) و جالبتر اینکه ماهشهر بین دو رودخانه زهره و جراحی قرارگرفته و از لحاظ کشاورزی و صیادی هم جایگاه ویژه ای بین بقیه شهرهای خوزستان داره.
بزرگترین مخازن نگهداری و صادرات بنزین گازوئیل و میعانات و غیره با فاصله پنج دقیقه‌ای خونه ی هر کدوم از اهالی ماهشهره. حالا در کنار این شهر که از لحاظ جمعیت در رتبه دوم شهرهای خوزستان بعد از اهواز قرار داره ، چند شهرک قرار گرفته که همه کارگر نشین و به شدت فقیر هستن:
شهر چمران(جراحی)، شهرک طالقانی (کوره)، شهرک رجایی (زنجیر)، شهرک مدنی و دهکده گاما. توی این شهرک‌ها به دلیل بیکاری و فقر گسترده انواع بزه رواج داره. درمورد دهکده گاما جالب اینه که در فاصله هزار متری مجتمع‌های پتروشیمی قرار داره اما حتی ساکنینش به حمام ساده دسترسی ندارند.

حالا با گفتن اینا میخوام به اینجا برسم که اهالی ماهشهر و این شهرک ها حتی یک بانک رو آتش نزدند (ماهشهر تنها شهردرگیر در این اعتراضات بود که حتی یک بانک آتش نگرفت)، حتی یک مغازه هم صدمه ندید. تنها کاری که مردم کردند درست کردن راه بندان و بستن جاده های دسترسی به منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی (مجتمع های پتروشیمی) و بستن راه دسترسی به بندر امام خمینی بود اونم با آتش زدن چند حلقه لاستیک و قرار دادن چند تا سنگ توی جاده و خاموش کردن چند تا کمپرسی و کامیون در جاده. حالا فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟ به دستور استاندار و با مجوز شاک، سپاه خوزستان یه تیپ ویژه تکاور به ماهشهر فرستاد به همراه دو تانک (بله واقعا تانک) و شش نفربر و کلی سلاح سنگین و نیمه سنگین و حتی هلی کوپتر نظامی! به محض ورود به ماهشهر ابتدا توی شهر چمران (جراحی) وارد شدند و مردم رو به گلوله بستن. با کلاشینکف؟ خیر با تیربار دوشکا. دقیقا با تیربار دوشکا. و از هلی‌کوپتر هم توی شهر چمران(جراحی) به مردم عادی تیراندازی کردند. حتی به سمت مردمی که توی خونه بودن و حتی توی راهپیمایی اعتراضی شرکت نکرده بودند. و در همون ساعت اول حدود ۱۷ نفر از جمله دو کودک ۴ و ۸ ساله و یک پیرزن هفتاد و چند ساله با تیر مستقیم برادران پاسدار کشته شدن (آمار بقیه کشته ها به علت فرار جوان‌ها به بیشه‌ها و تیراندازی کور پاسدارها به این بیشه و نیزارها هنوز مشخص نیست).
چند کشته از بین زخمی هایی بودند که بیمارستان شهر به دستور پاسداران از پذیرششون امتناع کرد. عصر همون روز وارد شهرک‌های رجایی و دهکده گاما و شهرک مدنی شدند و اونجا رو هم از کشتار بی نصیب نگذاشتند.
بخشی از ساکنین این شهرک ها که از عشایر عرب خوزستان هستند، طبیعتا مسلح هستن. سپاه به عمد با این حمام خونی که راه انداخت مردم رو تحریک کرد. درگیری به شهرک طالقانی(کوره) کشیده شد و چون مردم این شهرک مقابل به مثل کردند، از ساعت شش هفت عصر سه شنبه تا ساعت یک بامداد چهارشنبه حتی یک ثانیه صدای رگبار قطع نشد.
با تانک وارد شهرک شدند اما با مقابله مردمی در این شهرک‌ها، غائله جمع نشد و پاسداران هم کشته و زخمی زیادی داشتن که با وساطت شیوخ و ریش سفیدان و بزرگان منطقه تیراندازی قطع شد و شهرک طالقانی محاصره شد.
بعد از اون تا سه روز متوالی از این شهرک‌ها هر جوانی گیر می‌آوردند دستگیر می‌کردند. و فعلا غائله ساکت شده ولی نمیشه گفت آرامه.
فاجعه انسانی که اینجا اتفاق افتاد مورد توجه کسی نیست. خیلی‌ها فکر میکنند اینجا بانک آتش زدند، ولی حتی یه عابر بانک توی ماهشهر صدمه ندید. تنها به این دلیل که مردم این شهر پاشون رو روی شاهرگ اقتصادی کشور گذاشتن به این شکل سرکوب شدند. توی هیچ شهر دیگه‌ای نه با تانک وارد شدند و نه کماندو ویژه فرستادن و نه نیروی تکاور با هلی کوپتر پیاده کردن. مردم ایران حق اعتراض ندارند، اما مردم ماهشهر حتی به اندازه بقیه ایرانی‌ها هم اجازه عصیانگری ندارند.
خواهش میکنم واقعیات این شهر رو منعکس کنید.»
22
Anarchonomy
فکر می‌کنند اونی که جان داده اونیه که تو محوطه بیمارستان رها شده بود. خبر ندارند که این خودشون هستند که مُرده‌اند، خیلی قبل‌تر ازون مجروح.‌ اجسادی هستند که سر ماه حقوق به حساب‌شون واریز میشه و تصور می‌کنند بواسطه این واریزهای مستمر، از کیفیت قابل قبولی از…
برخی در واکنش به این توعیت می‌گفتند «من خودم پزشکم.. چنین چیزی نیست». ولی شهادت دیگران میگه نه تنها در کرج، که در شیراز و ماهشهر و شهرهای دیگه هم مجروحان رها شده‌اند. حالا یا به خاطر بی‌تفاوتی پرسنل، یا ترس‌شون از عوامل سپاه.
میگن حسود هرگز نیاسود.. ولی من دلم می‌خواد حسودی کنم. به مردم سوریه که پزشکانی تحویل جامعه داد که صدها نفرشون شهید شدند، چون بیمارستان و مداوا رو ول نمی‌کردند، نه از اخراج شدن می‌ترسیدند نه از کلاشینکف نیروهای دولتی، و نه حتی از بمب‌هایی که هرلحظه ممکنه بود بیاد روی سرشون. این دکترها از جامعه‌ای مذهبی بیرون اومدند که از توش همه‌جور مجنون تروریست هم بیرون اومده بود.‌. همون خانواده‌هایی که شهادت‌طلب قاتل تحویل ملت داده بودند، شهادت‌طلب ناجی هم تحویل داده بودند. اما من جامعه‌ای رو که قابلیت تحویل هر دو رو داره ترجیح میدم به جامعه‌ای که از تحویل هر دو عاجزه. درسته اون جامعه ریسک پیدا شدن بنیادگرایی مذهبی رو در خودش داره، اما همزمان قابلیت اینو داره که آدم‌هایی بسازه که به خاطر ایمان مذهبی، حاضرند در معرض گلوله قرار بگیرند اما وظیفه‌شون رو رها نکنند. اما ما چنان همه‌چیز رو باختیم که تروریست‌های مسلح نه در تونل‌ها و مخفیگاه‌ها، بلکه در ادرات، وزارت‌خانه‌ها، پاسگاه‌ها، پادگان‌ها، سفارت‌خانه‌ها، سازمان‌ها، مشغول به کارند، و همزمان وجدان و ایمان و تعهد و همه این چیزهایی که در «آدم» باید پیدا بشه، رخ بربسته. اون موقع که پیرمرد بیمار رو با آمبولانس بردند در خرابه‌ها رها کردند، باید میفهمیدیم که چنین روزهایی قطعا کنار مردم ستمدیده نخواهند بود. این‌ها قشری چیپ و پوک هستند که فاصله گرفتن‌شون از ایمان مذهبی، نه از روی دست یافتن به عقلانیتی اخلاقی‌تر، بلکه ناشی از طبقاتی پنداشتن ایمان بود. الف- ایمان مخصوص فقرا و بدبخت‌ها و بیسوادهاست. ب- ما فقیر و بدبخت و بیسواد نیستیم. از الف و ب حاصل می‌شود ج: ایمان در شأن ما نیست!

چیپ و پوک.. قشری که چون قبل از جملاتش Rx میذاره فکر می‌کنه در مرتبه‌ای بالاتر از فهم و ادراکه. اما آدم بودن بلد نیست.
16
یک خواننده سوری رو فالو می‌کردم زمانی.. یک روز دیدم درست زمانی که مردم در حلب یا در حال فرار بودند یا در حال پیدا کردن اجساد بچه‌هاشون از زیر آوار بمباران، استوری گذاشت در اینستاگرام که نشون میداد یک پارتی بزرگ بود در دمشق که هنرمندان و نویسندگان و اهالی فرهنگ! همه توش جمع بودند.. و می‌دونید چی جالب بود؟ داشتند به خودشون افتخار می‌کردند که «حتی در اوضاع آشفته کشور شمع هنر و فرهنگ را روشن نگه می‌داریم!».
چنان با سرعت روی Unfollow زدم که عیسی اگه زن برهنه‌ای رو می‌دید اونقدر سریع نگاهش رو برنمی‌گردوند. آخه من رفلاکس هم دارم و خیلی راحت بالا میارم.
برای انجام کاری رفته بودم به یک اداره. طبقه اول که در ورودی باز و بسته می‌شد بخاری گازی گذاشته بودند.. ازین‌ها که در امامزاده‌ها میذارن. به همون بزرگی. و در طبقه بالا، کولر گازی روشن بود و باد خنک میداد! اختلاف دمای بدن کارکنان یکی از مناقشات جهانیه، اما نه اینکه یکی‌شون در تابستان سیر کنه و اون یکی در زمستان! مدام در گوش طبقه فقیر میخوانند که «سرانه مصرف تو از شهروندان اروپا بیشتره.. حروم‌لقمه‌ی بودجه مصرف‌کنِ ناراضی!».. اما در ادارات دولتی مصرف زیاد هم نیست دیگه، «هرج و مرج مصرفی» جریان داره.
ایندفعه که رفتم برای این بود که بفهمم نتیجه مراجعه قبلیم چی بوده. دفعه قبل جلوی چشم‌های خودم و خودش، یک فرم رو برام در نرم‌افزار خودشون پر کرد و فرستاد. اما خبری نشد. امروز که رفتم گفتند «تو سیستم نیست». یعنی من خواب‌نما شده بودم؟ کارمنده خواب‌نما شده بود؟ کامپیوتره خواب‌نما شده بود؟ بالاخره یه چیزی وارد شد در سیستم.. کجاست الان؟ معلوم نیست. شاید اگه نظام اداری دست نمی‌زد به تکنولوژی بهتر بود. مثلا اگه اون فرم کاغذی بود، شاید میشد پیداش کرد. اگه می‌گفتند کاغذه رو اشتباها گذاشتیم زیر کاسه آبگوشت و یکم ازش ریخت روش و زرد شد و مجبور شدیم بندازیمش دور، راحت‌تر هضم می‌کردم تا اینکه بگن اون چیزی که روی صفحه مانیتور دیدی، ندیدی!
من قبل از ظهر رفته بودم اما از همون موقع داشتند مهیا می‌شدند برای ناهار. ارباب رجوع می‌پرسید مهندس فلانی پشت میزش نیست، کجاست؟ می‌گفتند رفته نون بگیره! ده دقیقه بعد یکی با نون بربری که نصفش رو تو راه خورده و هنوز نشخوارش به پایان نرسیده وارد میشه. یکی دیگه رفته دوغ بخره. برای چی کارمند باید پاشه بره بیرون چون غذای بدون برنج با خودش آورده امروز؟ یه مایکروفر بذارید اونجا علاوه بر غذا نون رو هم گرم کنه. شکر خدا اهل نماز نیستند، وگرنه یه دور نماز حضرت علی رو می‌خوندند (چهاررکعت، هررکعت پنجاه تا قل‌هوالله). اما همه برای نان بیرون نمیرن. خانوم فلانی کجاست؟ رفته شربت سینه بخره! یک ماهه سینه‌ش چرک داره! اون یکی میگه دو ماهه سردرد دارم، اون یکی کمرش رو گرفته، اون یکی معلوم نیست به خاطر چه جور مصدومیتی مثل پنگوئن‌ها راه میره تو سالن.. نمی‌تونن برن پیگیری کنند؟ مثل من از بیمه هم که محروم نیستند، یک ماه هم چرک میشه؟ رکود و بی‌عملی و زندگی مردابی نظام بروکراسی، به لایف استایل‌شون هم نفوذ کرده.
و وسط این سیرک یکی‌شون تلفن رو برمیداره و زنگ میزنه به همکارش در ساختمان مجاور و دوتایی غیبت می‌کنند پشت سر مجموعه‌ای دیگه از همکاران، سر اینکه ارباب رجوع رو هفت هشت بار چرخوندن و برگردوندنش سر خونه اول و غر می‌زنند که این چه وضعیه! یعنی آش چنان شوره که کسی که خودش نان‌خور بروکراسیه، وگرنه استخدام نمی‌شد، داره از ضخیم شدن لایه‌های این بروکراسی به ستوه میاد!

وای به حال ما‌.
اریک راسموسن، پروفسور دانشگاه ایندیانا یه چیزایی توعیت کرد که گفتند نژادپرسته، ضدزنه، متحجره، فلانه، اخراجش کنید. مثلا گفته بود همجنسگراها نباید معلم کودکان بشن. یا زن‌ها دوست دارن یه رییس بالاسرشون باشه تا اینکه مسئولیت روی دوش خودشون قرار بگیره. یا نباید به دانشجوهای سیاهپوست‌ سهمیه تبعیض‌آمیز بدیم فقط به این دلیل که درصدشون تو ورودی‌هامون کمه. ریاست دانشگاه گفت نمی‌تونیم اخراجش کنیم چون قانون اساسی آزادی بیان رو تضمین کرده، ولی مراقبیم به دانشجویان آسیبی نزنه!.. راسموسن یه جواب نوشته برای جوابیه ریاست دانشگاه. توصیه می‌کنم حتما بخونیدش. پوزشم رو بپذیرید که دل و دماغ ترجمه ندارم. انقدر تمیز از خودش دفاع کرده که ارزش به اشتراک‌گذاری داشته باشه.


http://www.rasmusen.org/special/2019kerfuffle/provost1.htm

یه واقعیتی هست که شعور مذهب‌ستیزان وطنی بش نمی‌رسه و اون اینه که مسیحی مذهبی و مسلمان مذهبی ربطی بهم ندارند. حالا اگه در سال ۱۵۰۰ میلادی مشابه بودند یا نه رو من اطلاعی ندارم. اما امروز ربطی بهم ندارند. این‌ها حتی اگه تعصب داشته باشند، هیچ ربطی به متعصبان خاورمیانه‌ای ندارند و در یک level
دیگه هستند کاملا. یک کاسه کردن این‌ها نشان بی‌عقلیه.
6
در اینکه باکتری‌ها و ویروس‌هایی که میتونن آدم رو بکشن از راه دست دادن و تماس فیزیکی منتقل میشن مرموزی عجیبی وجود داره. در روایت مذهبی، بیشتر سرنوشت انسان دست خودشه، اما اینکه سر و ته تاریخ به چه شکلی دربیاد تماما دست خداست. در هیچ کدوم ازین روایت‌ها پیش‌بینی نشده بشر منقرض خواهد شد. ولی ویروس‌های پیچیده و باکتری‌های قوی و مقاومی که بوجود اومدن داره شرایط طبیعت رو به سمتی میبره که قابلیت منقرض کردن نسل انسان رو داشته باشند، مگر اینکه آدم‌ها قید اجتماعی بودن رو بزنند، که خود این هم میتونه منجر به نابودی‌شون بشه. چیزهایی که داریم می‌بینیم با چیزی که ادیان الهی در نظر گرفته بودند جور درنمیاد. احتمال اینکه قبل ازینکه مهدی و مسیح ظهور کنند، همه ما از صحنه طبیعت غیب بشیم، کم نیست. البته ما هم قابلیت اینو داریم که در بازنده‌ترین حالت امیدوار باقی بمونیم، و با این ارگانیسم‌های بی‌رحم میکروسکوپی مبارزه کنیم. ولی من جزء آدم‌هایی با اون قابلیت نیستم. من در طرف مقابلم.. یعنی در برنده‌ترین حالت مأیوس و نگران باقی میمونم. حتی اگه بحران بقا برای کل بشریت رو دور ببینید، برای جمعیت ایران نباید دور دید. مخصوصا با آشفته‌ترین و بیمارترین جامعه‌ای که امروز داریم، و فشل‌ترین و ضایع‌ترین حکومتی که اداره مملکت‌مون رو به عهده گرفته. ما که برای آلودگی کشنده هوای شهرها که انتشارش دست خودمونه کاملا افلیج و ناتوانیم، در برابر ارگانیسم‌های شروری که دقیقا قصد کشتن‌مون رو دارن چه کاری می‌تونیم بکنیم؟
بابام یه زمانی می‌گفت حداقل نصف مردم ایران هنوز چوپونن! گاهی یاد دوران نوجوانیش میفته که سر هیچ و پوچ با چوب و داس و شن‌کش میفتادن دنبال هم و گاهی یک نفر واقعا کشته می‌شد، و حتی خجالت میکشه از حجم نفهمیدنی که در جریان بوده، و یادش میفته که شواهدی نمی‌بینه که اون سبک ذهنی رخت بر بسته باشه از جامعه. من فکر می‌کردم منظورش از حداقل نصف مردم ایناییه که تازه از شهرستان‌ها مهاجرت می‌کنند به شهرهای بزرگ. بعدها فهمیدم نه مشکل عمیق‌تر و گسترده‌تر ازین حرف‌هاست. چوپون خلبان دیدم، و چوپون معلم زبان، و چوپون جراح قلب، و چوپون وکیل مهاجرت، و چوپون پیانیست! خیلی عجیب و شگرفه.
15
ویتنام قصد داره درس آمار و احتمالات رو بیاره تو کلاس دوم ابتدایی! و البته نه با زبان ترسناکی که در کالج‌‌ها آموزش داده میشه، بلکه بوسیله بازی و محتویات گرافیکی.
این کشور نه تنها در آموزش و پرورش از کشورهای اسکاندیناوی تقلید می‌کنه، بلکه در مواردی مثل این، ازون‌ها هم سبقت می‌گیره. البته آموزش و پرورش دولتی از هر نوعش بده، حتی نروژی. اما اگه قراره طرفداران مدارس دولتی زورشون بچربه، که ظاهرا حالا حالاها میچربه، خیلی بهتره اگه ازین سبک و سیاق استفاده کنند.

تو ایران هم بحث اینه که سعدی رو برداریم از کتاب درسی حججی رو بذاریم جاش.


https://saigoneer.com/vietnam-news/17753-vietnam-to-introduce-statistics,-probability-in-2nd-grade-in-new-syllabus
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جنوب شرقی ادلب
به راحتی آب خوردن بمب رو رها می‌کنند روی خانه‌ها.. و حتی بازار.. بیست کشته اینجا، بیست کشته آنجا.. هرروز.
در ایران، فعلا تیربار جواب میده. اگه نداد شهرها رو بمباران هم خواهند کرد. درست مثل این. ما و سوری‌ها مثل هم هستیم. ما فقط در صورتی اجازه داریم زندگی کنیم که تسلیم حکومت باشیم.
مسافر هواپیمایی که القاعده ربودش و بعد کوبید به برج تجارت جهانی نیویورک چه حرکات و اقداماتی می‌تونست انجام بده؟
بذارید یه چیزی رو رک به شما بگم. اهمیتی نداشت ربایندگان هواپیما هم با بقیه پودر می‌شدند. اگه یک مختار پیدا بشه و همه مقامات و وابستگان حکومتی رو بندازه تو روغن داغ، شاید دل خیلی‌ها خنک شه، شاید دل خودم هم خنک شه، ولی جلوی برخورد هواپیما با برج رو نخواهد گرفت. تا ابد وقت نیست که سکان رو انقدر بچرخونی که اصابت نکنه. ما فکر می‌کنیم خدا، طبیعت، وجدان بشری، نهادهای بین‌المللی، نمیذارن کار به اونجا برسه، و یک ملت از بین بره. ولی اگه دیر شده باشه، به اونجا میرسه، و به راحتی از بین میره. برای ایران، از همه لحاظ دیره. مثل دوران حمله مغول که ۱۳۰ سال همه‌جای این سرزمین بوی مرگ گرفت، ما هم باید بریم. شاید ۱۳۰ سال بعد، آدم‌های سعادتمندتری جایگزین ما شدند و ملت خوشبخت‌تری شکل گرفت.

دنبال امیدواری هستید برید ویدئوهای آقامیری رو تماشا کنید. من عطر مشهدی نمیزنم.
چین حتی در حد اقلیت هم سیاهپوست نداره. الگوریتم‌های یادگیری ماشینی که برای تشخیص چهره به کار میره، نیاز به نمونه‌های واقعی دارند، تا بتونن یاد بگیرند. وقتی تو چین سیاهپوست نیست، یعنی این الگوریتم‌ها در تشخیص چهره سیاه‌پوست مشکل دارند. شرکت‌های چینی که در این زمینه فعالند رفتند سراغ آفریقا تا اونجا بتونن دیتای مورد نیاز رو کسب کنند. نکته بامزه اینجاست که طرف معامله این شرکت‌ها، «دولت» زیمبابوه‌ست. یعنی نمیرن از شهروند زیمبابوه‌ای اجازه بگیرن که آیا راضی هستی از چهره‌ت برای الگوریتم‌هامون استفاده کنیم؟ شهروند استقلالی از خودش نداره. چهره شهروند هم جزء اموال دولتیه، و این دولته که میفروشدش!
روشنفکرهای اروپای غربی می‌گفتند تقصیر ما سفیدهای استعمارگره که آفریقا عقب موند. یه خودزنی باکلاس بود. ولی دروغ بود. تقصیر هیچ‌کس نبود جزء خودشون، که هیچ‌وقت فردیت و مالکیت فردی و آزادی فردی رو هضم نکردند. و الان هم جای رییس قبیله رو با دولت عوض کردند. همین.