دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خُرَّم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
نَم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
کنون دَم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست وان دَم هم نمیبینم
#سعدی
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خُرَّم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
نَم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
کنون دَم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست وان دَم هم نمیبینم
#سعدی
❤4💔1
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
#سایه
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصلهی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
#سایه
❤1
خوشا تمام شبهای عمر را چنین گذراندن و در چادرِ خواب پناه نجستن و از دیر رسیدن هراس نداشتن و در بندِ دمیدن آفتاب نبودن و مجال شادکامی را بیپایان پنداشتن و بی کیفرِ رنجی از آن کام برگرفتن!
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
❤1
زمان میگذشت و گریزش پیوسته شتاب میگرفت. آهنگ منظم و بیصدایش عمر را چنان ریزریز میکرد که ساطور گوشت را. حتی لحظهای هم نمیشد آن را از سیر شتابان خود بازداشت، حتی برای دمی واپسنگریستن. دلت میخواست فریاد بزنی:«بایست، بایست...!» اما میدیدی که فریاد آدمی به جایی نمیرسد. همه چیز در گریز بود. آدمها، فصلها، ابرها، همه میشتافتند.
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
#بیابان_تاتارها
#دینو_بوتزانی
خب حالا که نتایج ارشد اومد بیاین یهکم نصیحتتون کنم:
درس بخونید.
خیلی جدیتر از این حرفها 🚶🏻♀️
درس بخونید.
خیلی جدیتر از این حرفها 🚶🏻♀️
❤2
برنیامد از تمنّایِ لَبَت کامم هنوز
بر امید جامِ لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز
#حافظ
بر امید جامِ لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سرِ زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلفِ تو را مُشکِ خُتَن
میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوِ رویِ تو تا در خلوتم دید آفتاب
میرود چون سایه هر دَم، بر در و بامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لبِ جانان به سَهو
اهلِ دل را بویِ جان میآید از نامم هنوز
در ازل دادهست ما را ساقیِ لعلِ لبت
جرعهٔ جامی که من مَدهوشِ آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشَدَت آرامِ جان
جان به غمهایش سپردم، نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصهٔ لَعلِ لَبَش
آب حیوان میرود هر دَم ز اقلامم هنوز
#حافظ
❤1
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
#سعدی
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم
#سعدی
❤1
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
چنان ز لذتِ دریا پر است کشتیِ ما
که بیمِ ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست
کسی به سانِ صدف وا کند دهانِ نیاز
که نازنینگوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گلافشان اشک من دیدهاست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
نه من ز حلقهٔ دیوانگانِ عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بیقرارش نیست
سوارِ من که ازل تا ابد گذرگهِ اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
ز تشنهکامی خود آب میخورد دلِ من
کویرِ سوختهجان منتِ بهارش نیست
عروسِ طبعِ من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلبریِ شعرِ شهریارش نیست
#هوشنگ_ابتهاج
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
چنان ز لذتِ دریا پر است کشتیِ ما
که بیمِ ورطه و اندیشهٔ کنارش نیست
کسی به سانِ صدف وا کند دهانِ نیاز
که نازنینگوهری چون تو در کنارش نیست
خیال دوست گلافشان اشک من دیدهاست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
نه من ز حلقهٔ دیوانگانِ عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بیقرارش نیست
سوارِ من که ازل تا ابد گذرگهِ اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
ز تشنهکامی خود آب میخورد دلِ من
کویرِ سوختهجان منتِ بهارش نیست
عروسِ طبعِ من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلبریِ شعرِ شهریارش نیست
#هوشنگ_ابتهاج
❤3
فردا تولد داستایفسکی است.
به همین مناسبت شروع کتاب جنایت و مکافات رو اعلام میدارم.
باشد که زود تمام شود علی برکت الله 🚶🏻♀️
به همین مناسبت شروع کتاب جنایت و مکافات رو اعلام میدارم.
باشد که زود تمام شود علی برکت الله 🚶🏻♀️
🎉3
به می طرف شدن آیین هوشیاران نیست
به قلب شعله زدن کار نیسواران نیست
به روز ابر، زر مطربان به باده دهید
که هیچ نغمه تر چون صدای باران نیست
عجب که آتش دوزخ به خویشتن گیرد
دلی که سوخته آتشین عذاران نیست
به بیقراری دل وا شده است دیده ما
سپند در نظر ما ز بیقراران نیست
چو گردباد نگردم به گرد خود، چه کنم؟
درین زمانه که گردی ز خاکساران نیست
سخن به بال هوادار اوج می گیرد
وگرنه ناله قمری کم از هزاران نیست
همیشه ابرتری هست در نظر صائب
خرابه دل ما بی هوای باران نیست
#صائب
به قلب شعله زدن کار نیسواران نیست
به روز ابر، زر مطربان به باده دهید
که هیچ نغمه تر چون صدای باران نیست
عجب که آتش دوزخ به خویشتن گیرد
دلی که سوخته آتشین عذاران نیست
به بیقراری دل وا شده است دیده ما
سپند در نظر ما ز بیقراران نیست
چو گردباد نگردم به گرد خود، چه کنم؟
درین زمانه که گردی ز خاکساران نیست
سخن به بال هوادار اوج می گیرد
وگرنه ناله قمری کم از هزاران نیست
همیشه ابرتری هست در نظر صائب
خرابه دل ما بی هوای باران نیست
#صائب
❤2
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کارِ چراغِ خلوتیان باز درگرفت
آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریب
گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت
بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مَه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست
کوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت
تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت
#حافظ
کارِ چراغِ خلوتیان باز درگرفت
آن شمعِ سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیرِ سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دلفریب
گویی که پستهٔ تو سخن در شکر گرفت
بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسیدمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مَه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پیِ کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبدِ افلاک پرصداست
کوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت
تعویذ کرد شعرِ تو را و به زر گرفت
#حافظ