بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
گفت: «فکر می‌کردم تو با بقیه فرق داری. فکر می‌کردم عمیق‌تری.»

#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود

دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود

دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود

بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق
مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود

راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود

دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ
که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود

#حافظ
3
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بَس که روزها را با شب شِمُرده بودم

ده سال دور و تنها، تنها به جُرمِ این که:
او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم

ده سال می‌شد آری در ذره‌ای بگُنجم
از بَس که خویشتن را در خود فِشُرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد:
کاش آن غروب‌ها را از یاد بُرده بودم

#محمدعلی_بهمنی
1
آسيمه‌سر رسيدی از غربت بيابان
دل‌خسته ديدمت در آوار خيس باران

وامانده در تبی گنگ ناگه به من رسيدی
من خود شکسته از خود در فصل نا اميدی

در برکه‌ی دو چشمت نه گريه و نه خنده
گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هرگز  نبرده بودم
پيدا نمی‌شدی تو شايد که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم از خنده‌ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم يکباره پر کشيدی
آنگاه اي پرنده بار دگر پريدی

#اکبر_آزاد
1
می‌خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می‌جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را

#قیصر_امین_پور
1
تهدمت والله ارکان ‌الهدی 😭🖤
💔6
امیدوارم امسال رو عمیقا زندگی کنید و براتون پر از موفقیت و سلامتی باشه زیر سایه‌ی امیرالمومنین🌱
4🎉2
از صبح آقای نظری در سرم می‌فرماید:
تو را برای چه عمری نگاه داشته ام؟
شراب روز مبادای من! به کار بیا
3
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد يافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر مى‌شدم
گُر گرفتم

#شاملو
2
وضعیت ما:
وضعیت شما؟
2
بریده بریده 📚📖
دوستانی که شاهنامه گذاشتن سر سفره‌ی هفت‌سین :))))
یا وقتی دیوان حافظ گذاشتی سر سفره ولی در جریان نیستی اصلا چرا بهش می‌گن حافظ 🚶🏻‍♀️
ملت عجیبی هستیم. 🚶🏻‍♀️
آنگاه پرسید: فراق علی (علیه‌السّلام) را چگونه تحمّل می‌کنی؟! عدی گفت: «در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.»
معاویه سؤال کرد: چه وقت به یاد علی (علیه‌السّلام) می‌افتی؟
گفت: «مجالی برای فراموش کردنش نمی‌یابم.» 

گویند: عدیّ برای کار مهمّی نزد معاویه رفت که عمرو عاص و برخی از معارف نیز حاضر بودند. معاویه گفت:
یا ابا طریف، روزگار از دوستی علی (علیه‌السّلام) با تو چیزی گذاشته است؟
عدیّ گفت: از روزگار جز دوستی علی (علیه‌السّلام) چیزی ندارم.
گفت: چقدر از دل تو جایگاه محبت اوست؟
گفت: همه‌ی قلبم.
معاویه گفت: گمان می‌کردم گذشت روزگار، دوستی علی (علیه‌السّلام) را از یادت برده باشد.
عدیّ گفت: معاذ الله! هر لحظه دوستی او در دل من فزونی گیرد و دشمنی‌ام با تو‌ ای معاویه چنان است که می‌دانی.
2💔2
خیلی وقت‌ها با همه‌ی وجودم سعی می‌کنم آدم خوبی باشم، اما نیستم. اغلب اوقات ته دلم می‌دانم که آدم خوبی نیستم. چه می‌شود کرد؟ یک پر کاه خوبی در سرشتت هست و سعی می‌کنی به همان بچسبی و به هر قیمتی که شده رهایش نکنی.

#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
2
مهم نیست چقدر دست و پا بزنیم، چون به هرحال رو به ناپدیدشدن می‌رویم. آه، فرزندم، تو هرگز مرا نجات نخواهی داد. تو هرگز چیزی که من می‌خواستم باشم نخواهی شد. هرگز مرا چنان‌که نیاز دارم دوست نخواهی داشت. هرگز خودم را به من پس نخواهی داد.
و با این همه، من تو را می‌بخشم. تا مدت‌ها این را نمی‌فهمی راوی کوچک من، دوربین درشت‌چشم من! تو این را نمی‌فهمی، اما من مدت‌هاست که تو را بخشیده ام.

#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
2
عیدتون مبارک 🌸
🔥3🎉3
هنوز در سفرم
خیال می‌کنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من مسافر قایق هزارها سال است
سرود زنده‌ی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پیش می‌رانم
مرا سفر به کجا می‌برد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی‌خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف می‌رسم به یک هدهد؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم می‌زد
چه چیز در همه‌ی راه زیر گوش تو می‌خواند؟

درست فکر کن
کجاست هسته‌ی پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می‌فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم می‌کرد...

#سهراب_سپهری
1