بریده بریده 📚📖 – Telegram
بریده بریده 📚📖
214 subscribers
93 photos
14 videos
4 files
84 links
دست بر‌ گلویم گرفته‌ام و با کتاب‌ها بریده بریده حرف می‌زنم ...

انتقادات و پیشنهادات:
https://news.1rj.ru/str/HarfinoBot?start=e9267dabdb8f2a0

جهان نخواست مرا، بخت شاعری فرمود :)
Download Telegram
سلام بچه‌ها
عزاداری‌هاتون قبول باشه.
این موکب برای پسرعموی پدر منه. اگر گذرتون افتاد حتما سربزنین و منم دعا کنین.
اگه می‌خواین مبلغی هم کمک کنین بسم الله.

🚩 موکب اربعین حسینی - استان فارس
📌 مکان: کربلا - کنار پل اباالفضل - جنب مستشفی العباس الاهلی

💳 شماره کارت:
6273817010003741
بانک سپه - به نام موکب اربعین حسینی
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧 «با کاروان حله»، قسمت جدید پادکست شعر پارسی، منتشر شد.

🎙در این قسمت به قصیده‌سرای برجستۀ شعر پارسی، «فرخی سیستانی» می‌پردازیم. برای شنیدن نسخه کامل این قسمت، به کانال کست‌باکس ما سر بزنید.

🔹️لینک کانال شعر پارسی در کست‌باکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast

🔹️لینک نصب نرم‌افزار کست‌باکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall


🔸️درصورت بازنشدن لینک‌ها، از فیلترشکن استفاده کنید.


🎧 @shearparsipod
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی‌جواب بماند

#مهدی_رحیمی
💔2
شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

#صائب_تبریزی
3👍1
عقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو

گر چه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط
زیر بار منت چندین بهارم همچو سرو

محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا
مصرع برجسته باغ و بهارم همچو سرو

خاطر آزاده من فارغ است از انقلاب
در بهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو

گرچه برگشتن ندارد جویبار زندگی
بر سر یک پا همان در انتظارم همچو سرو

از رعونت نقش هستی در بساطم زنگ بست
آب روشن گر چه بود آیینه دارم همچو سرو

تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است
گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو

طوق قمری در بساطم چشم حیرت می شود
بس که سرگرم تماشای بهارم همچو سرو

سایه من میکشان را دامگاه عشرت است
میوه‌ای هر چند در ظاهر ندارم همچو سرو

باغ را بی‌برگ در فصل خزان نگذاشتم
کام تلخی گر نشد شیرین ز بارم همچو سرو

سر برون از یک گریبان کرده ام با راستی
نیست فرقی در نهان و آشکارم همچو سرو

نشکند چون پشت شاخ میوه دار از غیرتم؟
با تهیدستی رخ خود تازه دارم همچو سرو

سرفرازی نیست از نشو و نما مطلب مرا
خواهم از گل ریشه خود را برآرم همچو سرو

نیست بر تحسین بلبل گوش من چون شاخ گل
زین گلستان با خود افتاده است کارم همچو سرو

سبزه بختم درین بستان‌سرا پامال شد
پنجه‌ای رنگین نگردید از نگارم همچو سرو

آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان
بر میان صد حلقه زنار دارم همچو سرو

فرصت خاریدن سر نیست از حیرت مرا
دست خود را در بغل پیوسته دارم همچو سرو

یک سر مو نیست از تیغ زبان اندیشه ام
می کند پیرایش افزون اعتبارم همچو سرو

خجلت روی زمین از سنگ طفلان می‌کشم
بس که از بی‌حاصلی‌ها شرمسارم همچو سرو

شمع سبز من به کوری سوخت در بزم وجود
آتشین بالی نشد هرگز دچارم همچو سرو

گرچه برگ و بار من غیر از کف افسوس نیست
از برومندی همان امیدوارم همچو سرو

میوه من جز گزیدن های پشت دست نیست
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو

برگ عیش نوبهاران است روی تازه ام
درخزان از نوبهاران یادگارم همچو سرو

زنگ ذاتی را به خاکستر ز دل نتوان زدود
دست پیش قمریان تا چند دارم همچو سرو؟

بار من آزادگی و برگ من دست دعاست
حرز جان باغ و تعویذ بهارم همچو سرو

کوه را از پا درآرد تنگدستی ها و من
سالها شد خویش را بر پای دارم همچو سرو

گر چه گل بر هیچ کس دست دراز من نزد
شد کبود از سیلی دوران عذارم همچو سرو

نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب
ورنه از دل شیشه ها در بار دارم همچو سرو

بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم
سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو

در چنین فصلی که گل از پوست می آید برون
دست را تا کی به روی هم گذرم همچو سرو؟

با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم
صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو

#صائب_تبریزی
1
آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان
گر به دلجویی دل‌های فگار آمده‌ای

#صائب_تبریزی
💔4
ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمده‌ای
فرصتت باد که دیوانه‌نواز آمده‌ای

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای

پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازندهٔ ناز آمده‌ای

آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای

آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمده‌ای

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای

#حافظ
از اینکه دو هفته‌ی دیگه با صائب و هفت‌پیکر خداحافظی می‌کنیم ان‌شاالله، چه حسی دارید؟
💔2
آقا دل خودمم برای صائب تنگ می‌شه 🚶🏻‍♀️🥺
💔2
به ساغر نقل کرد از خم شراب آهسته آهسته
برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته

فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته

ز بس در پرده افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته

کباب نازک دل آتش هموار می‌خواهد
برافکن از عذار خود نقاب آهسته آهسته

مکن تعجیل تا از عشق رنگی برکند کارت
که سازد سنگ را لعل آفتاب آهسته آهسته

جدایی زهر خود را اندک اندک می کند ظاهر
که گردد تلخ در مینا گلاب آهسته آهسته

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش
دل بی عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته

به نور سینه بی‌کینه دشمن را حوالت کن
که می‌ریزد کتان را ماهتاب آهسته آهسته

مشو دلتنگ اگر یک چند اشکت بی‌اثر باشد
که سازد خاک را گلزار، آب آهسته آهسته

به این خرسندم از نسیان روزافزون پیری ها
که از دل می‌برد یاد شباب آهسته آهسته

خط اوریش شد آخر، که را می‌گشت در خاطر
که گردد آیه رحمت عذاب آهسته آهسته؟

دلی نگذاشت در من وعده های پوچ او صائب
شکست این کشتی از موج سراب آهسته آهسته

نبود از خضر کمتر در رسایی عمر من صائب
گره شد رشته ام از پیچ و تاب آهسته آهسته

#صائب_تبریزی
2👍1
دوستانی که ان‌شاالله مشرف می‌شید کربلا من‌و دعا کنیدا.
5
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
یک بار تو بی‌درد گریبان ندریدی

#صائب_تبریزی
💔1
یه مدت خودم نیستم ولی صائب هست.
خداحافظ و التماس دعا.
6
بهار گشت ز خود عارفانه بیرون آی
اگر ز خود نتوانی ز خانه بیرون آی

بود رفیق سبکروح تازیانه شوق
نگشته است صبا تا روانه بیرون آی

اگر به کاهلی طبع برنمی آیی
ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی

براق جاذبه نوبهار آماده است
همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی

اسیر پرده ناموس چند خواهی بود؟
ازین لباس زنان عارفانه بیرون آی

ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید
چه می شود، تو هم از کنج خانه بیرون آی

صفیر مرغ سحر تازیانه شوق است
ز بند خویش به این تازیانه بیرون آی

کنون که کشتی می راست بادبان از ابر
سبک ز بحر غم بیکرانه بیرون آی

چو صبح، فیض بهار شکوفه یک دو دم است
چه فکر می کنی، از آشیانه بیرون آی

هوا ز ناله مرغان شده است پرده ساز
چه حاجت است به چنگ و چغانه، بیرون آی

در ید غنچه مستور پیرهن تا ناف
تو هم ز خرقه خود صوفیانه بیرون آی

چه همچو صورت دیوار محو خانه شدی؟
قدم به راه نه، از فکر خانه بیرون آی

ازین قلمرو کثرت، که خاک بر سر آن
به ذوق صحبت یار یگانه بیرون آی

ترا میان طلبی از کنار دارد دور
کنار اگرطلبی از میانه بیرون آی

حجاب چهره جان است زلف طول امل
ازین قلمرو ظلمت چو شانه بیرون آی

ز خاک یک سر و گردن به ذوق تیر قضا
اگر ز اهل دلی چون نشانه بیرون آی

کمند عالم بالاست مصرع صائب
به این کمند ز قید زمانه بیرون آی

#صائب_تبریزی
شراب آشتی‌انگیز مشرب را به دور آور
بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی

#صائب_تبریزی
شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهد سوخت‌
ز آتشی که گرفته است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده شد گلوی نی‌ زنان عشق‌ نواز
به نیزه‌ ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌ های بلا می‌ برند جوی به جوی‌
مگو که آینه‌ی جاری‌ اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌ است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌ آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌ هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، اما
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

#حسین_منزوی
دلربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای
از دل من چه به جا مانده که باز آمده‌ای

از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده است
همه‌جا گرچه به تمکین و به ناز آمده‌ای

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای

بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم
که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای

می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب
به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

آنقدر باش که من از سر جان برخیزم
چون به غمخانه‌ام ای بنده‌نواز آمده‌ای

بر دل سوخته‌ام رحم کن ای ماه تمام
که درین بوته مکرر به گداز آمده‌ای

دل محراب ز قندیل فرو ریخته است
تا تو ای دشمن ایمان به نماز آمده‌ای

چون نفس سوختگان می‌رسی ای باد صبا
می‌توان یافت کزان زلف دراز آمده‌ای

چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟
که به رخساره آیینه گداز آمده‌ای

نیست ممکن که مصور شود آن حسن لطیف
صائب از دل چه عبث آینه‌ساز آمده‌ای؟

#صائب_تبریزی
به جمعیت کفایت کرد امیرالمومنین ما را
پریشانی وداعی کرد زین بحر یقین ما را

ز اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدیم
تو هم ای ناز مطلق از همان بالا ببین ما را

تمنا از علی هم‌صحبتی با اوست خود ورنه
شفاعت می کند پیش از علی ام البنین ما را


#محمد_سهرابی
4
سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد
چیست حال خضر یا رب زیر بار زندگی؟

#صائب_تبریزی
3
ما را نه زری است، نی نثار ِ سیمی
جز تحفه‌ی عجز بندگی، تقدیمی
چون شاخ ِ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و زما تسلیمی

#بیدل