Forwarded from Колония имени Горького | کولونی گورکی (Finch)
بار آنهایی که دیگر نیستند بر دوشمان سنگینی میکند
یهو به خودم اومدم و دیدم به جای لبخند صورتم خیس شده. از خودم میپرسیدم که چرا ما اینجوری نبودیم؟ چرا ما خاطرههای قشنگ نساختیم؟
هر چی در توانم و حتی بیشتر از توانم هست رو انجام میدم ولی هیچوقت بنظرش کافی نیست.
برادرزادهام نشسته بود زار میزد به باباش میگفت نمیخواد بره تا اینکه مامانش بهش گفت بریم بستنی بخوریم؟ از جا پرید رفت دم در به مامان باباش گفت بریم. مامانشم گفت میبینین؟ همهامونو به بستنی میفروشه. اینجا بود که فهمیدم حق با بقیهست.
برادرزادههام جدی جدی به من میرن!
برادرزادههام جدی جدی به من میرن!
Forwarded from 28. (shın)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این جوریه که من دارم به زندگی ادامه میدم.
از وقتی بابام این رواننویس جدیده رو بهم داده میلم به توی دفتر نوشتن بیشتر شده اما وقت نمیکنم. :(
کاش وقت کنم بیام در مورد رویکردهای میانفردی بنویسم. خیلی جالبن.
انقدر حرفهام رو توی ذهنم نگه داشتم که قدرت بیانشون رو از دست دادم.
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
من اگه از لحاظ روانی آدم سالمی بودم رو شونه هر آدمی که کوچیکترین اشارهای به بنگتن میکرد در وصف hyyh نمیگریستم
خیلی عادی دارم کارهام رو میکنم تا اینکه یه آهنگ از لانا پخش میشه و صداش خاطرهها رو اشک میکنه میریزه روی گونههام.