Forwarded from بریده بریده 📚📖
جنون گریخت سراسیمه از ملاقاتم
شب شراب که باشد دچار افراطم
بریز هرچه که داری مکن مراعاتم
تو بی ملاحظه ، من نیز بی مبالاتم
سیاه مست تو هستم گذشته کار از کار
“شب شراب می ارزد به بامداد خمار “
نمی رسد به شکوه تو فکر کوتاهم
اگر مدیح تورا از خود تو می خواهم
بگو که دهر به دست تو خلق شد ، ما هم
بگو بگو و مگو من صنایع الهم
لطیف طبع خدا آنِ آشکار تویی
که شعر جوششی آفریدگار تویی
تو آن قصیده ی بی اختیار موزونی
پر از خیالی و از هر خیال بیرونی
شکوه شعر کهن در کلام اکنونی
بریز قاعده ها را به هم تو قانونی
سرودنِ تو حماسی ترین مغازله است
جهان بدون تو اسلوب بی معادله است
رسیده ام به تو در نظمی از پریشانی
به شاعرانه ترین لحظه های حیرانی
نگفته ام که چه می خواهم از تو … می دانی –
شراب شعر صغیر و فواد کرمانی
تو ای قصیده ی اعلا مسمط عالی
جنون ” فاتح علی خان ” در اوج قوّالی
کتاب معجزه در بی شمار ابوابی
اگر چه نقطه ی ایجاز غرق اطنابی
بخوانمت منِ وامانده با چه القابی
اگر خدات بگویم تو بر نمی تابی
اگر ملال توام بی دریغ کن دفعم
تو تیغ می کشی اما منم که ذینفعم
تو همزمانِ زمان نیستی کجایی تو
کنار فاطمه ای همدم حرایی تو
به چشم حیرت جبرییل آشنایی تو
به ذهن کوچک دنیا پر از چرایی تو
تو در نهایت معراج در نبایدها
نشسته ای به تماشای رفت و آمد ها
تو آفتابی و هرگز نمی شوی انکار
دریغ و درد که نهج البلاغه را یک بار –
کسی مرور نکرد ای شکوه بی تکرار
برای مالک اشتر نوشته ای بسیار
هنوز جوهر آن نامه ها تر و تازه است
غریبیِ سخنت در زمین پر آوازه است
به ناشناسیِ منظومه ی علی نامه
به الغدیر به موی سپید علامه
به یا علی مددِ پوریا به هنگامه
به شرمگینیِ من در چکامه و چامه
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست
که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست
#حمیدرضا_برقعی
#مست_بشید :)
شب شراب که باشد دچار افراطم
بریز هرچه که داری مکن مراعاتم
تو بی ملاحظه ، من نیز بی مبالاتم
سیاه مست تو هستم گذشته کار از کار
“شب شراب می ارزد به بامداد خمار “
نمی رسد به شکوه تو فکر کوتاهم
اگر مدیح تورا از خود تو می خواهم
بگو که دهر به دست تو خلق شد ، ما هم
بگو بگو و مگو من صنایع الهم
لطیف طبع خدا آنِ آشکار تویی
که شعر جوششی آفریدگار تویی
تو آن قصیده ی بی اختیار موزونی
پر از خیالی و از هر خیال بیرونی
شکوه شعر کهن در کلام اکنونی
بریز قاعده ها را به هم تو قانونی
سرودنِ تو حماسی ترین مغازله است
جهان بدون تو اسلوب بی معادله است
رسیده ام به تو در نظمی از پریشانی
به شاعرانه ترین لحظه های حیرانی
نگفته ام که چه می خواهم از تو … می دانی –
شراب شعر صغیر و فواد کرمانی
تو ای قصیده ی اعلا مسمط عالی
جنون ” فاتح علی خان ” در اوج قوّالی
کتاب معجزه در بی شمار ابوابی
اگر چه نقطه ی ایجاز غرق اطنابی
بخوانمت منِ وامانده با چه القابی
اگر خدات بگویم تو بر نمی تابی
اگر ملال توام بی دریغ کن دفعم
تو تیغ می کشی اما منم که ذینفعم
تو همزمانِ زمان نیستی کجایی تو
کنار فاطمه ای همدم حرایی تو
به چشم حیرت جبرییل آشنایی تو
به ذهن کوچک دنیا پر از چرایی تو
تو در نهایت معراج در نبایدها
نشسته ای به تماشای رفت و آمد ها
تو آفتابی و هرگز نمی شوی انکار
دریغ و درد که نهج البلاغه را یک بار –
کسی مرور نکرد ای شکوه بی تکرار
برای مالک اشتر نوشته ای بسیار
هنوز جوهر آن نامه ها تر و تازه است
غریبیِ سخنت در زمین پر آوازه است
به ناشناسیِ منظومه ی علی نامه
به الغدیر به موی سپید علامه
به یا علی مددِ پوریا به هنگامه
به شرمگینیِ من در چکامه و چامه
تو دیگری و دلم در خیال دیگر نیست
که سرنوشتی از این سرنوشت بهتر نیست
#حمیدرضا_برقعی
#مست_بشید :)
من فکر میکنم اصلیترین علاقهام در مقام نویسنده پرداختن به آن لحظاتی است که نمیتوان بستهبندیشان کرد، نیز مبهم نشاندادن چیزهایی که ظاهرا به خوبی بستهبندی شدهاند. فکر میکنم بیش از همه برای چیزی ارزش قائلم که محکم تکانمان بدهد و مجبورمان کند به سفتیِ زمین زیر پایمان شک کنیم.
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
❤2
Niaz
Fereidoon Foroughi
هوای سرد زمستونی منو یاد فریدون فروغی میاندازه.
@boride_boride
@boride_boride
❤3
بریده بریده 📚📖
Mohsen Chavoshi ft. Sina Sarlak – Ey Darigha
این همه دیوانگی را، با که گویم؟ با که گویم؟
نادره پیری ز عرب هوشمند
گفت به عبدالملک از روی پند
زیر همین قبه و این بارگاه
روی همین مسند و این دستگاه
بر سپری چون سپر آسمان
تازه سری بود و از آن خون چکان
سر که هزارش سر و افسر فدا
صاحب دستار رسول خدا
دیدم و دیدم که ز ابن زیاد
دید و چه ها دید؟ که چشمم مباد!
کار به مختار چو چندی فتاد
دستخوشش شد سر ابن زیاد
از پس چندی سر آن خیرهسر
بُد برِ مختار به روی سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد
دستخوش او سر مختار شد
و این سر مصعب بود ای نامدار
تا چه کند با سر تو روزگار
حیف که یک دیده بیدار نیست
هیچ کس از کار خبردار نیست
نه فلک از گردش خود سیر شد
نه خم این طاق سرازیر شد
مات همینم که درین بند و بست
این چه طلسمی است که نتوان شکست؟
#آقاصادق_تفرشی
گفت به عبدالملک از روی پند
زیر همین قبه و این بارگاه
روی همین مسند و این دستگاه
بر سپری چون سپر آسمان
تازه سری بود و از آن خون چکان
سر که هزارش سر و افسر فدا
صاحب دستار رسول خدا
دیدم و دیدم که ز ابن زیاد
دید و چه ها دید؟ که چشمم مباد!
کار به مختار چو چندی فتاد
دستخوشش شد سر ابن زیاد
از پس چندی سر آن خیرهسر
بُد برِ مختار به روی سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد
دستخوش او سر مختار شد
و این سر مصعب بود ای نامدار
تا چه کند با سر تو روزگار
حیف که یک دیده بیدار نیست
هیچ کس از کار خبردار نیست
نه فلک از گردش خود سیر شد
نه خم این طاق سرازیر شد
مات همینم که درین بند و بست
این چه طلسمی است که نتوان شکست؟
#آقاصادق_تفرشی
Forwarded from قدحهای شخصی (Fatemeh Naserifar)
تمام جهان بالقوه از آن شعرا است، ولی از آن چشم میپوشند.
|آلدوس هاکسلی|
|آلدوس هاکسلی|
❤1
Asalamo Alaik Ya Rasoulolah ~ Music-Fa.Com
Maher Zain ~ Music-Fa.Com
سلام بهترینِ خلقِ خدا❤
@boride_boride
@boride_boride
Forwarded from [ دختر حــــوّا ] (رباب کلامی)
◍⃟✨
خدا کلید در خانه را به دست تو داد
و مُهر حکم ملوکانه را به دست تو داد
چقدر بارقهی رحمت تو گیرا بود
که قلب عاشق پروانه را به دست تو داد
نگاه کرد به مستان بیحد و عددت
بساط ساغر و پیمانه را به دست تو داد
گره فکند به زلف وجود و بعد از آن
به پیش چشم ملک شانه را به دست تو داد
اراده کرد جهان جلد دین عشق شود
نشست گوشهای و دانه را به دست تو داد
...
#رباب_کلامی
#عیدتونمبارک
خدا کلید در خانه را به دست تو داد
و مُهر حکم ملوکانه را به دست تو داد
چقدر بارقهی رحمت تو گیرا بود
که قلب عاشق پروانه را به دست تو داد
نگاه کرد به مستان بیحد و عددت
بساط ساغر و پیمانه را به دست تو داد
گره فکند به زلف وجود و بعد از آن
به پیش چشم ملک شانه را به دست تو داد
اراده کرد جهان جلد دین عشق شود
نشست گوشهای و دانه را به دست تو داد
...
#رباب_کلامی
#عیدتونمبارک
❤1
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل
در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
#حافظ
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
کفرِ زلفش رَهِ دین میزد و آن سنگین دل
در پِیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
یار مَفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟
#حافظ
❤1
چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پایبست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل میآلود میپرست مرا
کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
که هست مستی این باده از الست مرا
نشسته خیل غمش در دل شکستهٔ من
درست شد همه کاری از این شکست مرا
خوشم به سینهٔ مجروح خویشتن یا رب
جراحتش مرسان آن که سینه خست مرا
پرستش صنمی میکنم فروغی سان
که عشقش از پی این کار کرده هست مرا
#فروغی_بسطامی
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پایبست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل میآلود میپرست مرا
کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
که هست مستی این باده از الست مرا
نشسته خیل غمش در دل شکستهٔ من
درست شد همه کاری از این شکست مرا
خوشم به سینهٔ مجروح خویشتن یا رب
جراحتش مرسان آن که سینه خست مرا
پرستش صنمی میکنم فروغی سان
که عشقش از پی این کار کرده هست مرا
#فروغی_بسطامی