Forwarded from mahsa in prague
If I will go to a BTS concert one day, that when my inner child is happy.
چند تکه از یکی از نوشتههای قدیمیام رو پیدا کردم و حالا دلم میخواد ادامهاش بدم...
Forwarded from In Another Life ࿔୧ . ݁
In Another Life ࿔୧ . ݁
تو باعث میشی بخوام به خودم بگم قندک هنوز آدمای مسئول، واقعی و اصیل تو دنیا هستن.. تو باعث میشی من به خودم بگم هنوز میشه به بعضیا اعتماد کرد! تو، تو انقد سوپرایزم کردی با رفتارات که حتی نتونستم الان بغض نکنم و چشمام پر نشن.. تو مصداق وجود خوبی تو دنیایی…
قلبم...
جوری که منم بغضم گرفت :))
جوری که منم بغضم گرفت :))
Forwarded from In Another Life ࿔୧ . ݁
ما پاتر هدا اینجوریایم که کلا هرچی میشه و هر تعطیلی و یا فرصتی پیش میاد حس میکنیم وقت ریواچه.. دیگه شما فکر کن پاییز و زمستون هم بشه.. 🔮 🔮 🔮 🔮 🔮
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
او نوازشم کرد و من اشک ریختم؛ که دستهای قبل از او، تنم را دریده رها کرده بودند.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود یه کتاب باشی، چجور کتابی میشدی؟ اگه دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اینجا یه خلاصهی کوچیک واسهاتون بنویسم. :))
اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم
پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش رو ریپلای یا فوروارد کنید تا این چالش رو در ادامهی اون بنویسم. (میتونین از هر کدوم از چالشهای قبلی انتخاب کنین.)
Forwarded from [شبح محافظ کتابها]
رولان بهعنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیتهای زن داستانش استادانه عمل میکنه.
[شبح محافظ کتابها]
رولان بهعنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیتهای زن داستانش استادانه عمل میکنه.
دقیقا!
هنوز که هنوزه توصیفاتش از نگاه کودک و شخصیتهای زن توی جانِ شیفته من رو شگفتزده میکنن. :))
هنوز که هنوزه توصیفاتش از نگاه کودک و شخصیتهای زن توی جانِ شیفته من رو شگفتزده میکنن. :))
Forwarded from 💠
من به شدت آدمِ “بیا باهم درستش کنیم” ای
هستم ولی خودت نخواستی بمونی درستش کنیم.
هستم ولی خودت نخواستی بمونی درستش کنیم.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود زندگیات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث میشد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟ اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اون پاراگراف رو واسهاتون بنویسم. :)) پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش…
برای شیوایی عزیز ~
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
برای شیفت شب عزیز ~
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.