《۴》
چون شب فرو گرفت جهان را، شه شهید
اصحاب را بخواند پی بیعت جدید
فرمود یافتم همه اصحاب خویش را
اندر وفا یگانه و اندر صفا فرید
برداشتم ز گردنشان عهد خویش را
جنت دهد جزای شما خالق مجید
لیکن برون روید از این ورطهی خطر
شب تیره و به خواب گران لشگر عنید
فردا قتیل تیغ مخواهید خویش را
مقتول خواسته است به تنها مرا یزید
گفتند کز تو باز نخواهیم داشت دست
گیریم ما چگونه سر خویش و تو وحید؟!
چون دید شاه دین که نخواهند بازگشت
هستند پایدار در آن محنت شدید
فرمود بنگرید به فردوس جایتان
دیدند و شد شب شهدا همچو روز عید
○●○
آمد ندا سحر بر آن قوم نیک بخت
کای جیش حق به کوی شهادت کشید رخت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
چون شب فرو گرفت جهان را، شه شهید
اصحاب را بخواند پی بیعت جدید
فرمود یافتم همه اصحاب خویش را
اندر وفا یگانه و اندر صفا فرید
برداشتم ز گردنشان عهد خویش را
جنت دهد جزای شما خالق مجید
لیکن برون روید از این ورطهی خطر
شب تیره و به خواب گران لشگر عنید
فردا قتیل تیغ مخواهید خویش را
مقتول خواسته است به تنها مرا یزید
گفتند کز تو باز نخواهیم داشت دست
گیریم ما چگونه سر خویش و تو وحید؟!
چون دید شاه دین که نخواهند بازگشت
هستند پایدار در آن محنت شدید
فرمود بنگرید به فردوس جایتان
دیدند و شد شب شهدا همچو روز عید
○●○
آمد ندا سحر بر آن قوم نیک بخت
کای جیش حق به کوی شهادت کشید رخت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
《۵》
آمد یکی غلام سیهروی دلسپید
دل در برش ز شوق شهادت همی تپید
آزاد کرده بودش اندر ره خدا
چرخ سپیدچشم، سیاهی چو او ندید
با روی او چو داشت شب قدر نسبتی
حق بر هزار ماهش از آن روی برگزید
با شاه گفت ای که ولای تو کرده فرض
ایزد به هر سیاه و سپیدی که آفرید
فرمای تا به راه تو جان را کنم فدا
ای در کف تو جنت فردوس را کلید
صد چشمه از محبت تو در دلم گشود
چون آب زندگی که به ظلمات شد پدید
فرمود شاه دین که سر خویش پاس دار
بر شب ستاره ریخت چو از شاه این شنید
گفتا چه میشود که من تیرهروی را
با خود بری به خلد و گشایی در امید
منگر سیاهیام که به سوی خلیل حق
ذبح فدا سیاه ز سوی خدا رسید
پذرفت شاه و گفت که رویت سپید باد
جان را کنون به نعمت فردوس ده نوید
آمد به سوی معرکه با تیغ هندوی
در دشت، زنگیانه یکی نعره برکشید
تیغ برهنه در کف زنگی غلام تافت
ز ابر سیاه، برق تو گفتی همی جهید
خونش به راه شاه شهیدان بریختند
جنت، درم خریده به یک مشت خون خرید
همرنگ زاغ بود و به یمن قبول شاه
طاووس خلد گشت و به خلد برین چمید
○●○
آمد به سوی شاه حبیب خمیده پشت
گفت ای کلید دوزخ و جنت تو را به مشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
آمد یکی غلام سیهروی دلسپید
دل در برش ز شوق شهادت همی تپید
آزاد کرده بودش اندر ره خدا
چرخ سپیدچشم، سیاهی چو او ندید
با روی او چو داشت شب قدر نسبتی
حق بر هزار ماهش از آن روی برگزید
با شاه گفت ای که ولای تو کرده فرض
ایزد به هر سیاه و سپیدی که آفرید
فرمای تا به راه تو جان را کنم فدا
ای در کف تو جنت فردوس را کلید
صد چشمه از محبت تو در دلم گشود
چون آب زندگی که به ظلمات شد پدید
فرمود شاه دین که سر خویش پاس دار
بر شب ستاره ریخت چو از شاه این شنید
گفتا چه میشود که من تیرهروی را
با خود بری به خلد و گشایی در امید
منگر سیاهیام که به سوی خلیل حق
ذبح فدا سیاه ز سوی خدا رسید
پذرفت شاه و گفت که رویت سپید باد
جان را کنون به نعمت فردوس ده نوید
آمد به سوی معرکه با تیغ هندوی
در دشت، زنگیانه یکی نعره برکشید
تیغ برهنه در کف زنگی غلام تافت
ز ابر سیاه، برق تو گفتی همی جهید
خونش به راه شاه شهیدان بریختند
جنت، درم خریده به یک مشت خون خرید
همرنگ زاغ بود و به یمن قبول شاه
طاووس خلد گشت و به خلد برین چمید
○●○
آمد به سوی شاه حبیب خمیده پشت
گفت ای کلید دوزخ و جنت تو را به مشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
مزخرف است مزخرف است.
انتخاب کتاب مزخرف است.
کتابها خودشان ما را انتخاب میکنند :)
انتخاب کتاب مزخرف است.
کتابها خودشان ما را انتخاب میکنند :)
👍4❤1💔1
《۶》
پیرانهسر به معرکه جولانم آرزوست
دشت مصاف و عرصهی میدانم آرزوست
سر باختن چو گوی به میدان عشق شاه
با قامتی چو خم شده چوگانم آرزوست
یک دشت پر ز دیو و سلیمان ستاده فرد
جان باختن به راه سلیمانم آرزوست
شد سیر از مصاحبت جسم، جان من
دیدار حور و صحبت رضوانم آرزوست
پشتم خمیده گشت ز پیری بنفشهوار
از دست حور، دستهی ریحانم آرزوست
دادش اجازه شاه، سوی خصم رفت و گفت
در راه شاه، باختن جانم آرزوست
موی سپید کرده به خون سرخ کاین چنین
رفتن سوی پیمبر یزدانم آرزوست
○●○
شاه آمد و نهاد سرش در کنار خویش
فرمود باد مزد تو با کردگار خویش
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
پیرانهسر به معرکه جولانم آرزوست
دشت مصاف و عرصهی میدانم آرزوست
سر باختن چو گوی به میدان عشق شاه
با قامتی چو خم شده چوگانم آرزوست
یک دشت پر ز دیو و سلیمان ستاده فرد
جان باختن به راه سلیمانم آرزوست
شد سیر از مصاحبت جسم، جان من
دیدار حور و صحبت رضوانم آرزوست
پشتم خمیده گشت ز پیری بنفشهوار
از دست حور، دستهی ریحانم آرزوست
دادش اجازه شاه، سوی خصم رفت و گفت
در راه شاه، باختن جانم آرزوست
موی سپید کرده به خون سرخ کاین چنین
رفتن سوی پیمبر یزدانم آرزوست
○●○
شاه آمد و نهاد سرش در کنار خویش
فرمود باد مزد تو با کردگار خویش
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
❤2
Forwarded from اوایل | پيمان طالبى (Peyman)
نه اعتنا به می و نه خمار می کردند
علی نبود، خلایق چه کار می کردند؟
علی اگر که نمی بود، شاعران در شعر
چه استفاده ای از ذوالفقار می کردند؟
به دار باقی مولا شتافتند آنان
کز عشق یار تمنای دار می کردند
ز هیبت سخنش، پایه های منبر نیز
زمان خطبه، سکوت اختیار می کردند
به دست حیدری اش بوسه زد در خیبر
و اهل کوفه به این افتخار می کردند
برای علم علی تازگی ندارد، هیچ
هرآنچه را که بر او آشکار می کردند
همه مناظر کوفه ز خویش می رفتند
اگر نگاهی از آن رخ شکار می کردند
بگو به منکر مولا که در شب هجرت
خلیفه های دروغین چه کار می کردند؟
در آن زمان که علی ذوالفقار می چرخاند
ز معرکه دو خلیفه فرار می کردند!
پیمان طالبی
@peymantalebi70
علی نبود، خلایق چه کار می کردند؟
علی اگر که نمی بود، شاعران در شعر
چه استفاده ای از ذوالفقار می کردند؟
به دار باقی مولا شتافتند آنان
کز عشق یار تمنای دار می کردند
ز هیبت سخنش، پایه های منبر نیز
زمان خطبه، سکوت اختیار می کردند
به دست حیدری اش بوسه زد در خیبر
و اهل کوفه به این افتخار می کردند
برای علم علی تازگی ندارد، هیچ
هرآنچه را که بر او آشکار می کردند
همه مناظر کوفه ز خویش می رفتند
اگر نگاهی از آن رخ شکار می کردند
بگو به منکر مولا که در شب هجرت
خلیفه های دروغین چه کار می کردند؟
در آن زمان که علی ذوالفقار می چرخاند
ز معرکه دو خلیفه فرار می کردند!
پیمان طالبی
@peymantalebi70
❤4
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
#سعدی
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
#سعدی
《۷》
زینب گرفت دست دو فرزند نازنین
میسود روی خویش به پای امام دین
گفت ای فدای اکبر تو جان صد چو آن
گفت ای نثار اصغر تو جان صد چو این
عون و محمد آمده از بهر عون تو
فرمای تا روند به میدان اهل کین
فرمود کودکاند و ندارند حرب را
طاقت، علیالخصوص که با لشکری چنین
طفلان ز بیم جان نسپردن به راه شاه
گه سر بر آسمان و گهی چشم بر زمین
گشت التماس مادرشان عاقبت قبول
پوشیدشان سلاح و نشانیدشان به زین
این یک پی قتال، دوانید از یسار
وان یک پی جدال برانگیخت از یمین
بر این یکی ز حیدر کرّار مرحبا
بر آن یکی ز حیدر طیّار، آفرین
گشتند کشته هر دو برادر به زیر تیغ
شه را نماند جز علیاصغر کسی معین
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
زینب گرفت دست دو فرزند نازنین
میسود روی خویش به پای امام دین
گفت ای فدای اکبر تو جان صد چو آن
گفت ای نثار اصغر تو جان صد چو این
عون و محمد آمده از بهر عون تو
فرمای تا روند به میدان اهل کین
فرمود کودکاند و ندارند حرب را
طاقت، علیالخصوص که با لشکری چنین
طفلان ز بیم جان نسپردن به راه شاه
گه سر بر آسمان و گهی چشم بر زمین
گشت التماس مادرشان عاقبت قبول
پوشیدشان سلاح و نشانیدشان به زین
این یک پی قتال، دوانید از یسار
وان یک پی جدال برانگیخت از یمین
بر این یکی ز حیدر کرّار مرحبا
بر آن یکی ز حیدر طیّار، آفرین
گشتند کشته هر دو برادر به زیر تیغ
شه را نماند جز علیاصغر کسی معین
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
💔3
❤1
《۸》
بودش به گاهواره یکی درّ شاهوار
درّی به چشم خُرد و به قیمت بزرگوار
چون شمع صبح، دیدهاش از گریه بیفروغ
جسمش چو ماه یک شبه، از تشنگی نزار
بیشیر مانده مادر و کودک، لبش خموش
پژمرده گشته شاخ گل و خشک چشمهسار
شد سوی خیمه، طفل گرانمایه برگرفت
آمد به دشت و گفت بدان قوم نابکار
تیری زدند بر گلوی اصغر، ای دریغ
نوشید آب از دم پیکان آبدار
خون میسترد از گلوی طفل نازنین
میکرد عاشقانه به سوی سما نثار
یک قطره خون به سوی زمین بازپس نگشت
شهزاده در کنار پدر جان سپرد زار
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
بودش به گاهواره یکی درّ شاهوار
درّی به چشم خُرد و به قیمت بزرگوار
چون شمع صبح، دیدهاش از گریه بیفروغ
جسمش چو ماه یک شبه، از تشنگی نزار
بیشیر مانده مادر و کودک، لبش خموش
پژمرده گشته شاخ گل و خشک چشمهسار
شد سوی خیمه، طفل گرانمایه برگرفت
آمد به دشت و گفت بدان قوم نابکار
تیری زدند بر گلوی اصغر، ای دریغ
نوشید آب از دم پیکان آبدار
خون میسترد از گلوی طفل نازنین
میکرد عاشقانه به سوی سما نثار
یک قطره خون به سوی زمین بازپس نگشت
شهزاده در کنار پدر جان سپرد زار
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
👍2
قال امام حسین (ع):
«الناسُ عبیدُ الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرَّت معایشُهم فاذا مُحَّصوا بالبلاء قَلَّ الدَیّانون»
«مردم بندۀ دنیایند و دین بر زبانشان میچرخد و تا وقتی زندگیهاشان بر محور دین بگردد، در پی آنند، امّا وقتی به وسیلۀ «بلا» آزموده شوند، دینداران اندک میشوند.»
#تحف_العقول ص245
«الناسُ عبیدُ الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرَّت معایشُهم فاذا مُحَّصوا بالبلاء قَلَّ الدَیّانون»
«مردم بندۀ دنیایند و دین بر زبانشان میچرخد و تا وقتی زندگیهاشان بر محور دین بگردد، در پی آنند، امّا وقتی به وسیلۀ «بلا» آزموده شوند، دینداران اندک میشوند.»
#تحف_العقول ص245
👍4❤2💔1
《۹》
روزی چنان به یاد، زمین و زمان نداشت
جوری ستاره کرد که خود در گمان نداشت
دانی دراز بود، چرا روز قتل شاه؟
زیرا که قوت حرکت آسمان نداشت
گشتند یاوران همه مقتول و یاوری
کش آورد سمند و بگیرد عنان نداشت
فریاد از آن زمان که گرفتند گرد وی
راه برون شتافتن از آن میان نداشت
جسمش هزار پاره و بر جسم خویشتن
دلسوز جز جراحت تیر و سنان نداشت
میرفت خون ز حلقش و با حق جز این سخن
کز جرم شیعیان بگذر بر زبان نداشت
میگفتم از جسارت قاتل کنم حدیث
لیکن "سروش" ناطقه یارای آن نداشت
○●○
بگرفت آفتاب و بلرزید کوه و دشت
بارید خون تازه از این باژگونه طشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
روزی چنان به یاد، زمین و زمان نداشت
جوری ستاره کرد که خود در گمان نداشت
دانی دراز بود، چرا روز قتل شاه؟
زیرا که قوت حرکت آسمان نداشت
گشتند یاوران همه مقتول و یاوری
کش آورد سمند و بگیرد عنان نداشت
فریاد از آن زمان که گرفتند گرد وی
راه برون شتافتن از آن میان نداشت
جسمش هزار پاره و بر جسم خویشتن
دلسوز جز جراحت تیر و سنان نداشت
میرفت خون ز حلقش و با حق جز این سخن
کز جرم شیعیان بگذر بر زبان نداشت
میگفتم از جسارت قاتل کنم حدیث
لیکن "سروش" ناطقه یارای آن نداشت
○●○
بگرفت آفتاب و بلرزید کوه و دشت
بارید خون تازه از این باژگونه طشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان
هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
#مقبل_کاشانی
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان
هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
#مقبل_کاشانی
💔3