*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود زندگیات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث میشد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟ اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اون پاراگراف رو واسهاتون بنویسم. :)) پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش…
برای شیوایی عزیز ~
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
از اون کسایی بود که وقتی راه میرفت، پشت سرش، گلبرگ روی زمین مینشست، نور خورشید روی صورتش میخندید و باد با موهاش میرقصید. از اون کسایی بود که با همهی وجودش، ردِ پا روی زندگی به جا میذاشت و من، میخواستم چیزی بیشتر باشم؛ چیزی بیشتر از یک هالهی تیره. پس دستی که به طرفم دراز کرده بود رو گرفتم؛ تا به زندگی قدم بذارم.
برای شیفت شب عزیز ~
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
خمیده راه میرفت. گویی باری سنگین، باری انباشته از هزاران زندگیِ نزیسته، بر روی شانههایش سنگینی میکرد. خمیده راه میرفت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. نگاهش اما، هرگز به زمین نرسید.
برای شیرینی عزیز ~
دستهام رو دراز میکنم تا ستاره بگیرم. نمیشه. اشکالی نداره. دفعهی بعد دوباره امتحان میکنم. چون تو گفته بودی اگه دستهام لایق باشن به ستارهها هم میرسن و من باور کردم. من هر چیزی که تو میگفتی رو باور میکردم. برای همین هم وقتی گفتی هیچ کس قرار نیست دوستم داشته باشه، باور کردم و خودم رو دور انداختم.
دستهام رو دراز میکنم تا ستاره بگیرم. نمیشه. اشکالی نداره. دفعهی بعد دوباره امتحان میکنم. چون تو گفته بودی اگه دستهام لایق باشن به ستارهها هم میرسن و من باور کردم. من هر چیزی که تو میگفتی رو باور میکردم. برای همین هم وقتی گفتی هیچ کس قرار نیست دوستم داشته باشه، باور کردم و خودم رو دور انداختم.
برای مهسای عزیز خودم ~
وقتی گریه میکرد صداش همه جا میپیچید. اون بلندترین گریهها رو داشت. اشکهاش همهی خندهها رو توی خودشون غرق میکردن و غمهاش همهی نورها رو. پس چرا من تنها کسی بودم که صداش رو میشنید؟
وقتی گریه میکرد صداش همه جا میپیچید. اون بلندترین گریهها رو داشت. اشکهاش همهی خندهها رو توی خودشون غرق میکردن و غمهاش همهی نورها رو. پس چرا من تنها کسی بودم که صداش رو میشنید؟
برای آبی مایل به غم عزیز ~
بیشتر وقتها کاری میکرد که حرص بخوری؛ اما وقتهایی که خنده روی لب آدمهای اطرافش میکاشت هم کم نبودن. آدمها بیشتر از اینکه منتظر خودش باشن، منتظر شور و شوقی بودن که با خودش میاورد. اما گاهی وقتها، همون وقتهایی که نگاه کسی رو روی خودش حس نمیکرد، گولهی غم تیرهای برق چشمهاش رو میدزدید؛ جوری که انگار، دستِ نور هرگز به تاریکی زندگیاش نمیرسید.
بیشتر وقتها کاری میکرد که حرص بخوری؛ اما وقتهایی که خنده روی لب آدمهای اطرافش میکاشت هم کم نبودن. آدمها بیشتر از اینکه منتظر خودش باشن، منتظر شور و شوقی بودن که با خودش میاورد. اما گاهی وقتها، همون وقتهایی که نگاه کسی رو روی خودش حس نمیکرد، گولهی غم تیرهای برق چشمهاش رو میدزدید؛ جوری که انگار، دستِ نور هرگز به تاریکی زندگیاش نمیرسید.
برای حس بی نام عزیز ~
همه اون رو میشناختن. "همون دختر عجیب" چیزی بود که صداش میکردن. چون هر روز، زمان استراحت و ناهار، یه کتاب میزد زیر بغلش و میرفت گوشهایترین نقطهی کارخونه و مشغول خوندن میشد. نه به پچپچها توجه میکرد و نه به صدا شدنها؛ انگار که کتاب اون رو از تمام آدمها، از تمام دنیا، جدا میکرد.
همه اون رو میشناختن. "همون دختر عجیب" چیزی بود که صداش میکردن. چون هر روز، زمان استراحت و ناهار، یه کتاب میزد زیر بغلش و میرفت گوشهایترین نقطهی کارخونه و مشغول خوندن میشد. نه به پچپچها توجه میکرد و نه به صدا شدنها؛ انگار که کتاب اون رو از تمام آدمها، از تمام دنیا، جدا میکرد.
برای رائیکای عزیز ~
"غریبهای در شلوغی" حسی بود که هر بار کنار آدمها سراغم میاومد. آدمهایی با زندگیهایی مملو از رنگ. بعضی رنگینتر از رنگین کمون و بعضی تیرهتر از خاکستری. دنیای من اما هیچ رنگی نداشت. انگار که یه سنگ بزرگ، مسیر زندگی رو از وجود من منحرف کرده بود.
"غریبهای در شلوغی" حسی بود که هر بار کنار آدمها سراغم میاومد. آدمهایی با زندگیهایی مملو از رنگ. بعضی رنگینتر از رنگین کمون و بعضی تیرهتر از خاکستری. دنیای من اما هیچ رنگی نداشت. انگار که یه سنگ بزرگ، مسیر زندگی رو از وجود من منحرف کرده بود.
برای i mean عزیز ~
آدمها وقتی به دنیا میآن مثل این دونه میمونن. دونهای که تو کاشتی خوششانسه؛ چون تو قراره مراقبش باشی و کمکش کنی رشد کنه. همهی دونهها خوششانس نیستن؛ تو هم نبودی. اما این، به این معنی نیست که هرگز نمیتونی رشد کنی. حتی دونههای بدشانس هم، گاهی جوونه میزنن.
آدمها وقتی به دنیا میآن مثل این دونه میمونن. دونهای که تو کاشتی خوششانسه؛ چون تو قراره مراقبش باشی و کمکش کنی رشد کنه. همهی دونهها خوششانس نیستن؛ تو هم نبودی. اما این، به این معنی نیست که هرگز نمیتونی رشد کنی. حتی دونههای بدشانس هم، گاهی جوونه میزنن.
برای دری گمشدهی عزیز ~
صدای به هم خوردن زنجیرهای تاب توی گوشش میپیچید. سرمای شب زمستونی، جنبش انسانها رو از زیر آسمون فراری داده بود. خودش رو آروم تاب میداد و بیتوجه به لرزش تنش، به صدای زنجیرها گوش میداد. این تنهایی رو ترجیح میداد؛ اون این تنهایی سرد رو، به گرمای شلوغیهای از درون منجمد، ترجیح میداد.
صدای به هم خوردن زنجیرهای تاب توی گوشش میپیچید. سرمای شب زمستونی، جنبش انسانها رو از زیر آسمون فراری داده بود. خودش رو آروم تاب میداد و بیتوجه به لرزش تنش، به صدای زنجیرها گوش میداد. این تنهایی رو ترجیح میداد؛ اون این تنهایی سرد رو، به گرمای شلوغیهای از درون منجمد، ترجیح میداد.
برای پانیذ عزیز ~
بیتوجه به بارون شدیدی که میبارید، روی زمین دراز کشیده بود. "آب همه چیز رو تمیز میکنه" صداش توی گوشش میپیچید. مهم نبود چقدر طول بکشه. اونقدر اینجا میموند و از آسمون خواهش میکرد تا بارون سیاهیای که به بند بند وجودش پیچیده بود رو با خودش ببره. آب باید بتونه، اون رو هم پاک کنه.
بیتوجه به بارون شدیدی که میبارید، روی زمین دراز کشیده بود. "آب همه چیز رو تمیز میکنه" صداش توی گوشش میپیچید. مهم نبود چقدر طول بکشه. اونقدر اینجا میموند و از آسمون خواهش میکرد تا بارون سیاهیای که به بند بند وجودش پیچیده بود رو با خودش ببره. آب باید بتونه، اون رو هم پاک کنه.
برای قندک عزیز ~
همه جا در شعلههای آشوب میسوخت و هیاهو، لرزه به اندام همه انداخته بود. بیاعتنا به جهنمی که شروع شده بود، جامش رو پر میکرد و همزمان لبهاش رو برای نجوای آهنگی به رقص در میاورد. آشوب اون رو نمیترسوند؛ نه تا زمانی که خالقش بود.
همه جا در شعلههای آشوب میسوخت و هیاهو، لرزه به اندام همه انداخته بود. بیاعتنا به جهنمی که شروع شده بود، جامش رو پر میکرد و همزمان لبهاش رو برای نجوای آهنگی به رقص در میاورد. آشوب اون رو نمیترسوند؛ نه تا زمانی که خالقش بود.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
فکر کنم همه رو گذاشتم. مرسی که منتظر موندین.❤️
آخ یادم رفت بگم اگه کسی جا مونده حتما بهم بگه.❤️
*•° غباری معلق در کیهان °•*
اگر قرار بود زندگیات یه کتاب باشه، کدوم پاراگراف باعث میشد بقیه اون رو برای خوندن انتخاب کنن؟ اگر دوست داشتین این پیام رو فوروارد کنید یا بهم بگید تا من اون پاراگراف رو واسهاتون بنویسم. :)) پ.ن: اگر قبلا واسهاتون چالش نوشتم و دوست داشتین، میتونین یکیاش…
برای لیای عزیز ~
روی ایوونِ کلبهی چوبیاش نشسته بود و گربهی کاراملی توی بغلش رو نوازش میکرد. به زودی بقیهی گربهها از راه میرسیدن تا نجوای قلب شکستهی کسی که اون روز نوازششون کرده بود رو به گوشش برسونن. بعد نوبت اون میشد تا برای ترمیم هر کدوم از اون قلبهای شکسته، یه مرهم از معجزه بسازه.
روی ایوونِ کلبهی چوبیاش نشسته بود و گربهی کاراملی توی بغلش رو نوازش میکرد. به زودی بقیهی گربهها از راه میرسیدن تا نجوای قلب شکستهی کسی که اون روز نوازششون کرده بود رو به گوشش برسونن. بعد نوبت اون میشد تا برای ترمیم هر کدوم از اون قلبهای شکسته، یه مرهم از معجزه بسازه.
برای شکیبای عزیز ~
تابلوی "بسته" رو پشت در کافه انداخت. هوا سرد بود و بوی قهوه با بوی اولین برف سال ترکیب شده بود. حالا میتونست آخرین قهوه رو برای خودش سرو کنه، پشت میز کنار پنجره بشینه و خیابونی که از برف سفید شده رو تماشا کنه. اینها لحظههای جادویی زندگی اون بودن. لحظههای جادوییای که بهش قدرت ادامه دادن از بین روزهای سخت و تاریک رو میدادن.
تابلوی "بسته" رو پشت در کافه انداخت. هوا سرد بود و بوی قهوه با بوی اولین برف سال ترکیب شده بود. حالا میتونست آخرین قهوه رو برای خودش سرو کنه، پشت میز کنار پنجره بشینه و خیابونی که از برف سفید شده رو تماشا کنه. اینها لحظههای جادویی زندگی اون بودن. لحظههای جادوییای که بهش قدرت ادامه دادن از بین روزهای سخت و تاریک رو میدادن.
برای سونبهی عزیز ~
کاستهای قدیمی، کتابهای کهنه و هدیههای دستساز همه جای اتاقش رو پر کرده بودن. با وجود شلوغی همه چیز رو مرتب چیده بود و به دقت از اونها نگهداری میکرد. میگفت هر کدوم از اینها یه خاطره، یه زندگی، توی خودشون گیر انداختن و من، شیفتهی جمع کردن زندگیام.
کاستهای قدیمی، کتابهای کهنه و هدیههای دستساز همه جای اتاقش رو پر کرده بودن. با وجود شلوغی همه چیز رو مرتب چیده بود و به دقت از اونها نگهداری میکرد. میگفت هر کدوم از اینها یه خاطره، یه زندگی، توی خودشون گیر انداختن و من، شیفتهی جمع کردن زندگیام.
هر بار که چالش میذارم خیلی طول میکشه تا جوابهاش رو بذارم. جدای از مسئلهی کار پیش اومدن و اینها، من برای هر کدوم کلی فکر میکنم تا ذهنم چیزی که بنظرش مناسبه رو پیدا کنه. ذهنم بعضیها رو زود پیدا میکنه و برای بعضیها حتی به چند روز زمان نیاز داره. اینها رو گفتم چون میخوام بدونین که دیر گذاشتن چالش بخاطر این نیست که واسم مهم نیستن یا اینکه برای ممبر جمع کردن بوده و اینها. برعکس حین چالش نوشتن به من خیلی خوش میگذره و طول کشیدنش هم بخاطر اینه که واسم مهمان و دوست دارم شما هم لذت ببرین.❤️
برگشتم به دورانی که به دنبال هر پستی که اینجا میذارم هزاران اورثینک میآد سراغم.
Forwarded from Beneath the Oak tree
*•° غباری معلق در کیهان °•*
Ólafur Arnalds – Epilogue
تنها دلیلی که از روابط انسانی ناامید نشدم، حتی با وجود اتفاقی که پارسال افتاد، وجود بینهایت مهربون، زیبا و دوستداشتنی فاطمهست و هربار به این آهنگ گوش میدم و اتفاقی پخش میشه یادش میافتم و دل تنگش میشم.