Forwarded from Hidden Chat
میشه بگی از چه انتشاراتی گرفتی کتابتو؟ چون گفتی بدون سانسوره🥲 چاپش قدیمیه ینی؟
Forwarded from 𝘿𝙚𝙖𝙩𝙝'𝙨 𝙁𝙪𝙘𝙠𝙚𝙧𝙞𝙚𝙨 (dust (1 Å))
کاش یه خونه فقط برای خودم داشتم. مهم نبود کوچیک باشه یا زشت و کثیف یا حتی شکسته و خراب؛ مهم این بود که کسی اون دور و بر نبود تا وقتی دست رو شقیقهم میذارم بپرسه "سرت درد گرفت؟"، وقتی آه میکشم بپرسه "چرا آه کشیدی؟" و وقتی حرف میزنم مخاطبم باشه. کسی نمیبود که مجبور بشم صدای افکارشو دم به دم بشنوم. کسی سرک نمیکشید توی اتاق و حیاط تا ترکه چوبی پیدا کنه باهاش سر به سرم بذاره.
Forwarded from 𝘿𝙚𝙖𝙩𝙝'𝙨 𝙁𝙪𝙘𝙠𝙚𝙧𝙞𝙚𝙨 (dust (1 Å))
کسی نمیبود تا به کاغذ مچالهها گیر بده؛ به لیوانهای نشسته، به ترک روی دیوار و گل آب ندیدهی توی گلدون. به زمین و به صدای ترق و تروق و به عود؛ به صدای کوبیده شدن در. به لک روی آینه، به بوی لاک غلطگیر. به یخ افتاده روی فرش، به لکهی خون روی ملحفه. یه نفر اونجا زندگی میکرد، آثار زندگیشم معلوم میشد، کسی هم کاری به کارش نداشت. بهتر بود از اینکه یه عالمه آدم یه جا زندگی کنن و انتظار داشته باشن همهچیز جوری باشه که انگار کسی اونجا زندگی نمیکنه؛ که روی همهچیز روکش پلاستیکی بذارن، بوی تاید و شوینده بدن، برق بزنن، و اگه یه تار مو از سر جای خودش تکون بخوره، لبخند شق و رقشون بشکنه هزار تیکه بشه.
خیلی وقت میشه که دیگه تو خیابون تلفن عمومی یا تلفن عمومیای که سالم و درحال استفاده باشه نمیبینم. چه برسه به باجه تلفن. این واقعا وحشتناکه. یعنی ما تو نسلی هستیم که تقریبا هیچکدوممون از تلفن عمومی استفاده نکردیم. نمیگم که ای وای قدیما بهتر بود یا کاش پیشرفت نمیکردیم، من طرفدار راحتیم، نگرانی من جای دیگهست. منظورم اینه که چه بلای قراره سر سازمانای مخفی بیاد؟ از کجا دیگه وارد سازمانشون میشن. شاید بخاطر همین سازمانای مخفی منحل شدن.
اگه شما یکی از داوطلبای عضویت به یه سازمان خیلی خیلی سری و اسرار آمیز و نسبتا جادویی بودید، و بخاطر نبود تلفن عمومی دیگه نمیتونید وارد بشید، واقعا متأسفم... امیدوارم راهی پیدا کنید دوباره.
#can_you_hear_me
اگه شما یکی از داوطلبای عضویت به یه سازمان خیلی خیلی سری و اسرار آمیز و نسبتا جادویی بودید، و بخاطر نبود تلفن عمومی دیگه نمیتونید وارد بشید، واقعا متأسفم... امیدوارم راهی پیدا کنید دوباره.
#can_you_hear_me
🍓26👾2
میدونید به ماهیای که خوابه چی میگن؟
هیچی نمیگن و میذارن یکم بخوابه.
آخه:
هیچی نمیگن و میذارن یکم بخوابه.
آخه:
🍓2
امروز خیلی عجیب بود. شایدم تنها روز عادی بود. انگاری خودم زندگی نمیکردم و صرفا داشتم یه صفحه از یه زندگینامه و سرگذشت رو میخوندم. که تصادفا اون زندگی نامه خودم بود. انگاری بین خودم و خودم دیوار چهارم بود. همین باعث شده بود حس تعلق نکنم. به هیجا. میدونید حس تعلق باعث راحتی میشه و راحتی باعث میشه عادت کنیم، به شرایط محیط یا آدما. ولی اون موقع حس تعلق نداشتم پس همچی برام عجیب و قابل توجه بود. فونت سردرد یه پاساژ، معماری متفاوت یه هات داگ فروشی تو خیابونی که همیشه ازش رد میشدم. اجناسی که تو مغازه ها به فروش میرسید. مغازه هایی که همیشه از کنارشون رد میشدم. ساختمونا یه لحظه اونقدر بزرگ و عادی به نظر نیومدن. انگاری هنوز انسان هایی بودیم که تازه تمدن رو کشف کردیم و تو بیابون چادر زدیم. چادرای محکم تر. به ساختمونا شکلای جدید و عجیب تر دادیم. ولی بازم وسط بیابونیم. شاید واقعا زمان زیادی نگذشته.
#can_you_hear_me
#can_you_hear_me
🍓4
مزخرف ترین سررسید ممکن تبدیل به دفتر مورد علاقم شد. موقع پر کردنش فقط هرچی تو مغزمه رو مینویسم و میکشم.
🍓3
⋆دخترِ رهبرِ سیرک⋆
Photo
عادت کردن به سبک نوشتاریش خیلی طول کشید و اولش عادی تر بود و به مرور ناواضح تر شد برام. فکر کردم مشکل از ترجمست ولی کم کم فهمیدم مدل خوانشم مشکل داره. باید جملههارو کوتاه و منقطع میخوندم. آروم آروم و شمرده. جمله ها بهم وصل نبودن ولی همه راجع به یه موضوع حرف میزدن. جدید و جالب بود این سبک. کل کتاب به همین صورت نوشته شده بود و اگه سریع میخوندی معنی نمیدادن.(مبالغه نمیکنم، بی معنی میشدن اگه خوانش آروم و شمرده نبود.)
🍓5
یمدت دیگه برم کتابخونه شاید کتابای تستم تموم نشن، ولی کتابای غیر درسیم تموم میشن و تو نقاشی پیشرفت میکنم.
👾6🍓1