Forwarded from In Another Life ࿔୧ . ݁
ما پاتر هدا اینجوریایم که کلا هرچی میشه و هر تعطیلی و یا فرصتی پیش میاد حس میکنیم وقت ریواچه.. دیگه شما فکر کن پاییز و زمستون هم بشه.. 🔮 🔮 🔮 🔮 🔮
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
او نوازشم کرد و من اشک ریختم؛ که دستهای قبل از او، تنم را دریده رها کرده بودند.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود یه کتاب باشی، چجور کتابی میشدی؟ اگه دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اینجا یه خلاصهی کوچیک واسهاتون بنویسم. :))
اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم
پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش رو ریپلای یا فوروارد کنید تا این چالش رو در ادامهی اون بنویسم. (میتونین از هر کدوم از چالشهای قبلی انتخاب کنین.)
Forwarded from [شبح محافظ کتابها]
رولان بهعنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیتهای زن داستانش استادانه عمل میکنه.
[شبح محافظ کتابها]
رولان بهعنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیتهای زن داستانش استادانه عمل میکنه.
دقیقا!
هنوز که هنوزه توصیفاتش از نگاه کودک و شخصیتهای زن توی جانِ شیفته من رو شگفتزده میکنن. :))
هنوز که هنوزه توصیفاتش از نگاه کودک و شخصیتهای زن توی جانِ شیفته من رو شگفتزده میکنن. :))
Forwarded from 💠
من به شدت آدمِ “بیا باهم درستش کنیم” ای
هستم ولی خودت نخواستی بمونی درستش کنیم.
هستم ولی خودت نخواستی بمونی درستش کنیم.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود زندگیات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث میشد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟ اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اون پاراگراف رو واسهاتون بنویسم. :)) پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش…
برای شیوایی عزیز ~
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
برای شیفت شب عزیز ~
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
برای شیرینی عزیز ~
دستهام رو دراز میکنم تا ستاره بگیرم. نمیشه. اشکالی نداره. دفعهی بعد دوباره امتحان میکنم. چون تو گفته بودی اگه دستهام لایق باشن به ستارهها هم میرسن و من باور کردم. من هر چیزی که تو میگفتی رو باور میکردم. برای همین هم وقتی گفتی هیچ کس قرار نیست دوستم داشته باشه، باور کردم و خودم رو دور انداختم.
دستهام رو دراز میکنم تا ستاره بگیرم. نمیشه. اشکالی نداره. دفعهی بعد دوباره امتحان میکنم. چون تو گفته بودی اگه دستهام لایق باشن به ستارهها هم میرسن و من باور کردم. من هر چیزی که تو میگفتی رو باور میکردم. برای همین هم وقتی گفتی هیچ کس قرار نیست دوستم داشته باشه، باور کردم و خودم رو دور انداختم.
برای مهسای عزیز خودم ~
وقتی گریه میکرد صداش همه جا میپیچید. اون بلندترین گریهها رو داشت. اشکهاش همهی خندهها رو توی خودشون غرق میکردن و غمهاش همهی نورها رو. پس چرا من تنها کسی بودم که صداش رو میشنید؟
وقتی گریه میکرد صداش همه جا میپیچید. اون بلندترین گریهها رو داشت. اشکهاش همهی خندهها رو توی خودشون غرق میکردن و غمهاش همهی نورها رو. پس چرا من تنها کسی بودم که صداش رو میشنید؟
برای آبی مایل به غم عزیز ~
بیشتر وقتها کاری میکرد که حرص بخوری؛ اما وقتهایی که خنده روی لب آدمهای اطرافش میکاشت هم کم نبودن. آدمها بیشتر از اینکه منتظر خودش باشن، منتظر شور و شوقی بودن که با خودش میاورد. اما گاهی وقتها، همون وقتهایی که نگاه کسی رو روی خودش حس نمیکرد، گولهی غم تیرهای برق چشمهاش رو میدزدید؛ جوری که انگار، دستِ نور هرگز به تاریکی زندگیاش نمیرسید.
بیشتر وقتها کاری میکرد که حرص بخوری؛ اما وقتهایی که خنده روی لب آدمهای اطرافش میکاشت هم کم نبودن. آدمها بیشتر از اینکه منتظر خودش باشن، منتظر شور و شوقی بودن که با خودش میاورد. اما گاهی وقتها، همون وقتهایی که نگاه کسی رو روی خودش حس نمیکرد، گولهی غم تیرهای برق چشمهاش رو میدزدید؛ جوری که انگار، دستِ نور هرگز به تاریکی زندگیاش نمیرسید.
برای حس بی نام عزیز ~
همه اون رو میشناختن. "همون دختر عجیب" چیزی بود که صداش میکردن. چون هر روز، زمان استراحت و ناهار، یه کتاب میزد زیر بغلش و میرفت گوشهایترین نقطهی کارخونه و مشغول خوندن میشد. نه به پچپچها توجه میکرد و نه به صدا شدنها؛ انگار که کتاب اون رو از تمام آدمها، از تمام دنیا، جدا میکرد.
همه اون رو میشناختن. "همون دختر عجیب" چیزی بود که صداش میکردن. چون هر روز، زمان استراحت و ناهار، یه کتاب میزد زیر بغلش و میرفت گوشهایترین نقطهی کارخونه و مشغول خوندن میشد. نه به پچپچها توجه میکرد و نه به صدا شدنها؛ انگار که کتاب اون رو از تمام آدمها، از تمام دنیا، جدا میکرد.
برای رائیکای عزیز ~
"غریبهای در شلوغی" حسی بود که هر بار کنار آدمها سراغم میاومد. آدمهایی با زندگیهایی مملو از رنگ. بعضی رنگینتر از رنگین کمون و بعضی تیرهتر از خاکستری. دنیای من اما هیچ رنگی نداشت. انگار که یه سنگ بزرگ، مسیر زندگی رو از وجود من منحرف کرده بود.
"غریبهای در شلوغی" حسی بود که هر بار کنار آدمها سراغم میاومد. آدمهایی با زندگیهایی مملو از رنگ. بعضی رنگینتر از رنگین کمون و بعضی تیرهتر از خاکستری. دنیای من اما هیچ رنگی نداشت. انگار که یه سنگ بزرگ، مسیر زندگی رو از وجود من منحرف کرده بود.