*•° غباری معلق در کیهان °•* – Telegram
*•° غباری معلق در کیهان °•*
52 subscribers
274 photos
18 videos
106 links
غباری که نمی‌دونه کجاست یا به کجا میره اما با وجود سرگردان بودن هم دوست داره که یاد بگیره.


http://t.me/HidenChat_Bot?start=109009767
Download Telegram
او نوازشم کرد و من اشک ریختم؛ که دست‌های قبل از او، تنم را دریده رها کرده بودند.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود یه کتاب باشی، چجور کتابی می‌شدی؟ اگه دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اینجا یه خلاصه‌ی کوچیک واسه‌اتون بنویسم. :))
اگر قرار بود زندگی‌ات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث می‌شد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟

اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم
بگید تا من اون پاراگراف رو واسه‌اتون بنویسم. :))

پ.ن: اگر قبلا واسه‌اتون چالش نوشتم و دوست داشتین، می‌تونین یکی‌اش رو ریپلای یا فوروارد کنید تا این چالش رو در ادامه‌ی اون بنویسم. (می‌تونین از هر کدوم از چالش‌های قبلی انتخاب کنین.)
عمیقا دلم یه پارتنر درس خوندن می‌خواد. :(
رولان به‌عنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیت‌های زن داستانش استادانه عمل می‌کنه.
[شبح محافظ کتاب‌ها]
رولان به‌عنوان یک نویسنده مرد، حقیقتا در توصیف شخصیت‌های زن داستانش استادانه عمل می‌کنه.
دقیقا!
هنوز که هنوزه توصیفاتش از نگاه کودک و شخصیت‌های زن توی جانِ شیفته من رو شگفت‌زده می‌کنن. :))
Forwarded from 💠
من به شدت آدمِ “بیا باهم درستش کنیم” ای
‏هستم ولی خودت نخواستی بمونی درستش کنیم.
امروز درسته خودم غمگینم ولی موهام خوشگلن.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود زندگی‌ات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث می‌شد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟ اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اون پاراگراف رو واسه‌اتون بنویسم. :)) پ.ن: اگر قبلا واسه‌اتون چالش نوشتم و دوست داشتین، می‌تونین یکی‌اش…
برای شیوایی عزیز ~

از اون کسایی بود که وقتی راه می‌رفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین می‌نشست‌، نور خورشید روی صورتش می‌خندید و باد با موهاش می‌رقصید. از اون کسایی بود که با همه‌ی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا می‌ذاشت و من، می‌خواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هاله‌ی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
برای شیفت شب عزیز ~

خمیده راه می‌رفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. خمیده راه می‌رفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
برای شیرینی عزیز ~

دست‌هام رو دراز می‌کنم تا ستاره بگیرم. نمی‌شه. اشکالی نداره. دفعه‌ی بعد دوباره امتحان می‌کنم. چون تو گفته بودی اگه دست‌هام لایق باشن به ستاره‌ها هم می‌رسن و من باور کردم. من هر چیزی که تو می‌گفتی رو باور می‌کردم. برای همین هم وقتی گفتی هیچ کس قرار نیست دوستم داشته باشه، باور کردم و خودم رو دور انداختم.
برای مهسای عزیز خودم ~

وقتی گریه می‌کرد صداش همه جا می‌پیچید. اون بلندترین گریه‌ها رو داشت. اشک‌هاش همه‌ی خنده‌ها رو توی خودشون غرق می‌کردن و غم‌هاش همه‌ی نورها رو. پس چرا من تنها کسی بودم که صداش رو می‌شنید؟
برای آبی مایل به غم عزیز ~

بیشتر وقت‌ها کاری می‌کرد که حرص بخوری؛ اما وقت‌هایی که خنده روی لب‌ آدم‌های اطرافش می‌کاشت هم کم نبودن. آدم‌ها بیشتر از اینکه منتظر خودش باشن، منتظر شور و شوقی بودن که با خودش می‌اورد. اما گاهی وقت‌ها، همون وقت‌هایی که نگاه کسی رو روی خودش حس نمی‌کرد، گوله‌ی غم تیره‌‌ای برق چشم‌هاش رو می‌دزدید؛ جوری که انگار، دستِ نور هرگز به تاریکی زندگی‌اش نمی‌رسید.
برای حس بی نام عزیز ~

همه اون رو می‌شناختن. "همون دختر عجیب" چیزی بود که صداش می‌کردن. چون هر روز، زمان استراحت و ناهار، یه کتاب می‌زد زیر بغلش و می‌رفت گوشه‌ای‌ترین نقطه‌ی کارخونه و مشغول خوندن می‌شد. نه به پچ‌پچ‌ها توجه می‌کرد و نه به صدا شدن‌ها؛ انگار که کتاب اون رو از تمام آدم‌ها، از تمام دنیا، جدا می‌کرد.
برای رائیکای عزیز ~

"غریبه‌ای در شلوغی" حسی بود که هر بار کنار آدم‌ها سراغم می‌اومد. آدم‌هایی با زندگی‌هایی مملو از رنگ. بعضی رنگین‌تر از رنگین کمون و بعضی تیره‌تر از خاکستری‌‌‌. دنیای من اما هیچ رنگی نداشت. انگار که یه سنگ بزرگ، مسیر زندگی رو از وجود من منحرف کرده بود.
برای i mean عزیز ~

آدم‌ها وقتی به دنیا می‌آن مثل این دونه‌ می‌مونن. دونه‌ای که تو کاشتی خوش‌شانسه؛ چون تو قراره مراقبش باشی و کمکش کنی رشد‌ کنه. همه‌ی دونه‌ها خوش‌شانس نیستن؛ تو هم نبودی. اما این، به این معنی نیست که هرگز نمی‌تونی رشد کنی‌. حتی دونه‌های بدشانس هم، گاهی جوونه می‌زنن.
برای دری گمشده‌ی عزیز ~

صدای به هم خوردن زنجیر‌های تاب توی گوشش می‌پیچید. سرمای شب زمستونی، جنبش انسان‌ها رو از زیر آسمون فراری داده بود. خودش رو آروم تاب می‌داد و بی‌توجه به لرزش تنش، به صدای زنجیر‌ها گوش می‌داد. این تنهایی رو ترجیح می‌داد؛ اون این تنهایی سرد رو، به گرمای شلوغی‌های از درون منجمد، ترجیح می‌داد.
برای پانیذ عزیز ~

بی‌توجه به بارون شدیدی که می‌بارید، روی زمین دراز کشیده بود. "آب همه چیز رو تمیز می‌کنه" صداش توی گوشش می‌پیچید. مهم نبود چقدر طول بکشه. اون‌قدر اینجا می‌موند و از آسمون خواهش می‌کرد تا بارون سیاهی‌ای که به بند بند وجودش پیچیده بود‌ رو با خودش ببره. آب باید بتونه، اون رو هم پاک کنه.
برای قندک عزیز ~

همه جا در شعله‌های آشوب می‌سوخت و هیاهو، لرزه به اندام همه انداخته بود. بی‌اعتنا به جهنمی که شروع شده بود، جامش رو پر می‌کرد و همزمان لب‌هاش رو برای نجوای آهنگی به رقص در می‌اورد. آشوب اون رو نمی‌ترسوند؛ نه تا زمانی که خالقش بود.