از اول تعطیلات که بابام ازم پرسید "اصلا میدونی تعطیلات یعنی چی؟" هنوز دارم به این سوال فکر میکنم و جوابی پیدا نکردم. ای بابا.
Forwarded from 🪵 (𝗯𝗹𝘂)
نمیتونم بین خوندن و نوشتن تعادل برقرار کنم همش از یه طرف میافتم.
برای کلاس توانبخشی گروه ما روی ADHD کار میکنه. البته تمرکزمون کودکانه اما دوست دارم بزرگسالش رو اینجا بگم. کاش وقت کنم. :(
داشتن بهم آداب قهوهخوری رو یاد میدادن و یادگرفتم چطوری با قهوهام فحش بدم. 😔
ولی همیشه شب قدر منو یاد چند سال پیش میاندازه که با بچههای بوک استریپرز شب قدر کل شب رو تو گپ با ربات مافیا بازی میکردیم. :)))
نه میرسم چنلا رو درست چک کنم نه کتاب بخونم نه آهنگای جدید رو گوش بدم و امروز آخرین روز تعطیلاته و من همچنان دارم با حجم کارها پاره میشم.
"If you're sad, like me
If your heart is broken
And your hands are empty
I want you to know
That it's gonna be ok
I want you to know
That you're gonna be ok"
If your heart is broken
And your hands are empty
I want you to know
That it's gonna be ok
I want you to know
That you're gonna be ok"
همسایهی جدید ظرفمون رو برگردوند و توش چندتا سیب و نارنگی گذاشته بود. انقدر که بخاطر نارنگیا ذوق کردم دلم میخواست برم ماچش کنم.
خیلی خسته و بیانرژی بودم. نارنگی خوردم کامل جسمی و روانی شارژ شدم. :))
Forwarded from Art and death.
Blue
خب دیگه... ناراحتی رو همیشه هست بیاید به جاش منو ببینید🫡
به طرز دوست داشتنیای قشنگی.
فکر کنم عنکبوت افتاد رو گردنم. پرتش کردم ولی اگه چند وقت دیگه فهمیدین زن عنکبوتی داره شهر رو نجات میده، اون منم.
اینطور که از حجم کارها به نظر میاد، امشب از خواب خبری نیست...