الا حمایت تو رمز استقامت من
چنان که سینهی تو، ساحل سلامت من
دوباره دیدنت ای جان، معاد موعود است
قیام قامت قدّیسی ات، قیامت من
دل از تو بر نکنم جان من، جهانی نیز
اگر هر آینه خیزد پیِ ملامت من
فنای درد تو زین پیش تر چرا نشدم؟
همین بس است ازل تا ابد، ندامت من
هوای فتح توام بود و تار و مار شدم
غزل غزل، همهی دفترم غرامت من
نه راه رفتنم از تو، نه راه برگشتن
همیشگی است در این منزلت، اقامت من
چنین که نعره بر نام تو میزنم در شهر
به دار میکشد آخر مرا، شهامت من
ز خیل بوالهوسانم، تمیز آسان است :
شکوه عشق تو در چشم من، علامت من
من و تو گمشده در یک دگر، مبارک باد،
حلول عشق تمام تو در تمامت من
#حسین_منزوی
چنان که سینهی تو، ساحل سلامت من
دوباره دیدنت ای جان، معاد موعود است
قیام قامت قدّیسی ات، قیامت من
دل از تو بر نکنم جان من، جهانی نیز
اگر هر آینه خیزد پیِ ملامت من
فنای درد تو زین پیش تر چرا نشدم؟
همین بس است ازل تا ابد، ندامت من
هوای فتح توام بود و تار و مار شدم
غزل غزل، همهی دفترم غرامت من
نه راه رفتنم از تو، نه راه برگشتن
همیشگی است در این منزلت، اقامت من
چنین که نعره بر نام تو میزنم در شهر
به دار میکشد آخر مرا، شهامت من
ز خیل بوالهوسانم، تمیز آسان است :
شکوه عشق تو در چشم من، علامت من
من و تو گمشده در یک دگر، مبارک باد،
حلول عشق تمام تو در تمامت من
#حسین_منزوی
خواندم و سِرّ هر ورق جُستم
چون تو را یافتم ورق شستم
...
ای به تو زنده هرکجا جانیست
وز تنور تو هرکه را نانیست
بر در خویش سرفرازم کن
وز در خلق بینیازم کن
نان من بیمیانجی دگران
تو دهی رزق بخش جانوران
چون به عهد جوانی از بر تو
بر در کس نرفتم از در تو
همه را بر درم فرستادی
من نمیخواستم تو میدادی
چون که بر درگه تو گشتم پیر
ز آنچه ترسیدنیست دستم گیر
چه سخن کاین سخن خطاست همه
تو مرائی جهان مراست همه
من سر گشته را ز کار جهان
تو توانی رهاند باز رهان
در که نالم که دستگیر توئی
در پذیرم که درپذیر توئی
راز پوشنده گرچه هست بسی
بر تو پوشیده نیست راز کسی
غرضی کز تو نیست پنهانی
تو بر آور که هم تو میدانی
از تو نیز ار بدین غرض نرسم
با تو هم بی غرض بود نفسم
غرض آن به که از تو میجویم
سخن آن به که با تو میگویم
راز گویم به خلق خوار شوم
با تو گویم بزرگوار شوم
ای نظامی پناهپرور تو
به در کس مرانش از در تو
سر بلندی ده از خداوندی
همتش را به تاج خرسندی
تا به وقتی که عرض کار بود
گرچه درویش تاجدار بود
#هفت_پیکر
#نظامی
چون تو را یافتم ورق شستم
...
ای به تو زنده هرکجا جانیست
وز تنور تو هرکه را نانیست
بر در خویش سرفرازم کن
وز در خلق بینیازم کن
نان من بیمیانجی دگران
تو دهی رزق بخش جانوران
چون به عهد جوانی از بر تو
بر در کس نرفتم از در تو
همه را بر درم فرستادی
من نمیخواستم تو میدادی
چون که بر درگه تو گشتم پیر
ز آنچه ترسیدنیست دستم گیر
چه سخن کاین سخن خطاست همه
تو مرائی جهان مراست همه
من سر گشته را ز کار جهان
تو توانی رهاند باز رهان
در که نالم که دستگیر توئی
در پذیرم که درپذیر توئی
راز پوشنده گرچه هست بسی
بر تو پوشیده نیست راز کسی
غرضی کز تو نیست پنهانی
تو بر آور که هم تو میدانی
از تو نیز ار بدین غرض نرسم
با تو هم بی غرض بود نفسم
غرض آن به که از تو میجویم
سخن آن به که با تو میگویم
راز گویم به خلق خوار شوم
با تو گویم بزرگوار شوم
ای نظامی پناهپرور تو
به در کس مرانش از در تو
سر بلندی ده از خداوندی
همتش را به تاج خرسندی
تا به وقتی که عرض کار بود
گرچه درویش تاجدار بود
#هفت_پیکر
#نظامی
سلام بچهها
ختم قرآن داریم هدیه به اموات و درگذشتگان جمع.
مهلت خواندنش هم تا جمعه شب هست.
شما شماره حزب مدنظرتون رو به من اعلام میکنین.
از مشارکتتون ممنونم.
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-391958-6JzYAx3
ختم قرآن داریم هدیه به اموات و درگذشتگان جمع.
مهلت خواندنش هم تا جمعه شب هست.
شما شماره حزب مدنظرتون رو به من اعلام میکنین.
از مشارکتتون ممنونم.
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-391958-6JzYAx3
واقعا اینکه این روزها با حکیم نظامی و حکیم فردوسی میگذره. جذابه :)
انشاالله همین جمع حکیم خیام و حکیم سنایی :)
انشاالله همین جمع حکیم خیام و حکیم سنایی :)
❤3👍1
با آن دهان که رازی ست،نه بسته، نه گشاده
حرفی نگفته داری؟ یا بوسهای نداده؟
حرفی که میتوان داشت، اما نمیتوان گفت
چون حرف کودکانی تازه زبان گشاده
یا بوسهای معطل بین دو حس کجتاب
بین لب و تزلزل، بین دل و اراده
گر شرم راه بستهست، بر حرف و بوسه، با هم
بگذار تا بگردند، یک دور شرم و باده
وانگاه باش لَختی تا هردو را ببینی
مستی سواره در پیش، شرم از پِیاش پیاده
شرم ار نمیگذارد حرف نگفته ات را
بگذار من بگویم، لب بر لبت نهاده
باد این دریدگی را از شرم غنچه آموخت
چندان که کرد شرمت شوق مرا زیاده
رازیست با تو و عشق، مثل زمین و خورشید
عشق از تو زاده آری، اما تو را که زاده؟
#حسین_منزوی
حرفی نگفته داری؟ یا بوسهای نداده؟
حرفی که میتوان داشت، اما نمیتوان گفت
چون حرف کودکانی تازه زبان گشاده
یا بوسهای معطل بین دو حس کجتاب
بین لب و تزلزل، بین دل و اراده
گر شرم راه بستهست، بر حرف و بوسه، با هم
بگذار تا بگردند، یک دور شرم و باده
وانگاه باش لَختی تا هردو را ببینی
مستی سواره در پیش، شرم از پِیاش پیاده
شرم ار نمیگذارد حرف نگفته ات را
بگذار من بگویم، لب بر لبت نهاده
باد این دریدگی را از شرم غنچه آموخت
چندان که کرد شرمت شوق مرا زیاده
رازیست با تو و عشق، مثل زمین و خورشید
عشق از تو زاده آری، اما تو را که زاده؟
#حسین_منزوی
❤2
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
#سعدی
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
#سعدی
❤1
سلام بچهها
عزاداریهاتون قبول باشه.
این موکب برای پسرعموی پدر منه. اگر گذرتون افتاد حتما سربزنین و منم دعا کنین.
اگه میخواین مبلغی هم کمک کنین بسم الله.
🚩 موکب اربعین حسینی - استان فارس
📌 مکان: کربلا - کنار پل اباالفضل - جنب مستشفی العباس الاهلی
💳 شماره کارت:
6273817010003741
بانک سپه - به نام موکب اربعین حسینی
عزاداریهاتون قبول باشه.
این موکب برای پسرعموی پدر منه. اگر گذرتون افتاد حتما سربزنین و منم دعا کنین.
اگه میخواین مبلغی هم کمک کنین بسم الله.
🚩 موکب اربعین حسینی - استان فارس
📌 مکان: کربلا - کنار پل اباالفضل - جنب مستشفی العباس الاهلی
💳 شماره کارت:
6273817010003741
بانک سپه - به نام موکب اربعین حسینی
❤2
Forwarded from 🎧پادکست شعر پارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧 «با کاروان حله»، قسمت جدید پادکست شعر پارسی، منتشر شد.
🎙در این قسمت به قصیدهسرای برجستۀ شعر پارسی، «فرخی سیستانی» میپردازیم. برای شنیدن نسخه کامل این قسمت، به کانال کستباکس ما سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️درصورت بازنشدن لینکها، از فیلترشکن استفاده کنید.
🎧 @shearparsipod
🎙در این قسمت به قصیدهسرای برجستۀ شعر پارسی، «فرخی سیستانی» میپردازیم. برای شنیدن نسخه کامل این قسمت، به کانال کستباکس ما سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️درصورت بازنشدن لینکها، از فیلترشکن استفاده کنید.
🎧 @shearparsipod
💔2
❤3👍1
عقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
گر چه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط
زیر بار منت چندین بهارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا
مصرع برجسته باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزاده من فارغ است از انقلاب
در بهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو
گرچه برگشتن ندارد جویبار زندگی
بر سر یک پا همان در انتظارم همچو سرو
از رعونت نقش هستی در بساطم زنگ بست
آب روشن گر چه بود آیینه دارم همچو سرو
تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است
گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو
طوق قمری در بساطم چشم حیرت می شود
بس که سرگرم تماشای بهارم همچو سرو
سایه من میکشان را دامگاه عشرت است
میوهای هر چند در ظاهر ندارم همچو سرو
باغ را بیبرگ در فصل خزان نگذاشتم
کام تلخی گر نشد شیرین ز بارم همچو سرو
سر برون از یک گریبان کرده ام با راستی
نیست فرقی در نهان و آشکارم همچو سرو
نشکند چون پشت شاخ میوه دار از غیرتم؟
با تهیدستی رخ خود تازه دارم همچو سرو
سرفرازی نیست از نشو و نما مطلب مرا
خواهم از گل ریشه خود را برآرم همچو سرو
نیست بر تحسین بلبل گوش من چون شاخ گل
زین گلستان با خود افتاده است کارم همچو سرو
سبزه بختم درین بستانسرا پامال شد
پنجهای رنگین نگردید از نگارم همچو سرو
آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان
بر میان صد حلقه زنار دارم همچو سرو
فرصت خاریدن سر نیست از حیرت مرا
دست خود را در بغل پیوسته دارم همچو سرو
یک سر مو نیست از تیغ زبان اندیشه ام
می کند پیرایش افزون اعتبارم همچو سرو
خجلت روی زمین از سنگ طفلان میکشم
بس که از بیحاصلیها شرمسارم همچو سرو
شمع سبز من به کوری سوخت در بزم وجود
آتشین بالی نشد هرگز دچارم همچو سرو
گرچه برگ و بار من غیر از کف افسوس نیست
از برومندی همان امیدوارم همچو سرو
میوه من جز گزیدن های پشت دست نیست
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
برگ عیش نوبهاران است روی تازه ام
درخزان از نوبهاران یادگارم همچو سرو
زنگ ذاتی را به خاکستر ز دل نتوان زدود
دست پیش قمریان تا چند دارم همچو سرو؟
بار من آزادگی و برگ من دست دعاست
حرز جان باغ و تعویذ بهارم همچو سرو
کوه را از پا درآرد تنگدستی ها و من
سالها شد خویش را بر پای دارم همچو سرو
گر چه گل بر هیچ کس دست دراز من نزد
شد کبود از سیلی دوران عذارم همچو سرو
نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب
ورنه از دل شیشه ها در بار دارم همچو سرو
بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم
سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو
در چنین فصلی که گل از پوست می آید برون
دست را تا کی به روی هم گذرم همچو سرو؟
با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم
صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو
#صائب_تبریزی
زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
گر چه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط
زیر بار منت چندین بهارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا
مصرع برجسته باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزاده من فارغ است از انقلاب
در بهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو
گرچه برگشتن ندارد جویبار زندگی
بر سر یک پا همان در انتظارم همچو سرو
از رعونت نقش هستی در بساطم زنگ بست
آب روشن گر چه بود آیینه دارم همچو سرو
تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است
گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو
طوق قمری در بساطم چشم حیرت می شود
بس که سرگرم تماشای بهارم همچو سرو
سایه من میکشان را دامگاه عشرت است
میوهای هر چند در ظاهر ندارم همچو سرو
باغ را بیبرگ در فصل خزان نگذاشتم
کام تلخی گر نشد شیرین ز بارم همچو سرو
سر برون از یک گریبان کرده ام با راستی
نیست فرقی در نهان و آشکارم همچو سرو
نشکند چون پشت شاخ میوه دار از غیرتم؟
با تهیدستی رخ خود تازه دارم همچو سرو
سرفرازی نیست از نشو و نما مطلب مرا
خواهم از گل ریشه خود را برآرم همچو سرو
نیست بر تحسین بلبل گوش من چون شاخ گل
زین گلستان با خود افتاده است کارم همچو سرو
سبزه بختم درین بستانسرا پامال شد
پنجهای رنگین نگردید از نگارم همچو سرو
آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان
بر میان صد حلقه زنار دارم همچو سرو
فرصت خاریدن سر نیست از حیرت مرا
دست خود را در بغل پیوسته دارم همچو سرو
یک سر مو نیست از تیغ زبان اندیشه ام
می کند پیرایش افزون اعتبارم همچو سرو
خجلت روی زمین از سنگ طفلان میکشم
بس که از بیحاصلیها شرمسارم همچو سرو
شمع سبز من به کوری سوخت در بزم وجود
آتشین بالی نشد هرگز دچارم همچو سرو
گرچه برگ و بار من غیر از کف افسوس نیست
از برومندی همان امیدوارم همچو سرو
میوه من جز گزیدن های پشت دست نیست
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
برگ عیش نوبهاران است روی تازه ام
درخزان از نوبهاران یادگارم همچو سرو
زنگ ذاتی را به خاکستر ز دل نتوان زدود
دست پیش قمریان تا چند دارم همچو سرو؟
بار من آزادگی و برگ من دست دعاست
حرز جان باغ و تعویذ بهارم همچو سرو
کوه را از پا درآرد تنگدستی ها و من
سالها شد خویش را بر پای دارم همچو سرو
گر چه گل بر هیچ کس دست دراز من نزد
شد کبود از سیلی دوران عذارم همچو سرو
نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب
ورنه از دل شیشه ها در بار دارم همچو سرو
بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم
سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو
در چنین فصلی که گل از پوست می آید برون
دست را تا کی به روی هم گذرم همچو سرو؟
با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم
صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو
#صائب_تبریزی
❤1