امیدوارم امسال رو عمیقا زندگی کنید و براتون پر از موفقیت و سلامتی باشه زیر سایهی امیرالمومنین🌱
❤4🎉2
از صبح آقای نظری در سرم میفرماید:
تو را برای چه عمری نگاه داشته ام؟
شراب روز مبادای من! به کار بیا
تو را برای چه عمری نگاه داشته ام؟
شراب روز مبادای من! به کار بیا
❤3
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد يافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر مىشدم
گُر گرفتم
#شاملو
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد يافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر مىشدم
گُر گرفتم
#شاملو
❤2
بریده بریده 📚📖
برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم #شاهنامه #فردوسی
دوستانی که شاهنامه گذاشتن سر سفرهی هفتسین :))))
بریده بریده 📚📖
دوستانی که شاهنامه گذاشتن سر سفرهی هفتسین :))))
یا وقتی دیوان حافظ گذاشتی سر سفره ولی در جریان نیستی اصلا چرا بهش میگن حافظ 🚶🏻♀️
آنگاه پرسید: فراق علی (علیهالسّلام) را چگونه تحمّل میکنی؟! عدی گفت: «در فراقش به زنی میمانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمیشود و یاد فرزند را فراموش نمیکند.»
معاویه سؤال کرد: چه وقت به یاد علی (علیهالسّلام) میافتی؟
گفت: «مجالی برای فراموش کردنش نمییابم.»
گویند: عدیّ برای کار مهمّی نزد معاویه رفت که عمرو عاص و برخی از معارف نیز حاضر بودند. معاویه گفت:
یا ابا طریف، روزگار از دوستی علی (علیهالسّلام) با تو چیزی گذاشته است؟
عدیّ گفت: از روزگار جز دوستی علی (علیهالسّلام) چیزی ندارم.
گفت: چقدر از دل تو جایگاه محبت اوست؟
گفت: همهی قلبم.
معاویه گفت: گمان میکردم گذشت روزگار، دوستی علی (علیهالسّلام) را از یادت برده باشد.
عدیّ گفت: معاذ الله! هر لحظه دوستی او در دل من فزونی گیرد و دشمنیام با تو ای معاویه چنان است که میدانی.
معاویه سؤال کرد: چه وقت به یاد علی (علیهالسّلام) میافتی؟
گفت: «مجالی برای فراموش کردنش نمییابم.»
گویند: عدیّ برای کار مهمّی نزد معاویه رفت که عمرو عاص و برخی از معارف نیز حاضر بودند. معاویه گفت:
یا ابا طریف، روزگار از دوستی علی (علیهالسّلام) با تو چیزی گذاشته است؟
عدیّ گفت: از روزگار جز دوستی علی (علیهالسّلام) چیزی ندارم.
گفت: چقدر از دل تو جایگاه محبت اوست؟
گفت: همهی قلبم.
معاویه گفت: گمان میکردم گذشت روزگار، دوستی علی (علیهالسّلام) را از یادت برده باشد.
عدیّ گفت: معاذ الله! هر لحظه دوستی او در دل من فزونی گیرد و دشمنیام با تو ای معاویه چنان است که میدانی.
❤2💔2
خیلی وقتها با همهی وجودم سعی میکنم آدم خوبی باشم، اما نیستم. اغلب اوقات ته دلم میدانم که آدم خوبی نیستم. چه میشود کرد؟ یک پر کاه خوبی در سرشتت هست و سعی میکنی به همان بچسبی و به هر قیمتی که شده رهایش نکنی.
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
❤2
مهم نیست چقدر دست و پا بزنیم، چون به هرحال رو به ناپدیدشدن میرویم. آه، فرزندم، تو هرگز مرا نجات نخواهی داد. تو هرگز چیزی که من میخواستم باشم نخواهی شد. هرگز مرا چنانکه نیاز دارم دوست نخواهی داشت. هرگز خودم را به من پس نخواهی داد.
و با این همه، من تو را میبخشم. تا مدتها این را نمیفهمی راوی کوچک من، دوربین درشتچشم من! تو این را نمیفهمی، اما من مدتهاست که تو را بخشیده ام.
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
و با این همه، من تو را میبخشم. تا مدتها این را نمیفهمی راوی کوچک من، دوربین درشتچشم من! تو این را نمیفهمی، اما من مدتهاست که تو را بخشیده ام.
#در_میان_گمشدگان
#دن_شاون
❤2
هنوز در سفرم
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی است
و من مسافر قایق هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همهی راه زیر گوش تو میخواند؟
درست فکر کن
کجاست هستهی پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا میفشرد
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم میکرد...
#سهراب_سپهری
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی است
و من مسافر قایق هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول میخوانم
و پیش میرانم
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همهی راه زیر گوش تو میخواند؟
درست فکر کن
کجاست هستهی پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا میفشرد
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم میکرد...
#سهراب_سپهری
❤1
آقای سهراب در سرم میفرمود:
کجاست جای رسیدن
و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن؟
کجاست جای رسیدن
و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن؟
❤2
Forwarded from احسان رعیت
چی کار کردی با خودت
که دیگه حتی اسمتم
ازت فرار میکنه
که هرکی میرسه بهت یه چیزی بار میکنه
که حتی تیر مشقیام
تو رو شکار میکنه
دل شکستهتو ببین
که با همه شکستگیش
هنوز فکر حالته
هنـــوز کار میکنه
چهقدر بیدفاع شدی
که یه نگاه ساده هم
تو رو دچار میکنه
تویی که دل نداشتی
که مبتلا نمیشدی
برندهای که قاطی برندهها نمیشدی!
چیکار کردی با خودت؟
که بردنت واسه کسی
محال نیست، عادته
بوی کبابی که میاد
دل به باد دادهته
غلاف کن! غلاف کن!
عقاب بیملاحظه
شکار بچهزاغها
غرور نه، حقارته
زمونه کی ازت گرفت
عزت و احترامتو
که هیچکی اعتنا نکرد
به غربت سلام تو
تویی که بیبرادری
رو شونهی کی میبری
گریهی ناتمامتو؟
لختهی خون روی تیغ!
منتظری کدوم رفیق
بگیره انتقامتو؟
یه روزی کوه بودی و
دست خیال هیچکس
به دامنت نمیرسید
حالا یه سنگریزهای
لای سم یه اسب پیر
که واسه آخرین دفعه
به سمت خونه میدویید
سقوط کردی و کسی
تو دره منتظر نبود
حتی برای مرگ هم
جذابیت نداشتی
کسی نوازشت نکرد
دل کسی واسهت نسوخت
اهمیت نداشتی!
شکستتو قبول کن
به آینه تبریک بگو
که هیچکی اندازهی تو
بردنتو بلد نبود
قبول کن که جز خودت
هیچکسی با تو بد نبود
قبول کن که باختی
قبول کن به باد رفت
هرچی که روزی ساختی
چیکار کردی با خودت؟
چیکار کردی با خودت…
#احسان_رعیت
@ehsanrayat
که دیگه حتی اسمتم
ازت فرار میکنه
که هرکی میرسه بهت یه چیزی بار میکنه
که حتی تیر مشقیام
تو رو شکار میکنه
دل شکستهتو ببین
که با همه شکستگیش
هنوز فکر حالته
هنـــوز کار میکنه
چهقدر بیدفاع شدی
که یه نگاه ساده هم
تو رو دچار میکنه
تویی که دل نداشتی
که مبتلا نمیشدی
برندهای که قاطی برندهها نمیشدی!
چیکار کردی با خودت؟
که بردنت واسه کسی
محال نیست، عادته
بوی کبابی که میاد
دل به باد دادهته
غلاف کن! غلاف کن!
عقاب بیملاحظه
شکار بچهزاغها
غرور نه، حقارته
زمونه کی ازت گرفت
عزت و احترامتو
که هیچکی اعتنا نکرد
به غربت سلام تو
تویی که بیبرادری
رو شونهی کی میبری
گریهی ناتمامتو؟
لختهی خون روی تیغ!
منتظری کدوم رفیق
بگیره انتقامتو؟
یه روزی کوه بودی و
دست خیال هیچکس
به دامنت نمیرسید
حالا یه سنگریزهای
لای سم یه اسب پیر
که واسه آخرین دفعه
به سمت خونه میدویید
سقوط کردی و کسی
تو دره منتظر نبود
حتی برای مرگ هم
جذابیت نداشتی
کسی نوازشت نکرد
دل کسی واسهت نسوخت
اهمیت نداشتی!
شکستتو قبول کن
به آینه تبریک بگو
که هیچکی اندازهی تو
بردنتو بلد نبود
قبول کن که جز خودت
هیچکسی با تو بد نبود
قبول کن که باختی
قبول کن به باد رفت
هرچی که روزی ساختی
چیکار کردی با خودت؟
چیکار کردی با خودت…
#احسان_رعیت
@ehsanrayat
بریده بریده 📚📖
مهم نیست چقدر دست و پا بزنیم، چون به هرحال رو به ناپدیدشدن میرویم. آه، فرزندم، تو هرگز مرا نجات نخواهی داد. تو هرگز چیزی که من میخواستم باشم نخواهی شد. هرگز مرا چنانکه نیاز دارم دوست نخواهی داشت. هرگز خودم را به من پس نخواهی داد. و با این همه، من تو را…
این کتاب رو تموم کردم.
چقدر تلخ و اذیتکننده بود.
اصلا توصیه نمیکنم.
چیزهای بهتر و جذابتری برای خوندن هست!
تلخیش اصلا مثل تلخی قهوه نبود.
خلاصه که همین.
چقدر تلخ و اذیتکننده بود.
اصلا توصیه نمیکنم.
چیزهای بهتر و جذابتری برای خوندن هست!
تلخیش اصلا مثل تلخی قهوه نبود.
خلاصه که همین.
🇵🇸شعری قدیمی برای اتفاقهایی همیشه تازه🇵🇸
چرا بر چهرههاتان از غمش گردی نمیبینم؟
در این جمعیت کژ، راستین فردی نمیبینم
شمایی که علی را پیشوای خویش میدانید
چرا در دستهاتان بیرق زردی نمیبینم؟
محاسندارهاتان را چه حسنی بود در باطن؟
فقط ردی به پیشانی، به دل دردی نمیبینم!
زمستانهای پیدرپی به رگهاتان زده وقتی
که حتی از دهانها پاسخ سردی نمیبینم
هلا ای شهر بیغیرت! ز مردی موی بر صورت
میان مردههاتان هم دگر مردی نمیبینم
#مبینا_گلصفتان
چرا بر چهرههاتان از غمش گردی نمیبینم؟
در این جمعیت کژ، راستین فردی نمیبینم
شمایی که علی را پیشوای خویش میدانید
چرا در دستهاتان بیرق زردی نمیبینم؟
محاسندارهاتان را چه حسنی بود در باطن؟
فقط ردی به پیشانی، به دل دردی نمیبینم!
زمستانهای پیدرپی به رگهاتان زده وقتی
که حتی از دهانها پاسخ سردی نمیبینم
هلا ای شهر بیغیرت! ز مردی موی بر صورت
میان مردههاتان هم دگر مردی نمیبینم
#مبینا_گلصفتان
❤7💔2